•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت171
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
- اره علی جان، نمیدونم گفتم از تو بپرسم، اصلا با هیچ کس حرف نمیزنه، خیلی نگرانشیم. آهان یعنی به خاطر عوارض داروهاست؟باشه اگه خوب نشد میگم بیای!
به حال خودم خنده م گرفت، حتما فکر میکنن افسرده شدم.توهمین فکرا بودم که در اتاقم زده شد و سحر اومد داخل.
- اجازه هست بیام؟
لبخندی بهش زدم، شایداشتباه میکنم همشون نگرانمن، سحر مثل خواهره برام. لبخندی زدم و گفتم
- اره بیا تو.
اومد نزدیکم روی تخت نشست، توچشم هاش نگرانی رو میتونم ببینم، دست روی شونه م گذاشت وگفت
- زهرا، چرا حرف نمیزنی؟چیزی شده؟مامانینا همشون نگرانن. منو محرم اسرارت نمیدونی که با منم حرف نمیزنی؟
- اصلا اینطور نیس! چرا نگرانن،فکر میکنن افسرده شدم؟
- خب بهم بگو چی شده، مامان میگفت از اونروز که بیرون رفتی و برگشتی اینجوری شدی! کجا رفته بودی؟
خواستم جواب بدم که صدای در اومد، بفرماییدی گفتم و بابا رو تو چارچوب در دیدم، سحر با دیدن بابا از اتاق بیرون رفت و بابا نزدیکم روی تخت نشست.
دستی به موهام کشید و با محبت پدرانه ش نگاهم کرد
- دختر بابا چی شده که با کسی حزف نمیزنه؟ نمیگی حرف زدنت خستگی رو از تنم بیرون میکنه؟ دو روزه با کسی حرف نمیزنی و خودت رو تو اتاقت حبس کردی. دلم برا صدات تنگ شده بابا.
سرم پایین انداختم، نمیدونم شاید شرم دارم نگاهش کنم، پدری که همیشه هوادارمه، اما پنهان کردن اتفاق خیلی دلخورم کرد، نگاه پراز بغضی کردم و توچشم هایی که غم پشتش پنهان بود نگاه کردم
- بابا!
- جان بابا؟
- من...سکته...کرده بودم؟
از حرفم جاخورد، اما آرامش خودش رو حفظ کرد و با لبخند پدرانه ش جواب داد
- کی گفته بهت؟
با انگشتام بازی کردم و گفتم
- خودم رفتم از بیمارستان پرسیدم
اخم کمرنگی وسط پیشونیش نشست و دلخور نگاهم کرد، با تشر گفت
- برا چی تنهایی پاشدی رفتی بیمارستان؟
سکوت کرد و زیر نگاهش تاب نیاوردم وسرم رو پایین انداختم
- اگه نگفتیم حتما به صلاحت بوده.
طلب کاری بابا هر لحظه بیشتر میشد و انگار نه انگار که من طلبکارم
- یعنی تو به خاطر این قضیه دو روزه خودت رو حبس کردی و باما حرف نزدی؟ فکر نمیکنی کارت اشتباه بوده؟
- شاید کارم اشتباه بوده، اما بابا انتظار داشتم بهم بگین. دل نگرانیای مامان واقعا اذیتم میکرد، همش میگفتم به خاطر یه شوک عصبی که این همه نگرانی معنی نداره. بابا...
- جانم
- من قلبم مشکل داره؟یعنی قراره تا آخر عمرم دارو مصرف کنم؟
نگاه پر از دلسوزیش رو به چشم هام دادو دست های پینه بسته ش رو پشت سرم گذاشت و پیشونیم رو بوسید
- نه عزیز بابا، خیلی خفیف بوده، خداروشکر رد شده. خودم از دکترت پرسیدم گفت هیچ مشکلی نداره فقط به خاطر فشار عصبی بود، نگرانی نداره.
این داروهارم فقط محض احتیاط دوماه قراره استفاده کنی. میدونی چقدر مامانت رو نگران کردی؟ فکر میکنه افسرده شدی.
اشک جمع شده ی زیر چشمم رو پاک کردم و محکم بغلش کردم، عطر تنش آرامش خاصی بهم میداد با لبخند به بابا نگاه کردم با اینکه هنوز دلخورم اما احترام پدر ومادر واجبه
🔴کل رمان تو وی ای پی کامله، اگه میخوای همه رو یکجا بخونی با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. 🔹کپی پیگرد قانونی و الهی داره، رمان رو برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت171
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
سعی کردم از هیجان درونم کسی باخبر نشه، دست نرگس رو گرفتم و به داخل رفتیم. نرگس تا حیاط رو دید با خوشحالی ازم جدا شد و رفت، صدای حاج خانم رو که با زینب حرف میزد رو شنیدم. زینب گفت
- میگم زهرا جان، خانم صبوری زنگ زده بود میگفت فردا صبح بریم ارایشگاه
باشه ای گفتم و چادر مشکیم رو با چادر رنگی عوض کردم. کیف و گوشیم رو داخل یکی از اتاق خوابها گذاشتم.سحر وارد اتاقم شد
- زهراجون .... وسایل منم بذار اون گوشه، بریم کمک کنیم
- مگه تو قراره کار کنی؟ بیا بروبشین یه گوشه صداتم درنیاد.
خندید و جواب داد
- تو خیلی کمکم کردی، حداقل منم کارای سبک رو میتونم بکنم
کیف و چادرش رو گرفتم و کنار وسایل خودم گذاشتم.
حمید وارد اتاق شد و گفت
- زهرا تا ما وسایل رو میاریم یه لیوان اب بهم بده
- باشه ولی اب سرد نداریما
- چرا مامان اورده، زود بده الان ماشینا میرسن
باشه ای گفتم و یه لیوان اب براش ریختم. علی از داخل ماشین وسایل شخصی خودش رو آورد و داخل اتاق خواب گذاشت، غیر از دوتامون کسی تو اتاق نبود
- زهرا من میگم اینجا رو اتاق خواب کنیم، نظرت چیه؟ خوبه؟
- هر چی شما بگی خوبه عشقم
لپم رو کشید و با خنده گفت
- پس تا بقیه ی وسایل بیاد، کارتنایی که وسایل شخصیمونه بیارم تو گوشه ی اتاق بذار خانومی
باسرتایید کردم. بعد از رفتنش به آشپزخونه پیش مامان و خاله رفتم. از پنجره نگاهی به نرگس که وسط باغچه نشسته بود و با خاک بازی میکرد انداختم. زینب کنارم ایستاد
- این نرگس رو فقط بذاری بازی کنه، اصلا دل به کار نمیده! خصوصا بعد عروسی من، مامان خیلی لوسش کرده!
خندیدم و جواب دادم
- دوران خوش بچگیه دیگه، خودمون بیشتر وقتمون به بازی و تفریح میرفت. یادش نیست
حمید یااللهی گفت و اطلاع داد که ماشینها رسیدن، چادرم رو مرتب کردم و با خوشحالی کنار زینب ایستادم. بوی اسپند فضای خونه رو گرفته بود، علی بقیه ی کارتن هایی که تو صندوق عقب بود اورد و تو اتاق خواب گذاشت، پشت سرش وارد شدم و همه رو جابجا کردم. سعید به کمک حمید اجاق گاز رو میاوردن سلام دادم و جوابم رو داد. پشت سرش علی و اقا محمد یخچال رو اوردن و وسط آشپزخونه کنار اجاق گاز گذاشتن، زیر لب ذکر صلوات میگفتم و از خدا میخوام این خونه پر خیر و برکت باشه و بتونیم مراسم اهل بیت رو بگیریم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞