eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ - آقای فلاح...خواهش میکنم، ولش کنین بذارین بره . حمید از عصبانیت چشماش سرخ شده بود هنوزم یقه ش رو ول نکرده بود ، میخواست بت مشت تو صورت پسره بزنه که باحرف سحر دستاش شل شد و مشتش رو آورد پایین.از حرص یه لگد محکم به لاستیک ماشینش زد و با صدای بلند داد زد : - گمشو تا نزدم لهت کنم. بی غیرت. پسره از ترس قالب تهی کرده بود...رنگش پریده بود... با ترس و لرز سریع تو ماشینش نشست و پاشو رو پدال گاز گذاشت و از ما دور شد. حمید هنوزم با عصبانیت به ماشین پسره نگاه می‌کرد باورم نمی‌شد اینجوری غیرتی بشه. نزدیک ما که رسید سرشو پایین انداخت . سحر که تا الان حمید رو اینجوری ندیده بوداول ترسیده بودامابعد تشکری کرد و گفت - مـ...مم..ممنونم ببخشید که باعث دردسرتون شدم. نصف مسیرو دنبالم بود هرچی گفتم مزاحم نشید اصلا گوشش بدهکار نبود. خداخیرتون بده. خدا شمارو رسوند. حمید که حس یه قهرمان رو داشت دستشو لای موهاش کرد و همینطور که نگاهش به زمین بود لبخندی زد وگفت: - کاری نکردم...وظیفه س . ببخشید اگه ترسوندمتون ...از اولم نمیخواستم بزنمش فقط خواستم ادب شه تا بعد این مزاحم هیچ دختری، خصوصا دختر چادری نشه. اگه بازم کسی مزاحمتون شد رو من حساب کنین. روی دوستای زهرا هم مثل خودش غیرت داریم. منم نیشم باز بود و یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم: - خان داداش روی دوستای زهرا یا روی دوستش!!!! سحر از خجالت سرشو پایین انداخت و حمید یه چشم غره بهم رفت که تا تهش خوندم. اوضاع اصلا خوب نبود ، باید یه جور جمعش می کردم. سحرو هل دادم جلو و گفتم: - خب دیگه سحر بریم خیلی دیرمون شد . قدم از قدم برنداشته بودیم که باحرفش میخکوب شدم! - نیازی نیس خودم میرسونمتون این محله خلوته.خوب نیس دوتا دختر تنها برن. برین تو ماشین بشینین. زودتر از ما به طرف ماشین رفت. سحر با چشم و ابرو اشاره کرد و زیر لب گفت : بیخیال خودمون بریم زهرا، من خجالت میکشم . آروم به پهلوش زدم وگفتم : سحر جان حرف نزن...مثل اینکه مجبوریم و چاره دیگه ای نداریم تو حمید رو نمی‌شناسی وقتی غیرتی بشه هیچ‌کس نمیتونه رو حرفش حرف بزنه! دست سحرو گرفتم و به طرف ماشین رفتیم. حمید از پشت شیشه ماشین نگاهمون می کرد. میدونستم داره به چی فکر می ‌کنه... نگران بود نکنه دوباره یکی مزاحم بشه ... ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ باسرو صدای بیرون، چشم هام رو باز کردم. نور آفتاب از پشت پرده روی دیوار اتاق افتاده بود، کش و قوسی به بدنم دادم و روی تخت نشستم. ساعت ده صبحه، قرار بود امروز آخرین کتاب رو بخونم اما به خاطر خستگی دیشب نتونستم. موهام رو از بالا بستم و وارد هال شدم ، با دیدن خانم جون که لباسها رو تا میکرد و روی هم میذاشت لبخندی زدم - سلام صبح بخیر دست از کار کشید و جوابم رو با مهربونی داد. - مامان کو؟ - رفت برای کارگرا چایی بده، الان میاد کنارش نشستم و کمک کردم تا لباسهارو تا کنه - کاش زود کارشون تموم شه، بیچاره مامان خسته شد ازبس این پله هارو بالا رفت. خانم جون با سر تأیید کرد، لباسهارو برداشتم و همشون رو داخل کمد گذاشتم، دیشب که خانواده ی سحر اومده بودن قرار شد دوهفته ی دیگه عروسیشون رو بگیرن، خوشبحالشون زود میرن سرخونه زندگیشون، پیش خانم جون برگشتم. مامان وارد شد، سلام دادم و بعد از جواب سلامم گفت - فکر کنم فردا تموم کنن، ولی خب بعد اون چند روز طول میکشه تا تمیزش کنم - من و سحرم کمکتون می کنیم زود تموم میشه. مامان باشه ای گفت و مشغول به کار شد. تا عصر کمی خودم رو با درس مشغول کردم، استرس امتحان باعث شده نه غذای درست و حسابی بخورم نه خواب راحتی داشته باشم.از یه طرفم عروسی حمید و سحر دقیقا یه هفته قبل از امتحانمه و مطمئنن اخرا خیلی نمیتونم تمرکز کنم. اتاق رو مرتب کردم با شنیدن صدای زنگ خونه به هال رفتم. - کیه مامان؟ - سحره. برو کمکش کن، دستش وسایل داره چشمی گفتم و سریع به حیاط رفتم. بادیدن دست های پر سحر لبخندم کشدار شد - واااااای، چیا خریدی؟ همونطور که نفس نفس میزد جواب داد - فعلا بیا... اینارو بگیر...دستم شکست. چند تا از پلاستیک هارو گرفتم - خب چرا نگفتی منم بیام - تو مگه درس نمیخونی؟ نخواستم مزاحمت شم وارد خونه شدیم، وسایل رو از داخل پلاستیکها درآوردم، یه زودپز و چند تا تابلو و وسایل تزیینی خریده بود. - تنهایی چجوری اینارو آوردی؟ حالا چرا خونتون نبردی؟ - تنها نبودم، زنگ زدم آقا حمید اومد باهم رفتیم. همه وسایل رو خریدیم فقط اینا مونده بود . میخواستم ببرم خونه، دیگه آقا حمید گفت چند روز دیگه وسایل رو میاریم همون ببر بذار اتاق من، بعدا می بریم بالا، الانم منو رسوند رفت مامان کنارمون نشست و با دیدن وسایل خوشحال شد و بعد از تبریک جمع کردیم و به اتاق حمید بردیم. بعد از شام طبقه ی بالا رفتیم تا ببینیم چجوری شده، سحر کنار حمید ایستاده بود و جای وسایلهارو نشون میداد و با آب و تاب حرف میزد. یهو دلم هوای علی رو کرد به خاطر درسامون خیلی کم میبینمش، از همه بدتر اینه که بین امتحان من و علی با یکی دوماه فاصله از هم برگزار میشه و این یعنی بعد از دادن امتحانم باز نمیتونم خیلی ببینمش. با هم به طبقه پایین برگشتیم و بعد از رفتن سحر کمی درس خوندم و خوابیدم چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌