eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
8.1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
15.7هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت57 . یکتا ترسیده بود و دست مادرش رو سفت فشار میداد که احمد ته سیگا
🤝♥️ . همینطور هم شد و چند روز بعد با بابا سمت روستا رفتیم؛ بابام اصلا ازم نپرسید چی شده نمیدونم چرا شاید خجالت میکشید از روی من و مادرم که مخالف ازدواجم با احمد بود ولیکن چیزی که بود من هنوزم احمد رو دوست داشتم بهتره بگم عاشقش بودم ولی یه عاشق دلشکسته! بابا فقط اشاره کرد که از ماجرا مادرت و برادرات مخصوصا سعادت خبر دار نشه چون مطمن بود شر میشه. رسیدیم روستا و نزاشتم مادر جریان کتک خوردنم رو بفهمه چون پس می افتاد فقط گفتم با احمد بحثمون شده و من اومدم قهر که مادرم هم کمی رفت تو خودش و بعدش گفت اشکال نداره مادر دعوا نمک زندگیه چند روزی بمون بیاد دنبالت و به غلط کردن بیافته بعد برو سر زندگیت؛ یه نصیحت هم از من بشنو نون خالی خودتو توی خونه خودت بخوری بهتره بری خونه مردم! اصلا صدف و کاراش چه ربطی به تو داشت که خودتو قاطی کردی؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم مامان من که کاریش نداشتم به خدا حتی یه بار هم که فایز اومد بی احترامی نکردم ولی خود احمد حساس بود بالاخره مرده غیرت داره براش سخته که خواهر مطلقه اش یه مرد زن و بچه دار رو بدون هیچی دعوت کنه خونه اش و اونم شب تا صبح اونجا بخوابه احمد میگه اگه چیزی هم باشه چرا دزدکی؟! اگه واقعا زن میخواد صریحا بگه نه اینطوری هرچند مطمنم زن فایز راضی نمیشه چون قبلا دیدمش فوق العاده زرنگه و حتما بالاخره می فهمه! مامان انگار چیزی یادش اومده باشه گفت میگم راستی وقتی مادر شوهرت خبر داره چطور بقیه خانواده اش خبر ندارن که فایز صدف رو میخواد؟! گفتم کلثوم خانم میگه فهمیدن اما فکر کردن شایعه است و پی اش رو نگرفتن چون اگه یکی مثل سینا تا حالا فهمیده بود حتما صدف رو ک.شته بود! خلاصه دو روزی خونه بابا موندم و به ظاهر لبخند میزدم اما از درون داغون بودم تا اینکه زنگ خونه زده شد و کلثوم خانم با چشمای نمناک وارد شد و بغلم کرد و کلی گریه کرد و حلالیت طلبید همش میترسیدم که از ماجرای کتک خوردنم جلوی مامان بگه اما چیزی نگفت و انگار خبر نداشت؛ مثل اینکه ماندانا سربسته چیزایی بهش گفته بود و کلثوم هم خودش و صدف رو حسابی دعوا کرده بود که ابروم رو جلوی زن احمد بردید و حالا اومده بود منو ببره خونه شون اما قبول نکردم و بابا هم با سر پایین و اخمالو بهش گفت خواهر بگو خود احمد بیاد دنبال بچم! تا اسم احمد اومد دلم براش پر کشید من واقعا احمد رو عاشقانه دوست داشتم ولی باید خوددار میبودم. همون شب یکی در زد و علیرضا رفت درو باز کرد و البته مدتی بود رابطه اش با احمد شکرآب شده بود ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت57 محمد کاملا به سیرت و صورت زیبای لعیا پی برده بود و نمی خواست بر
🤝♥️ روزی که لعیا فارغ التحصیل شد جلوی همه ی استادها و دوستاش دست منو بوسید و گفت:باباجون!!شما نه تنها یه پدر مهربون برای من بودید بلکه از نظر من شما یه فرشته اید….یه فرشته ی زمینی که توی همه ی شرایط پشتم بودید….بعداز اینکه فارغ التحصیلشدند به اصرار لعیا و محمد یه جشن سنتی توی روستا داخل حیاط خونه ی بابااینا براشون گرفتیم…کل فامیلها و اکثر اهالی روستا دعوت بودند…..بابا و‌مامانم هم بودند هر چند سنشون بالارفته بود و زیاد توانایی نداشتند…..با دیدن حیاط خونه و پدر و مادرم یاد دوران نوجوونی و هما و اسب و غیره افتادم..وی همین رویا و افکار بودم که لعیا رو در حالیکه لباس عروس تنش بود و روی ویلچر نشسته بود محمد اورد….صورت لعیا مثل ماه شده بود……وقتی دیدمش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و نشستم جلوی پاهاش و زار زار گریه کردم….فقط خدا میدونست که چقدر خون دل خورده بودم تا اون روز رو ببینم…..یاد مادر هما افتادم که دست منو توی دست هما گذاشت و ارزوی خوشبختی برامون کرد…..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت57 آمنه گفت : این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره چون تا اونجایی که
📜 🩷 از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم ،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها زندگی میکرد و شبها دختر یکی از همسایه ها میرفت و پیشش میخوابید دو هفته که از آخرین حرفامون گذشت، یه روز در حیاط رو زدن عصر بود سیاوش در رو باز کرد و صدای امنه رو شنیدم رفتم برای استقبال... هوا داشت کم کم خنک میشد آمنه وارد ساختمون شد حال و احوالی کردیم و گفتم : راه گم کردی ؟! _من که همیشه مزاحمم نشست استکانی چای جلوش گذاشتم‌ گفت : راستش اومدم در مورد کاری که باهات حرف زده بودم صحبت کنیم خوشحال گفتم : درست شد ؟! _درست میشه با مسئول یکی از موسسه ها صحبت کردم، خانم خوبیه و از طریق یه دوست مشترک باهم آشنا شدیم ...یه موسسه خیریه اس که کارش کمک رسانی به خانواده های فقیره ولی عمده کارش رو گذاشته خانواده هایی که هم بی بضاعت هستن و هم یه عضو بیمار دارن ،حالا یا خودشون با بچه اشون، بیشتر از لحاظ مالی کمک میخوان و اینکه کسی باشه که بتونه برای در مان اینها رو ساپورت کنه ...کارهای دیگه هم میکنن البته از کمک‌های تحصیلی و جهیزیه و این موارد ...ولی میگن که عمده کارشون اینه حالا فکر کن ببین میتونی کار کنی باهاشون _یعنی در اصل کار من چی میشه ؟! _ببین تو که حقوق نمیخوای بگیری، پس هر کاری که دوست داری رو میتونی انجام بدی اصلا میتونی کاری انجام ندی،، فقط به عنوان یه عضو اون خیریه گاهی سری بزنی بستگی به توان خودت داره سیاوش گفتم: اینطور که من فهمیدم از لحاظ روحی توان بالایی میخواد !!! _درسته، البته شاید اولش اینجوری باشه وقتی وارد کار میشی یه مورد که بتونی بهش کمک کنی و خوب بشه اونقدر لذت بخشه که تمام اون خستگی ها و دوندگی ها رو میشوره میبره _چی میگی شهین؟! _نمیدونم به نظرم برم از نزدیک محیط رو بیینم _اینم خوبه آمنه گفت : فردا سرزده بریم‌منم بیکارم _باشه سیاوش تو هم میای ؟ _کار خودته، بهتره از اول خودت بری و اینم در نظر بگیر  اگه قبول کردی دیگه تا تهش باید بری و شیراز شهر ما نیست!!! بخوای برگردی تهران چی؟ فکر اینم بکن!! امیدواری واهی به کسی نده آمنه گفت : این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره چون تا اونجایی که میدونم توی همه شهرها این مدل موسسات هست حرفش درست بود ...سیاوش مخالفتی نکرد و همه چی رو سپرد به خودم‌ ...روز بعد با آمنه راهی موسسه ای که گفته بود شدیم ...دفتر موسسه توی یکی از خیابونهای زیبای ارم بود ...وارد که شدیم چند نفری توی راهرو اون دفتر  در حال رفت و آمد بودن آمنه با چند  نفری سلام علیک گرد و رفت سراغ اتاقی که گوشه سالن بود ....ضربه ای به در زد و وارد شدیم خانمی جوان شاید چند  سالی از ما بزرگتر آمنه رو که دید از پشت میز بلند شد و گفت : به به خوش اومدی، خانم شرفی گفته بود میای ولی فکر نمیکردم به این زودی با هم احوالپرسی کردن و نشستیم، آمنه گفت : راستش یه بانی براتون آوردم اون خانم نگاهی به من انداخت و گفت : خیلی هم خوب !!! آمنه همه توضیحات رو داد در مورد من و دست آخر گفت : شهین خانم و پشت پرده شوهرشون، اقا سیاوش، میتونن کمک مالی خوبی برای موسسه باشن  البته خود شهین جان دوست داره کاری برای انجام داشته باشه دیگه خودتون میدونید که کار دائم نمیخواد یه کار سرگرم کننده !!! اون خانم گفت : بله متوجه شدم همه کسانی که اینجا کار میکنن برای رضای خداس جز دو سه نفر که اونها از خانواده های تحت پوشش هستن و خودشون دوست داشتن کار کنن و ما بهشون حقوق میدیم... شما هم شهین خانم به عنوان یه عضو شروع به فعالیت کنید فقط مدارکی که میخوام رو برام بیارید و بعد هر وقتی که دوست داشتید سر بزنید و اگه سرنزدید ما خودمون کاری بود بهتون زنگ میزنیم _بله ممنون با آمنه از اون جا اومدیم بیرون آمنه گفت : چطور بود ؟ _نمیدونم ولی نباید بد باشه کار اینجوری که اجباری توش نباشه خوبه _اجباری توش نیست ولی پولی هم توش نیست !!! _اره درسته روزهای بعد دیگه خودم راهی موسسه میشدم مدارکم رو داده بودم و آنجا حضور داشتم خانم مدیر که اسمش مونس خانم لود خانم مهربونی بود که بعد ها فهمیدم شوهر و دو تا بچه اش رو توی یه تصادف  سنگین از دست داده
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت57 اولش فکر میکردم که کار درستی کردم ولی هرچی بیشتر بهش فکر میکرد
📜 🩷 حالا تو منو ول کن. الان بحث سر زندگی تو و بچته. از منی که تجربه دارم بپرسی میگم اگه بکشیش صد درصد پشیمون میشی. _ نمیدونم فائزه دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. + تو این بچه رو نگه دار اگر نخواستیش من بزرگش میکنم خوبه؟ از حرفش خندم گرفت. فائزه گفت به خدا جدی میگم. اگر فکر میکنی این بچه جلوی خوشبختیت رو میگیره یا اینکه نمیتونی ازش نگهداری کنی تو زحمتشو بکش و ازش این نه ماه نگهداری کن بقیه ی عمرش با من. خودم میشم مامانش. _ الان گیریم حرفای تو درست. همه در و همسایه اینجا فکر میکنن من مجردم. اگه شکمم بیاد بالا دیگه اینجا جایی ندارم. + این که مهم نیست یه خونه ی دیگه میگیریم. _ میگیریم؟ + آره اگه تو قبول کنی پولامونو میذاریم رو هم و یه خونه ی بزرگتر پیدا میکنیم و با هم زندگی میکنیم. اینجوری من بیشتر میتونم مراقبت باشم. دیگه زن باردار خوب نیست زیاد تنها بمونه. حرفای فائزه برام وسوسه برانگیز بود. من همیشه از تنهایی بدم میومد. این پیشنهادش خیلی خوشحالم کرد. از طرفی میترسیدم بچه رو بکشم و منم مثل فائزه بلایی سرم بیاد و دیگه نتونم بچه دار بشم. _ فائزه نمیدونم چی درسته و چی غلط. اجازه بده یکم بیشتر فکر کنم. فائزه صورتمو بوسید و گفت: من گفتنی هارو گفتم در نهایت تصمیم اصلی رو خودت باید بگیری. تصمیمت که قطعی شد بهم خبر بده. اینو گفت و برگشت اتاقش. حسابی ذهنم درگیر حرفاش شده بود. تا فرداش خیلی فکر کردم و آخر سر تصمیم گرفتم استخاره بگیرم و هرچی شد همون کارو کنم. رفتم پیش روحانی مسجد محلمون و ازش خواستم برام قرآن باز کنه. جواب استخارم طوری بود که جای هیچ شک و شبهه ای برام نذاشت و دیگه به خودم قبولوندم که باید نگهش دارم. وقتی به فائزه خبر دادم خیلی خوشحال شد و گفت: مطمئنم پشیمون نمیشی، منم همه ی تلاشمو میکنم که این راه برات آسونتر بشه. از وقتی تصمیم گرفتم نگهش دارم انگار خودمم از برزخ بیرون اومدم و آروم شده بودم. فقط تنها نگرانیم کارم بود که میترسیدم به خاطر بارداری از دست بدمش. درواقع روم نمیشد برم به رییسمون بگم که باردارم برای همین تصمیم گرفتم تا شکمم بزرگ نشده حرفی نزنم و دفعه ی بعد که آقا اسماعیل اومد شهر موضوعو بهش بگم تا خودش با آقای کلاهی مطرحش کنه.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت57 فهیم سرم رو بغل گرفت و بوسه ای به موهام زد و گفت +غصه نخور قربونت
🤝♥️ اینو گفت و کمی بعد صدای کوبیدن در سالن به گوشم رسید. فهیمه با حرص گفت +مردک یک پاش لب گوره هو..س زن سیزده ساله کرده! عقدنامه ای که در کار نیست، یک خطبه بوده که بین خودشون خونده شده فرامرز اما منطقی تر از فهیمه بود +وقتی آقات پشتشه کاری از ما ساخته نیست فهیمه جانم، الان بیرونش کردیم. میره با آقات برمیگرده، جلوی آقات که نمیتونیم وایستیم سکوت فهیمه که طولانی شد فهمیدم حق با فرامرزه... آقا آدمی نبود که همچین لقمه ی چرب و نرمی رو از دست بده کمتر از نیم ساعت بعد دوباره در خونه زده شد، اینبار آقا پشت در بود، با مشت به در میکوبید و اسم من رو می‌برد از زور گریه نفسم بالا نمیومد. با خودم گفتم فهیم و فرامرز نمیذارن دست اون مرد بهم برسه، جلوی آقا هم در میان... به قول فهیم هیچ سند و مدرکی نبود که نشون بده من زن اون مردم... اما نه فهیم و نه فرامرز نتونستن جلوی آقا رو بگیرن. آقا فریاد می‌زد و میگفت میرم ازتون شکایت میکنم و میگم دخترم رو دزدیدید... میگفت حوری زن هاشمه، شاهد عقدشون هم خودم بودم، شما هم اگر میخوایید پای آژان به خونه اتون باز نشه بهتره حوری رو بفرستید بیاد دیگه حتی برای فرامرز هم احترام قائل نبود، مدام دری وری بار فرامرز میکرد و میگفت خودت سر پیری با یک زن و دو بچه اومدی دختر بچه سال منو عقد کردی، کیف و حالت رو کردی حالا میخوای عقد دختر منو بهم بزنی! حتی انقدر وقیح بود که با صدای بلندی هوار میکشید و می‌گفت این مرد به خواهرزنش چشم داره وگرنه دلیلی نداره اونو بیاره خونه اش و نذاره با شوهر شرعی و قانونیش بره سر زندگیش همین حرف هاش باعث شد فرامرز دست بکشه از حمایت من... حق هم داشت، براش زشت بود که تو اون سن و سال آقا صداش رو بندازه تو سرش و تو در و همسایه همچین تهمت هایی بهش بزنه! شک نداشتم این مرد اگر پدرزنش نبود فرامرز یک دندون سالم تو دهنش نمیذاشت... اما دستش بسته بود و مجبور بود احترام مردی رو نگه داره که نه مرد بود و نه پدر... حرف های آقا لحظه به لحظه حالم رو بدتر میکرد باورم نمیشد این مرد پدر ما باشه! فهیم وقتی دید هیچ جوره حریف آقا نمیشه با قول اینکه من رو میاره تحویل آقا میده کمی آقا رو آروم کرد و خودش اومد سروقت من با گریه در اتاق رو باز کرد و محکم بغلم کرد +ببخش آبجی... ببخش که نتونستم برات کاری کنم... دیدی که چه حرف هایی زد... چه تهمت هایی به فرامرز بیچاره زد... به خدا دلم میخواست از خجالت آب شم و برم تو زمین... ببخش که زورم به این مرد نمیرسه