eitaa logo
اشاره 👈 علیرضا قربان خان
230 دنبال‌کننده
3 عکس
53 ویدیو
0 فایل
اشعار و نوشته های علیرضا قربان خان @alirezaghorbankhan
مشاهده در ایتا
دانلود
جهان ز جنسِ اثرهای این و آن خالی‌ست به هرزه، وهم، مچینید کاین دکان خالی‌ست گرفته است حوادث، جهاتِ امکان را ز عافیت چه زمین و چه آسمان خالی‌ست به رنگ چنبر دف در طلسم پیکر ما به هرچه دست زنی منزل فغان خالی‌ست ز شکر تیغ تو، یا رب چسان برون آید دهان زخم اسیری‌ که از زبان خالی‌ست اگرچه شوق تو لبریز حیرتم دارد چو چشمِ آینه، آغوش من همان خالی‌ست ترشحی به مزاج سحاب فیض نماند که آستین‌ کریمان چو ناودان خالی‌ست به چشم زاهد خودبین چه توتیا و چه خاک که از حقیقت بینش چو سرمه‌دان‌ خالی‌ست کدام جلوه‌ که نگذشت زین بساط غرور تو هم بتاز که میدان امتحان خالی‌ست فریب منصب‌ گوهر مخور که همچو حباب هزار کیسه در این بحر بیکران خالی‌ست ز چاک دانهٔ خرما، شد اینقدر معلوم که از وفا دل سخت شکرلبان خالی‌ست گهر ز یأس‌،‌ کمر بر شکست‌ موج نبست دلی‌که پر شود از خود، ز دشمنان خالی‌ست به جیبِ تست اگر خلوتی و انجمنی‌ست برون ز خویش‌ کجا می‌روی؟ جهان خالی‌ست به هم‌زبانی آن چشم سرمه‌سا، چو میل سرمه‌، زبان من از بیان خالی‌ست
4.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️ ؛ بسپر به آب، باد، به طوفان، به سرنوشت بسپر به دست های کسی که خبر نوشت بسپر به هر که، هر چه که درجا نمی زند ای قطره ی رها شده در غفلت زمین ! گم کرده رود ! گم شده در حیرت زمین ! مرداب شد دلی که به دریا نمی زند « صاحب دل به مدرسه رفته ز خانقاه » ! « بشکسته عهد صحبت اهل طریق را » ! « ای اختیار کرده از آن این فریق را » ! « که جهد می کنی که بگیری غریق را » بشو که صاحب دل بودنت خطاست درگیر و دار مانده که رویا نمی زند شادی طلب ! حواله ی غم را عزیز دار بسیار خواه ! قسمت کم را عزیز دار آینده جو ! ترانه ی دم را عزیز دار آبادگر ! خرابه ی بم را عزیز دار ای جاودانه ! حرف عدم را عزیز دار جز بحث نقض، مبحث دنیا نمی زند ای آبسال ! یار سلامان نمی شوی ای مورچه ! رفیق سلیمان نمی شوی ای یوسفی که راهی کنعان نمی شوی ! آه ای ابوذری که چو سلمان نمی شوی ! بوجهل ! بولهب ! که مسلمان نمی شوی ! تقدیر؛ در قضای کسی پا نمی زند آینده ی گذشته ی در حسرت زمان ! ای تشنه ی گرسنه ی دربند آب و‌ نان ! جنبانده دم در آرزوی تکه استخوان ! محصور مانده در قفس مبهم مکان ! این را بفهم، بشنو، ببین و بخوان، بدان؛ آدم؛ که تخت سینه ی حوا نمی زند ساقی ! نریز باده که اینسان نمی شود مستی بدون عشق نمایان نمی شود مشکل بدون عشق که آسان نمی شود انسان بدون عشق غزلخوان نمی شود انسان بدون عشق که انسان نمی شود انسان بدون عشق به انسان نمی زند https://eitaa.com/eshare
گفتم به مرد آینه ی روبروی خویش تدبیر چیست؟ گفت همین پیرتر شدن... امروز با هزار کدورت مقابلیم رفت آن صفا که آینه با ما حساب داشت... در اتاق آینه چشمان یوسف بسته شد آینه از چشم های بسته ی او خسته شد... آینه‌ت دانی چرا غماز نیست زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر نهادم آینه­ ها در مقابل رخ دوست طریق آینه را پیش گیر و ساکت باش به خوب و زشت میاندیش بی صدا هستند آیینه را ببخش که با راست گویی اش آزرده کرده خاطر عالی جناب را چگونه با دگران بینمت که عکسِ رُخَت اگر در آیِنه افتد، زِ غیرت آب شَوَم چونک قبح خویش دیدی ای حسن اندر آیینه بر آیینه مزن آینه چون نقش تو بنمود راست خود شکن آیینه شکستن خطاست مپرس مذهب آئینه را، فضول مباش که نیست آینه را هیچ مذهب و مکتب @eshare
جهان و هرچه در او هست از همان آهنگ تنیده اند به هم گیح و ویج و منگ و هنگ نه کوچکی نه بزرگی تفاوتی نکند اگر چه بال مگس باشد و اگر که نهنگ به زعم خویش ببین می دوی و می نرسی قدم به بیهدگی برندار همچو شلنگ اگر به چشمه ی وحدت تنی به آب زنی قضاوتی نکنی هیچ بین صلح و جنگ سری سپید و دلی روسیاه مانده از آن هزار رنگ که برداشتی به صد نیرنگ اگر مکاشفه ای شد سکوت کن یوسف برادران حسودت زنند بر سر سنگ توقعی نکن از دوست در زمانی که حواریون مسیحا همه شدند الدنگ یهودیان همه گوساله را پرستیدند چرا که حضرت موسی کمی نمود درنگ از آن که جام شرابت چشاند اگر یک بار تعارفی کندت خوش بنوش جام شرنگ به مکتب تو نوشتیم حرف خود « چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ » ؛ « چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ شکست بر رخ من آشیان طایر رنگ » @eshare