eitaa logo
داستانهای کوتاه و آموزنده
3هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
36 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم بیایید از گذشتگان درس عبرت بگیریم تاخود عبرت آیندگان نشدیم ⭕️ @dastan9 🇮🇷 ⭕️ http://Splus.ir/dastan9 🇮🇷 ⭕️ https://eitaa.com/dastan9 🇮🇷 ادمین کانال https://eitaa.com/yazahra_9 تبادلات 🌹 https://eitaa.com/yazahra_9
مشاهده در ایتا
دانلود
✅بگویم امروز در منزل چکارکردی ✍ یکی‌از طلاب با تقوی گفتن روزی به خدمت آیت الله بهجت رسیدم ،عرض کردم دستوری به بنده بفرمائید. آقا فرمود گناه نکنید! عرض کردم آقا من با این سن بالا گناه نمیکنم ذکری یا دستور دیگری به من بفرمائید. آقا فرمودن بگویم دیروز در منزل چکار کردید و گفتن با شنیدن مطلب از تعجب و خجالت خشکم زد وبا خدا حافظی سریع از محضرشان دور شدم. 📚فریادگر توحید. ص.۲۱۷    ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺❤️
🔖داستان كوتاه یه نوجوان ۱۶ ساله بود از محله‌های پایین شهر تهران چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود خودش می‌گفت: گناهی نشد که من انجام ندم تا اینکه یه نوار روضه زیر و رویش کرد و بلند شد اومد جبهه یه روز به فرمانده‌ گفت: من از بچگی حرم امام رضا علیه‌السلام نرفتم، می‌ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم، ۴۸ ساعت به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه‌السلام زیارت کنم و برگردم… .. اجازه گرفت و رفت مشهد دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه توی وصیت نامه‌اش نوشته بود: در راه برگشت از حرم امام رضا علیه‌السلام، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم آقا بهم فرمود: حمید! اگر همین‌طور ادامه بدهی خودم میام می‌برمت… …یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود نیمه شب‌ها تا سحر می‌خوابید داخل قبر، گریه می‌کرد و می‌گفت: یا امام رضا علیه‌السلام منتظر وعده‌ام… آقا جان چشم به راهم نذار… … توی وصیت‌نامه‌اش ساعت و روز و مکان شهادتش رو نوشته بود می‌گفت امام رضا علیه‌السلام بهم گفته کی و کجا شهید میشم حتی مکانی هم که امام رضا علیه‌السلام فرموده بود شهید می‌شی تا حالا ندیده بود… …روز موعود خبر رسید ضد انقلاب توی یه منطقه است و باید بریم سراغشون فرمانده گفت: چند تا نیرو بیشتر نمی‌خواهیم همه‌ی بچه‌ها شروع کردند التماس کردن که آقا ما رو ببرید دیدند حمید یه گوشه نشسته و نگاه می‌کنه ازش سوال کردند: مگه تو دوست نداری بری به این عملیات؟ حمید خندید و گفت: شما برا اومدن التماس‌هاتون رو بکنید، اونی که باید منو ببره خودش می‌بره خود فرمانده اومد و گفت: حمید تو هم بلند شو بریم … … بچه‌ها میگن وقتی وارد روستایی که ضد انقلاب بودند شدیم، حمید دستاش رو به سمت ما بلند کرد و گفت: خداحافظ کسی اون لحظه نفهمید حمید چی میگه اما وقتی شهید شد و وصیت‌نامه‌اش رو باز کردیم دیدیم دقیقا توی همون‌روز، ساعت و مکانی شهید شده که تو وصیت‌نامه‌اش نوشته بود… خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺❤️
📕🤔🤔🤔 🔻داستان ضرب المثل 📔باغ شاه که رفتی نباید زیاد بیایی کم چرا ! روزی بود و روزگاری بود . باغ بزرگی وسط شهر تهران بود که به آن باغ شاه می گفتند چون واقعا آن باغ مال شاه بود . تابستان که می شد شاه در آن باغ زندگی می کرد و توی همان باغ هم به شکایت های مردم رسیدگی می کرد . معمولا افرادی که برای شکایت می آمدند افرادی رنج کشیده و فقیر بودند اما حیف که کسی اجازه نداشت میوه ای از شاخه بچینند و دلی از عزا در آورند. اگر کسی از میوه درخت می خورد جریمه می شد و به شکایتش رسیدگی نمی شد. شاه یک ترازو جلو در ورودی باغ گذاشته بود تا مردم را وزن کند . اگر کسی موقع برگشت وزنش سنگین تر می شد معلوم بود که از میوه ها خورده و باید جریمه می داد . در آن روزگار مرد با هوشی ادعا کرد که می تواند وارد باغ شود از میوه های باغ بخورد و کمی میوه هم با خودش بیاورد اما کاری کند که جریمه نپردازد . دوستانش با او شرط بستند که اگر چنین کاری بکند جایزه بزرگی به او بدهند . مرد با هوش لباس گشادی پوشید توی جیب هایش را پر از قلوه سنگ کرد و مثل همه جلو در روی ترازو رفت و وزن موقع ورودش را ثبت کرد و رفت توی باغ . با خیال راحت سنگ ها را از جیبش خارج کرد و جلوه چشم همه مشغول چیدن میوه ها شد و شکم سیری میوه خورد و مقداری هم از میوه ها را چید و در جیبش گذاشت تا بیرون ببرد . هنگام بیرون رفتن ماموران او را وزن کردند نه تنها وزنش اضافه نشده بلکه چیزی هم کم آورده است . یکی از ماموران گفت : توی باغ شاه که رفتی نباید زیاد بیایی ، کم چرا ، چرا وزنت کم شده ؟ مرد گفت : قربان از ترس وزنم کم شده حالا اگر امکان دارد وزنی را که کم کرده ام به من اضافه کنید . دربان باغ رفت مقداری میوه چید و به مرد باهوش داد و دوباره او را وزن کرد و او را به بیرون فرستاد . از آن به بعد به کسی که به دوز و کلک خودش را زیان دیده نشان می دهد می گویند : باغ شاه که رفتی ، نباید زیاد بیایی ، کم چرا !؟ ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺❤️
✨﷽✨ ✍ابوعلی سینا در سفر بود، در هنگام عبور از شهری، جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید، از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست. شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند. خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد. خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی. شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد. صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد. قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت. قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است؟ روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.... قاضی پرسید : با تو سخن گفت ...؟چه گفت؟ صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند....... قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت. قاضی به ابوعلی سینا گفت: حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!! ابوعلی سینا جوابی داد که از آن بعد به مثلی تبدیل شد; 🔴 «جواب ابلهان خاموشی ست» ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺❤️
۲۴ سال پیش مادر شوهرم‌ خیلی رسمی و سنتی اومد خاستگاریم.‌ خانواده‌ی خوبی بودن و بی نیاز از مال دنیا خیلی خوشحال بودم و با اینکه پدرم تو جواب مثبتی که بهشون داد نظرم رو نپرسید خوشحال بودم. خیلی زود ازدواج کردیم و رفتیم زیر سه سقف. همسرم قصاب بود و روز به روز وضع مالی‌مون بهتر میشد. بین دخترهای همسن خودم به نظر از همه خوشبخت‌تر بودم. اما شوهرم هیچ وقت حسابم نمیکرد. خیلی بداخلاق بود و سرکوفت وضعیت مالی خونه‌ی پدرم رو بهم میزد.‌ ما فقیر نبودیم اما مثل خانواده‌ی اون هم نبودیم این‌خیلی آزارم‌میداد. من شده بودم ویترین‌نمایشی خانواده‌شون. بدون اینکه نظرم‌رو بپرسن بهترین لباس ها رو برام میخریدن.‌ هر دو دستم پر بود از النگو انگشتر.‌ توی هر مهمونی باید دستم میکردم تا به همه ثابت کنن که خیلی پولدران. بین‌دوستام که مینشستم همه از شوهراشون تعریف میکردن تا پیش من کم‌نیارن. غافل از اینکه من اصلا دلم خوش نبود. اما کم نمیاوردم و تا میتونستم بهشون‌دروغ میگفتم.‌میگفتم شوارم‌بدون‌اطلاع من آب نمیخوره. تا من نیام‌‌غدا نمیخوره.مادرش گفته بیا خونمون گفته بدون زنم نمیام. خلاصه که با دروغ هام آب از دهن‌همشون راه افتاده بود. یک سال از زندگیمون گذشت و من اولین پسرم به دنیا اومد. انقدر برای شوهرم‌بی اهمیت بودم که برای انتخاب اسم‌نظرم رو نپرسید.‌حتی وقتی پرسیدم اسمش رو چی میزاری گفت صبرکن هروقت بهت گفتم صداش کن😔 ... ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺❤️
داستانهای کوتاه و آموزنده
#درد‌دل‌اعضا #ظلم‌و‌حماقت ۲۴ سال پیش مادر شوهرم‌ خیلی رسمی و سنتی اومد خاستگاریم.‌ خانواده‌ی خوبی
بعد ها به دوستام گفتم شوهرم گفته ۹ ماه زحمت کشیدی خودت باید اسمشو انتخاب کنی. توی تربیت و بزرگ کردن بچه هم به حساب نمیاومدم.پسر دومم رو به دنیا اوردم و باز هم همون اوضاع. برادرشوهر کوچیکم که خواست ازدواج کنه با خودم گفتم راحت شدم. الان یه عروس جدید میاد حواس‌ها رو به خودش جلب میکنه و دست از سر من برمیدارن.اینم بگم با کوچک ترین اشتباهی به تحریک مادرشوهرم تا سرحد مرگ کتک میخوردم. پسر بزرگم‌ ۴ ساله بود و پسر کوچیکم ۳ ساله. انقدر کمبود محبت داشتم که فقط به دروغ پناه میبردم.‌یه روز که کتک بدی خورده بودم جاریم به گوش برادرهام رسوند. تو خونه نشسته بودم که دیدم خیلی بد در میزنن. همیشه بعد دعوا در رو روی من قفل میکرد و می رفت. رفتم پشت در صدای برادرامو شنیدم. چوب اورده بودن شوهرمو بزنن. وقتی فهمیدن در رو قفل کرده انقدر به در لگد زدن که در از جا کنده شد. شوهرم خبردار شد و از راه رسید. همسایه ها اومدن‌جلوشون رو گرفتن و نذاشتن دعوا بشه اما بعدش دوباره من کتک خوردم. هر چی گفتم من بهشون خبر ندادم باور نکرد.زندگی بعد اون برام سخت تر شد. شوهرم دیگه خونه نمی اومد و در رو روی من قفل میکرد. بچه ها رو هم با خودش میبرد.‌ انقدر گریه میکردم تا شب که برگردن. بیشتر از یک‌ماه وضعم همین بود. انگار زده بود به‌سرم بی خودی با خودم حرف میزدم.‌ احساس میکردم‌ تو اتاق تنها نیستم.‌ موقع غذا خوردن دو تا بشقاب میذاشتم. خودم‌تو یه بشقاب میخوردم‌ برای ادم‌خیالی هم‌میکشیدم بعد جای اون‌مینشستم و غذاش رو میخوردم. باهاش میخندیدم‌و شوخی میکردم. دو تا چایی میربختم و ازش پذیرایی میکردم ⭕️ @dastan9 💐🇮🇷🌺🌺
عبرت_نامه سلام عزیزم میخوام سرگذشت یکی از فامیلامون رو بگم. یه زن وشوهر جوان تو فامیل ما بودن که دوتا دختر کوچولو داشتن، یه روز یه خبری تو شهر پیچید که وقتی این مرد خونه نبوده و سر کار بوده، این زن یه پسر آورده خونه و خواهرشوهراش که زاغ سیاه زنداداششون رو چوب میزدن این زن رو تو یه وضعیت بد در کنار پسر غریبه تو خونه گرفتن،،، ما وقتی شنیدیم خیلی دلمون برای شوهر اون زن سوخت، گفتیم بیچاره مرد زحمتکش رفته کار کنه و زن بی حیا اینجوری درنبودش بهش خیانت میکنه. خانواده شوهره اینو یه آبروریزی بزرگ میدونستن، به طوری که عروس رو از خونه بیرون کردن و آبروشو تو کل شهر بردن، وقتی میخواستن طلاقش بدن دیدن باید مهریه بدن و قضیه طلاق خیلی طول میکشه،،، به خاطر همین زنه رو گول زدن و گفتن چون آبرومون تو شهر رفته، فعلا مهریه تو ببخش و توافقی طلاق بگیرید تا بعدا که آبها از آسیاب افتاد دوباره بیایید با هم زندگی کنید. زنه مهریه رو بخشید و طلاق گرفت رفت پیش خانواده خودش، خانواده زنه که فهمیدن مهریه شو بخشیده و طلاق گرفته تو خونه راه ندادن و گفتن برو خونه شوهرت، از طرفی خانواده شوهر هم نه تنها خونه راه ندادن بلکه حتی نذاشتن دو تا دختراشو ببینه، شوهره هم بعد چند روز با یه زن جوان بیوه ازدواج کرد. زن اولی که در به در شده بود، خودکشی کرد و همه ما تو حیرت و ناراحتی موندیم. حالا ببینید اصل قضیه چی بوده که ما بعدا فهمیدیم این مرد جوان از سالها قبل با اون زن بیوه که حالا شده همسر دومش، ارتباط داشته و زنش برای تلافی کردن خیانت شوهرش با پسری ارتباط برقرار کرده بود، به خاطر همینم بعد از طلاق زن اول فورا با اون زن بیوه ازدواج کرد،، حالا اون زن دوم خودش یه پسر داره و اون دوتا دختر کوچولو رو انقدر اذیت می کنه که حتی همسایه ها زنگ میزنن و گزارش کودک آزاری این نامادری رو به اورژانس اجتماعی میدن. میخواستم بگم خانمهای گل، خیانت رو با خیانت جواب ندین، سرگذشت اینا رو ببینین تا براتون درس عبرت بشه. و همینطور خانمهای مطلقه وارد زندگی فرد دیگه ای نشین،، الان تو این قضیه یه زن جوان مُرد،، دو تا دختر تا آخر عمر باید درد بی مادری رو تحمل کنن و این مرد باید تا آخر عمرش عذاب وجدان داشته باشه که در حق زن اولش اینقد ظلم کرد. گاها خانم ها میگن : میخوام بخاطر خیانت شوهرم ، منم انتقام بگیرم و خیانت کنم این کار حیله شیطان ملعون برای نابودی خود فرد هست ، با گناه کردن دل هیچ کس خنک نشده ، بلکه آتش به دلش و زندگیش زده . انتقام گرفتن و رفتار مشابه انجام دادن ، یعنی از چاله در بیای و با کله به ته چاه بیفتی هرکسی_خیانت_کرده_بعدش_پشیمون_شده_ خیییییییلی__پشیمون این عبرت نامه هم ، یک گوشه از عواقب خیلی بد گناه و خیانت و انتقام میباشد . پناه برخدا از حیله های شیطان 💐 ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺❤️
❤️ 💐اے عشق بیا ڪہ سینہ هامان چاڪ شد 🍃 ؟گشتیم هلاڪ 💐چشمی ڪہ تو را ندیده باشد 🍃ڪور اسٺ 💐خون شد دل ما، ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺💐
📖 تقویم شیعه ☀️ امروز: شمسی: یکشنبه - ۰۳ مرداد ۱۴۰۰ میلادی: Sunday - 25 July 2021 قمری: الأحد، 14 ذو الحجة 1442 🌹 امروز متعلق است به: 🔸مولی الموحدین امیر المومنین حضرت علی بن ابیطالب علیهما السّلام 🔸(عصمة الله الكبري حضرت فاطمة زهرا سلام الله عليها) 💠 اذکار روز: - یا ذَالْجَلالِ وَالْاِكْرام (100 مرتبه) - ایاک نعبد و ایاک نستعین (1000 مرتبه) - یا فتاح (489 مرتبه) برای فتح و نصرت ❇️ وقایع مهم شیعه: 🔹بخشیدن حضرت رسول فدک را به حضرت زهرا سلام الله علیها، 7ه-ق 🔹افشاء سر ولایت توسط عایشه و حفصه، 10ه-ق 📆 روزشمار: ▪️1 روز تا ولادت امام هادی علیه السلام ▪️4 روز تا عید الله الاکبر، عید سعید غدیر خم ▪️16 روز تا آغاز ماه محرم الحرام ▪️25 روز تا عاشورای حسینی ▪️40 روز تا شهادت امام سجاد علیه السلام ⭕️ @dastan9 🇮🇷❤️
جان آقام (عج) بخوان دعای فرج رادعااثردارد دعاکبوترعشق است وبال وپردارد 🌺دعای منتظران درعصرغیبت🌺 اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسکَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِف نَبِيَّكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دينى ❤️برای سلامتی آقا❤️ بسم الله الرحمن الرحیم اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً 💖دعای فرج💖 بسم الله الرحمن الرحیم اِلهي عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ ، وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاء ُ وَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى ، وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ ؛ اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ؛ يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيانِ ، وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ ؛ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ ؛ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني ، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل ؛ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ یک فاتحه و توحید ، نثار ارواح مقدس امام حسن عسکری (ع)و حضرت نرجس (س) ، پدر و مادر گرامی امام عصر (عج) ای مولای ما ، ای امام ما ، یا بقیت الله فی ارضه به رسم ادب ، برای پدر و مادر بزرگوارتان ، هدیه ای فرستادیم ، شما هم ما را به هدیه ای مهمان کن ، همانا خدا صدقه دهندگان را دوست دارد ⭕️ @dastan9 🇮🇷❤️🌺
» 🌿حاج اسماعیل دولابی (ره) : لازم نیست از زندگی بِبُری و خلوت کنی. اگر هر شب یک ربع فکـر کنی، کم کم همه‌ی وقت‌هایت را می‌گیرد و به هر کاری مشغــول باشی، دائماً فڪر خدا هستی و ایـن فڪر مانع ڪارهای دنیوی‌ات هم نخواهد بود. یاد خدا این نیست که انـسان درهـا را بـه روی خودش ببندد. همـان یک ربع خلوت و تفڪّر در مورد این‌کـہ ڪجا بوده‌ای و الآن ڪجا هستی و نهایتـاً به کجا خواهی رفت، ڪافی اســت. ⭕️ @dastan9 🇮🇷🌺❤️