zyarat_narjes khaton_dar_samera.mp3
3.33M
________________________________
🌸🍃
🍃
#صوتفوقالعادهزیبا
✨زیارت حضرت نرجس خاتون🌼🍃
اگر حاجتی دارید بـه حضرت نرجس خاتون، مادر امام زمان(ع) متوسّل شوید. ایشان چون مادر ولیّ وقـت ما هستند، به فـرزندشان مـی فرمایند که: پسرم! این شخص به من متوسّل شده. خواسته اش را بده.
🌷اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه🌷
🌼🌿به نیت فرج مولا نشر دهید
🆔 @eshgheasemani
🌿🌿🌸
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت90
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
از وقتی که جواب رد دادم دیگه ندیده بودمش، خداروشکر با اینکه فهمید ما باهم نامزد کردیم همچنان با علی صمیمیه!
از پله ها که بالا رفتیم، استاد فاضل و خانم رثایی بیرون اومدن، با دیدن خانم رثایی کم موندم بال دربیارم.
- سلام استاد خوبین؟ دلم براتون یه ذره شده بود
- سلام عزیز دلم، منم همینطور خیلی خوش اومدین.
به حاج خانم کمک کردم و باهم به اتاقی که برای خانما آماده شده بود وارد شدم.
با دیدن حاج خانم، چند نفر از خانما که نشسته بودن، به احترامش بلند شدن و کنار دیوار براش جا باز کردن.
باهمه دست دادم و استاد یکی یکی بهم معرفی کرد. نگاهی به تیپ دکتر انصاری و دکتر والی کردم، متوجه نگاهم شدن و دکتر انصاری گفت
- تعریف شمارو خیلی شنیدم خانمی، بیا اینجا پیش ما بشین
چشمی گفتم و بعد از عوض کردن چادرم کنارشون نشستم. نگاهی به خانم رثایی کردم که مشغول ریختن چایی بود، کنارش رفتم و گفتم
- استاد کمک میخواین؟
- دستت درد نکنه زهرا جان، این چاییهارو ببر منم شیرینی بیارم.
چشمی گفتم، سینی رو برداشتم و پشت سر رفتم.
به صحبت های دکتر انصاری و یکی از خانمای خیریه گوش میکردم که در باز شد و دختر جوان چادری وارد شد. دخترای استاد هم همراهش بودن، باهمه گرم سلام و احوالپرسی کرد و به من که رسید با خوشرویی سلام داد.
جوابش رو دادم اما تا حالا ندیده بودمش، زینب دختر کوچک استاد گفت
- زنداداش، زهراجون که میگفتیم ایشونه!
ابرویی بالا داد و خوشحال شد، باورم نمیشه یعنی خانم آقامهدیه! خب خدارو شکر که یه همسر خوب نصیبش شده!
- از مادر جان خیلی تعریفتو شنیدم عزیزم، مشتاق دیدار بودم
- استاد به من لطف دارن گلم
استاد نزدیکمون شد و با دیدن عروسش، با خوشرویی سلام داد و بغلش کرد
- خوش اومدی منیره جان.
بعد رو بهم گفت
- زهرا جان، اینم منیره عروس عزیزم!
- خوشبخت بشن ان شاءالله، شرمنده زودتر نفهمیدم و الا برای عرض تبریک با مامان میومدیم
- عزیزمی،این چه حرفیه! مطمئنم شما دوتا دوست خوبی برا هم میشین، در ضمن اینم بگم که منیره جان از ساداته!
- ان شاءالله لایق دوستی با منیره جان باشم
- هستی عزیزم.
دکتر والی گفت
- مهری جان، از وقتی جوونا رو پیدا کردی مارو دیگه تحویل نمیگیریا
فقطاستاد خندید و قبل از اینکه پیششون بره گفت
- تا شما باهم بیشتر آشنا بشین منم برم پیش دوستای خودم!
کنار خودم برای سیده منیره جا باز کردم که گفت
- زهرا جان من لباسامو عوض کنم بیام پیشت
باشه ای گفتم و بعد از رفتنش نگاهی به اتاق کردم.
یه دیوارش که کلا کتابخونه بود و سر تا سر اتاق هم پشتیهای کوچکی گذاشته بودن، احتمالا اینجا رو برای جلسات خانگی آماده کردن، تا منیره بیاد به حرفهای حاج خانم گوش دادم
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
#دل_نوشته ای با امام زمان علیه السلام
افسوس میخورم که غایبم از انتظار تو
شرمنده بی سلام رد شدهام از کنار تو
پر سوخت سینه سوخت به دنبال نور تو
باور نمیکنم که رد شدهام از مدار تو
جانی نمانده است که بخشم چو حاتمی
نرگس شدی که من نشوم مثل خار تو
چشمی که خرج راه تو شد بینشش دهند
هستم همیشه در پی ستاره دنبالهدار تو
افسوس میخورم که نخوردم به درد تو
من با دعای فاطمه شده ام بی قرار تو
آقا ببخش آنچه که کردم تو را شکست
جز دردسر چه سود شوم حال یار تو
دستم بگیر زندگیام رو به راه کن
من آرزوم همین است شوم مهزیار تو
☘مصطفی نصری
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت91
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
سفره رو به کمک منیره و دخترهای استاد چیدیم. همه دور سفره نشستیم، باورم نمیشد یه روزی تو جمع اساتیدی باشم که برای امام زمان علیه السلام فعالیت دارن، لبخند محوی گوشه لبم نشست و خداروشکر کردم.
این لطف حضرته که من حقیر رو هم نشین دوستای خودش کرده!
شام رو که خوردیم، سیده منیره که تو آشپزخونه مشغول بودصدام کرد. پیشش رفتمو کنارش ایستادم
- جانم کاری داشتی؟
- ببخشا میدونم زحمته برات، میتونی ظرفارو که من کف میکنم آب بکشی؟
لبخندی به روش زدم
- چرا که نه!
آستینهامو بالا دادم و یکی یکی ظرفارو آب کشیدم، استاد با دیدن ما کنار هم دست روی شونه ی هر دوتامون گذاشت و گفت
- الهی که عاقبت بخیر بشین و سربازی حضرت رو بکنین
تشکری کردیم و رو بهم گفت
- زهرا جان یه خبر خوب دارم برات!
- چی؟
مشتاقانه منتظر ادامه ی حرفش شدم، گفت
- میخوام قبل از عید یه کلاس بذارم، میتونی بیای؟
- معلومه که میام، خیلی وقته منتظر کلاس بودم
- اخه الان دیگه نزدیک عروسیتونه، گفتم شاید
سرت شلوغ باشه!
همونطور که استکان توی دستم رو تو آبچکان میذاشتم جواب دادم
- نه استاد، خیالتون راحت! هر چقدرم سرم شلوغ باشه نصف شب هم که باشه برای امام زمان وقت دارم
لبخندی از روی رضایت روی لبش نشست، دستمالی رو روی کابینت پهن کردو ظرفایی که شسته بودیم رو روش چید. بعد از تموم شدن کارش چایی ریخت و برای مهمونا برد، از سیده منیره پرسیدم
- به سلامتی کی نامزد شدین؟
- پنج شنبه ی هفته ی پیش بود، اومدن شهرستان و عقدمون خونده شد
- عه... پس خیلی وقت هم نیست، ان شاءالله خوشبخت بشین عزیزم. واقعا خانواده ی خوب و مؤمنی هستن.
تشکری کرد و گفت
- وقتی اومدن خواستگاریم، همون موقع مهر اقا مهدی به دلم نشست، اما به خاطر اینکه از خانواده م دور میشدم خیلی تو جواب دادن دو دل بودم. از یه طرف دلم نمیخواست کیس به این خوبی رو ازدست بدم چون هم خودش هم خانواده ش رو دوست دارم، آخه فامیل دوریم! از یه طرفم خیلی وابسته ی مامانمم
همینطور که حرف میزد نگاهی به استاد کرد و گفت
- تا اینکه وقتی با مامان مطرح کردم کلی باهام حرف زد، آخر سرم گفت اگه بیای قم توکلاس کلی دوست جدید پیدا میکنی، منم که هربار میخواستم جواب رد بدم انگار تو دلم یکی نمیذاشت، بالاخره قسمت شد و عروس این خانواده شدم!
با محبت نگاهش کردم و دست هاش رو گرفتم
- خیلی از دوستای من از شهر دیگه اومدن اینجا، یه حرف مشترکی که همشون میزنن اینه که با وجود خانم ادم اینجا احساس دلتنگی نمیکنه! نگران نباش کم کم عادت میکنی، امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
8.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 فاطمیه باید که احیا بشه...
#نوای_انتظار
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
🌹☘
🟢 این استغفار امیرالمؤمنین علیه السلام هست که 70 بند میباشد و مولا آن را هر سحر بعد از نماز صبح میخواندند:
✅هر شب یک بند از استغفار هفتاد بندی امیرالمؤمنین علیه السلام در کانال گذاشته میشه
💠فراز 45 استغفار امیرالمؤمنین 🌸🌿
45- اللَّهُمَّ وَ أَسْتَغْفِرُكَ لِكُلِّ ذَنْبٍ يُزِيلُ النِّعَمَ أَوْ يُحِلُّ النِّقَمَ أَوْ يُعَجِّلُ الْعَدَمَ أَوْ يُكْثِرُ النَّدَمَ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اغْفِرْهُ لِي يَا خَيْرَ الْغَافِرِينَ.
بند 45: بار خدایا ! از تو آمرزش میطلبم برای هر گناهی که نعمتها را از بین میبرد و بدبختی را فرود می آورد یا موجب تعجیل در فنا و نیستی میشود، یا باعث پشیمانی بسیار می گردد؛ پس بر محمد و آل محمد درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان!
💎خدایا به حق حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها فرج مولامون تعجیل بفرما و مارو از خدمتگزاران وفادار مولا قرار بده 🤲
💎یا رب محمد وآل محمد، صل علی محمد وآل محمد، وعجل فرج محمد وآل محمد"💎
🌹اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه🌹
🌼🌿به نیت فرج مولا نشر دهید
🆔 @eshgheasemani
🌿🌿🌸