•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت174
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
لبخندی روی لبم نشست، از اینکه به خاطر من، با سعید دست به یقه شده. دلم نمیخواد بیشتر از این غرورش پیش سحر بشکنه نگاهی با محبت بهش کردم و گفتم
- خداروشکر که هستی.
خندید و نزدیکم روی زمین نشست
- این یعنی آشتی دیگه؟
لبخندی زدم و جواب دادم.
- یه داداش که بیشتر ندارم، واقعا شرایط خوبی نداشتم. از یه طرف از پنهان کردن قضیه ی به این مهمی ناراحت بودم، از یه طرفم...نگرانم داداش... نکنه تا آخر عمر قراره دارو بخورم؟
حمید خیلی جدی گفت
- نگران نباش، خدا کریمه. دکتر گفت خیلی خیلی خفیف بوده، این داروهام فقط برای دوماهه. البته زهرا جان، من خودم با یکی از دوستام که طب سنتی میدونه صحبت کردم و یه سری غذاها رو هم گفت، به مامان گفتم برات اونارو هم بپزه تا زودتر خوب شی.
از اینکه اینهمه به فکرمه، از نوع حرف زدن چند لحظه پیشم پشیمون شدم، شاید خیلی تند رفتم. کاش با حمید در میون میذاشتم شاید بهم میگفت.
سحر روی تخت نشست و گفت
- خوش بحالت زهرا که داداش داری، خیلی دوست داشتم منم یه دادش دلسوز مثل حمید داشتم.
هردو از حرفش به هم نگاه کردیم که حمید گفت
- خانوم گل، درسته شما داداش نداری ولی عوضش یه شوهر داری که بیشتر از جونش دوست داره، اگه برای زهرا داداشم، برا شما هم همسرم.
با اینکه سحر از این حرف حمید خوشش اومد، اما ناراحتی رو تو نگاهش میتونم حس کنم، بعداز کمی سکوت گفت
- پس چرا منو محرم اسرارت نمیدونی؟
- کی همچین حرفی زده؟
- قرار نیس کسی چیزی بگه، زهرا که غریبه نیست ولی میخوام بدونم چرا به من دعواتو نگفتی؟ اونروز که لبت خونی بود هرچی پرسیدم چی شده جوابم ندادی! این یعنی توهنوز من رو محرم اسرارت نمیدونی!
حمید پشت گردنش رو خاروند و جواب داد
- آخه عزیزم این چه حرفیه، چون نمیخواستم نگران شی، بهت نگفتم. همین. درضمن اگه میگفتم که نمیذاشتی برم.اینو بدون من هیچ چیزی رو از تو پنهون نکردم و نمیکنم، مگر اینکه بدونم صلاح نیست که بدونی، چون بیخودی نگران میشی. توهمسرمی و محرم اسرارم.
سحر با محبت نگاهی به حمید کردو گفت
- الهی بمیرم برات، لبت بدجور زخمی شده بود.
حمید بلند شد و روی تخت، نزدیک سحر نشست
- خدا نکنه، دیگه نشنوم از این حرف ها.
حالا که زهرا هم آشتی کرده، شما هم بخند که دلمون گرفت از بس این چند روز نگرانی کشیدیم. حالا من یه نظری دارم، چطوره شب بریم پارک؟
هر دو موافقت کردیم، چادرم رو تا کردم و همراه سجاده تو کمد گذاشتم.
به هال رفتیم مامان و خانم جون با دیدن قیافه های خوشحال ما خداروشکر گفتن. حمید به مامان گفت
- مامان میشه شام بپزی،بریم پارک.
مامان خوشحال گفت
- اره چرا که نه! همین الان میرم آماده کنم
سحر روبه من گفت
- نظرت چیه دوتایی سالاد درست کنیم؟ اینجوری وقت هم زود میگذره.
باشه ای گفتم و هردو شروع به درست کردن سالاد کردیم، تقریبا نیم ساعتی تا اذان مونده، حمید رفت نون بربری خرید و سحر سفره رو پهن کرد، منم بقیه وسایل رو آماده کردم.
نگاهی به مامان کردم، درِ قابلمه ی برنج رو باز کرد و بعد از اینکه مطمئن شد پخته شعله گاز رو خاموش کرد.
از داخل کابینت سبد رو برداشتم و به تعداد ظرف و لیوان و قاشق گذاشتم.
قرار شد فقط افطاری مختصری تو خونه بخوریم بعد بریم پارک.
صدای دلنشین اذان از گلدسته های مسجد بلند شد، با اینکه روزه نیستم اما اولین دعایی که به ذهنم رسید ظهور امام زمان علیه السلام وسلامتیشون بود.
چاییها رو ریختم و وسط سفره گذاشتم، قبل از باز کردن افطار، بابا طبق روال هر سال، دعای سفره رو خوند وهمه باهم دعای فرج خوندیم و با بسم اللهی افطار کردیم.
سفره رو به کمک سحر جمع کردم و کم کم آماده شدیم تا پارک بریم.
🔴کل رمان تو وی ای پی کامله، اگه میخوای همه رو یکجا بخونی با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. 🔹کپی پیگرد قانونی و الهی داره، رمان رو برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت174
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
یاصاحب الزمان، خودت کمک کن.
چادرم رو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم. مامان و بابا سؤالی نگاهم میکردن، نزدیکشون رفتم و رو به مامان گفتم
- عمه ی علی اقا اومده، فقط اگه چیزی گفت شما ناراحت نشین
با سرتأیید کرد، صدای عمه رو شنیدم که باعلی حرف میزد. چندتا نفس عمیق کشیدم و به سمت در رفتم،باید به خودم مسلط باشم و یه کاری کنم عمه بدونه درباره من اشتباه فکر میکنه، لبخندی زدم و با خوشرویی کفتم
-سلام عمه جان، خوش اومدین. بفرمایین
نگاه عمیقی کرد و با طعنه گفت
-سلام، منزل جدید مبارک. چیه دختر چرا رنگت مثل گچ سفید شده، مگه روح دیدی؟
- این چه حرفیه، خیلی خوش اومدین بفرمایین
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه، همون طور عصا به دست از کنارم رد شد و داخل رفت. علی دستای سردم رو تو دستش گرفت وقتی متوجه استرسم شد تو چشمام نگاه کرد
- دورت بگردم، چرا اینقدر استرس داری، دستات چرا اینقدر سرده؟ نگران نباش هیچی نمیشه.
لبخند زورکی زدم و با سر تأیید کردم.
دستش رو پشت کمرم گذاشت و وارد هال شدیم. عمه باهمه دست داد و سلام و احوالپرسی کرد اما همین که به حاج خانم رسید اروم گفت
- من که میدونم همش زیر سر توعه!
حاج خانم سرش رو تکون داد و حرفی نزد.
پیش زینب رفتم، چون خودمون تازه چایی خورده بودیم فقط برای عمه یه چایی ریختم دوتا شیرینی کنار بشقاب گذاشتم.
- چیه چرا همتون ماتم گرفتین، کارتون رو بکنین! خلاف که نکردم، اومدم خونه ی برادر زاده م رو ببینم!
با ناراحتی این حرف رو زد، خواستم خودم تعارف کنم که علی بشقاب رو ازم گرفت و خودش تعارف کرد.
- برا چی ماتم بگیریم عمه، خیلی خوش اومدین. دهنتونو شیرین کنین
عمه ش از این کارش ناراحت شد و زیر لب با تشر گفت
- مگه خودش دست نداره که تو میاری، رسم مهمونداریتون اینه؟ در ضمن میخوام با زنت چند کلامی حرف بزنم.
علی کلافه پوفی کرد و همون طور که سعی داشت خودش رو کنترل کنه گفت
- عمه جان بعدا باهم حرف میزنیم.
مامان و خاله به اتاق خواب رفتن تا مرتب کنن، مونده بودم برم پیششون یانه! چون بهتره خیلی جلو چشم عمه خانم نباشم مبادا دوباره یه تیکه ای بندازه و علی عصبی شه.
دنبال راه چاره بودم که حاج خانم گفت
- زهرا جان وقت کمه، با زینب برین اتاق خوابهارو مرتب کنین، حالا که اقایونم هستن ببین وسایل رو کجا دوست داری بذاری، بگوجابجا کنن
چشمی گفتم و جای تلویزیون رو مشخص کردیم. چون مبل نگرفتم موکت هارو انداختیم و فرشارو روش پهن کردیم. بوفه ی کوچکی روی اپن کار شده بود سحر شروع به چیدن وسایل کرد و گفت اگه خواستم بعدا جابجاش کنم
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞