eitaa logo
💕دلبرونگی💕
111هزار دنبال‌کننده
32.6هزار عکس
667 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 ✅ اولین متولی تربیت فرزند... 🍃
✅ اولین متولی تربیت فرزند... مادران عزیز باید بدانند که در کنار مدرسه، قدرت تربیتی و تأثیرگذاری آن‌ها بر فرزندانشان همچنان برقرار است. این نکته حائز اهمیت است که هیچ‌گاه این مسئولیت را به شخص دیگری، حتی به مادران خودشان، واگذار نکنند. تربیت فرزندان، حق و وظیفه‌ای است که باید با تمام وجود به آن پایبند باشند. مدرسه، به عنوان یک نهاد آموزشی، قرار است بازوی کمکی مادران باشد و نه اینکه جایگاه آن‌ها را تحت‌الشعاع قرار دهد. مادران باید با اعتماد به نفس و آگاهی از اهمیت نقش خود در زندگی فرزندان، در تربیت آن‌ها مشارکت کنند. این فرایند نه‌تنها به رشد شخصیت فرزندان کمک می‌کند، بلکه پیوند عاطفی و نزدیک‌تری میان مادر و فرزند ایجاد می‌کند. بنابراین، مادران باید این حق را محکم و با قاطعیت در دست بگیرند و به هیچ‌کس، حتی به نزدیک‌ترین افراد خانواده، اجازه ندهند که این مسئولیت را از آن‌ها بگیرد. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
۱۰۸۲ من متولد ۸۳ هستم، با دوتا خواهر و یه برادر بزرگتر، پدرم هم روحانی هستن. وقتی سال ۸۱ میشه خدا به مادر و پدرم یه آقا پسر میده و میگن دیگه بچه بسه خب اون زمان، زمان فرزند کمتر زندگی بهتر بود. بعد از یک سال و اندی مامانم متوجه میشه بارداره و خدا خواسته من بودم. سال ۸۳ به دنیا میام ولی بهم بیمه تامین اجتماعی تعلق نمی‌گرفت، فرزند اضافی بودم😅 ریا نباشه ولی با به دنیا اومدن من مادر و پدرم هم ماشین گرفتن و پدرم دکتری گرفت😌 خواهر بزرگم تو ۱۶ سالگی که من یک سالم بود ازدواج میکنه و من رو به جای اون میذارن و بعد از یه سال و خورده‌ای منم جزء مردم حساب میشم و بیمه دار😄 هردوخواهرم تو ۲۰ سالگی مامان شدن و تا الان هرکدوم سه تا بچه دارن، منم خاله‌ی ۶ تا دسته گل بودم و اینطوری بود که بچه‌های زیادی رو دیدم. مادر و پدرم میگفتن ما تو رو شوهر نمیدیم باید درستو بخونی، بابامم استاد حوزه‌ست و ازونجایی که طلبه‌ها آمار استادارو درمیارن خب میدونستن دختر داره. منم خب بچه درسخونی بودم و حتی خواستگارارو بهم نمیگفتن چه برسه به اینکه تو خونه راه بدن. گذشت و گذشت تا اینکه کنکوری شدم و ۱۷ ساله، یکی از اساتید حوزه که یه شهر دیگه بودن ولی تو بچگی با دخترشون دوست صمیمی بودم و روابط همسایگی داشتیم میان خونه یکی مهمونی که ماهم از قضا اونجا بودیم. خانومش منو میبینه و یادش میوفته که بلهههه یه زمانی اینا یه دختر داشتن چرا یادم رفته بود و به یکی از طلبه‌هایی که شاگرد همسرشون هم بودن، معرفی میکنن. مادرم اونجا گفت میخواد درس بخونه و ازدواج نمیخواد بکنه و خودمم واقعا تو فاز ازدواج و اینا اصلا نبودم. ولی اینا خیلی پافشاری میکنن تا اینکه پدر و مادر همسرمو میفرسته بیان خونه ما... همچنان ما (خودم و پدر و مادرم) نمیخواستیم ولی خب مهمون فرستاده بود و رسم مهمون نوازی ایجاب میکرد که من تو اتاق خودمو حبس نکنم. حتی تو همون روز مادرو پدر همسرم گفتن دختر و پسر برن باهم صحبت کنن که پدرم اجاره نداد. تا اینکه معرف خیلی اصرار میکنه بابامم مطمئن میشه پسر خوبیه به منم گفت قبول کنم ولی خب همچنان میگفتم نه ولی پدرم گفت آدم خوبیه قبول کن گفتم آدم خوب همیشه هست فقط این نیست که. گفت نه همیشه آدم خوب پیدا نمیشه. منم دیدم اینطوری گفتن، به پدرم اعتماد کردم و باخودم گفتم مطمئنا چندتا پیرهن بیشتر از من پاره کرده و خب حرفش حقه! بعد از یه هفته همسرم اومد صحبت کنیم، خلاصه منی که اصلا قصد ازدواج نداشتم یهویی تو کمتر از یه ماه از دنیای مجردی وارد دنیای شیرین متاهلی شدم با یه طلبه بسیار درسخوان، دغدغه‌‌مند و بسیار با ایمان... ادامه👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۰۸۲ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #قسمت_اول من متولد ۸۳ هستم، با دوتا خواهر و ی
۱۰۸۲ این یهویی وارد شدن، خیلی عجیب بود. کاشکی معرف مون اینقدر واسه زود مراسم گرفتن اصرار نمی‌کرد. مشاوره هم رفتیم و همه چی خوب بود ولی خب باعث شد من با خجالت تمام این مراحل رو پشت سر بذارم و شیرینی اون زمان رو نچشم ولی خب الان که فکر میکنم اون شرم و حیا از یه آقا پسر نامحرمی که دو هفته بعد، یک هفته بعد، فردا قراره بشه همه زندگیت شیرینی خودش رو داره. آبان سال ۱۴۰۰ عقد کردیم و تا ۷ ماه حتی صمیمی ترین دوستم نمیدونست من ازدواج کردم. نزدیک ۴،۵ ماه طول کشید به روال عادی زندگی برگردم و مثل قبل غذا بخورم و از همسرم خجالت نکشم. تو ۱۸ سالگی با شروع سال تحصیلی و دانشگاه و حوزه یه عروسی ساده طلبگی گرفتیم و اومدیم قم که اونم هزینه‌هاشو مامان و بابام خودشون تقبل کردن و نذاشتن همسرم وام و اینا برداره برای عروسی از همون اوایل همسرم میگفت بچه دار بشیم، منم واقعیتش میگفتم الان من ۱۸ ساله مامان بشم؟ تازه ترم یک دانشگاهم، اون وقت درسمو چیکار کنم و از این قبیل حرفا تا اینکه راضی شدم ترم سه بچه بیاریم. سال ۱۴۰۲ قسمت شد رفتیم کربلا و اونجا از امام حسین و حضرت ابوالفضل دوتا چیز خواستم، یکی اینکه تا سال بعد یه بچه‌ای که سرباز امام زمان باشه و سالم و صالح یکی هم تا سال بعد داداشم ازدواج کنه و با خانومش بیاد کربلا اولی خداروشکر با دعای این دو برادر مستجاب شد و دخترم ۷ شهریور تو دلم لونه کرد و دومیشم که داداش ۲۱ ساله‌م قصد تشکیل خانواده کرد ولی تا الان که ۲۲ سالشه حتی یه خواستگاری هم نرفتیم دخترا میخوان درس بخونن😅 هفت ماهه دخترمو باردار بودم که به لطف خدا ماشین دار شدیم، هرچند کار کرده‌ست ولی باز لطف خدا و پا قدم دخترمون بود. تو همون هفت ماهگی نیمه شعبان از حرم تا عمود ۹۴ جمکران پیاده رفتم و اونجا نیتم رو محکم تر بستم و دخترم رسما شد سرباز امام زمان و همچنین مادر سربازای امام زمان ان شاء الله خلاصه که ترم سه و چهار باردار بودم و با اون حال با اتوبوس دانشگاه میرفتم، نه ماه تمام تو دانشگاه از آسانسور استفاده نمیکردم یکی از دوستان خبر داشت و بهم میگفت ماشالا چه فرزی ولی با آسانسور برو و من تا خود ۴ روز قبل زایمان با پله میرفتم کلاسا خیلی نگران درسام بودم و نمیخواستم مرخصی بگیرم و به خاطر همین با خدا و امامم درد دل میکردم و میگفتم من به نیت سربازی امام زمان راضی به آوردن این دخترکوچولو شدم و به خاطر خودم نبوده پس شما کمکم کنید تا از درسم عقب نیوفتم و بشه غیرحضوری ادامه بدم که خداروشکر شد. و دخترم فاطمه خانوم ساعت ۱:۵ بامداد جمعه روز ۰۳.۰۳.۰۴ به دنیا اومد.... اگه یه ساعت زودتر بود میشد ۰۳‌.۰۳.۰۳😒 که خب اشکال نداره اینم لاکچریه😂 ان شاء الله تو دوسالگی فاطمه خانوم هم که من کارشناسیم تموم میشه قصد بچه دوم داریم و هر دوسال یا هرسه سال اگه خدا بخواد یه سرباز به سربازای امام زمان اضافه کنیم. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
🌸🍃 برای دختر خانوم ۱۶ ساله که پسر عمویش به خواستگاریش اومده 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برای دختر خانوم ۱۶ ساله که پسر عمویش به خواستگاریش اومده 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 🌸🍃 سلام وقت بخیر برای دختر خانوم ۱۶ ساله که پسر عمویش به خواستگاریش اومده دخترم با چیزهایی که تعریف کردید معلوم شده که خانواده عموتون مخصوصا زن عمو تمایلی به این ازدواج ندارند حالا به اصرار پسرعمو یا رسم ویا چه چیزی اومدن برای شما معلوم نیست ولی به نظر من حالا که خدا رو شکر برادرتون پشت شما هستند و خودتون هم تمایلی ندارید بهتره جواب رد بدید مخصوصا چون با هم زندگی میکنید وار خوب و بد هم خبر دارید اصولاً خانواده‌هایی که اینقدر نزدیک به هم زندگی میکنند فرزندانشان بعد از ازدواج با هم عاقبت خوبی ندارند و اغلب یکدیگر رو تحمل میکنن تا اینکه بخوان زندگی کنند (لطفاً برداشت بد نکنید نگفتم همه ) اینجور که شما بریده ای از اخلاق و رفتار زن عمو تون گفتید به نظرم این کار رو انجام ندهید بهتره 🍃 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 برا دختر 16ساله که پسر عموش اومده خواستگاریش... 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برا دختر 16ساله که پسر عموش اومده خواستگاریش... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام برا دختر 16ساله که پسر عموش اومده خواستگاریش... ببین دخترم هنوز سنی نداری بزار بزرگتر بشی درست تموم کنی بعد بهتر و عاقلانه تر میتونی برا زندگیت تصمیم بگیری.. همونطور که گفتی زن عمو ازت خوشش نمیاد این خودش میتونه در آینده زندگیت رو جهنم کنه یا همون عروس بزرگه که بهت گفته قبول نکن تجربش از تو بیشتره و یه چیزی میدونه که گفته.. البته اگه خوب میشناسی و میدونی از رو بدجنسی نگفته باشه😉 . پسره هم که دوس نداری پس بهتره با برادرت دست به یکی کنی و جواب رد بدی. واقعا نمیدونم چرا برخی از پدر و مخصوصا مادرا برا اینکه از خرج و مخارج دختراشون راحت بشن قبول میکنن دخترشون تو سن کم شوهر بدن برا راحت ولی پسرشون تا چهل سالگی زن نمیدن. والا اگه عاجز بچه اید خب نیارید تا نخای هر... رسید دخترتون دودستی بدید بره🙏🙏 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 برای خانمی که متولد ۷۲ هست ودوتا خواهر برادر هستن 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برای خانمی که متولد ۷۲ هست ودوتا خواهر برادر هستن 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام به همه اعضای دلبرونگی وفاطمه جان. برای خانمی که متولد ۷۲ هست ودوتا خواهر برادر هستن زندگی منم دقیقا همینطور بود و ماهم دوتا خواهر برادر هستیم وهمیشه حسرت فامیلامون وخوردم که جمعیت زیاد بودن . من سن ۱۵ سالگی ازدواج کردم وهمسرم آشنا بودن و وضع مالیمونم معمولی همیشه میگفتم که ۴تا بچه میارم چه دختر چه پسر که مثل خودم تنها نباشن 😍 لطف خداوند مهربان شامل حالم شد وخداوند فرزند اولم پسر شد بعد ۶سال دومی رو اوردم که پسر بود وماشین خریدیم تصمیم گرفتم سومی رو زودتر بیارم ۴ساله بود خدا یک دختر ناز بهم داد که خونه خریدیم و۲ساله بود خدا یک دختر قشنگ دیگه بهم داد که ۱۰ روزه بود اتفاقی توی زندگیم افتاد که نمیتونم توصیفش کنم زندگیم از این رو به اون روشد و الان خدارو رو برای داشتن فرزندانم شکر میکنم سنم ۳۵ ساله پسر بزرگم ۱۹ سالشه وخیلی دوست داره که زودتر ازدواج کنه .من سعی میکنم قبل از ازدواجش یک نی نی دیگه بیارم 😉 به قول همسرم روزیش وخدا میده وسنگینیش به زمینه به کسی هم ربطی نداره .البته سر چهارمی خیلی حرف از دوروبریا شدیم ولی گفتم عرضه دارم میارم میتونین بیارین .😁😊واینکه براشون وقت میذارم وهمه نوع کلاس میرن وتو ناز ونعمتن چون همسرم میگه هر چی داریم روزی این بچه هاست باید برای خودشونم خرج بشه 😍 امیدوارم همه دختران سرزمینم بچشن این طعم مادری رو ودامن همتون سبز بشه 🤲 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 سرگذشت دختری به نام نقره... 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 سرگذشت دختری به نام نقره... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 در حالي که دهنش پر بود گفت : هوم؟ گفتم : چرا از کلفت گفتن به من اينقدر لذت مي برين ؟ با چشماي گشاد شده در حالي که لقمه هنوز تو يه لپش بود و يه طرف صورتش باد کرده بود نگام کرد . تو نگاهش هيچي نبود . شايدم من خوب نمي تونستم نگاه کسي رو بخونم . لقمه اش رو قورت داد و با خنده گفت مگه دروغ میگم؟؟؟از جوابش حرصم گرفت . درسته خودم رو براي بدتر از اين آماده کرده بودم ، اما دلم مي خواست يه چيز ديگه بشنوم. مکالمه ي زجر آوري رو که با نفهمي خودم راه انداخته بودم رو ادامه ندادم و دوباره نگاهم رو معطوف آتيش کردم . چمدونش رو باز کرد و بقچه ام رو داد دستم و گفت : بگير به عنوان بالش ازش استفاده کن . خودش هم چمدون سفتش رو گذاشت جاي بالش .تعجب مي کردم از اينه يه پسرنازپرورده که همه جور امکانات براش محيا بوده و يه عمر هم فرنگ درس خونده ، چه راحت مثل يه چوپون مي تونه تو بيابون بخوابه و اَه و اوه نکنه . بقچه رو مرتب کردم و اينطرف آتيش، در نهايت خجالت دراز کشيدم و تو خودم مچاله شدم . از اينکه دراز کشيده بودم ، خيلي خجالت مي کشيدم . دوست نداشتم پيشش اينجوري باشم. خوب صحنه اي شده بود يه آتيش درست مثل آتيش جهنم حد فاصل من و تايماز بود تا يادمون باشه خطا کنيم چي سرمون مي ياد. از فکر اينکه امکان داره اين تصّور از ذهن تايماز هم بگذره و خوددار باشه يه مقدار بهم آرامش داد. بي مقدمه گفت : تو جسوري اما گستاخ . براي کم کردن اين گستاخيت بعضي وقتها لازم بود ادبت کنم . هنوز هم همونجور رفتار کني منم مي شم تايمازي که خدا خدا مي کردي بره تهران تا از دستش راحت شي . من شايد بيشتر از زندگي تو ديار خودم ، تو تهران و فرانسه زندگي کرده باشم اما يه ترک اصيلم نقره. يه ترک اصيل با همه ي خصلتهاش . يه مرد آذري که از زبون درازيه زناي اطرافش هيچ خوشش نمي ياد ، چه مادرش ، چه مستخدمش. يکي عين پدرم. علت رفتارم با تو همين بوده . اما در واقع اگه يکي از طبقه ي خودمون نبودي ، همون روز اول که روم چاقو کشيدي سلاخيت کرده بودم . نه اينکه به روت نيارم چيکار کردي. من به طرز تربيت و اصل و نسب آدمها خيلي بها مي دم .مي دونم خودخواهيه . مي دونم شايد خيلي ها نپسندن . اما دروغ نمي گم . من همينم . صداي بم و مردونش درست مثل يه لالايي چشمهاي خستم رو جادو مي کرد . ديگه يادم نمي ياد چيا گفت .با شنيدن اسمم ، چشمامو باز کردم . تايماز درست کنارم نشسته بود . با حس اين همه نزديکي بهش مثل فنر ازجام جهيدم و خودم رو عقب کشيدم . با لبخند گفت : نترس. من که آروم صدات کردم !!! خودم جمع و جورکردم گفتم : من نترسيدم . هول کردم فقط . چيزي شده ؟ گفت : نه چيزي نشده . بيدارت کردم که حاضرشي راه بيفتيم. گفتم : هنوز که تاريکه !!! گفت : بهتر . زياد گرممون نمي شه .در ضمن مي ترسم . دنبالمون بيان . اگه اين اتفاق بيفته چون اونا سواره هستن، سريع ميرسن. وقت رو تلف نکنیم ،به نفعمونه.موهاي پريشون بيرون از لچکم رو دادم تو و بلند شدم . خاک لباسامو تکوندم و بقچم رو تو چمدون تايماز چپوندم و گفتم : حاضرم بريم . گفت:بريم. يه دو ساعتي که راه رفتيم ، از دور يه آبادي ديديم . هر دو خوشحال به سرعتمون اضافه کرديم . به مزارع آبادي که رسيديم انگار دنيا را به من دادن .وارد آبادي که شديم ، تايماز سراغ کدخدا رو گرفت . خونش رو نشونمون دادن. کدخدا با خوشرويي ازمون استقبال کرد و ما رو به خونش دعوت کرد . برامون چاي و صبحانه آوردن . تايماز گفت که اسبمون تو راه مريض شد و مرد و حالا دنبال دو تا اسب سرحال مي گرديدم.کدخدا گفت : ناشتاييتون رو بخورين .بذار عيالت تو خونه بمونه . خودت با من بيا بريم برات اسب پيدا کنم . از شنيدن لفظ عيال خجالت کشيدم و اصلاً سرم رو بلند نکردم ببينم تايماز چه عکس العملي نشون مي ده.صبحانه رو که خورديم ، تايماز و کدخدا رفتن تا اسب بخرن . منم ساکت گوشه ي اتاق نشسته بودم . زن کدخدا گفت : لابد خسته اي دختر جان . بذار برات متکا بيارم يه کم بخواب تا شوهرت بياد . 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸