eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
8.1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
15.7هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت71 . احمد در حالی با لب خندون کنار سفره هفت سین نشسته بود کبکش خر
🤝♥️ . اما چون یه سال ازش بزرگتر بوده و مادر شوهرت از خانواده اش خوششون نمی اومد وصلت سر نگرفت البته احمد آقا انگار علاقه ای هم بهش نداشته ولی خوب پروانه رو میشناسی دیگه زبون مار داره! با همین زبون مار گونه اش منو خام کرد وگرنه که قیافه اش مثل... می مونه! الانم مثل خر زدمش اما باید اول از اینجا رونده و از اونجا مونده بشه بعد با دست خالی طلاقش میدم بره ور دست اون خانواده فشلش بشینه! اون میگفت و من داشتم می مردم به همین خاطر سریع قطع کردم و در حالی نفس نفس میزدم احساس کردم تمام بدنم یخ کرده! کمی نشستم و تحلیل کردم، احمد به نظر من پاک ترین پسر دنیا بود و من عاشقانه دوستش داشتم و اونم هرروز برای من ابراز دلتنگی میکرد! نه! امکان نداشت احمد من حیانت کار باشه! سریعا گوشی رو برداشتم و به احمد زنگ زدم فقط اون میتونست آرومم کنه! تلفن چنتا بوق کشید و پسری جوون جواب داد و من میشناختمش اصغر پسر همسایه بابا اینها و همکار احمد بود و البته من خیلی به خانواده شون اطمینان داشتم که کلی احوالپرسی کرد و آخر سر با دادی گفت احمد آقا بیا دلدار زنگ زده! احمد سریع خودش رو رسوند و در حالی نفس نفس میزد گفت سلام عشقم خوبی؟! تا صداش رو شنیدم احساس کردم دنیا گلستان شد! چقدر این مرد به من ارامش میداد و نمیتونستم حتی تصور کنم حیانت کنه! به ناچار همه چی رو براش تعریف کردم به جز اینکه اونی زنگ زده شوهر پروانه است! فقط گفتم اقاهه گفته شوهرت و پروانه با هم ارتباط دارن! احمد تا اینو شنید قهقهه ای زد و گفت سارا ساده ای؟! مگه خودت نمیگی خانواده من دشمنت بودن؟! خوب دختر خوب الان دشمنات خیر و آرامش منو و تو رو میخوان یا نه؟! من که در بست نوکر تو هستم عشقم و جز تو زنی نمیبینم! با من من گفتم احمد آخه بعضی وقتا هول ورم میداره که نکنه به خاطر صورتم ...احمد پرید تو حرفم و گفت این چه حرفیه عزیزم! صورتت مشکل داره خودت که عوض نشدی؟ من از اول عاشق خودت شدم مهربون! همین لحظه اصغر از اون ور گوشی رو از احمد قاپید و گفت نفرمایید آبجی! احمد ما صبح و شب اسم شما از زبونش نمی افته! هم خودت هم امید پسرت! هرکی این حرفا رو زده بهت فقط دشمنت بوده باور نکن! خلاصه با دلی اروم شده قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم! آخيش! پس همش شایعه بوده و احمد من چیزیش نبوده! با همین خیال به شوهر پروانه هزار تا بد و بیراه گفتم و دیگه بعد از اون ماجرا هم پروانه تا چند روز زنگ نزد و منم تماس نگرفتم گفتم شاید شوهرش میخواد اذیتش کنه بنابراین منتظر موندم که یه روز گوشی خونه زنگ خورد و دیدم پروانه است و تا گفتم الو زار زد و گفت منو ببخش خواهر ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت71 برای همین چند روز بعد که قرار بود کارا رو تحویل بدم رفتم پیش ک
📜 🩷 یه حس عجیبی داشتم. هرچی بود باعث شد قاطعانه جواب منفی ندم و فرصت بیشتری برای فکر کردن بخوام. اون شب وقتی به فائزه درمورد این مسائل گفتم بازم مثل قبل ناراحت شد و سرزنشم کرد و گفت دیگه مطمئن شدم یه ریگی تو کفششه وگرنه همچین پیشنهاد عجیبی نمیداد. وقتی دیدم اینقدر نسبت به این شرایط گارد داره دیگه حرفی نزدم. فقط خدا خدا میکردم زودتر آقا اسماعیل بیاد بهم سر بزنه تا بتونم باهاش در این مورد مشورت کنم. جلوی فائزه هم دیگه حرفی نمیزدم که باهام مخالفت نکنه. یه روز که فائزه سر کار بود و شهلا خانم اومده بود پیشم و داشتیم صحبت میکردیم درمورد خواستگاری کلاهی و مخالفت فائزه بهش گفتم. شهلا خانم گفت اگه همینجوری که میگی باشه خیلی موقعیت خوبیه، بعد کمی مکث کرد و گفت بین خودمون باشه ولی ممکنه فائزه حسادت کنه یا بخاطر وابستگیش به تو و بچه مخالف باشه. شاید میترسه بازم تنها بشه. حرفای شهلا خانم منطقی بود ولی نمیتونستم قبول کنم که فائزه به خاطر خودش جلوی خوشبختی منو بگیره. تقریبا دو هفته بعد آقا اسماعیل اومد پیشم و تونستم باهاش حرف بزنم. وقتی موضوعو شنید مثل من جا خورد و گفت مرتضی آدم خیلی خوبیه ولی اجازه بده من مرد و مردونه باهاش حرف بزنم و ببینم قضیه چیه. آقا اسماعیل رفت با آقای کلاهی صحبت کرد و وقتی برگشت پیشم گفت اگر نظر منو میپرسی درخواست ازدواجشو قبول کن. به خاطر شرایط تو و حتی خودش یه سری شک و شبهه داشتم که با صحبت کردن برطرف شد. پیش خودم گفتم شاید داره در حقت ترحم میکنه ولی معلوم بود واقعا بهت علاقه مند شده. _ آقا اسماعیل شما همسر قبلیشو هم میشناختید؟ میدونید چرا جدا شدن؟ + من مرتضی رو نزدیک به ده ساله میشناسم. همسرشم قبلا دیده بودم ولی اینکه بگم در جریان جیک و پوک زندگیشون هستم دروغ گفتم. الان مفصل باهاش حرف زدم و میگه به دلایلی هیچ راه برگشتی بین خودشو همسر سابقش وجود نداره پس از این بابت خیالت راحت باشه. درمورد شناسنامه ی سرور هم خیلی باهاش حرف زدم ولی انگار رو تصمیمش خیلی مصممه. دیگه حالا تصمیم آخر با خودته که چکار کنی. هرچند اگر بخوایم خدایی حساب کنیم تو باید بری به سیفی خان درمورد بچش خبر بدی. اون حق داره که بدونه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت71 +به من دروغ نگید خانم، من متوجه شدم که از دیدن شباهت من به خاتون
🤝♥️ وقتی برگشتیم... متوجه شدیم که... محمد به خاتون نزدیک شده بود و به زور مجبورش کرده بود صیغه اش باشه. به خیال خودش با اینکار خاتون رو برای همیشه پیش خودش نگه میداشتامید داشت هاشم با فهمیدن حقیقت خاتون اون رو پس بزنه و خاتونش برگرده پیشش. اما اشتباه میکرد، هاشم جوری شیفته ی خاتون شده بود که اصلا براش مهم نبود نقشه ی محمد نگرفت، خاتون با حالی خراب از خونه رفت و يک سال تمام ناپدید شد، نه ما ازش خبر داشتیم نه خانواده اش... حدس میزدیم هرجا هست زیر سر هاشمه، محمد رفت سراغ خانواده ی هاشم، برادرش رو پیدا کرد، همه چیز رو براشون گفت و بعد همه جا رو زیر و رو کردن اما نه خبری از خاتون بود نه هاشم... محمد نابود شد، انقدر غصه خورد و گریه کرد که یک ساله اندازه ی ده سال پیر شد... بعد یک سال سروکله ی خاتون پیدا شد، برگشته بود پیش خانواده اش. مادرم به محض اینکه فهمید خاتون برگشته راهی خونه ی پدری خاتون شد.محمد هنوز چشم انتظار خاتونی بود که دیگه بهش محرمم نبود... مادرم وقتی برگشت حالش خراب بود، به حدی گریه کرده بود که چشم هاش قرمز شده بود و نفسش به شماره افتاده بود. با پدرم رفتن تو اتاق و یک ساعت تمام با هم حرف زدن... بعد یک ساعت وقتی پدرم اومد بیرون متوجه شدم اونم گریه کرده، پدرم رفت دنبال محمد و کشوندش خونه، بعدم رفتن تو اتاق و در رو بستن... طولی نکشید که صدای داد و بیداد محمد بلند شد، فریاد میزد و خاتون رو فحش میداد. مادرم تلاش میکرد آرومش کنه اما محمد آروم نمیشد. همیشه برام سوال بود که چرا محمدی که انقدر عاشق خاتون بود اون روز خاتون رو فحش میداد و حتی وقتی مادرم گفت خاتون پشیمونه و میخواد برگرده حاضر به دیدن خاتون نشد... بزرگتر که شدم حقیقت رو فهمیدم...خاتون خطای بزرگی کرده بود و برگشته بود به امید اینکه محمد اون رو ببخشه، از دست هاشم فرار کرده بود چون تازه فهمیده بود هاشم چه نامردیه...ولی محمد نتونست ببخشه، با وجود عشق عمیقی که معتقدم هنوز تو قلبش هست نتونست خاتون رو ببخشه و از خاتون خواست برگرده پیش همون مردی که به خاطرش به عشقشون حیانت کرد و دستش رو به حون یک بیگناه آلوده کردبا تعجب گفتم+خون بیگناه؟ منظورتون چیه؟اشکی روی گونه ی صدیقه نشست، خیره شد به پسرش که غرق خواب بود و زمزمه کرد+پول کورش کرده بود، انقدر کور که از بچه ی خودش گذشت... خطای خاتون انقدر بزرگ بود که قابل بخشش نبود. بزرگتر که‌ شدم مادرم حقیقت ماجرا رو برام