eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
8.1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
15.7هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت63 . هرچی من از احمد خوبی میگفتم اون از سجاد و سختی های زندگی باه
🤝♥️ . از طرز صحبت کردن پروانه خوشم نیومد و گفتم نه اینطور نیست عزیزم مطهره مدتهاست که با من دوسته! خندید و گفت خوشمزه ساده لوح من مگه نمیگی مدام از شوهرش بد میگه؟! گفتم آره! گفت خوب عاقل خانم تو کف شوهر تو مونده! نوچی کردم و گفتم چی میگی پروانه مطهره چی کم داره بخواد احمد رو تور کنه؟! نیشخندی زد و گفت پس تو این پسر خاله خوشتیپ ما رو دست کم گرفتی اره! احمد جوون تره خوشتیپ تره و از همه مهم تر تو بهش اثبات کردی که بینهایت عاشق پیشه و مهربون هم هست درسته؟! با دهن باز گفتم آره اما خوب ... پرید تو حرفم و گفت عزیز دلم مگه نمیگی من مثل خواهرتم؟! خوب از من به تو نصیحت میگم دور مطهره رو خط بکش! دختر مطهره زخم خورده است؛ مگه نمیگی فهمیده سجاد عاشق تو بوده؟! هان؟! گفتم آره خوب ولی ... باز پرید تو حرفم و گفت دیوونه ای سارا؟!‌ دختر از من نصیحت و از تو نشنیدن! خلاصه کلی گفت و من هم با قاطعیت گفتم به احمد قدر دنیا اعتماد دارم و پروانه هم گفت میدونم احمد خیلی مرده راستش از همه پسرای خاله کلثوم مردتر و با حیاتره ولی فراموش نکن مرده دیگه ممکنه به هر طریقی قاپش رو بدزده! شب تو تنهایی به فکر رفتم مطهره فوق العاده ساده تر از این حرفا بود که بتونه مخ کسی رو بزنه؛ یه دختر ساده و مهربون اما خوب حرف های پروانه ام کمی حساسم کرد ولی با خودم گفتم بی خیال من که دیگه مطهره رو نمیبینم و سعی کردم فراموشش کنم اما چند روز بعد گوشی اتاقم زنگ خورد و وقتی جواب دادم دیدم مطهره است و کلی احوالپرسی کرد و منم باهاش گرم گرفتم ولی ته دلم ترس ورم داشت که همونم وجدانم گفت آخه مگه زنگ زدن مطهره چیز جدیدی هست؟ همون مجردی هم زیاد جیک تو جیک بودیم. کمی که احوالپرسی کردیم باز رفت روی فاز آه و ناله و حسرت که نمیدونم برای سجاد باید دیگه چیکار کنم و از این حرفا منم مونده بودم چی بگم فقط دلداری میدادم که بین حرفاش با من من گفت سارا میگم یه چیزی بگم برام انجام میدی؟ گفتم بگو! گفت میگم ببخش اینو میگم اما میشه خواهش کنم با احمد آقا بیاین خونه ما؟! آخه میخوام احمد آقا با سجاد دوست بشن و رفتارهای احمد آقا روی سجاد هم تاثیر بزاره! اینو گفت و بعد با دستپاچگی ادامه داد البته به سجاد هم گفتم میخوام سارا و شوهرش رو دعوت کنم خونه مون بالاخره دوست صمیمی ام هست و ممکنه فامیل نزدیک بشیم و سجاد هم موافقه... وای اینو گفت انگار آب یخ ریختن روم با تته پته گفتم مطهره ببخشید اما احمد کم میاد اینجا که همونم چون دو روز بیشتر نمی مونه خیلی فرصت نمیکنه جایی بره مطهره گفت ببخشید اگه اینطوره اجازه بده ما بیاییم خونه ات!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت63 شهین نالید: به کی میگفتم شهین ؟!نه پدر دارم نه مادر ،خواهر و بر
📜 🩷 مریم صحبتش با بابا تموم شد همونجا پای تلفن نشسته بود نگاهش کردم، داشت گریه میکرد رفتم کنارش و گفتم : مریم ؟چرا گریه میکنی ؟ _شهین واقعا باید این اتفاقا می افتاد تا یادشون می اومد منم هستم؟ باید زیر مشت  لگد گرفته میشدم که برادرم و عموم و بقیه یادشون بیاد ازم دفاع کنن سرش رو گرفتم توی بغلم و اجازه دادم گریه کنه، خوب که خالی شد بلندش کردم و گفتم : ببین مصیب داره میاد ...دست و صورتت رو بشور بعدم محکم جلوش وایسا یه بارم که شده حرفت رو  منطقی و از راه درست بزن سری تکون داد دست و صورتش رو شست و نشستیم منتظر تا مصیب بیاد صدای در که بلند شد  مریم از جا پرید  و گفت : وای اومد !! سیاوش گفت: خب بیاد اروم باشید... شهین اگه سرو صدا بلند شد شما بیرون نیاید خب !من راهیش میکنم از پنجره هال با مریم بیرون رو میدیدم... سیاوش در رو باز کرد ‌ با مصیب سلام علیکی کرد و بعد سیاوش انگار دعوتش کرد داخل... اروم بود و هیچ حرفی تا اونموقع نزده بود ،دیدم که سیاوش دستش رو گرفت و نگهش داشت داشتن باهم حرف میزدن سیاوش میگفت و مصیب گوش میداد، مریم گفت : چی میگن _نمیدونم نترس سیاوش حتی اگه عصبانی هم باشه ارومش میکنه سیاوش و مصیب کمی حرف زدن ‌ بعد راه افتادن سمت ساختمون، مریم همونجا که ایستاده بود تکون نخورد ولی من رفتم برای خوش آمد گویی با مصیب ،سلام علیکی کردم و اون بچه های مریم رو بوسید و گفت : کو مریم ؟! _اونجاس!!! پسر عمو ارواح خاک عمو ... نگذاشت حرفم تموم بشه و گف:ت ارومم دختر عمو ارومم رفت جایی که مریم بود و ما همگی دم در ایستادیم کمی سرو صدا کرد با مریم و بیشتر هم حرفش این بود : چرا خبر به من ندادی ؟اینقدر غریبه شدیم باهم ؟!من از مردم باید بشنوم خواهرم به چه روزی افتاده ؟اینه رسمش ؟ اینجوری میخوای آقا تو گور بلرزه ؟! و مریم فقط گریه کرد مصیب انگار  وضع مریم رو که دید دلش به رحم اومد سرش رو توی بغل گرفت و مریم صدای گریه اش بالا رفت اشکم در اومد داشتم گریه میکردم که دست سیاوش نشست روی شونه ام ،نگاهی بهش انداختم خوشحال بودم  که کنارمه بزرگترین حامی هر زنی شوهرشه البته اگه مرد باشه !!! مصیب اونروز  رو موند و شب سر شام رو به سیاوش و من گفت : ببخشید این مدت اسباب زحمت شدیم !!!من واقعا نمیدونستم چی شده و چه خبره؟ تا اینکه اون مردک اومد در خونه و ابروریزی راه انداخت بعدش تنها جایی که عقلمون قد داد خونه زری بود ...رفتم اونجا اون گفت چون رضا بازی در می آورده فرستاده مریم رو اینجا ولی آدرس نداد و من مجبور شدم برم پیش عمو ...من بازم شرمنده سیاوش گفت : نگید اینجوری خدا کنه کار ایشون خوب پیش بره بقیه اش حل میشه _پشتش رو میگیرم طلاقش رو بگیره اینجوری که میدونم همه چی بر علیه اشه و میتونه راحت  طلاق بگیره سیاوش دستهاش رو روی میز گذاشت و گفت : نمیخوام دخالت کنم مصیب خان!! اما بهتره بعد از طلاق بالا سر خواهرت باشی تا بتونه خودش ر‌و جمع و جور کنه حرفام رو به قصد دخالت و فضولی نذار، تا جایی که اونموقع ها فهمیدم آقا کمال خدابیامرز مال و منال زیاد داشت سهم ارث خواهرت رو بدید خودش بالا سر بچه هاش باشه، شما هم حمایتش کن این دوتا بچه هم گناه دارن اینجوری آواره این خونه و اون خونه و دیدن ناراحتی مادرشون _والا همون موقع هم‌ من گفتم پایین خونه ما بشینه خودش نخواست مریم تا اونموقع حرفی نزده بود ولی اونجا گفت: من نمیخوام مزاحم زندگی کسی بشم حرف و حدیث زن برادر رو هم نمیتونم تحمل کنم، البته اونموقع فکر میکردم ازدواج کنم به دل خودم زندگیم بهتر میشه ولی نشد !! مصیب گفت : زهره حرفی زده ؟! _نه!!! _پس چی ؟ سیاوش دید مریم نمیخواد حرف بزنه و مصیب اونو لای منگنه گذاشته گفت : بهتره کش ندید یه خونه اروم براشون تهیه کن و بقیه اش رو هم خودتون بین خودتون حل کنید و مهم تر این که اون روانی رو محکم سرجاش بنشونی، چون ادمی که من دیدم و شناختم بد ادمیه !!! مصیب و مریم و بچه هاش روز بعد راهی تهران شدن بعد از رفتن اونها به سیاوش گفتم: خدا کنه مریم زندگیش اروم بشه !!! _میدونی بیشتر خودش مشکل داره اعتماد به نفسی نداره حتی توی دو کلام حرف زدن با برادرش !!! _مریم اینجوری نبود، ما سه تا باهم بودیم و مریم از ما دوتا بالاتر بود توی همه چی !!!خانواده شوهر اولش اینجوری به سرش آوردن _در کل زیاد بله قربان گو بودن هم خوب نیست ! _همه که مثل زن شما نمیشن _اونکه صد البته
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت63 خواستم نادیدش بگیرم ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم جلوش ایستادم و گ
📜 🩷 دلم خیلی براشون تنگ شده بود، قبل ازدواجم همیشه تصور میکردم ازدواج کردم و بچه هام با بچه های خواهرام بازی میکنن و بزرگ میشن ولی با این شرایط محکوم بودم به تنهایی. بچمم به خاطر من مجبور بود تو این زندگی وارد بشه و شرایط رو تحمل کنه. تو اون چند روز بخاطر خبری که شنیده بودم همش تو خودم بودم و دوباره حسای بد اومده بود سراغم ولی فائزه میگفت باید خوشحال باشی که بچت بین اون آدما و افکار پوچشون بزرگ نمیشه. اینجوری میتونی هرجور دوس داری تربیتش کنی و فردای آینده مثل ما زندگیش به خاطر دیگران خراب نمیشه. * روزهامون میگذشت و من همچنان میرفتم سر کار و میومدم و به لطف آقا اسماعیل موضوع بارداریمو هم دیگه آقای کلاهی میدونست و قرار شده بود تا هر زمان که خودم بتونم کارمو ادامه بدم. حتی از موقعی این موضوعو فهمیده بود دور از چشم بقیه کارگرا حقوقمو هم یه کم بیشتر کرده بود. تو اون دوران به خاطر بارداریم قیافم خیلی تغییر کرده بود و دیگه خبری از اون صورت استخونی و لاغر نبود و برخلاف خیلی از خانمای باردار من روز به روز قیافم بهتر میشد طوری که همه اطرافیانم اینو بهم میگفتن. صورتم گرد شده بود و پوستم روشن تر و صاف شده بود و برای منی که همیشه از قیافم ناراحت و ناراضی بودم و خودمو با خواهرام مقایسه میکردم و حسرت میخوردم خیلی اتفاق قشنگی بود و وقتی بقیه بهم میگفتن خوشگل شدی اینقدر خوشحال میشدم که حد نداشت و همین موضوع باعث شده بود روز به روز بیشتر عاشق بچم بشم. فائزه که دیگه از من مشتاق تر بود و اکثر اوقات وقتی میرفت بیرون با یه تیکه لباس یا اسباب بازی برمیگشت و وقتی بهش میگفتم چرا پولاتو اینجوری هدر میدی میگفت من خالشم، من نکنم کی بکنه؟! اینقدر شوق و ذوق نشون میداد که منم سر حال میومدم و هر لحظه خدا رو شکر میکردم که فائزه رو سر راهم قرار داده. دوران بارداریم خداروشکر با کمکای فائزه و شهلا خانم خیلی خوب و راحت سپری شد. اینقدر این دو تا آدم در حق من دلسوز بودن که شاید خواهر و مادر خودمم اگه بودن این کارا رو برام نمیکردن. تا روز آخر بارداریم هم تونستم برم سر کار. یه روز که طبق معمول رفته بودم سر کار و پای چرخ بودم یه دفعه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت63 از پله ها بالا رفتیم، من به حدی هاج و واج بودم که هنوز با دهن با
🤝♥️ با خودم گفتم اگر افسانه و بهار اینجا رو ببینن دهنشون از تعجب باز میمونه، یک میز آرایشی بزرگ که روش پر بود از انواع و اقسام عطرها و لوازم آرایشی که نه اسمش رو بلد بودم نه نحوه ی استفاده اش رو. آمنه خانم که دید من مات و مبهوت اطرافم شدم به سمت کمد بزرگ اتاق رفت و یکی از درها رو باز کرد، از بین انواع و اقسام لباس هایی که آویزون بود دست کرد و یک پیراهن سفید با گل های ریز آبی رو درآورد ، آمنه خانم اشاره ای کرد و گفت+میرم بیرون، وقتی پوشیدی صدام کنچشمی گفتم و تا رفت بیرون سریع لباسم عوض کردم خدایا باید چه بهایی بپردازم،یکدفعه یاد خسرو افتادم... ب روی فرش دستباف قرمز رنگ کف اتاق نشستم و زانوم رو تو شکمم جمع کردم و زدم زیر گریه، بچه تر که بودم گاهی رویا میبافتم، رویای زندگی تو یک خونه ی بزرگ، رویای داشتن یک اتاق شخصی، اما اون لحظه دلم میخواست برگردم ده، برگردم تو همون خونه خرابه، همونجایی که وقتی شب ها تو سالن میخوابیدیم حتی نمیتونستیم راحت دست به دست بچرخیم... همون اتاقکی که اسمش رو گذاشته بودیم سالن! اما به قول بهار انقدر کوچک بود که صدای نفس کشیدن هامون به گوش همدیگه می‌رسید کمی بعد سروکله ی آمنه خانم پیدا شد. با دیدن من که هنوز روی زمین نشسته بودم اخمی کرد و گفت+بلند شید خانم، آقا میخوان شام رو با شما بخورنچهره در هم کشیدم و با حرص گفتم+کارد بخوره شکم آقات... من شام نمیخورم. این لباسم درمیارم همزمان با این حرفم لباس رو از تنم بیرون کشیدم و همون بلوز و دامن خودم رو تنم کردم. آمنه خانم با نگرانی جلو اومد و گفت+نکنید خانم، من نزدیک به بیست ساله تو این خونه زندگی میکنم، از روزی که آقا دست همسر اولشون رو گرفتن و آوردن تو این خونه من اینجا بودم. آقا رو بهتر از هر کسی میشناسم... هیچی به اندازه ی سرپیچی از حرف هاشون ایشون رو خشمگین نمیکنه. اگر دختر خوبی باشید و به حرفش گوش بدید زندگیتون بهشت میشه. اما بخوایید لجبازی کنید این خونه با جهنم براتون فرقی