سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت76 . از اون روز تقریبا هرروز پروانه سر ظهر و دقیق زمان استراحت من
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت77
.
بهم برخورد از لحن صحبتش، با اخم گفتم چی میگی مرد حسابی؟! دختر خالمه و مثل خواهرمه گهگاهی کاری داشته باشه بهم زنگ میزنه انجام میدم اما اون مرد تقریبا فریاد زد بیخود میکنی! زن من حق نداره به تو زنگ بزنه و اگه اون خریت میکنه تو غلط میکنی از این به بعد جوابش رو بدی! خواستم چیزی بگم که با خشم گفت بار آخره اخطار میکنم دفعه بعد حضوری خدمت میرسم!!چند روزی دوباره پروانه زنگ نزد و معلوم بود تو وضعیت خوبی نیست منم یه جورایی دیگه بیخیال شدم و گفتم لابد برگشته سر زندگیش تا اینکه بالاخره رسید روزی که پروانه گفت اقدام کردم برای طلاق و اومدم خونه بابام و من هرچی نصیحتش کردم به خرجش نرفت که نرفت و گفتم پس این همه مدت من نصیحتت کردم برای چی بود؟ که گفت نمیشد فدات شم! نمیشد عزیز دلم! تا اینطوری گفت دلم غنج رفت ولی سریع هم عذاب وجدان سراغم اومد آخه تا حالا پروانه اینطوری دوستانه حرف نزده بود و فقط با عشوه صحبت میکرد ولی اون روز فهمیدم هنوزم دوستم داره و این بود شروع ارتباط عاطفی من و پروانه که روال زندگی منو کاملا تغییر داد! پروانه ادامه داد و گفت نمیشد احمد! واقعا نمیشه! راستش من عاشق بودم و به عشقم نرسیدم برای همین سختمه با یکی دیگه ازدواج کنم و به همین خاطر دل به دل همایون ندادم با تعجب گفتم حالا این عشقت کی بود که من خبر نداشتم؟! اونم استاد سخنوری بود بنابراین کمی مکث کرد و با بغض گفت برای تو چه فرقی میکنه آخه؟! با ذوق اب دهنی قورت دادم و گفتم بگو دیگه! نفسی عمیق کشید و سکوت کرد! باز گفتم بگو دیگه پروانه! با صدای اروم و کشدار گفت یه پسر خاله بی وفا! گفتم چرا حاشیه میری دختر؟! که با گریه گفت تو بودی احمد من تو رو میخواستم ولی جفا کردی! اینو گفت و با صدای لرزون و بغض دار گفت دیگه نمیتونم؛ خدا حافظ فعلا!اون روز تا چند ساعت ذهنم درگیر حرف های پروانه بود هنوزم میدونستم عاشق سارا هستم، هنوزم یه تار موش رو به دنیا دنیا زن دیگه نمیدادم، هنوزم هروقت سر ساعت زنگ میزدم به سارا و اون عاشقانه باهام حرف میزد احساس عذاب وجدان داشتم و هنوزم به عنوان یه زنگ تفریح نگاه پروانه میکردم اما بودن باهاش با اون زبون شیرینش هم جذابیت خاصی داشت!از یه طرف عذاب وجدان و عشق به سارا و از یه طرف زبون چرب و کشنده پروانه واقعا تو برزخی گیر کرده بودم بنابراین با خودم تصمیم گرفتم دیگه جوابش رو ندم و تا دو روزی جواب ندادم ولی روز سوم دیگه طاقت نیاوردم و پاسخ دادم و باز پروانه شروع کرد به گریه که احمد به خدا من کاری با زندگیت نداشتم و ندارم فقط میخواستم باهات درد و دل کنم ولی خودت اصرار کردی حقیقت رو بگم ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت76 هربارم که میرفتم فائزه زیاد محلم نمیذاشت و انگار هنوز دلخور بود
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت77
🌸🍃
و من هرچی اتفاق افتاده بود رو براشون تعریف کردم فقط نگفتم که سرور بچه ی سیفیه چون میترسیدم به گوشش برسه و حالا که آرامش دارم دوباره یه شری تو زندگیم بیوفته.
ننه خیلی خوشحال بود میگفت همه بدبختیایی که ما کشیدیم بعد رفتنت به این آرامش و خوشبختیت می ارزید. حالا دیگه میتونم با خیال راحت سرمو بذارم زمین.
گفتم این حرفا چیه ننه. شما ماشالا جوونی باید حالا حالاها سایت بالا سر ما باشه.
ننه چپ چپ نگاهی به نارین انداخت و گفت چی بگم دختر؟ سنی ندارم ولی شدم مثل شصت ساله ها بسکه همه دق به دلم دادن. غصه ی زندگی خودم کم بود دخترامم مثل خودم کم شانس و بدبخت شدن.
بانو گفت این حرفا رو نزنید ماشالا هم شما چهارستون بدنت سالمه و کلی نعمت دور و ورت داری و هم دخترت الان خوشبخت شده. باید خوشحال باشی.
بعد رو به من کرد و ادامه داد: یعنی خدایی بخوام بگم روزی که از ده رفتی هیچوقت فکرشم نمیکردم که بتونی از پس زندگیت اینجوری بربیای و شانس بیاری. الهی شکر که الان آرامش داری.
_ همش از صدقه سر آقا اسماعیله. خدا خیرش بده مثل یه پدر واقعی هوای منو داشت و باعث شد امروز من این زندگی رو داشته باشم.
بعد از مدت ها دورم شلوغ شده بود و همه میگفتن و میخندیدن و حالم خیلی خوب بود.
بعد از ظهر که مرتضی از سر کار اومد خونه رفتم دم در بهش گفتم خانوادم اومدن و اونم خیلی خوشحال شد.
موقعی اومد داخل و باهاشون سلام و علیک کرد اینقدر باهاشون گرم گرفت و احترام گذاشت که احساس غرور کردم. دلم میخواست آقامم اونجا بود و میدید دختری که اونهمه تحقیرش کرد همچین زندگی و شوهری داره.
ناهار که خوردیم خانما رفتن تو اتاق تا یه چرتی بزنن و مرتضی هم تو اتاق سرور پیشش خوابیده بود. منم داشتم آشپزخونه رو جمع و جور میکردم که نارین اومد پیشم و گفت بذار کمکت کنم.
با هم مشغول جا دادن ظرفا بودیم که گفت سوری یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگی؟
_ آره حتما. چی شده؟
نارین نگاهی به پشت سرش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی اونجا نیست آروم گفت مطمئنی سرور بچه ی آقا مرتضی هست؟
از سوالش دستپاچه شده بودم. اخمی کردم و گفتم این چه سوالیه؟ از تو توقع نداشتم بهم تهمت بزنی.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت76 چون فقط مرگ باعث میشد هاشم دست بکشه از عشقی که اون رو به مرز جن
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت77
بعد از سکوتی کوتاه صدیقه با صدای لرزونی گفت+تو... از خودت بگو، از خانواده ات... چند سالته؟ متولد چه سالی هستی؟هوا گرگ و میش بود و خسته از شب عجیبی که پشت سر گذاشته بودم گفتم+من... زمستون سال ٣٣ به دنیا اومدم. شش تا خواهریم، من دختر چهارمم... آقام یک عمر دلش پسر میخواست اما خدا راه به راه دختر نصیبش میکرد... من که به دنیا اومدم خواست بره زن بگیره اما کسی بهش زن نداد، ننه امم انقدر بچه آورد و دختر شد که دیگه قبول کرد قرار نیست پسر دار بشهصدیقه سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت+فکری داره تو سرم میچرخه که اگر درست باشه همه چیط عوض میشه. اما با چیزایی که تو تعریف کردی... بعید میدونم...با تردید گفتم+به چی شک دارید؟ به اینکه... به اینکه من دختر خاتون باشم؟ دختر خاتون هم زمستون به دنیا اومده، مگه نه؟ زمستون چه سالی؟ با چیزایی که شما تعریف کردید دختر خاتون باید همسن و سال من باشه... اشک تو چشم صدیقه جمع شد و گفت+نمیدونم... من... من هیچی نمیدونم، من اون روزا سنی نداشتم، بعدها هرچی شنیدم از زبون مادرم بوده... ولی میدونم دختر محمد تو زمستون به دنیا اومده. منتهی هیچکس اون بچه رو ندیده که نشونی ازش داشته باشه. هاشم اصرار داشت که اون بچه رو تو بیابون رها کرده و مردی که بعدها محمد پیداش کرده بود ادعا میکرد که کنار یک برکه دور از آبادی صدای گریه ی بچه شنیده! با این حساب اگر تو واقعا دختر محمد باشی چطور سر از اون روستا درآودی؟ با حرف هایی که تو تعریف میکنی بعید میدونم خانواده ات آدم هایی باشن که پیدات کرده باشن و بزرگت کرده باشن... راست میگفت، محال بود پدرم همچین آدمی باشه که بچه ی یکی دیگه رو بزرگ کنه! اون حتی واسه بچه های خودشم زورش میومد یک قرون خرج کنه! حالا بیاد یک دختر غریبه رو بزرگ کنه... از طرفی تو اون سال ها هیچ رفتار مشکوکی از کسی ندیده بودم چه بخوام به همچین موضوعی شک کنم.. صدیقه از جا بلند شد و گفت+فعلا مهم اینکه جای تو امن باشه،من خیلی خوب میدونم که هاشم به این راحتی دست از سرت برنمیداره. تو مرحله ی اول باید شر اون از سرت کم شه، در مورد بقیه اش بعدا هم میشه فکر کرد... اگر درست باشه محمد بعد سال ها به زندگی برمیگرده قطره اشکی که روی گونه اش بود رو پاک کرد