eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
8.1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
15.7هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت75 . این عنصر چسپان خیلی سعی کرد من رو تصاحب کنه و من در اصطلاح ق
🤝♥️ . از اون روز تقریبا هرروز پروانه سر ظهر و دقیق زمان استراحت من و اصغر زنگ میزد و کلی حرف میزدیم و میخندیدیم ولی خوب کم کم احساس کردم غیرتم اجازه نمیده اصغر شنونده باشه و شاید هم کشش دل به سوی پروانه باعث میشد این فکر رو کنم و نخوام اصغر شنونده باشه به همین خاطر دیگه هروقت زنگ میزد خودم صحبت می‌کردم و گهگاه هم بهش گیر میدادم که اصلا چرا زنگ میزنی؟! اونم مظلومانه میگفت همایون(شوهرش) خیلی شکاکه نمیزاره جایی برم منم بیکارم بچه ای هم ندارم و همش گوشی به دستم و با فامیل حرف میزنم هم به تو و هم به سارا ! که در ادامه گفتم پس میدونی که من سارا رو خیلی میخوام؟! بدون وقفه گفت قطعا همینطوره به پای هم پیر بشید پسر خاله واقعا بهت تبریک میگم زن عاقل و فهمیده ای داری! خلاصه روند گفتگو های من و پروانه ادامه پیدا کرد تا روزی که سارا زنگ زد و گفت یکی بهم گفته تو و پروانه جیک تو جیک هستید مطمن شدم شوهر پروانه بوده آخه جز اصغر کسی نمی‌دونست که ما با هم تماس تلفنی داریم که همون موقع اصغر پرید و گوشی رو گرفت و گفت من تایید میکنم که احمد دست از پا خطا نکرده و ظاهرا غائله ختم بخیر شد و اصغر بهم گفت ببین داداش خیلی کمکم کردی اما خدایی دیگه این آخرین بار بود که من دروغ میگم؛ خودتو جمع کن که دیگه خبری از زیرآبی رفتن نیست! با اخم گفتم یعنی چی؟!‌ فکر میکنی من به سارا دارم ح..یانت میکنم؟! اصغر گفت خودت چی فکر می‌کنی؟! گفتم اصلا! دختر خالمه مثل خواهرمه، ناموسمه شوهر بی غیرتش داره اذیتش میکنه و اوضاع زندگی اش در هم و برهم شده باید کمکش کنم! اصغر ‌گفت چه کمکی داداش؟! والا مشاور خانواده هم بود تا حالا حرفاش تموم شده بود! با اخم گفتم لطفا دیگه توی امورات من دخالت نکن پسر! اصغر هم با تاسف سری تکون داد و گفت باشه و رفت و دیگه کاری به کار من نداشت و خودمم گاه عذاب وجدان داشتم اما با خودم میگفتم نه من که اصلا قصد حیانت به سارای مهربونم رو ندارم فقط میخوام به پروانه کمک کنم و با این حرفا خودم رو توجیه میکردم و این صحبت کردن های ما ادامه دار شد طوری که حس کردم به کلام پروانه وابسته شدم و اونم عجیب بلد بود زبون بازی کنه و میگفت کلامم آرومش میکنه و منم از زن و بچم دور بودم و اون برای خودش می‌تاخت و من نمیدونستم قدرت اغفال شیطان چقدر زیاده! همون مدت یه روز یکی زنگ زد اتاقم و در حالی خودمم عصبی بودم جواب دادم و مردی پشت گوشی گفت احمد آقا؟ گفتم بفرمایید! گفت ببین مرد حسابی من شوهر پروانه هستم دیگه خوش ندارم باهاش حرف بزنی شیر فهم شد؟ .
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت75 اتفاقا تو داری منو تنها میذاری. _ به خدا اینجوری نیست. قرار نیس
📜 🩷 هربارم که میرفتم فائزه زیاد محلم نمیذاشت و انگار هنوز دلخور بود ولی عاشقانه دور سرور رو میگرفت و باهاش وقت میگذروند. . همه چیز به طرز عجیبی داشت خوب پیش میرفت. طوری که بعضی وقتا حس میکردم دارم خواب میبینم. تقریبا چند ماهی از ازدواجمون میگذشت و سرور تقریبا نه ماهه بود که یک روز که با هم تو خونه تنها بودیم زنگ خونه رو زدن. سرور رو بغل کردم و رفتم دم در. وقتی درو باز کردم از چیزی که میدیدم نزدیک بود پس بیوفتم. ننم و نارین و بانو(زن داداش نارین) با آقا اسماعیل پشت در بودن. تا چشم ننه بهم افتاد زد زیر گریه و خودشو تو بغلم انداخت و تند تند سر و صورت من و سرور رو میبوسید. باورم نمیشد یه بار دیگه دارم خانوادم رو میبینم. وقتی به خودم اومدم تعارفشون کردم اومدن داخل. ننم همش خدا رو شکر میکرد. سرور رو تو بغلش گرفته بود و نوازشش میکرد. وقتی نشستن گفتم شما کجا اینجا کجا؟ باورم نمیشه دارم میبینمتون. آقا اسماعیل گفت خبر ازدواج و بچه دار شدنتو که به ننت دادم دیگه دلش طاقت نیاورد. دوس داشت خودش بیاد از نزدیک زندگیتو ببینه و خیالش راحت باشه. _ ولی آقام چی؟ چطور اجازه داد؟ + اون خبر نداره. ننت گفته من مریضم باید برم دکترو نارینم گفته خبر دارم که داداش و زن داداشم میخوان چند روز دیگه برن شهر کار دارن میتونیم باهاشون بریم. درواقع همه دست به دست هم دادن تا این اتفاق رقم بخوره. خدا ما رو به خاطر دروغمون ببخشه ولی چاره ای نبود. دست ننه رو بوسیدم و گفتم کار خوبی کردین. انگار عمر دوباره بهم دادن شماها رو دیدم. آقا اسماعیل گفت با اجازتون من میرم دنبال کارام شما خانما با هم حرف زیاد دارید. وقتی آقا اسماعیل داشت میرفت دم در بهش گفتم هیچوقت محبتایی که شما در حقم کردید و فراموش نمیکنم. ان شاالله بتونم جبران کنم. + این چه حرفیه دخترم. هرکاری کردم برای رضای خدا بوده. آقا اسماعیل که رفت ننه گفت بگو ببینم چیا بهت گذشته اینجا؟
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت75 محمد شب و روز نداشت، سه ماه تابستون تو اوج گرما روزه گرفت، شب و
🤝♥️ چون فقط مرگ باعث میشد هاشم دست بکشه از عشقی که اون رو به مرز جنون رسونده بود. تو اون سال ها همه زجر کشیدن خاتون رو دیده بودن، سرهنگ و زنش... مادر و پدر هاشم... همه و همه دست به دست هم دادن تا خاتون جونش رو برداره و فرار کنه. بعد خبر فوت جعلی خاتون، هاشم به شدت بهم ریخت، سکته ی ناقصی زد، به حدی حالش بد بود که مادرش بارها و بارها خواست حقیقت رو بهش بگه، اما خاتون جوری ناپدید شده بود که اگر اونم حرفی میزد هاشم باورش نمیشد. در نهایت انقدر همه این دروغ رو تکرار کردن که همه باورمون شد خاتون مرده، نمیدونم... شایدم الان مرده باشه، خاتون با مقداریپول از شیراز رفت و دیگه هیچوقت خبری ازش نشد. حتی خانواده اش نمیدونن خاتون کجاست، انگار کسی هم دوست نداره از خاتون باخبر بشه. خاتون تو زندگیش خطاهای زیادی کرد، زندگی های زیادی رو نابود کرد، اول از همه زندگی محمد که هنوز مجرده و یزد تنها زندگی میکنه، بعد باعث مرگ دختر و پسرش شد، تمام این اتفاقات نتیجه ی انتخاب اشتباه خاتون بود. اگر طمع نمیکرد و پول چشمش رو کور نمیکرد این همه بلا سرمون نمیومد. محمد ندار نبود، در حد خودش وضع مالی خوبی داشت، اما خاتون به کم قانع نبود، دلش ثروت زیاد و خونه ی لوکس بالا شهر میخواست! دلش سفرهای خارجی میخواست، هاشم وعده ی تک تک این ها رو بهش داده بود، اما تهش چی نصيبش شد؟ زندانی شدن، ، داغ گذاشتن رو بدنش... کتک خوردن و عذاب کشیدن... زندگی خاتون از دور مردم رو می‌سوزوند و از داخل خودشو. در ظاهر هاشم عاشق خاتون بود، تو مهمونی ها خاتونم از دهنش نمی افتاد و رفتار پر از احترامش باعث حسادت دور و نزدیک میشد. اما امان از شب ها... شب هایی که به قول خود خاتون انگار قرار نبود صبح بشه. خاتون نزدیک ده سال تو اون زندگی عذاب کشید و در نهایت جونش رو برداشت و فرار کرد. قبل فرارش و رفتنش از شیراز یک شب اومد خونه ی ما. اون روزها من تازه نامزد کرده بودم، اومده بود حلالیت بخواد، دیگه خبری از اون چشم های شفاف و پر از عشق نبود، درد و رنج خاتون رو پیر کرده بود، دیگه لب ها و چشم هاش نمیخندید، انگار یکی شور زندگی رو تو وجودش کشته بود... میدونی، بچه تر که بودم از خاتون بیزار بودم، بابت رنجی که نصیب خانواده ام کرده بوداما وقتی کمی بزرگتر شدم دیگه خاتون رو مقصر تمام این اتفاقات نمیدونستم، بلکه خانواده اش و به خصوص پدرش رو مقصر میدونستم. پدرش به حدی خسیس بود که آرزوی یک کیف مدرسه ی نو به دل خاتون و خواهرش مونده بود. همین حسرت ها و عقده ها باعث شد خاتون زندگیش رو نابود کنه...