سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت70 . مردک روانی! مردک روانی! تو این چند وقت زیاد این اصطلاح رو از
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت71
.
احمد در حالی با لب خندون کنار سفره هفت سین نشسته بود کبکش خروس میخوند و یهو چهره آشنای پروانه اومد توی قاب دوربین! صورت قبیحش رو کمی رنگ و رو بده! آخ نفسم داشت بند می اومد! یعنی من چی میدیدم؟! آیا واقعیت داشت؟! بی حال و بی جون دوربین رو زمین انداختم و فشارم افتاد و خودم دراز کشیدم و به فکر رفتم! تمام خاطرات تلخم این چند وقته جلوی چشمم مثل یه فیلم سینمایی رد شد و من داشتم عملا سکته میزدم.روزایی آخری که من هنوز روستا بودم و با پروانه جیک تو جیک بودیم و دیگه مطمن بودم مطهره بهم زنگ نمیزنه چون چند باری دست به سرش کرده بودم و متوجه شده بود علاقه ای ندارم باهام ارتباط داشته باشه بنابراین تلفن رو وصل کردم یه روز ظهر گوشی خونه زنگ خورد که جواب دادم و با صدای گرفته مردی مواجه شدم که گفت سارا خانم؟! تا اینو گفت شور به دلم افتاد و با من من گفتم بله بفرمایید! گفت ببین خانم تو مثل آبجی منی، من شوهر پروانه هستم این زن من دغلبازه باهاش ارتباط نداشته باش لابد هم خیلی از من به تو بد گفته که بیشترش دروغه و من با قاطعیت میگم زنم پالونش کجه!ببین خواهر جان پروانه با شوهر تو یعنی احمد آقا ارتباط تلفنی داره یعنی هرروز ظهر زنگ میزنه محل کارش و باهاش دل میده و قلوه میگیره! خواستم بگم حواست به شوهرت باشه که زن من بد جور زبون بازه! تا اینو گفت احساس کردم رنگم شده مثل گچ اما چند ثانیه ای تحلیل کردم توی مغزم، پروانه میگفت شوهرم بیش از حد شکاکه شاید طبق حرفی که پروانه زده بود میخواست با احمد احوالپرسی کنه...با من من گفتم من از کجا بدونم راست میگی؟! اگه شما واقعا زنت این کاره است چرا تا حالا طلاقش ندادی؟! اصلا چرا نرفتی شوهر منو خفت کنی؟! بعدش هم تو از کجا فهمیدی زنت با شوهر من هرروز حرف میزنن؟! نوچی کرد و گفت ببین آبجی من وظیفه داشتم بهت اخطار بدم و تو قبول نکن! من و پروانه داریم از هم جدا میشیم و این اواخر رابطه ای با هم نداشتیم به نوعی قهر بودیم اما یه ماه دیدم قبض تلفن خونه زیاد اومده! بهش شک کردم چون سابقا هم دیده بودم با پسرای فامیل من گرم میگیره کنترلش میکردم به همین خاطر رفتم و پرینت گرفتم و دیدم خانم با یه شماره سر ساعتی مشخص حرف میزنه! شماره رو برداشتم و رفتم و با پرس و جو فهمیدم شماره شوهر شماست و اتفاقا چیزای دیگه ام فهمیدم و اینکه سرکار خانم سابقا عاشق شوهر شما بوده
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت70 بعد از ظهر وقتی فائزه اومد خونه طبق معمول اولین کاری که کرد رفت
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت71
برای همین چند روز بعد که قرار بود کارا رو تحویل بدم رفتم پیش کلاهی و بهش جواب رد دادم.
از چهرش معلوم بود که چقدر توی ذوقش خورده و ناراحت شده ولی گفت اشکال نداره فعلا همینجوری مثل قبل پیش میریم ولی یادتون باشه که پیشنهاد من سر جاشه و هنوزم میتونید بهش فکر کنید. درضمن یه صحبت دیگه هم باهاتون داشتم.
گفتم بفرمایید میشنوم.
+ میدونید که من به واسطه ی دوستی با آقا اسماعیل از زندگی شما خبر دارم و میدونم که الان دخترتون شناسنامه نداره. میخواستم پیشنهاد بدم که اگر شما هم موافق باشید یه صیغه نامه ی سوری تهیه کنیم که تاریخش برای قبل از تولد بچه باشه و اسم سرور بره تو شناسنامه ی من البته میدونم که احتمالا خودتونم میتونید به نام خودتون براش شناسنامه بگیرید ولی اینجوری بهتره و دردسرش هم کمتره و هیچوقت کسی نمیتونه تهمتی به شما بزنه. این پیشنهادمم اصلا به این معنی نیست که شما رو مجبور به ازدواج با خودم کنم.
از چیزایی که میشنیدم خیلی تعجب کرده بودم. کدوم آدمی حاضر میشد اسم بچه ی یکی دیگه رو تو شناسنامش بزنه؟ اینجوری حتی بچه ازش ارث میبرد.
_ آقای کلاهی خودتون متوجهید دارید چی میگید؟ من اصلا وجدانم اجازه ی همچین کاری بهم نمیده.
+ من مدتهاس دارم روی این قضیه فکر میکنم. اگر این کارو کنیم حتی شاید یه روزی شما بتونید با خانوادتون ارتباط برقرار کنید و دیگه گناهی هم گردنتون نیست. اگر راضی به ازدواج میشدید که دیگه همه چیز خیلی بهتر هم میشد. من واقعا به شما علاقه دارم دخترتونم مثل دختر خودمه.
_ ولی این به معنی خوردن حق دختر خودتونه.
+ دخترم منو نمیخواد. به اندازه ی کافی هم دارم براش خرج میکنم و دوسش دارم و مطمئن باشید نمیذارم در حقش اجحاف بشه ولی به هرحال همسر سابقم از زندگی من بیرون رفته و دخترمم ترجیح داده بیشتر سمت مادرش باشه. ازتون خواهش میکنم بازم به پیشنهاد من فکر کنید. باور کنید همه چیز خیلی بهتر میشه. دیگه حتی نیازی نیست کار کنید و اذیت بشید.
حرفای آقای کلاهی واقعا منو مردد کرده بود. پیشنهادش چیزی نبود که بتونم راحت از کنارش رد بشم. ضمن اینکه تا حالا تو کل زندگیم هیچکس منو اینجوری نخواسته بود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت70 خسرو در رو باز کرد و ازم خواست سوار شم. بعدم تو چشم بهم زدنی ما
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت71
+به من دروغ نگید خانم، من متوجه شدم که از دیدن شباهت من به خاتون تعجب کردید! خودتون از شباهتم گفتید... خواهش میکنم به من بگید خاتون کیه؟ من چرا انقدر بهش شبیه ام؟زن با ناراحتی روی مبل نشست، خیره شد به نوزادی که تو گهواره خوابیده بود و بعد از سکوتی کوتاه گفت+خاتون نامزد برادر من بود... عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن، تا اینکه اون مردک نامرد آوار شد رو زندگی برادرم...اشک نشست روی گونه اش، آهی از ته دل کشید و گفت+بعد بلایی که هاشم سر خاتون و محمد برادرم آورد زندگی ما از هم پاشید، خود خاتون هم اوایل بی تقصیر نبود. یعنی دل بسته بود به مردی که آوازه ی ثروتش کل شهر رو گرفته بود. برای همین با وجود اینکه محرم برادرم بود همه چیز رو بهم زد و افتاد دنبال هاشم. وقتی فهمید این مرد اونی نیست که نشون میده دیگه خیلی دیر شده بود...+شما نمیدونید علت شباهت من به خاتون چیه؟ چرا من باید شبیه زنی باشم که هیچ نسبتی باهاش ندارمصدیقه پسرش رو بغل گرفت و نگاهی به ساعت انداخت و گفت+شوهرم شیفت شبه، پرستار بیمارستانه... دوست داری تو این فرصت برات از زندگی خاتون بگم؟شاید رازی بین این شباهت باشه که با فهمیدن حقیقت زندگی خاتون برملا بشه... البته که من دلیل شباهت تو و اون رو نمیدونم. انقدر شبیه هم هستید که انگار سفر کردم به پونزده سال قبل... خاتون درست همسن تو بود وقتی محرم برادرم شدبا کنجکاوی گفتم+دوست دارم در موردش بدونم. هیچکس تا به حال در موردش با من حرف نزدهصدیقه سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و به گذشته سفر کرد... به گذشته ای که قرار بود آینده ی من رو تغییر بده...+درست شونزده سال قبل بود که ما از داراب اسباب کشی کردیم و به خاطر کار پدرم راهی شیراز شدیم، اون موقع ها من کلاس اول بودم، شوق داشتم از دیدن شهری که همیشه تعریفش رو شنیده بودم. بابام فرهنگی بود، معلم ادبیات... عاشق شعر و کتاب... من و محمد و مجتبی تو یک خانواده ی آروم بزرگ شده بودیم. من بچه ی آخر بودم، یک جورایی به قول باباجونم زنگوله پای تابوتشون... محمد درست هجده سال از من بزرگتر بود و مرتضی پونزده سال ازم بزرگتر بود... زندگی خوبی داشتیم، یک خانواده ی آروم و بی حاشیه بودیم. مادرم خیاطی میکرد و پدرم با عشق ادبیات تدریس میکرد. محمد تو یک ابزارفروشی کار پیداکرد و مرتضی رفت دنبال درس و دانشگاه. من که بچه بودم اما مادرم برام تعریف میکرد... میگفت محمد از همون روزهای اولی که رفته بود سرکار آشفته شده بود، مامانم در نهایت زیر زبونش رو میکشه و میفهمه داداشم دل داده به دل دختر صاحب