💕دلبرونگی💕
🍃🌸🍃 خبر کوتاه بود و سنگین... صبح روز عروسیم بود که گفتن شوهرت....👇🏻 شروع دلانه ی زیبا.... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
دختره از بس بی شوهر گشته و کسی نخواستتش چپ و راست دور تو میپلکه! وای گفتن این حرف همانا و باز دعوای دوتا پسر همانا و متاسفانه یه نامحرم که آخرش هم نفهمیدیم کی بود این حرف رو به گوش عمو بندر، بابای زهرا رسوند.
عمق فاجعه زمانی مشخص شد که دو هفته از زمان صیعه محرمیت خداداد و زهرا مونده بود و عمو بندر اون دو هفته رو به اضافه زمان عده برای اطمینان، صبر کرد، بدون اینکه به کسی چیزی بگه و در جواب و درخواست خداداد برای عقد دائم یا تمدید صیعه مخالفت میکرد و توی اون مدت هم کریم هرچی کرد بابا راضی نمیشد کریم رو بپذیره و البته بعد از اتمام زمان عده مشخص شده، بابای زهرا سریعا پیغام فرستاد به بابا جمشید و جهاندار که حالا نشونتون میدم کی سرحالا دیگه همه چی به کام اسکندر موذی شد. خیلی راحت تونست از سادگی امثال جهاندار و بابا جمشید استفاده کنه و پیوند عمیق دو خانواده رو از هم باز کنه.
هیچوقت یادم نمیره روزی که خداداد فهمید زهرا رو شوهر دادن؛ همه توی حیاط نشسته بودیم و همه هم با اینکه نمیخواستیم نشون بدیم ولی عصبی بودیم! هیشکی حوصله هیچ کاری نداشت و از همه بدتر خداداد بود که مدام و چند لحظه ای یکبار به سیاوش تند میشد و میگفت نکن! بشین! میام میزنمت!
خورشید صبور هم هیچی بهش نمیگفت و میدونست خداداد الان دلش آتیش گرفته که شرایط به گونه ای رقم خورده که نمیتونه حتی بره عروسی خواهر نامزدش.
بابا جمشید هم عصبی و بی حوصله بود که اونم به عنوان اول کدخدا و دوم دایی عروس دعوت نکردن و در اصطلاح عمو بندر بهش یه دهن کجی حسابی کرده بود.
عصر بود و زمان عروس برون که یهویی دختر عمو پرویز بدو بدو وارد حیاط شد و نفس نفس زنان خودش رو رسوند به خداداد و گفت عمو خداداد خبر جدید دارم! عمو خداداد خبر جدید دارم!
خداداد هم که اوقات تلخ بود اخمی کرد و گفت برو دختر حوصله ندارم! اما اون دختر گفت عمو، عمه زهرا هم عروسی کرد! عمه زهرا عروس شد. خیلی هم قشنگ شده بود!
خداداد نوچی کرد و رو به خورشید گفت جان من این دختر رو ببر حوصله اش رو ندارم. خورشید هم مهربون اومد پیشش و گفت نه عزیزم! اينطور نیست! اونی شوهر کرده نفیسه خواهر کوچیکترشه. قیافه هاشون شبیه همه اما ..
دختر پرید توی حرف خورشید و با اخم و دلخوری گفت عمه میدونم! اما نفیسه و زهرا با هم عروس شدن.
باز هم کسی جدی نگرفتش و گذاشتن پای اینکه زهرا رو توی لباس شیک و نویی دیده فکر کرده عروس شده اما یهو ادامه داد میگم عروس شده! زهرا با اکبر پسر قدرت الله و نفیسه هم با نظام پسر رحمان! خودم دیدم عقدشون کرد اون سید مرتضی!
تا این حرف از زبون دخترک بیرون اومد خداداد قلیون رو پرت کرد زمین و بدو رفت در حیاط که مهزیار جلوشو گرفت و با خشم گفت کجا؟! زشته! میخوای بری همه بفهمن برات مهمه قهر اونها؟! شاید این دختر اشتباه دیده یا جریان دیگه ای بوده! زشته! میری اونجا بندر سکه یه پولت میکنه و میگه نطلبیده اومدی آش بخوری!
خداداد عربده زد برو کنار! بزار ببینم چی شده!
مهزیار با لحنی اروم تر گفت باشه! باشه! بزار یکی دیگه رو بفرستیم بره مثلا آفتاب زن عمو پرویز رو...
خداداد با لحنی تحقیر امیز گفت احمق اونها رو هم با اینکه دعوت کردن اما عمو پرویز به احترام ما نرفته اونوقت تو میگی ...
مهزیار نوچی کرد و گفت میدونم کاکا اما آفتاب میتونه به بهونه ای بره تو چیکار داری؟! وردی(اصطلاح، کنایه از دختر شوهر نکرده یا ترشیده) هست! اینم از اون پسر ساده منه(کریم) که با دست پیش میکشیدش و با پا پس میزنید؟! نمیزارم از بچه های جمشید دیگه وارد این خونه بشه.
تا بابا و خداداد به خودشون بجنبن عمو بندر زهرا رو داد به یه پسر از اهالی روستا. زهرا در میان بهت و حیرت همه شوهر کرد به اکبر نامی و رفت خونه شوهر. عمو بندر هم یه عروسی خوب و مجلل براشون گرفت و از ما هیشکی رو دعوت نکرد. همه چی یهویی پیش رفت و حتی بعدها متوجه شدیم زهرا با اشک و چشمان خیس در حالی کبودی روی صورتش بود پای عقد نشسته.
کریم هم به گفته خودش که همیشه میگفت من نعوذ بالله خدا هم باشم در برابر فرمان پدرم کرنش میکنم توی این جریان هرکار کرد عمو بندر رو راضی کنه اما نتونست و اون مرغش یه پا داشت و بالاخره کریم هم به ناچار مجبور به قبول این ازدواج شد. هرچند میدونست که این سرآغاز بدبختی خودش هم هست چون بابا جمشید همینطوری باهاش لج افتاده بود و با این تفاسیر دیگه اصلا بهش زن نمیداد.
عروسی زهرا یعنی نابود شدن خداداد. بیچاره برادر مغرورم! نزدیک هفت سال زهرا رو میخواست و شیطنت امثال اسکندر که برادر های ساده منو گول زده بود نزاشت دو خانواده قدرتمند اون ایل با هم وصلت کنن و در اصطلاح قدرت دستشون باشه و با این کارش به نوعی اونها رو با ما دشمن کرد.
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 ✅ اولین متولی تربیت فرزند... 🍃
#استاد_تراشیون
✅ اولین متولی تربیت فرزند...
مادران عزیز باید بدانند که در کنار مدرسه، قدرت تربیتی و تأثیرگذاری آنها بر فرزندانشان همچنان برقرار است.
این نکته حائز اهمیت است که هیچگاه این مسئولیت را به شخص دیگری، حتی به مادران خودشان، واگذار نکنند. تربیت فرزندان، حق و وظیفهای است که باید با تمام وجود به آن پایبند باشند.
مدرسه، به عنوان یک نهاد آموزشی، قرار است بازوی کمکی مادران باشد و نه اینکه جایگاه آنها را تحتالشعاع قرار دهد. مادران باید با اعتماد به نفس و آگاهی از اهمیت نقش خود در زندگی فرزندان، در تربیت آنها مشارکت کنند.
این فرایند نهتنها به رشد شخصیت فرزندان کمک میکند، بلکه پیوند عاطفی و نزدیکتری میان مادر و فرزند ایجاد میکند.
بنابراین، مادران باید این حق را محکم و با قاطعیت در دست بگیرند و به هیچکس، حتی به نزدیکترین افراد خانواده، اجازه ندهند که این مسئولیت را از آنها بگیرد.
#مادری
#تربیت_فرزند
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
#تجربه_من ۱۰۸۲
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#تحصیل
#قسمت_اول
من متولد ۸۳ هستم، با دوتا خواهر و یه برادر بزرگتر، پدرم هم روحانی هستن.
وقتی سال ۸۱ میشه خدا به مادر و پدرم یه آقا پسر میده و میگن دیگه بچه بسه
خب اون زمان، زمان فرزند کمتر زندگی بهتر بود.
بعد از یک سال و اندی مامانم متوجه میشه بارداره و خدا خواسته من بودم. سال ۸۳ به دنیا میام ولی بهم بیمه تامین اجتماعی تعلق نمیگرفت، فرزند اضافی بودم😅
ریا نباشه ولی با به دنیا اومدن من مادر و پدرم هم ماشین گرفتن و پدرم دکتری گرفت😌
خواهر بزرگم تو ۱۶ سالگی که من یک سالم بود ازدواج میکنه و من رو به جای اون میذارن و بعد از یه سال و خوردهای منم جزء مردم حساب میشم و بیمه دار😄
هردوخواهرم تو ۲۰ سالگی مامان شدن و تا الان هرکدوم سه تا بچه دارن، منم خالهی ۶ تا دسته گل بودم و اینطوری بود که بچههای زیادی رو دیدم.
مادر و پدرم میگفتن ما تو رو شوهر نمیدیم باید درستو بخونی، بابامم استاد حوزهست و ازونجایی که طلبهها آمار استادارو درمیارن خب میدونستن دختر داره.
منم خب بچه درسخونی بودم و حتی خواستگارارو بهم نمیگفتن چه برسه به اینکه تو خونه راه بدن.
گذشت و گذشت تا اینکه کنکوری شدم و ۱۷ ساله، یکی از اساتید حوزه که یه شهر دیگه بودن ولی تو بچگی با دخترشون دوست صمیمی بودم و روابط همسایگی داشتیم میان خونه یکی مهمونی که ماهم از قضا اونجا بودیم.
خانومش منو میبینه و یادش میوفته که بلهههه یه زمانی اینا یه دختر داشتن چرا یادم رفته بود و به یکی از طلبههایی که شاگرد همسرشون هم بودن، معرفی میکنن.
مادرم اونجا گفت میخواد درس بخونه و ازدواج نمیخواد بکنه و خودمم واقعا تو فاز ازدواج و اینا اصلا نبودم. ولی اینا خیلی پافشاری میکنن تا اینکه پدر و مادر همسرمو میفرسته بیان خونه ما...
همچنان ما (خودم و پدر و مادرم) نمیخواستیم ولی خب مهمون فرستاده بود و رسم مهمون نوازی ایجاب میکرد که من تو اتاق خودمو حبس نکنم.
حتی تو همون روز مادرو پدر همسرم گفتن دختر و پسر برن باهم صحبت کنن که پدرم اجاره نداد.
تا اینکه معرف خیلی اصرار میکنه بابامم مطمئن میشه پسر خوبیه به منم گفت قبول کنم ولی خب همچنان میگفتم نه ولی پدرم گفت آدم خوبیه قبول کن گفتم آدم خوب همیشه هست فقط این نیست که. گفت نه همیشه آدم خوب پیدا نمیشه. منم دیدم اینطوری گفتن، به پدرم اعتماد کردم و باخودم گفتم مطمئنا چندتا پیرهن بیشتر از من پاره کرده و خب حرفش حقه!
بعد از یه هفته همسرم اومد صحبت کنیم، خلاصه منی که اصلا قصد ازدواج نداشتم یهویی تو کمتر از یه ماه از دنیای مجردی وارد دنیای شیرین متاهلی شدم با یه طلبه بسیار درسخوان، دغدغهمند و بسیار با ایمان...
ادامه👇
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۰۸۲ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #قسمت_اول من متولد ۸۳ هستم، با دوتا خواهر و ی
#تجربه_من ۱۰۸۲
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#تحصیل
#قسمت_دوم
این یهویی وارد شدن، خیلی عجیب بود.
کاشکی معرف مون اینقدر واسه زود مراسم گرفتن اصرار نمیکرد.
مشاوره هم رفتیم و همه چی خوب بود ولی خب باعث شد من با خجالت تمام این مراحل رو پشت سر بذارم و شیرینی اون زمان رو نچشم ولی خب الان که فکر میکنم اون شرم و حیا از یه آقا پسر نامحرمی که دو هفته بعد، یک هفته بعد، فردا قراره بشه همه زندگیت شیرینی خودش رو داره.
آبان سال ۱۴۰۰ عقد کردیم و تا ۷ ماه حتی صمیمی ترین دوستم نمیدونست من ازدواج کردم.
نزدیک ۴،۵ ماه طول کشید به روال عادی زندگی برگردم و مثل قبل غذا بخورم و از همسرم خجالت نکشم.
تو ۱۸ سالگی با شروع سال تحصیلی و دانشگاه و حوزه یه عروسی ساده طلبگی گرفتیم و اومدیم قم که اونم هزینههاشو مامان و بابام خودشون تقبل کردن و نذاشتن همسرم وام و اینا برداره برای عروسی
از همون اوایل همسرم میگفت بچه دار بشیم، منم واقعیتش میگفتم الان من ۱۸ ساله مامان بشم؟
تازه ترم یک دانشگاهم، اون وقت درسمو چیکار کنم و از این قبیل حرفا تا اینکه راضی شدم ترم سه بچه بیاریم.
سال ۱۴۰۲ قسمت شد رفتیم کربلا و اونجا از امام حسین و حضرت ابوالفضل دوتا چیز خواستم، یکی اینکه تا سال بعد یه بچهای که سرباز امام زمان باشه و سالم و صالح یکی هم تا سال بعد داداشم ازدواج کنه و با خانومش بیاد کربلا
اولی خداروشکر با دعای این دو برادر مستجاب شد و دخترم ۷ شهریور تو دلم لونه کرد و دومیشم که داداش ۲۱ سالهم قصد تشکیل خانواده کرد ولی تا الان که ۲۲ سالشه حتی یه خواستگاری هم نرفتیم دخترا میخوان درس بخونن😅
هفت ماهه دخترمو باردار بودم که به لطف خدا ماشین دار شدیم، هرچند کار کردهست ولی باز لطف خدا و پا قدم دخترمون بود.
تو همون هفت ماهگی نیمه شعبان از حرم تا عمود ۹۴ جمکران پیاده رفتم و اونجا نیتم رو محکم تر بستم و دخترم رسما شد سرباز امام زمان و همچنین مادر سربازای امام زمان ان شاء الله
خلاصه که ترم سه و چهار باردار بودم و با اون حال با اتوبوس دانشگاه میرفتم، نه ماه تمام تو دانشگاه از آسانسور استفاده نمیکردم یکی از دوستان خبر داشت و بهم میگفت ماشالا چه فرزی ولی با آسانسور برو و من تا خود ۴ روز قبل زایمان با پله میرفتم کلاسا
خیلی نگران درسام بودم و نمیخواستم مرخصی بگیرم و به خاطر همین با خدا و امامم درد دل میکردم و میگفتم من به نیت سربازی امام زمان راضی به آوردن این دخترکوچولو شدم و به خاطر خودم نبوده پس شما کمکم کنید تا از درسم عقب نیوفتم و بشه غیرحضوری ادامه بدم که خداروشکر شد.
و دخترم فاطمه خانوم ساعت ۱:۵ بامداد جمعه روز ۰۳.۰۳.۰۴ به دنیا اومد.... اگه یه ساعت زودتر بود میشد ۰۳.۰۳.۰۳😒 که خب اشکال نداره اینم لاکچریه😂
ان شاء الله تو دوسالگی فاطمه خانوم هم که من کارشناسیم تموم میشه قصد بچه دوم داریم و هر دوسال یا هرسه سال اگه خدا بخواد یه سرباز به سربازای امام زمان اضافه کنیم.
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برای دختر خانوم ۱۶ ساله که پسر عمویش به خواستگاریش اومده 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
🌸🍃
سلام وقت بخیر برای دختر خانوم ۱۶ ساله که پسر عمویش به خواستگاریش اومده
دخترم با چیزهایی که تعریف کردید معلوم شده که خانواده عموتون مخصوصا زن عمو تمایلی به این ازدواج ندارند حالا به اصرار پسرعمو یا رسم ویا چه چیزی اومدن برای شما معلوم نیست ولی به نظر من حالا که خدا رو شکر برادرتون پشت شما هستند و خودتون هم تمایلی ندارید بهتره جواب رد بدید مخصوصا چون با هم زندگی میکنید وار خوب و بد هم خبر دارید اصولاً خانوادههایی که اینقدر نزدیک به هم زندگی میکنند فرزندانشان بعد از ازدواج با هم عاقبت خوبی ندارند و اغلب یکدیگر رو تحمل میکنن تا اینکه بخوان زندگی کنند (لطفاً برداشت بد نکنید نگفتم همه )
اینجور که شما بریده ای از اخلاق و رفتار زن عمو تون گفتید به نظرم این کار رو انجام ندهید بهتره
🍃
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برا دختر 16ساله که پسر عموش اومده خواستگاریش... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام برا دختر 16ساله که پسر عموش اومده خواستگاریش... ببین دخترم هنوز
سنی نداری بزار بزرگتر بشی درست تموم کنی بعد بهتر و عاقلانه تر میتونی برا زندگیت تصمیم بگیری.. همونطور که گفتی
زن عمو ازت خوشش نمیاد این خودش میتونه در آینده زندگیت رو جهنم کنه یا همون عروس بزرگه که بهت گفته قبول
نکن تجربش از تو بیشتره و یه چیزی میدونه که گفته.. البته اگه خوب میشناسی و میدونی از رو بدجنسی نگفته باشه😉
. پسره هم که دوس نداری پس بهتره با برادرت دست به یکی کنی و جواب رد بدی. واقعا نمیدونم چرا برخی از پدر و مخصوصا
مادرا برا اینکه از خرج و مخارج دختراشون راحت بشن قبول میکنن دخترشون تو سن کم شوهر بدن برا راحت ولی پسرشون تا
چهل سالگی زن نمیدن. والا اگه عاجز بچه اید خب نیارید تا نخای هر... رسید دخترتون دودستی بدید بره🙏🙏
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برای خانمی که متولد ۷۲ هست ودوتا خواهر برادر هستن 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام به همه اعضای دلبرونگی وفاطمه جان.
برای خانمی که متولد ۷۲ هست ودوتا خواهر برادر هستن
زندگی منم دقیقا همینطور بود و ماهم دوتا خواهر برادر هستیم وهمیشه حسرت فامیلامون وخوردم که جمعیت زیاد بودن .
من سن ۱۵ سالگی ازدواج کردم وهمسرم آشنا بودن و وضع مالیمونم معمولی همیشه میگفتم که ۴تا بچه میارم چه دختر چه پسر که مثل خودم تنها نباشن 😍
لطف خداوند مهربان شامل حالم شد وخداوند فرزند اولم پسر شد بعد ۶سال دومی رو اوردم که پسر بود وماشین خریدیم تصمیم گرفتم سومی رو زودتر بیارم ۴ساله بود خدا یک دختر ناز بهم داد که خونه خریدیم و۲ساله بود خدا یک دختر قشنگ دیگه بهم داد که ۱۰ روزه بود اتفاقی توی زندگیم افتاد که نمیتونم توصیفش کنم زندگیم از این رو به اون روشد و الان خدارو رو برای داشتن فرزندانم شکر میکنم سنم ۳۵ ساله پسر بزرگم ۱۹ سالشه وخیلی دوست داره که زودتر ازدواج کنه .من سعی میکنم قبل از ازدواجش یک نی نی دیگه بیارم 😉 به قول همسرم روزیش وخدا میده وسنگینیش به زمینه به کسی هم ربطی نداره .البته سر چهارمی خیلی حرف از دوروبریا شدیم ولی گفتم عرضه دارم میارم میتونین بیارین .😁😊واینکه براشون وقت میذارم وهمه نوع کلاس میرن وتو ناز ونعمتن چون همسرم میگه هر چی داریم روزی این بچه هاست باید برای خودشونم خرج بشه 😍 امیدوارم همه دختران سرزمینم بچشن این طعم مادری رو ودامن همتون سبز بشه 🤲
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸