eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ بعد از آخرین تماس مامان، تنها وبی حوصله روی مبل نشستم،تا حمید و بابا بیان بریم عقد. هنوز دو ساعتی مونده تاشروع مراسم. تو خونه احساس خفگی دارم بی حوصله سمت آشپزخونه رفتم ،یه لیوان آب خوردم و برای عوض شدن حال و هوام به سمت حیاط رفتم. امروز برعکس دل من هوا خیلی خوبه.آروم از پله ها پایین رفتم و کنار حوض نشستم . دستمو داخل آب حوض بردم. چه قدر زلالی.کاش دل منم مثل تو زلال بود... بغض بدی به گلوم چنگ میزد.رو به آسمون نگاه کردم. خدایا خودت آرومم کن. غیر از تو کسی رو ندارم. کسی توخونه نبود راحت میتونستم گریه کنم تا کمی آروم بشم. نیم ساعتی می شد کنار حوض نشسته بودم و به آب نگاه می کردم .صدای چرخیدن کلید تو قفل در از فکر و خیال بیرونم آورد. بابا به همراه حمید که یه جعبه ی شیرینی دستش بود داخل اومدن. بلند شدم و سلامی کردم...جوابم رو دادن . شیرینی رو از حمید گرفتم ...باهم به طرف خونه رفتیم. بابا و حمید نیم ساعتی کشید تا دوش گرفتن و آماده رفتن شدیم. کمی جلوی آیینه به خودم نگاه کردم...چقدر رنگم پریده.زیر چشمم گود افتاده.کمی هم لاغر شدم. چیکار کردی باخودت زهرا...واقعا ارزشش رو داره؟ اون الان به فکر عشق جدیدشه. مگه قرار نبود خودتو بسپری دست خدا.کاش خانم جون اینجا بود. حمید از پله ها پایین اومد. - آماده ای بریم؟ - اره بریم هر سه سوار ماشین شدیم احساس می کردم به مجلس عزا میرم .چندباری نفس عمیق کشیدم... سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم وچشمام رو بستم. ماشین جلوی در خونه عروس نگه داشت.بی میل از ماشین پیاده شدم. پشت سر،حمید وبابا داخل رفتیم . چه قدر شلوغه. اینا که اینهمه برا یه عقد ساده مهمون دعوت کردن براعروسی چیکار میکنن. حیاط رو چراغونی کردن و بچه ها مشغول بازی و شلوغ کردن بودن. با ورود ما یه خانم سی ساله با صورت آرایش کرده به طرفمون اومد و تعارف کرد به اتاق مورد نظر. آقایون طبقه پایین بودن وخانم ها طبقه بالا. ای بابایینا جداشدم و از،پله ها بالا رفتم. باچشم دنبال مامان وخاله گشتم . بالاخره از بین خانمها مامان رو دیدم و به طرفش رفتم . - سلام مامان خوبی، خسته نباشین. - سلام عزیزم .درمونده نباشی.خاله ت خیلی ناراحت بود میگفت چرا زودتر نیومد. برو از دلش دربیار تواتاق بغلیه. باشه ای گفتم و به اتاق مورد نظر رفتم. خاله با دیدنم به طرفم اومد وبغلم کرد...چشماش پراشک شد منم حالم گرفته بود. به زور لبخندی زدم و صورتشو بوسیدم.خاله دستم رو گرفت و به طرف عروسش برد. - زهرا جان این مهساست، عروسم. مهسا تقریبا قدش متوسط و چشم وابروش مشکی بود. بادیدنم لبخند زورکی زد و از روی مبل بلند شد.باهم دست دادیم و روبوسی کردیم . - سلام عزیزم تبریک میگم،ان شاالله خوشبخت بشین. با ناز وعشوه جواب داد: - ممنونم عزیزم. زهراجون هستین درسته؟ذکر خیرتون همیشه بوده .سعیدجاان خیلی ازتون تعریف کرده .ان شاالله قسمت خودت. جان رو چنان با تاکید گفت یه لحظه حالت تهوع بهم دست داد.لبخند زورکی زدم و با گفتن ممنونم ازش جدا شدم وبه طرف جمع رفتم. بیرون اتاق زهره و خاله و مامان وبقیه فامیل دور هم جمع بودن.با چشم دنبال خانم جون گشتم... کنار یه خانمی پنجاه ساله نشسته بودمشغول صحبت بودن به طرفشون رفتم. - سلام خانم جون، خوبین - سلام دختر نازم، چه قدر دیر کردی مادر. - ببخشین توخونه کار داشتم. دستاشو گرفتم وبوسیدم... از زیر عینکش یه نگاه به چشمام کرد مطمئنم تا تهش رو خوند دستش رو روی دستم گڋاشت و در گوشم گفت : -صبر کن دخترم ،صبر.میدونم سخته. مطمئنم یه خیری هست. خانمی که کنار خانم جون بود با اجازه ای گفت و از ما دور شد. - یه چیز بگم ناراحت نمیشین،اصلا از این دختره خوشم نمیاد. حس خوبی بهش ندارم - اینجوری نگو دخترم. بعداین قراره جزئی از خونواده ما باشه.سعی کن آرامشتو حفظ کنی. بغض داشتم. دلم می خواست داد بزنم. اما نباید خودم رو پیش اون دختره ضعیف نشون بدم. یه ربعی می شد نشسته بودیم،که یه خانم احتمالا مامان مهسا بود با خوشحالی گفت عاقد اومد، خانما لطفا حجاب داشته باشین که اقایون می خوان بیان بالا. چشمم به در بود اول عاقد اومد...بعدش حاج احمد و بابا به همراه بابای مهسا و سعید وارد شدن. سعید کت و شلوار مشکی با یه بلوز سفید پوشیده بود. موقع ورود، یه لحظه چشمش به من افتاد. دستپاچه شد وسریع به طرف اتاق عقد رفت.پست سرش چند نفر ازآقایون که احتمالا از فامیلای مهسا بودن وارد شدن . خانم جون دستم رو گرفت و اشاره کرد به اتاق عقد بریم . مهسا و سعید کنار هم نشسته بودن و آروم صحبت می کردن و می خندیدن. با دیدنم سعید یه لحظه لبخند روی لبش خشک شد.نگاه ازش گرفتم و دورتر از همه گوشه اتاق جایی که نگاهم به عروس وداماد نیفته وایسادم . مامان و خاله کنارسعید وایساده بودن .👇👇👇
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ - چی شد سحر؟ چیکارت داشت؟ دعوا که نکردین با خنده گفت - نه بابا دعوا برا چی؟ میخواست بدونه چرا ناراحتم نفس راحتی کشیدم - فقط همین؟ منو باش بیخودی نگران بودم دستش رو پشت کمرم گذاشت و باهم داخل رفتیم - نه بابا بیچاره فکرش خراب بود، میخواست دلداریم بده. زهراممنون که به فکرمی رفیق لبخند دندون نمایی زدم، همزمان با داخل رفتن ما، خاله بیرون اومد، با سحر روبوسی کرد و همونطور که اسپند رو روی سر هر دومون میچرخوند آیه ی و ان یکاد رو خوند و به هر دومون فوت کرد و به حیاط رفت - وای سحر یادم رفت به مامان بگم زیر سماور رو کم کنه، آخه تو رو دیدم همونجوری چایی رو گذاشتم و اومدم پیشت هردو به سمت آشپزخونه رفتیم، سحر به سمت قابلمه ی خورشتی که مامان برای شام تدارک دیده بود رفت و درش رو باز کرد - وااااای مامان جون چه کرده!!! - سحر جدا از شوخی مامان خیلی دوستت داره ها، گاهی وقتا حسودیم میشه - خجالت بکش مگه حاج خانم برات کم میذاره؟ کمی شوخی رو چاشنی حرفام کردم - نه نه! اصلا از این جهت نگفتم، حاج خانم خیلی بهم محبت داره، مثل مامانم دوسش دارم. از این جهت گفتم که قراره من از اینجا برم و تو جای منو بگیری و هر روز مامان و بابا رو ببینی نزدیکم شد و نیشگونی ازم گرفت که اخ ریزی گفتم - تا تو باشی حسودی نکنی، اینم جواب حسادتت - دستم درد کرد، خیلی دیوونه ای سحر، نیومده داره خواهر شوهر عزیزشو میزنه. واقعا که مردمم عروس دارن ماهم داریم هر دو خندیدیم و خانم جون وارد آشپزخونه شد وگفت - دخترا بسه دیگه، بیاین برین بالا وسایلارو که آقایون گذاشتن شماهم کارای سبک رو بکنین. وسایل سنگین رو نمیتونین ولی وسایلای کوچک رو که میتونین جابجا کنین. اینجوری پیش بره تا دوازده شب هم کار چیدمان تموم نمیشه ها! کلی کار داریم حاج خانم با حرف خانم جون خندید و گفت - اینقدر حرص نخور ، جوونن دیگه بذار خوش باشن. ان شاءالله به کمک هم کار چیدمان تموم میشه. سریع چادرم رو مرتب کردم و همراه سحر به طبقه ی بالا رفتیم. خاله و مادربزرگ سحر کنار مامان و پروانه خانم ایستاده بودن و حرف میزدن، با دیدن حمید و سعید که یخچال رو بالا میاوردن سریع کنار رفتم تا آشپزخونه ببرن. همه‌ی وسایلهارو که آوردن، متأسفانه زینب زنگ زد و گفت که خونه ی مادرشوهرش مهمون اومده و نمیتونه بیاد و الا خیلی بهمون خوش میگذشت. به طبقه پایین اومدیم و بعد از خوردن چایی و شیرینی آقایون غریبه رفتن و خودمون موندیم. حمید به کمک سعید و آقا سید، وسایل سنگین رو با سلیقه ی سحر جابجا کرد و وقتی کارشون تموم شد خداحافظی کردن و کار رو به خانما سپردن. چادرم رو از سر باز کردم و تا نزدیکی اذان مغرب همه مشغول کار بودیم،با بلند شدن صدای اذان از گلدسته های مسجد تقریبا کار ماهم تموم شد فقط وسایل تزیینی مونده بود که سحر گفت - خسته نباشین، شرمنده خیلی به زحمت افتادین. شما بفرمایین استراحت کنین، بقیه اینارم بعدا با زهرا می چینیم همه تأیید کردن و پایین رفتن. کش و قوسی به بدنم دادم و رو به سحر گفتم - مبارکت باشه عروس خانم، ان شاءالله اینجابراتون پر از خیر و برکت باشه عزیزم تشکری کرد و کارتن های اضافی رو به انباری بردیم. حمید داخل شد و نگاهی به دورتا دور خونه انداخت، سوتی کشید و گفت - یعنی اینجا خونه ی ماست؟ باورم نمیشه چقدر فرق کرده به شوخی گفتم - نه خونه ی همسایه ست، خب اقا داماد خوشگل و خوشتیپ وقتی کار رو بسپری دست خانما، با جادوی عشق و علاقه ای که دارن همه جا رو مثل بهشت میکنن و مثل دسته گل تحویلت میدن!!! سحر با خنده گفت - ایول زهرا این تیکه رو خوب اومدی حمید چرخی تو خونه زد و همه جا رو دقیق نگاه کرد - حالا نمیخواد همدیگرو اینقدر تحویل بگیرین، زهرا علی کی میاد؟ با اومدن اسمش لبخند کمرنگی زدم - امشب شیفته نمیتونه بیاد، گفت ازت عذرخواهی کنم وبگم که فردا از خجالتت درمیاد. - بایدم دربیاد، بذار فردا ببینمش، فهمیده وسایل سنگین میخواد جابجا کنه از کار در رفته! هر سه خندیدیم و پایین رفتیم. بعد از خوردن شام و شستن ظرفها، بقیه رفتن و سحر شب رو خونه ما موند تا صبح زود بقیه ی کارها رو تموم کنیم ✅ رمان نذر عشق در وی ای پی کامله با1566 پارت در دوفصل به همراه اموزش 😊 🔴برای خوندن کل رمان با پرداخت 35 هزار عضو‌ vip شو😊 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌