هدایت شده از - خـٰانومِ 213 .
هَمسایههایهفـورنمیکنید؟
زیادبشیم:)
بامعرفتافورمیکنن
#همـسنـگـریفـور
هدایت شده از حجت | طراحی متن و تایپو | hojat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سفارشهمشونو،
بهعلیاکبرمکردم💔:)!"
#میلاد_حضرت_علی_اکبر
گویی که در خلقتِ حسینع، خدا از
افق تبارک اللّه خویش، فـراتـر رفتـه
و حسین را همچـون نشان افتخـاری
بر سینهی احسـن الخالقـیـن خویـش
آویخته
- سیدمھدیشجاعی
آن قدر حضرت علی اکبر علیهالسلام
در قیامت شفاعـت می کند که نوبـت
به امام حسین علیه السلام نمی رسد.
- آیتالله کوهستانی -
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✍️ پیادهروی عراقیها به سوی کربلا به مناسبت #نیمه_شعبان
🔸️ هزاران زائر عراقی از بیش از ۱۰۰ کیلومتری کربلا با پای پیاده در حال حرکت هستند تا در نیمه شعبان همزمان با میلاد #امام_زمان خود را به کربلا و زیارت #امام_حسین علیهالسلام برسانند.
#چهار روز تامیلاد حضرت صاحب الزمان 💚
نام و نام خانوادگی✨عباس دانشگر
نام پدر✨مومن
تاریخ ولادت✨۱۳۷۲/۲/۱۸
تاریخ شهادت✨ ۱۳۹۵/۳/۲۰
مدت عمر✨۲۳سال
محل مزار✨ سمنان
🌺قسمتی از وصیتنامه شهید🌺
خدایا تو هوشیارمان کن, تو مرا بیدار کن, صدای العطش میشنوم صدای حرم می آید گوش عالم کر است. خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد. مرضی بالاتر از این چرا درمانی برایش جستجو نمیکنیم, روحمان از بین رفته سرگرم بازیچه دنیاییم.
#داداش_عباس
بچه ها ....
میخوام ببینم رفیق شهیدتون کیه و چرا رفیق شهیدتون شده ....
یه جوری هم توضیح بدین که اونایی هم که رفیق شهید ندارن ، یاد بگیرن چیکار باید بکنن🙃
حتما ناشناس بگید ....
میدونستید اگه پیامو ببینید و چیزی نگید و یکی با نگفتن شما نتونه راه درست رو پیدا کنه ، شما هم تو گمراهیش شریکید ؟😞
پس دیگه خودتون و وجدانتون و رفقای شهیدتونو باهم تنها میزارم و منتظر پیامای قشنگتون میمونم 🙃✨
میریم برا اولین پیام🙃✨
🌱برادر شهیدم،شهید ابراهیم همت هستش اینکه چه جوری شد داداشم نمیدونم چی شد.... وقتی اولین بار عکس شون رو دیدیم در یک لحظه تمام مِهر برادارنه شون به دلم نشست و از بچگی همدم و رفیقم شد.....
#رفیق_شهید
#شهید_همت
وایییی همین جور پیام های شما میاد و منم میخونم و ذوق میکنم 😍✨
اجرتون با شهدا و رفاقتتون با رفیق شهیدتون پایدار و ختم به شهادت انشاالله 😍
پیام دوم 🙂✨
سلام کنیز رقیه خاتون....رفیق شهیدم ، برادر شهیدم رو بخوام معرفی کنم اگه کسی همشهری داخل کانال باشه میشناسه ،❤️شهید سید هادی اجاق❤️ از رفاقتمون بگم ک چجوری شروع شد و .... ،،،،، خب آدم غیر مذهبی بودم من کارای زیادی هم انجام دادم تا اینکه خبر رسید یکی از پاسدارا تو سروآباد کردستان شهید شده خب برام جالب بود برم مراسمش رفتم و وقتی اولین بار چشمم به تابودتش افتاد واقعا زیر و رو شدم کاملا یه آدم دیگه شدم فهمیدم ک رفیقم دستمو گرفته و الآنم دارم به رفیق بودن باهاش افتخار میکنم .... مزارشم گلزار شهدای قروه کردستانه
#رفیق_شهید
#سید_هادی_اجاق
بچه ها
رفیقاتونم دعوت کنین بخونن
کاری به آمار کانال ندارما .... میخوام اینارو حداکثری ببینن دوستاتون هم ....
و اینکه یه سوپرایز خفن دارم بعدش براتون انشاالله ....😉🦋
افـ زِد ڪُمیـلღ
پیام دوم 🙂✨ سلام کنیز رقیه خاتون....رفیق شهیدم ، برادر شهیدم رو بخوام معرفی کنم اگه کسی همشهری داخل
چقد قشنگه با این اسم صدام میکنین 🙃.....
راستی سلام بزرگوار 🌸✨
پیام سوم ✨
رفیق شهید من ابراهیم هادی. من خودم به تازگی چادری شدم دقیقا بعد از کانال کمیل مکان شهادت ابراهیم هادی اون ها دقیقا تو تشنگی و گرما مثل امام حسین و اصحابشون شهید شدن من با خودم فکر کردم امروز من به خون این شهدا مدیونم میتونم با چادرم تو این زمان که حجاب واسه مردم بی ارزش شده من حجابمو رعایت کنم این خودش یه نوع جهاده ابراهیم هادی خیلی خوبه من کتاب و زندگی نامه اش خوندم و دارم تلاش میکنم کم کم مثل اون رفتار کنم خیلی سخته و شدنیه ایشالا
#رفیق_شهید
#شهید_ابراهیم_هادی
افـ زِد ڪُمیـلღ
چقد قشنگه با این اسم صدام میکنین 🙃..... راستی سلام بزرگوار 🌸✨
پیام همون بزرگواری که منو به این اسم صدا زدن 🙃🌱
هجده لغت به سوره ای کوثر نوشته است
یعنی که عمر فاطمه را هجده سرشته است
دانی چرا سوره ای کوثر سه آیه دارد
این سه نشان دهنده ی عمر رقیه است🙂💔
#رقیه_خاتون
#مادر
اینو گفتم برا حسن ختام امشب ...
بریم استراحتی بکنیم که فردا باید سخت دوید برا شادی قلب مولامون انشاالله 🙃✨
من فردا یه عالمه پیامای قشنگتون رو میزارم و سوپرایزام میگم بهتون چون الان دیروقته ....
مواظب خودتون و خوبیاتون باشید . شب بخیر . یاعلی ✋🏻🦋
افـ زِد ڪُمیـلღ
بچه ها رفیقاتونم دعوت کنین بخونن کاری به آمار کانال ندارما .... میخوام اینارو حداکثری ببینن دوستا
سلاااام سلااام
اومدم یه بار دیگه رو سوپرایز تاکید کنم چون خودم ذوقشو دارم 😁
اصلا نمیتونید حدس بزنید چیه 😁✨
پارت های رمان رو میذارم با بیکلام و بعدش عصر انشاالله ادامه ی پیاما 🌱
راسی ، از کنار این چیزی که گفتم بگید برامون ، ساده نگذرید . دو روز دیگه متوجه سوپرایز میشید و غصه میخورید😅
حالا جدای از سوپرایز هم خیلی خیلی برکات داره هم برا خودتون و هم برا ما ...
#یک_فنجان_چای_با_خدا
#قسمت_نود_و_یکم
دستی غرغرکنان پاهایم را گرفت و از زیر تخت بیرون کشید.
باورم نمیشد با بهت به صورتش خیره شدم. همان چشمان رنگی و صورت بور که حالا به لطفِ ته ریش بلندو طلائی اش، کمی آفتاب سوخته تر از همیشه نشان میداد.
نگاه رویِ چهره ام چرخاند. غم در چشمانش نشست.. حق داشت، این مرده ی متحرک چه شباهتی به سارایِ دانیال داشت..
محکم بغلم کرد.. آنقدر عمیق که صدای ترق ترق استخوانهایم را میشنیدم و من انقدر در شوک غرق بودم که نمیدانست باید بدوم..؟؟ فریاد بزنم..؟؟ یا ببوسمش..؟؟
دانیال، برادر من .. در یک نفسی ام قرار داشت و من رویِ ابرها، رقصِ باله را تمرین میکردم..
مرا از خودش دور کرد.. چشمانش خیس بود.. اما سعی کرد به رویم نیاورد که دیگر آن خواهر سابق نیستم. (چیه..؟؟ نکنه طلبکارم هستی..
میخوای بفرستم مناطق اشغالی، روشهایِ نوینِ مخفی شدن رو به بچه ها یاد بدی..؟؟؟
خدایی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.. اصلا اشک تو چشام حلقه زد وقتی لنگتو وسط اتاق دیدم.
بعد میگم خنگِ داداشتی، بهت برمیخوره..)
با لبخند به صورتش خیره ماندم.. کاش دنیا این لحظه ها را از فرصتِ زنده بودنم کم نمیکرد..
دوست داشتم او حرف بزند و من تماشا کنم.. از جوک هایِ بی مزه اش بگوید و من فقط تماشا کنم.. از خالی بندی هایِ مردانه اش بگوید و من باز هم فقط تماشایش کنم..
چقدر فرصت کم بود برایِ تماشایِ این تنها برادر..
طلبکارانه سری تکان داد ( چیه عین قورباغه زل زدی به من..؟؟
خوشگل، خوش تیپ ندیدی؟؟؟ یا اینکه الان میخوای بگی که مثلا خیلی مظلومی و از این حرفا؟؟
بیخود تلاش نکن.. جواب نمیده.. من حسام نیستم که سرم شیره بمالی..
خدایی چه بلایی سر اون بخت برگشته آوردی که از وقتی پاشو گذاشت سوریه دنبال شهادته.
روزی سه بار میره تو تیرس دشمن وایمیسته میگه داعش بیا منو بکش..)
خندیدم، بلند..
خودِ خودِ دیوانه اش بود.. بی هیچ تغییری..
اما دلم لرزید، کاش بی قرارِ حسام نبودم.
یک دل سیر خواهرانه براندازش کردم. بوسیدم ، بوییدم و قربان صدقه اش رفتم. خدا کند که امروز هیچ وقت تمام نشود.
پرسیدم چرا اینطور وارد خانه شد و او با شیطت جواب داد ( بابا خواستم عین تو فیلما سوپرایزتون کنم. اما نمیدونستم قرارِ گانگستر بازی دربیاری.. گفتم در میزنم بالاخره یکی میاد دم در..
وقتی دیدم کسی باز نمیکنه گفتم لابد نیستین دیگه، واسه همین با کلیدایی که حسام داده بود اومدم تو. بعدم خواستم وسایلو تو اتاق بگذارم و برم دوش بگیرم که با هوش سرشارِ خنگترین خواهر دنیا مواجه شدم. همین..
ولی خب شد نکشتیماااا..
راستی چرا انقدر ترسیده بودی آخه.. ؟؟ )
از ترسم گفتم، از وحشتم برایِ برگشتنِ افرادِ عثمان و اون شرم زده مرا به آغوش کشید و مطمئنم کرد که دیگر هیچ خطری تهدیدمان نمیکند..
✍ ادامه دارد ...
#یک_فنجان_چای_با_خدا
#قسمت_نود_و_دوم
مدتی از هم صحبتی مان میگذشت و جز چشمان غم زده ی دانیال، زبانش به رویم نمیآورد سرِ بی مو و صورتِ اسکلتی ام را و چقدر خود خوری میکرد این برادرِ از سفر رسیده.
از جایش بلند شد ( یه قهوه ی خوشمزه واسه داداشِ گلت درست میکنی؟؟ یا فقط بلدی با حسرت به این کوه خوش تیپی و عضله زل بزنی؟؟ )
از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم ( نداریم.. چایی میارم..)
چشمانش درشت شد از فرط تعجب (چایی؟؟ تا جاییکه یادمه وقتی بابا چایی درست میکرد از خوونه میزدی بیرون که بوش به دماغت نخوره.. حالا میخوای چایی بریزی؟؟)
و او نمیدانستم چای نوستالژیِ روزهایِ پر حسامم بود..
چای شیرین شده با دستانِ آن مبارزه محجوب که طعم خدا میداد..
و این روزها عطرش مستم میکرد..
بی تفاوت چای ریختم. در همان استکانهایِ کمر باریکِ قدیمی که جهاز مادر محسوب میشد (اما حالا همه چیز برعکس شده..
عاشق عطر چای هستم و متنفر از بویِ قهوه..)
و من چقدر ساده نفرت در دلم میکاشتم.
متجعب دلیلش را پرسید و من سر بسته پاسخ دادم ( از چای متنفر بودم چون انگار هر چی مسلمون تو دنیا بود این نوشیدنی رو دوست داشتم.. و اون وقتها هر چیزی که اسم اسلام رو تو ذهنم زنده میکردم، تهوع آور بود..)
ابرو بالا داد ( و الان چطور؟؟)
نفسی عمیق کشید و سینی چای را درمقابلش رویِ میز گذاشتم ( اما اشتباه بود.. اسلام خلاصه میشه تو علی.. و علی حل میشه تو خدا..
خب من هم اون وقتها نمیدیدم.. دچار نوعی کوری فکری بودم.. اما حالا نه..
چای رو دوست دارم.. عطرش آرومم میکنه.. چون..)
چه باید میگفتم؟؟ اینکه چون حسام را در ذهنم مرور میکند؟؟
زیر لب زمزمه کرد( علی.. اسمی که لرز به بدن بابا مینداخت..)
نگاهم کرد ( این یعنی اینکه مثله یه شیعه علی رو دوست داری؟؟)
شانه ایی بالا انداختم ( شیعه و سنی شو نمیدونم..
اما علی رو به سبک خودم دوست دارم..)
سری تکان داد، اگر پدر بود حکمی جز اعدام برایم صادر نمیکرد. و دانیال فقط نگاهِ پر محبتش را به سمتم هل داد.. بدون هیچ اعتراضی..
انگار او هم مثل مادر حب امیر شیعیان را در دل داشت.
از چای نوشید و لبخند زد (آفرین.. کدبانو شدیااا.. عجب چایی دم کردی..
خب نظرت در مورد قهوه چیه؟؟ یعنی دیگه نمیخوریش؟؟)
استکان را زیر بینی ام گرفتم.. چطور این معجون مسلمان پسند را هیچ وقت دوست نداشتم؟؟ ( اولا که کار من نیست و پروین دم کرده
دوما از حالا دیگه قهوه متنفرم، چون عطرش تمام بدبختیامو جلو چشمام ردیف میکنه و میرقصونه..
سوما نوچ.. خیلی وقته دیگه نمیخورد..)
خندید ( دیوونه ایی به خداا.. خلاص..)
ناگهان صدای در بلند شد. به سمت پنجره رفتم. پروین بود و مادری که زیر بغلش را گرفته بود و با خود به سمت خانه میآورد.
نگران به دانیال نگاه کردم. یعنی از شرایط مادر چیزی میدانست؟؟
در کلنجار بودم تا چطور آگاهش کنم که با دو به طرف حیاط رفت..
از پشت پنجره ی باران خورده به تماشا نشستم. هنوز هم لوس و مامانی بود.
بدون لحظه ایی درنگ از گردن مادر آویزان شد و غرق بوسه اش کرد. پروین با تعجب سر جایش خشک شده بود و جُم نمیخورد. و اما مادر..
مکث کرد.. مکثش در آغوش دانیال کمی طولانی شد. انتظارِعکس العملی از این زنِ اعتصاب کرده نداشتم. اما نگرانِ برادر بودم که حال مادرِ دردانه اش، دیوانه اش کند..
ولی ورق برگشت.. مادر دستانش به دورِ دانیال زنجیر شد.. بلند گریست و بوسه بارانش کرد.
✍ ادامه دارد ....
#یک_فنجان_چای_با_خدا
#قسمت_نود_و_سوم
هم خوشحال بودم، هم ناراحت..
خوشحال از زبانِ باز شده اش..
ناراحت از زبان بسته بودنش در تمامِ مدتی که به وجودش احتیاج داشتم.
شاید هم دندانِ طمع از دخترانه هایم کنده بود.
چند ساعتی از ملاقات مادر و پسر میگذشت..
و جز تکرار گه گاهِ اسم دانیال و بوسیدنش تغییری در این زنِ افسرده رخ نداد.. باز هم خیره میشد و حرف نمیزد.. زبان میبست و روزه ی سکوت میگرفت..
اما وقتی خیالم راحت شد که دانیال برایم توضیح داد از همه چیز به واسطه ی حسام باخبر بوده.
مدتی از آن روز میگشذت و دانیال مردانه هایش را خرج خانه میکرد .
صبح به محل کار نظامی اش میرفت، و نخبه گی اش در کامپیوتر را صرفِ حفظ خاکِ مملکتش میکرد.
و عصرها در خانه با شیطنتها و شوخی هایش علاوه بر من و پروین، حتی مادر را هم به وجد میآورد.
با همان جوکهای بی مزه و آواز خواندنهایِ گوش خراشش..
حالا در کنار من، پروینی مهربان و بامزه قرار داشت که دانیال حتی یک ثانیه از سر به سر گذاشتنش غافل نمیشد.
چه کسی میگوید نظامی گری، یعنی خشونتِ رضا خانی..؟؟
حسام همیشه میخندید.. و دانیال خوش خنده تر از سابق شده بود ..
اما هنوز هم چیزی از نگرانی ام برایِ حسامِ امیر مهدی نام کم نمیشد. و به لطف تماسهایِ دانیال علاه بر خبرهایِ فاطمه خانم از پسرش، بیشتر از حالِ حسام مطلع میشدم.
زمان میدووید و من هر لحظه ترسم بیشتر میشد از جا ماندن در دیدار دوباره ی تنها ناجیِ زندگیم. سرطان چیز کمی نبود که دل خوش به نفس کشیدن باشم.
آن روز بر عکس همیشه دانیال کلافه و عصبی بود. دلیلش را نمیدانستم اما از پرسیدنش هم باک داشتم.
پشتِ پنجره ایستاده بودم و قدم زدنهایِ پریشانش در باغ و مکالمه ی پر اضطرابش با گوشی را تماشا میکردم.
کنجکاوی امانم را بریده بود. به سراغش رفتم و دلیل خواستم و او سکوت کردم.
دوباره پرسیدم و او از مشکل کاریش گفت. اما امکان نداشت، چشمهایِ برادر رسم دروغگویی به جا نمیآورد.
باز کنکاش کردم و او با نفسی عمیق و پر آشوب جواب داد ( حسام گم شده..)
نفسم یخ زد. و او ادامه داد ( دو روز هیچ خبری ازش نیست.. دارم دیوونه میشم سارا..)
یعنی فاطمه خانم میدانست؟ (یعنی چی که گم شد؟؟ معنیش چیه ؟)
دستی به صورتش کشید ( یعنی یا شهید شده.. یا گیر اون حرومزاده هایِ داعشی افتاده..)
و من با چشمانی شیشه شده در اشک، از ته دل برایِ شهادتش دعا کردم..
کاش شهید شده باشد..
✍ ادامه دارد ..
#یک_فنجان_چای_با_خدا
#قسمت_نود_و_چهارم
آرزوی مرگ برایِ جوانی که به غارِ مخفوفِ قلبم رسوخ و خفاشهایش را فراری داده بود، سخت تر از مردن، گریبانم را میدرید اما مگر چاره ی دیگری هم وجود داشت؟؟
مرگ صد شرف داشت به اسارت در دستانِ آن حرامزادگانِ داعش نام..
کسانی که عرق شرم بر پیشانیِ یاجوج و ماجوج نشاندند و مقام استادی به جای آوردند.
هر ثانیه که میگذشت پریشانیم هزار برابر میشد و دانیال کلافه طول و عرضِ حیاط را متر میکرد.
مدام آن چشمانِ میخ به زمین و لبخندِ مزین شده به ته ریشِ مشکی اش در مقابلِ دیدگانم هجی میشد.
اگر دست آن درنده مسلکان افتاده باشد، چه بر سرِ مهربانی اش میآورند..؟؟
اصلا هنوز سری برایِ آن قامتِ بلند و چهارشانه باقی گذاشته اند؟؟
هر چه بیشتر فکر میکردم، حالم بدتر و بدتر میشد..
تصاویری که از شکنجه ها و کشتار این قوم در اینترنت دیده بود، لحظه ایی راحتم نمیگذاشتم..
تکه تکه کردن ِیک مردِ زنده با اره برقی و التماسها و ضدجه هایش..
سنگسارِ سرباز سوری از فاصله ی یک قدمی آن هم با قلوه سنگهایی بزرگتر از آجر..
زنده زنده آتش زدنِ خلبانِ اردنی در قفسی آهنی ..
بستنِ مرد عراقی به دو ماشین و حرکت در خلاف جهت..
حسام.. قهرمانِ زندگیم در چه حال بود؟؟
نفس به نفس قلبم فشرده تر میشد.. احساس خفگی گلویم را چنگ میزد و من بی سلاح فقط دعا میکردم.
و بیچاره پروین که بی خبر از همه جا، این آشفته حالی را به پایِ شکرآّب شدن بین خواهر و برادریمان میگذاشت و دانیالی تاکید کرده بود که نباید از اصل ماجرا بویی ببرد.
که اگر بفهمد، گوشهایِ فاطمه خانم پر میشود از گم شدنِ تک فرزندِ به یادگار مانده از همسر شهیدش..
باید نفس میگرفتم.. فراموش شده ی روزهایِ دیدار برادر، برق شد در وجودم.
نماز.. من باید نماز میخواندم..
نمازی که شوقِ وجودِ دانیال از حافظه ام محوش کرده بود.
بی پناه به سمت حیاط دویدم. دانیال کنارحوض نشسته و با کف دو دست، سرش را قاب گرفته بود. (یادم بده چجوری نماز بخوونم..)
با تعجب نگاهم کرد و من بی تامل دستش را کشیدم. وقتی برایِ تلف کردنِ وجود نداشت، دو روز از گم شدنِ حسام در میدان جنگ میگذشت و من باید خدا را به سبک امیر مهدی صدا میزدم.
در اتاق ایستادم و چادرِ سفید پروین با آن گلهایِ ریز و آبی رنگش را بر سرم گذاشتم.
مهرِ به یادگار مانده از حسام را مقابلم قرار دادم و منتظر به صورتِ بهت زده ی برادر چشم دوختم.
سکوت را شکست ( منظورت از این مهر اینکه میخوای مثه شیعه ها نماز بخوونی؟؟)
و انگار تعصبی هر چند بندِ انگشتی، از پدر به ارث به برده بود..
محکم جواب دادم که آری.. که من شیعه ام و شک ندارم.. که اسلام بی علی، اصلا مگر اسلام میشود..؟؟
و در چهره اش دیدم، گره ایی که از ابروانش باز و لبخندی که هر چند کوچک، میخِ لبهاش شد. (فکر نکنم زیاد فرقی وجود داشته باشه..
صبر کن الان پروینو صدا میزنم بیاد بهت بگه دقیقا چیکار کنی..)
✍ ادامه دارد ....
03-ala-piano.mp3
2.09M
#بیکلام
#موزیک🎧
پیام چهارم ✨
میدونین من با شهید هادی خیلی رفیق بودم و داییم هم شهیدن و یک اتفاقی افتاد من باهاشون دعوا گرفتم و اصلا اوضاع خوب نبود ولی بعد یک مدت به شدت از خودم ناراحت شدم و پشیمون بودم هنوز هم برام عجیبه
باورم نمیشه به داداش ابراهیمم گفتم داداش شما منو ببخش منم قول میدم که پاک بشم و(یک سری قول های دیگه) باورتون نمیشه منو که بخشید هیچی یک جوری به من کمک کرد که پاک بشم که خدا میدونه
ببینید همیشه از اون گناه توبه که میکردم باز یک جورایی میرفتم سمتش
ایندفعه حتی فکرش هم که میاد تو ذهنم سریع میره بیرون
انگار داداش بالا سرم وایساده شیطون که میخواد منو به اون گناه بندازه جلوشو میگیره
#رفیق_شهید
#شهید_هادی
هدایت شده از کانال مطالبه گری شهرستان قروه کردستان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#رفیق_شهیدم
شهید سید هادی اجاق
•┈┈••✾•✨🌹🕊✨•✾••┈┈•
┏━━━━━━━━━♡┓
@sahidrzwan
┗━━━━━━━━━♡┛
خورشید رضوان [🕊❤️]
افـ زِد ڪُمیـلღ
#رفیق_شهیدم شهید سید هادی اجاق •┈┈••✾•✨🌹🕊✨•✾••┈┈• ┏━━━━━━━━━♡┓ @sahidrzwan
رفیق شهید یکی از اعضای کانال 🙂✨
#شهید_سید_هادی_اجاق
پیام پنجم✨
رفیق شهید من ابراهیم هادی. من خودم به تازگی چادری شدم دقیقا بعد از کانال کمیل مکان شهادت ابراهیم هادی اون ها دقیقا تو تشنگی و گرما مثل امام حسین و اصحابشون شهید شدن من با خودم فکر کردم امروز من به خون این شهدا مدیونم میتونم با چادرم تو این زمان که حجاب واسه مردم بی ارزش شده من حجابمو رعایت کنم این خودش یه نوع جهاده ابراهیم هادی خیلی خوبه من کتاب و زندگی نامه اش خوندم و دارم تلاش میکنم کم کم مثل اون رفتار کنم خیلی سخته و شدنیه ایشالا
#رفیق_شهید
#شهید_ابراهیم_هادی