eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
8.1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
15.7هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت64 . از طرز صحبت کردن پروانه خوشم نیومد و گفتم نه اینطور نیست عزی
🤝♥️ . وای تو عجب مخمصه ای گیر کرده بودم با من من گفتم مطهره تو واقعا چیزی به نام غرور هم داری دختر؟! انگار کمی بهش برخورد اروم گفت چطور؟ گفتم من به خاطر تو هستم تو چرا اصرار میکنی اخه؟ بابا تو که گفتی جریان اینکه سجاد از من خواستگاری کرده بود رو هم میدونی چطور حسادت زنانه ات ت...حریک نمیشه سجاد مدام منو ببینه؟! ول کن عزیزم من و تو با هم دوستیم ولی بدون شوهرامون خیلی دلم میخواد ببینمت ولی جدا و دوتایی مثل قدیم ها که بیایی خونه ام کنیزی ات رو کنم نه اینکه من با سجاد روبه رو بشم... طاقت نیاورد و زد زیر گریه دلم براش کباب شد گفتم چته مطهره؟! دختر اروم باش! با بغض و اشک گفت چیکار کنم سارا من برای سجاد سنگ تموم میزارم اما اون سرده مثل یه کوه یخ! دلم میشکنه! به خدا تا حالا بهم تو نگفته احترام میزاره اما خوب منم دلم توجه میخواد ... خلاصه باز کلی گفت و آخرش با دل شکسته قطع کرد. دردای خودم یه طرف وسوسه ای پروانه انداخت به جونم یه طرف و دلی که برای مطهره میسوخت یه طرف! مونده بودم چه کنم بنابراین مجدد به پروانه زنگ زدم و باهاش حرف زدم و اونم کنایه آمیز گفت من که بهت میگم گوش نمیدی با چنگ و دندون زندگیت رو بچسپ! خلاصه از اون ماجرا مدتی گذشت و مطهره هم زنگ نزد منم پیگیری نکردم و احمد سرزده اخر همون هفته اومد که قرار بود پروانه هم بیاد پیشم همون روز. بنابراین به پروانه زنگ زدم و گفتم احمد اومده اشکال نداره تو هم بیا! پروانه هم گفت نه اصلا نمیخوام مزاحم بشم سلام پسر خاله رو برسون! تعجب کردم از اینکه چرا پروانه روزایی احمد میاد پیداش نمیشه و چرا احمد با پروانه سر سنگینه! توی ذهنم موند سر فرصت از پروانه بپرسم چون احمد چیزی نمیگفت و فقط به این اشاره میکرد که یه اختلاف خانوادگی هست منم اصرار نمیکردم ولی این بار گفتم باید حتما بپرسم! همون چند روزی احمد اومده بود یه شب رفتیم خونه بابا اینها و داشتیم با داداشا می‌گفتیم و میخندیدیم که یکی در زد و با کمال تعجب دیدم مطهره است تعجب کردم ولی اخمام هم رفت توی هم چون از اونجایی هم که هنوز جواب قطعی خواستگاری رو بابا به خانواده سجاد نداده بود معمولا چند شب در میون مادرش یا خواهراش می اومدن مهمونی و ساعتی می‌نشستند و میرفتن که آهای یادتون باشه جواب رد ندید اما این بار مطهره تنها بود و مادر شوهرش نیومده بود! مطهره اومد و باز چسپید به من کلی حرف زدیم ولی زیر چشمی زیر نظر داشتمش و متوجه شدم حواسش سمت مردا هست و نگاهش به صورت احمد منه! .
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت64 مریم صحبتش با بابا تموم شد همونجا پای تلفن نشسته بود نگاهش کردم
📜 🩷 نشستم و گفتم : ولی خدایی کی فکرش رو میکرد روزی که گفتن رضا اومده خواستگاری زهره و آقا بزرگ مخالفتش رو علنی اعلام کرد اینجوری زندگی رضا به همه گره بخوره !!! _پس از اول هم مخالفش بودن ؟! _اره ولی خب بعد شد عزیز آقا بزرگ‌ _کلا بچه زرنگه!!! منتهی از هوشش و زرنگی توی راه خلاف استفاده میکنه، اینکه میگم راه خلاف یعنی همین انتقام و انتقام گیری!!! اگه از همون اول بخشیده بود همه رو رفته بود پی زندگی خودش حال و روزش بهتر از حالاش بود ،بدون اینکه ذهنش مدام درگیر این باشه چطوری انتقام بگیره زندگیش رو پیش برده بود قطعا آدم موفقی میشد ...حالا چی همه دشمنش هستن و زندگی هم نداره !!! _اره این آتیش انتقام کار دستش داد _خب دیگه هر کسی با طرز فکرش زندگی میکنه اون روزها گذشت... طی تماس‌هایی که با تهران داشتم‌ فهمیده بودیم مریم طلاق گرفته و خونه قبلی عمو رو ثه قبلا مستاجر داشت یه طبقه اش رو داده بودن به مریم و اون با پسرهاش اونجا زندگی میکرد زری میگفت : مصیب چند روزی رضا رو حتی بازداشتگاه هم فرستاده و بعد ازش تعهد گرفتن حتی صد متری مریم و بچه هاش هم نشه _تعهد داده ؟ _اره دیگه !!! _باورش میکنید ؟ _از ترس زندانم که شده اره _ازش خبر داری ؟ _شماله !!!چندباری بهم زنگ زد میدونی شهین دلم برا اونم میسوزه _اره خب زندگیش رو الکی الکی تباه کرد _نمیدونم والا کارهای خیریه خوب پیش میرفت... آمنه کماکان تنها زندگی میکرد چندتایی خواستگار مونس خانم براش فرستاده بود همه ادمهای خوب و مطمئن، ولی آمنه میگفت : از من گذشته!! حال و حوصله زندگی مشترک رو ندارم همینطور خوشم ! مامان و بابا برای دو تا پسرها زن گرفته بودن و سرگرم نوه هاشون بودن مامان میگفت : از تو که آبی گرم نشد به این دو تا گفتم باید ۱۰ تا نوه برام بیارن _بیچاره ها چه گناهی کردن !!!بچه مسیولیت و مشکلات داره ! _شماها تنبلید وگرنه بچه بزرگ میشه _چرا خودت پس سه تا داشتی ؟! و اینجا مامان دیگه ساکت میشد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت64 دلم خیلی براشون تنگ شده بود، قبل ازدواجم همیشه تصور میکردم از
📜 🩷 یکی از خانما که کنارم نشسته بود نگاهی بهم کرد و گفت: وقت زایمانته باید سریع بری بیمارستان. درد نداری؟ _ نه اصلا. + به هرصورت باید دیگه بری بیمارستان. وایسا برم به آقای کلاهی بگم ببرتت. _ وای نه زشته. + دختر زشت چیه؟ نمیتونی که خودت راه بیوفتی با این وضعت. اون ماشین داره سریع میرسونتت. _ ولی من خجالت میکشم. + اصلا خودمم همراتون میام خوبه؟ _ ممنون صدیقه خانم. خدا خیرت بده. صدیقه خانم سریع رفت به آقای کلاهی گفت و منو رسوندن بیمارستان. هرچی میگذشت کم کم یه دردایی حس میکردم ولی هنوز اونقدرا شدید نبود. دلم میخواست یه جوری به فائزه خبر بدم. وقتی به آقای کلاهی گفتم گفت نگران نباش میرم در خونت و خبر میدم. وقتی رسیدیم بیمارستان دکتر گفت بچت داره به دنیا میاد چجوری اینقدر راحت وایسادی؟ گفتم: آخه من شنیدم خیلی درد داره ولی من زیاد درد ندارم. + دیگه این از خوش شانسیته ولی اگه همینجوری وایسی ممکنه خدای نکرده بلایی سر بچت بیاد. اینو که شنیدم سریع پشت سر دکتر راه افتادم و رفتیم تو یه اتاق و بهم گفت چکار کنم تا بچه به دنیا بیاد. وسطاش دیگه دردم خیلی شدید شده بود ولی از فکر اینکه بچم طوریش بشه با همه وجودم تلاش میکردم که به دنیا بیاد. بالاخره بعد از نیم ساعت کشمکش صدای گریشو شنیدم. دکتر با مهربونی گفت: دختره. و بچه رو داد دست پرستار تا پاکش کنه. از فرط خستگی و درد نای حرف زدن نداشتم ولی دلم میخواست بغلش کنم. زیر لب گفتم: بچمو بدید ببینمش. پرستار بچه رو لای پارچه ای پیچید و تو بغلم گذاشت. دخترم اینقدر کوچولو بود که میترسیدم بگیرمش. از خوشحالی فقط اشکام پایین میومد. ازم گرفتنش تا ببرن بشورنش. تو این فاصله منو هم بردن تو یه اتاق دیگه و همون موقع دیدم فائزه و شهلا خانم اومدن داخل. با دیدنشون دلم آروم گرفت و شروع کردم به تعریف کردن از دخترم. بچه رو که آوردن کم مونده بود فائزه خودشو بکشه براش. اون لحظه خوشحال بودم که کسایی دور و ورم هستن که از به دنیا اومدن بچم خوشحالن چون دوس نداشتم اونم مثل من موقع اومدنش همه ناراحت باشن. فائزه بالاخره از بچه دل کند و تو بغلم گذاشتش و گفت: اسمشو چی میخوای بذاری؟
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت64 با خودم گفتم اگر افسانه و بهار اینجا رو ببینن دهنشون از تعجب باز
🤝♥️ خیره نگاهش کردم و گفتم+آقات که اینجا نیست، حالا که نیست بهم بگو چی به سر خاتون اومده؟تا اسم خاتون رو بردم اخم کرد و سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت+من قصدم کمک به شماست، اگر خودتون این کمک رو نمیخوایید دیگه کاری از من ساخته نیست. اما اینو مطمئن باشید که تاوان لجبازیتون رو خیلی سخت میدیداینو گفت و خیلی زود بیرون رفت، دهن کجی بهش کردم و همونجا روی زمین دراز کشیدم و چشم بستمچشمم تازه گرم شده بود که حس کردم یکی در اتاق رو باز کرد و کمی بعد بوی عطر تلخ هاشم پیچید تو اتاق. صدای قدم هاش درست بالای سرم متوقف شد، صدای سردش به گوشم رسید که گفت+بلند شو دختر، این لباس کهنه رو دربیار و بنداز دور.کمد اتاق پر از لباسه... نمیخوام دیگه تو این لباس ببینمت بچه بودم و لجباز، برای همین با بی عقلی پشتم رو بهش کردم، به خیال خودم ناز میکردم! يکدفعه دستی از پشت محکم گردنم رو گرفت، جیغ خفه ای کشیدم و نشستمهاشم سرم رو به سمت خودش کشوند و زیر گوشم گفت+این بار آخرت باشه که همچین رفتاری از خودت نشون میدی. فهمیدی؟موهام تو دستش بود و با قدرت میکشید. از شدت درد اشک تو چشمم جمع شد و تند تند چشم گفتمچشم که گفتم هولم داد جلو و رهام کرد. دستی به لباسش کشید و گفت+تا نیم ساعت دیگه سر میز منتظرتم...دیگه جرات مخالفت نداشتم، سریع لباس پوشیدم و از پله ها پایین رفتم. اما ذهنم به قدری آشفته بود که برای چند لحظه نمیدونستم از کدوم مسیر باید برم تا به سالن اصلی خونه برسمبا راهنمایی آمنه وارد سالن غذاخوری شدم، سالن بزرگی که یک میز ناهار خوری هجده نفره وسطش بود، هاشم اشاره ای بهم کرد تا نزدیک برم، روی صندلی کنارش نشستم و خیره شدم به غذاهایی که تو عمرم ندیده بودم. هاشم رو به آمنه گفت+ببین خانوم چی میخوره، هرچی خواست براش بکشدیدن اون حجم از غذا، دسر، نوشیدنی و شیرینی برای منی که تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم عجیب و باورنکردنی بود. دلم میخواست از تک تک اون غذاها بچشم، هم از اون مرغ درسته و سرخ شده ای که با دیدنش هم آب دهنم راه افتاده بود، هم از قورمه سبزی که یک وجب روغن روش بود، یا حتی از شیرینی سفید رنگی که اسمش رو هم نمیدونستم کمی