سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت65 . وای تو عجب مخمصه ای گیر کرده بودم با من من گفتم مطهره تو واق
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت66
.
خلاصه زورم به زبون احمد نرسید و باید فکری میکردم برای نجات زندگیم از دست مطهره! همون شب هزار نقشه به ذهنم رسید و همه رو نزدیک سحر فراموش کردم و تصمیم گرفتم دست به دامن پروانه رفیق شفیقم بشم که همینطور هم شد و بعد از اینکه احمد رو با هزار سلام سلام صلوات راهی کردم سریعا به پروانه زنگ زدم که با دومین بوق جواب داد! بدوم مقدمه همه چی رو گفتم و اونم متفکرانه گوش میداد و آخر سر گفت ببین سارا اصلا گوش نمیدی خواهر جان، میگم ولش کن! بیخیالش شو! مگه تو مشاور خانواده ای که نگران زندگی مردمی؟! به نظرم دفعه بعد زنگ زد صریح و رک بهش بگو دیگه تماس نگیره!
گفتم پروانه چی میگی؟! بابا دوست جون جونیم هست چطور با این لحن بهش بگم؟!
پروانه نوچی کرد و گفت خوددانی عزیزم من توصیه هام رو بهت کردم!
با دودلی گفتم باشه حالا یه کاریش میکنم و قرار شد هر وقت زنگ زد بگم کار دارم بعدا خودم تماس میگیرم و اصلا دیگه زنگ نزنم که بدونه دوست ندارم باهاش در ارتباط باشم!
دیگه میخواستم قطع کنم ولی گفتم بزار سوال خودمم بپرسم! به همین خاطر گفتم پروانه یه چیزی بپرسم جوابش رو راست و درست بهم میدی؟! خنده عشوه گرانه ای کرد و گفت بگو عزیز دلم! چی شده از من سوال داری؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم پروانه چرا تو هروقت احمد میاد اینجا نمیایی؟! بعدش اینکه چرا احمد رابطه اش با تو و خانواده ات خوب نیست؟! از خودش که میپرسم میگه اختلاف خانوادگی و از این حرفا و دقیق نمیگه!
تا اینو گفتم قهقهه ای پشت گوشی زد و گفت خوب راست میگه این پسر خاله مظلوم ما تو گوش نمیدی! ببین من یکسالی از احمد بزرگترم و چند سال پیش خاله کلثوم بدون مشورت با احمد اومد و به مادرم گفت پروانه رو برای احمد خواستگاری کردم؛ راستش من احمد رو بیش از یه برادر نمیشناسم و اینکه از من کوچیکتره و توی بچگی همبازی بودیم اصلا تصورش هم برام سخت بود ولی مامانم و خاله یواشکی توافق کرده بودن تا اینکه اومدن و بدون اینکه باباها خبردار بشن با من و احمد درمیون گذاشتن؛ من که خودم تا شنیدم مستقیم گفتم نه و اصلا ولی احمد انگار خیلی بهش برخورده بود و با خاله حسابی بحثشون شده بود. خلاصه من زود عروسی کردم ولی احمد هنوز که هنوزه با دید بدجور نگاه من میکنه آخه احمد توی فامیل کم خواستگار هم نداشت از دخترا و همین باعث شده بود فکر کنه منم میخوامش در حالی من فقط به دید برادر کوچیکم نگاش میکنم و تو رو به دید زن داداش میبینم! واسه همینه روزایی هست نمیام اونجا که برداشت بدی نکنه! و اینکه احمد واقعا پسر چشم و دل پاکی هست حتما هواشو داشته باش.
.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت65 نشستم و گفتم : ولی خدایی کی فکرش رو میکرد روزی که گفتن رضا اومد
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت66
زندکی من و سیاوش همونطور اروم و بی هیچ حاشیه ای میگذشت درسته هیجان خاصی نداشت ولی همون روال عادی برای من از هر چیزی دلچسب تر بود
سال ۹۵ من یه زن ۴۸ ساله بودم و سیاوش مرد ۷۳ ساله ...دیگه از لحاظ ظاهری هم تفاوت سنی ما مشخص بود و هر کسی ما رو میدید و میفهمید زن و شوهریم با تعجب نگاهمون میکرد ولی برای من اصلا مهم نبود ...
یه روز عصر بهاری با سیاوش توی حیاط زیر درخت بید نشسته بودیم و سیاوش داشت میگفت :
کل این محل رو زدن کوبوندن و آپارتمان ساختن !
_فکر اقتصادیشون کار میکنه خب!
_چیه تو هم فکر اقتصادیت به کار افتاده؟!
_من؟ نه !!!من این خونه رو با هیچی عوض نمیکنم
_یه روزی هم میگفتی خونه باغ رو با هیچی عوض نمیکنی ولی چی شد ؟
_خیلی وقته خونه باغ نرفتیم
_اصلا خیلی وقته تهران نرفتیم اره ...
صدای زنگ تلفن بلند شد و نگذاشت حرفم رو ادامه بدم رفتم داخل و گوشی رو برداشتم صدای زری پیچید توی گوشی ولی صداش عادی نبود گفتم :
زری چیزی شده ؟!
و همین کافی بود تا بزنه زیر گریه گفتم :
زری حرف بزن چی شده ؟!
صدای منصور اومد انگار گوشی رو ازش گرفته بود سلام علیکی کرد و گفتم :
زری چشه ؟
_هیچی !!!راستش حال دایی جمال خوش نیست زنگ زده بهتون خبر بده
نشستم روی صندلی نزدیکم و گفتم:
بابا چشه ؟!
_نترس دختر دایی ناخوشه خواستیم خبر بدیم بیاید دیدنش
نفهمیدم چطور خداحافظی کردم و همونطور بهتم برد سیاوش که تاخیر من رو دیده بود اومد داخل و گفت:
شهین چته؟ کی بود !!!
_هان؟ زری، نه منصور !!!
_بالاخره زری یا منصور ؟!
_سیاوش بابام
_بابات چی ؟!
_منصور گفت حالش خوش نیست بریم تهران ولی ...حتما حالش اصلا خوب نیست چون زری داشت گریه میکرد
خودم هم داشتم گریه میکردم سیاوش گفت :
باشه اروم باش بذار من به منصور زنگ بزنم برو دست و روت رو بشور
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت65 یکی از خانما که کنارم نشسته بود نگاهی بهم کرد و گفت: وقت زایمان
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت66
چند لحظه به صورت معصومش نگاه کردم و دیدم با اومدنش چقدر هممون رو شاد کرده برای همین گفتم سُرور. اسمشو سرور میذارم.
خداروشکر وضعیت دوتامون خوب و نرمال بود و همون روز از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه.
سرور بچه ی خیلی آرومی بود و به جز سختی های معمول بچه داری زحمت بیشتری برام نداشت. من چون بچه ی اول خونه بودم نوزاد زیاد دیده بودم ولی هیچکدوم به خوبی و آرومی سرور نبودن. یکی دو روز از تولد سرور میگذشت که فائزه بهم گفت میخوای برای شناسنامش چکار کنی؟
خودم خیلی به این قضیه فکر کرده بودم ولی واقعا نمیتونستم چیزی رو ثابت کنم و میدونستم جایی هم تو اون ده ندارم که بخوام برم دیدن سیفی. صد درصد بهم تهمت میزدن.
گفتم نمیدونم فائزه، مطمئنم هیچ راهی نیست که بخوام سیفی رو راضی کنم براش شناسنامه بگیره. اون اصلا حرف منو باور نداره.
+ بالاخره که چی؟ بچه بدون شناسنامه که نمیشه.
_ نمیدونم باید برم پرس و جو کنم ببینم چکار باید بکنم.
علاوه بر ابن مشکل امکان سر کار رفتن هم نداشتم و میدونستم که خیلی زود به مشکل مالی میخوریم. هرچند که فائزه همه جوره کمکم میکرد ولی خب نمیشد سربارش باشیم برای همین چند روز بعد تولدش رفتم کارگاه تا با آقای کلاهی صحبت کنم که اگه اجازه بده کارا رو ببرم خونه و کار کنم. وقتی رفتم پیشش اصلا حالش مثل همیشه نبود و خیلی تو خودش بود.
موضوع رو که بهش گفتم با تندی گفت نه خانم نمیشه همچین کاری کنی.
از طرز حرف زدنش تعجب کردم. آقای کلاهی مرد خیلی آرومی بود و هیچوقت با کسی تند برخورد نمیکرد برای همین وقتی دیدم اونجوری باهام حرف زد خیلی ناراحت شدم و عذرخواهی کردم و برگشتم خونه.
شب وقتی داشتم موضوعو برای فائزه تعریف میکردم گفت چرا برای خودت کار نمیکنی؟ تو که دیگه خیاطی رو یاد گرفتی.
_ نمیشه که. اولا که چرخ خیاطی ندارم و از اون گذشته کسی منو نمیشناسه و مشتری ندارم.
+ عزیز من همه آدما از یه جایی شروع میکنن. درمورد چرخم میتونیم پولامونو بذاریم رو هم و یه دست دوم بخریم.
_ وای فائزه حرفشم نزن تا همین جا هم کلی شرمنده ی تو هستم.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت65 خیره نگاهش کردم و گفتم+آقات که اینجا نیست، حالا که نیست بهم بگو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت66
ساعت از دوازده شب گذشته بود و خوابم میومد اما دیدن اون غذاها خواب از سرم پرونده بود. در نهایت انقدر خوردم که حس میکردم اگر یک قاشق دیگه از مایع لرزونی که اسمش ژله بود بخورم میترکم...هاشم اما زیاد نخورده بود و تازه فهمیده بودم که کل مدت خیره من رو نگاه میکردهغذام که تموم شد هاشم اشاره ای کرد و گفت+امشب استراحت کن فردا باهات کار دارماینو گفت و از پشت میز بلند شد و شب بخیر گفت و بیرون رفت اون شب باید رو تخت دو نفره و بزرگی که تو خواب هم نمیدیدم راحت میخوابیدم، دیگه نه تو سالن تنگ خونه ی آقام بودم، نه رو زمین خشک خونه ی سرهنگ، رو تختی خوابیده بودم که از بس نرم و خوشبو بود لبخند به لبم آورده بوددر ظاهر همه چیز خوب بود اما حال من خوب نبودتا صبح نتونستم چشم رو هم بذارم و آخرشم دم صبح بالش و پتو برداشتم و رو زمین خشک خوابیدم و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفتم جوری که وقتی با شنیدن صدای فریادی چشم باز کردم آفتاب تا وسط اتاق اومده بود و ساعت از دوازده ظهر گذشته بودسراسیمه از جا بلند شدم، صدا از پایین میومد، کمی که دقت کردم متوجه صدای خسرو شدم... با عصبانیت داد میزد و اسمم رو صدا میزد و در کنارش صدای ضعیف زنی که سعی میکرد خسرو رو آروم کنهبدون اینکه پیراهنم رو عوض کنم از اتاق بیرون زدم و پایین رفتمخسرو پشت به من داشت با زنی که روز قبل ندیده بودم بحث میکرد+حوری کجاست؟ ها؟ به خدا قسم بهم دروغ بگی ی بلایی سرت میارمزن خواست جوابی بده که بی اختیار گفتم+سلام...به سمتم برگشت، لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، دستش رو که به سمتم دراز کرد ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتمغم عمیقی تو چشم هاش بود، لبخند تلخی زد و گفت+انگار اینجا بهت بد نمیگذرهزنی که روز قبل ندیده بودمش با نگرانی جلو اومد و گفت+نکنید آقا خسرو... سر پیری منو تو دردسر نندازید.. به خدا آقا بفهمن من شما رو راه دادم بیچاره ام میکنن... تو رو خدا تا نیومدن بریدخسرو بی توجه به خواهش و التماس زن گفت+خوبی حوری؟ اذیتت که نکرد؟