eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ فک کنم اگه تنها میومدم بهتر بود خدایا کَرمت رو شکر.ببینم دانشمند باز چرا رفتی توفکر؟ گوشیت داره زنگ میخوره بیچاره پشت خطه خودش رو کشت. صدای حمید رشته افکارم رو پاره کرد.تازه یادم اومد حمید پیشمه.لبخندی بهش زدم و گفتم: -شرمنده داداشی.حواسم یه جای دیگه بود. گوشی رو از کیفم درآوردم .شماره سحر بود. دکمه پاسخ رو زدم و جواب دادم. - سلام عزیزم خوبی - نه ازصبح باحمید بودم.باشه گلم خودم رو میرسونم. تماس رو قطع کردم و گوشی رو توکیفم گڋاشتم - کی بود؟ - سحره.به غیر اون کی رو دارم که بهم زنگ بزنه. باشنیدن اسمش لبخند ریزی روی لبش نشست و پرسید چی می گفت: - گفت ساعت شش بریم بیرون خرید داره .بی زحمت من رو پیاده کن وبعد برو دنبال کارات. - باشه به آدرسی که سحر داده بود نزدیک شدیم. جلوتر چشمم به دختری افتاد که یه ماشین شاسی بلند آروم دنبالش میکرد چندباری دختر جوابش رو داد و باقدمهای تند به مسیرش ادامه میداد اما پسره کوتاه نمیومد و همچنان مزاحم میشد...باخودم فکر کردم اگر خودم جای اون دختر بودم مطمئنن دلم میخواست یکی کمکم کنه...باید به حمید بگم - داداش! - جونم - اونور خیابون، فک کنم اون پسره مزاحم دختر چادریه شده، میشه بریم کمکش؟ باشنیدن حرفم رگ غیرتش باد کرد و سریع ماشینو دور زدبا سرعت تمام به طرف دختره رفتیم. نزدیکتر که شدیم بادقت نگاه کردم دیدم سحره !! - اِاِ....این که سحر خودمونه باشنیدن اسم سحر غیرتی شد و سرعتشو بیشتر کرد. نزدیک که شدیم ، پاشو رو ترمز گذاشت، لاستیکای ماشین بدجور صدا داد. سریع پیاده شد وبه طرف ماشین شاسی بلند رفت. باپیاده شدنش من پیاده شدم و خودمو به سحر رسوندم . در ماشین اون پسرو باز کرد، راننده رو که یه پسر باهیکل نه چندان مردونه بود از ماشین پیاده ش کرد یقه ش رو گرفت ومحکم کوبید به ماشین. - بی غیرت مگه خودت خواهر،مادر نداری که مزاحم ناموس مردم میشی؟؟هااا.... پسره از ترس صداش در نمیومد. حمید بدنسازی میرفت هیکلش دوسه برابر پسره بود - چرا جواب نمیدی، زبون نداری؟ فکر کردی چون ماشین مدل بالا زیر پاته و پولداری میتونی هر غلطی بکنی بی غیرت...؟؟؟ پسره از ترس به لکنت افتاده بود من و سحر هردو نگران بودیم نکنه کار به کتک کاری بکشه. - غـ..غــ...غلط کردم ،بـ....بــ....ببخشید دیگه اینکارو نمیکنم. به حمید گفتم: - داداش تورو خدا ولش کن...بیا بریم سحر ستپاچه شده بود دستمو گرفت یه نگاه به من کردو برگشت به حمید گفت: ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ یادم اومد درباره دختر خانم امینی هم بگم، منتظر موندم تا صحبت بابا با علی تموم شه، وقتی تموم شد گفتم - علی جان میگم تو از دوستات میتونی بپرسی ببینی کاری هست برا دختر خانم امینی جور کنی؟ کمی فکر کرد و جواب داد - هفته پیش خانم دکتر الله وردی دنبال یه منشی میگشت از منم پرسید اگه اون موقع خانم امینی رو میدونستم معرفی میکردم - شاید هنوزم پیدا نکرده، فقط محیطش مطمئنه؟ اخه خانم امینی میگفت دیروز چند جا سر زدن ولی چون محیطش خوب نبوده قبول نکردن یه پرتقال برداشت و همونطور که پوست میکَند جواب داد - اره بابا ایشون دکتر زنانه، خیلی هم خانم مقید و با ایمانیه، مطبشم که خانما فقط میتونن مراجعه کنن. از من پرسید از بچه های مسجد کسی هست گفتم نه. حالا بذار یه زنگ بهشون بزنم ببینم پیدا کرده یانه! - پس تا تو زنگ میزنی بده میوه ت رو من پوست بکنم لبخندی زد و رفت اتاق تا زنگ بزنه، تا بیاد پرتقال رو پوست کندم و یه دونه هم سیب براش قاچ کردم و داخل بشقاب چیدم. طولی نکشید برگشت و گفت - خدارو شکر هنوز پیدا نکرده، وقتی فهمید یکی هست خیلی خوشحال شد. فقط شماره خانم امینی رو فردا باید از داخل فرم بردارم و باهاش تماس بگیرم - من دارم، امروز از خودش گرفتم بذار زنگ بزنم ببینم چی میگه باشه ای گفت و تا میوه ش رو بخوره شماره خانم امینی رو گرفتم، بعد از بوق سوم صداش تو گوشم پیچید - الو بفرمایید - سلام خانم امینی جان، فلاح هستم. امروز صبح باهم حرف زدیم. شرمنده مزاحم شدم - خواهش میکنم، مراحمی عزیزم. خوبی دخترم، خیر باشه! - ان شاءالله که خیره، خانم امینی من با همسرم صحبت کردم مثل اینکه یکی از همکاراش که خانم دکتر مقیدی هم هست یه منشی برا مطبش میخواد، محیطشم تایید شده ست. فاطمه میتونه بره اونجا؟ اگه می‌تونه ما معرفیش کنیم - اره عزیزم چرا نتونه، چی بهتر از این! الهی خیر ببینین،تو این مدت کلی خدا رو به امام زمان علیه السلام قسم دادم که خودش یه کار خوب با یه محیط خوب جور کنه! چشمکی به علی زدم که میتونه بره، علی هم با سر تایید کرد - فقط خانم امینی با خانم دکتر صبحت کنن ببینن چه ساعتی اونجا هستن که ادرس بدیم ان شاءالله فردا با فاطمه برین - چشم، چشم الهی تو زندگیتون هر چی از خدا میخواین بهتون بده. - ان شاءالله، دیگه مزاحمتون نشم امری نیست؟ ازش خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم، همه از این که حداقل یه گوشه ای از کار این بنده خدا داره درست میشه خوشحال شدیم. خانم جون الهی شکری گفت و ادامه داد - به قول قدیمیا کار خوبه خدا جور کنه! قربون خدا بشم که هیچ بنده ای رو از درگاهش ناامید نمیکنه. ان شاءالله به حق امام زمان مشکل همه حل بشه همه الهی امین گفتیم و بعد از دوساعتی شب نشینی حمید سحر رو برد برسونه و علی هم به خاطر خستگی زیاد زود خداحافظی کرد و رفت. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌