ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۴۸ درد تو کل سرم پیچید و غرورم نذاشت که حتی خم به ابرو بیارم.
🌻🍊🌻🍊🌻
🍊🌻🍊🌻
🌻🍊🌻
🍊🌻
🌻
#تشبیه_او
#پارت_49
خندهی تلخی کردم و تیکه انداختم:
_پدوفیل بودن پسرتو به من ربط نداره.
پسرت مریضه. میفهمی؟
دایی با اخم غلیظی زندایی رو عقب کشید و گفت:
_اینجا چخبره؟
محمدعلی سریع از اتاق بیرون رفت.
نیشخندی زدم و کلافه موهامو از رو صورتم کنار زدم.
دایی کنارم رو تخت نشست و با چشم به زندایی اشاره کرد بیرون بره.
زندایی تند گفت:
_بهتره به این دختره رو ندی.
غرش دایی دهنش رو بست:
_بیرون.. با چشم و اشاره نمیفهمی با زبون باید بگم حتما؟
زندایی که رفت بیرون چنان در رو با حرص کوبید که خونه لرزید. خندم گرفت. خوب تونسته بودم بسوزونمش.
دایی هم کمتر از زندایی قرار نبود زخم بزنه. فقط تو زخمزدن احترام وجود داشت.
لبخندی زدم و گفتم:
_دایی جان چرا اینجا نشستین؟ با من حرفی دارین؟
نگاهی به دستام که از عصبانیت میلرزید نگاه کرد:
_چیشده آنا جان؟
نگفتم؟ نگفتم محترمانهتر میخواد از سر تا پام زخم بزنه؟ لبخندمو حفظ کردم حتی با اینکه مصنوعی بود ولی بهتر از هیچی بود.
آنا جان؟؟
به زور خودمو نگهداشته بودم که چیزی نگم و تنها، کوتاه گفتم:
_دایی یه مسئلهای بین من و پسرتون پیش اومده.
خودمون حل میکنیم.
من اشتباه کردم به مادرشوهرم گفتم و خواستم کمکم کنه.
مادرشوهر که مادر نمیشه. میشه؟
من اشتباه کردم همین! به جای کمک فقط زخم زدن.
_من چی؟؟ منم زخم زدم؟
@deledivane
🌻
🍊🌻
🌻🍊🌻
🍊🌻🍊🌻
🌻🍊🌻🍊🌻
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_49
نعیمه به زور لبخندی زد و زیر لب گفت:
- اختیار دارین این چه حرفیه!
یه گوشه نشستم و سرمو انداختم پایین نگاههای سنگین بقیه اذیتم میکرد اما باید کم کم به این رفتارهاشون عادت میکردم.
حدود نیم ساعتی گذشته بود که بالاخره سر و کله رهام پیدا شد.
همین که وارد خونه شد شروع کرد سر به سر گذاشتن با همه یکسره حرص ارغوان رو در میآورد و بلند میخندید پسر شاد و پر انرژی بود.
نیم ساعتی گذشته بود که مردا رفتن توی حیاط تا سیگار بکشن...
نگاهم افتاد به الهام که در گوش ارغوان با هم آهسته حرف میزدند.
گوشیمو از جیبم برداشتمو شروع کردم به نگاه کردن عکسهای میلاد و مهلا
آخ که چقدر دلم برای شیرین زبونیهای مهلا و الکی غیرتی شدنهای میلاد تنگ شده بود.
بغض بدی توی گلوم نشسته بود.
احساس دوگانگی عجیبی داشتم با اینکه از مامان و بابا دلخور بودم و بدم میومد ولی بازم دلم براشون تنگ شده بود.
حوصلم حسابی سر رفته بود نعیمه و فهیمه که یکسره با هم پچ پچ میکردند و احساس میکردم که دارن در مورد من حرف میزنن...
ارغوان و الهام و رهامم کنار هم نشسته بودن و ریز ریز میخندیدن از جام بلند شدم و رفتم داخل آشپزخونه خاتون نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چیزی شده چیزی میخوای؟
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane