•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رماننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #نون_میم
#قسمت36
تا صبح از فکر و خیال از این پهلو به اون پهلو شدم. خانم جون متوجه حرکاتم شد. به طرفم برگشت و روی تخت نشست. با صدای آرام و مهربونش گفت:
- چیه دخترم،چرا اینقدر کلافه ای.
امشب میدونستم حالت خوش نیس.
به خاطر تو اومدم بمونم .تو مراسم فهمیدم کلافه ای و از چیزی ناراحتی .
چی شد که یهو رفتی حیاط؟چرا موقع برگشتن عصبانی بودی؟ درسته کسی حواسش به تو نبود اما من حواسم جمع توبود.
زهرا جان دخترم روی من حساب کن.حرفت رو تو دلت نگه ندار.
بغضی که از دیشب تو گلوم بود بالاخره سر باز کرد... از جام بلند شدم،روی تخت نشستم.خانم جون رو بغلش کردم و آروم گریه کردم.خانم جون یه دستش رو دور کمرم گذاشته بود و با دست دیگه ش،سرم رو به سینه ش چسبوند.
- آروم باش دخترم.آب می خوری برات بیارم؟
- نه ممنون.
نباید بذارم خانم جون از ماجرا چیزی بفهمه.به مغزم فشار آوردم تا چیزی بگم.
خانم جون شروع به نوازش موهام کرد :
- زهرا جان میخوام یه راهکار بهت بدم، که مادر خدا بیامرزم وقتی هم سن تو بودم یادم داد. این حدیث زندگیمو عوض کرد. شروع کرد به گفتن حدیث.
امام صادق علیه السلام به عنوان بصری فرمود:
"سه چیزی که راجع به بردباری و صبر است:
1) پس کسی که به تو بگوید: اگر یک کلمه بگوئی ده تا میشنوی به او بگو: اگر ده کلمه بگوئی یکی هم نمیشنوی!
2) و کسی که ترا شتم و سبّ کند و ناسزا گوید، به وی بگو: اگر در آنچه می گوئی راست می گوئی، من از خدا می خواهم تا از من درگذرد؛ و اگر در آنچه می گوئی دروغ می گوئی، پس من از خدا می خواهم تا از تو درگذرد.
3) و اگر کسی تو را بیم دهد که به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت، تو او را مژده بده که من دربارة تو خیرخواه میباشم و مراعات تو را مینمایم."
توهر لحظه زندگیت، این حدیث رو فراموش نکن.اگر سعید یا هرکس دیگه ای در حقت ظلمی کرد،آروم باش و کارت رو به خدا واگذار کن. اگر در حق کسی به خاطر خدا خیر خواهی کردی و نیتت خیر بود، از بنده انتظار جواب کار خیرتو نداشته باش. ماهی رو وقتی تو آب میندازی اگر ماهی نفهمه ولی خالقش میفهمه.
بعد لبخندی بهم زد و سرمو به طرف خودش چرخوند.
- خب زهراخانم امشب که نشد بخوابیم تا اذان صبح هم چیزی نمونده یه کم بخواب تا حالت خوب شه. والا نماز صبحمون قضا میشه.
لبخندی زدم.حرفاش همیشه آرومم میکنه مثل یه دکتر که میدونه داروی درد مریضش چیه.
گونه ش رو محکم بوسیدم و بغلش کردم
- چشم. ممنون از اینکه باحرفاتون آرومم میکنین.
پیشونیم رو بوسید و دراز کشید منم دوباره به جای خودم برگشتم. اذان صبح شد و باخانم جون نماز خوندیم.سرم درد می کنه. دوباره بعد از نماز خوابیدم تا حالم بهتر شه.
نمیدونم چندساعتی خواب بودم که مامان در اتاقم رو باز کرد
- زهرا جان،سحر پشت خطه.گفت هرچی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده
تازه یادم اومد ازدیشب گوشی رو بی صدا گذاشتم.
به طرف حال رفتم گوشی رو از روی میز برداشتم .
- سلام عزیزم خوبی؟
- براچی
- نه، امروز بیکارم.باشه میام.یک ساعته دیگه اونجام.
گوشی رو سرجاش گذاشتم. به آشپزخونه رفتم.خانم جون مشغول خوردن صبحانه بود.سلامی کردم و جوابم رو داد.
نشستم و چندتا لقمه خوردم .به مامان گفتم که قراره برم پیش سحر. دوباره به اتاق برگشتم وآماده رفتن شدم.
مانتو سبز یشمی رو با روسری همرنگ خودش ست کردم. چادرم رو از کمد برداشتم و کش چادر رو روی روسریم تنظیم کردم.
موبایلم رو تو کیفم گذاشتم با خداحافظی از مامان وخانم جون به طرف در حیاط رفتم.
تقریبا تا وسط کوچه رفته بودم که صدای پیامک گوشیم بلند شد.
دست بردم تو کیفم و گوشی رو برداشتم پیام از ناشناس بود
"- سلام ببین زهرا حرفی که دیشب زدی رو همون جا چال میکنی.اگر ببینم به کس دیگه ای گفتی و بخوای دست رو آبروی زنم بذاری منم با آبروی تو بازی میکنم.حواست باشه.
سعید"
سرم داغ کرده بود از این همه وقاحت سعید. به قدری عصبانی بودم و باسرعت راه می رفتم. حتی جلوی پامم نگاه نمی کردم. چشمم فقط روی کلمه ی آبرو قفل شده بود.
با حرص به پیام توهین آمیز سعید نگاه میکردم.از عصبانیت صدای نفس هام بالا رفته بود.ناخواسته قدم هام تند شد.بایک دست چادرم رو گرفتم وبا دست دیگه هم گوشی رو نگه داشتم هم شروع به تایپ پیام کردم
- واقعا برات متاسفم که...
محکم به چیزی برخورد کردم وگوشی از دستم روی زمین افتاد.قبل از اینکه ببینم به چی خوردم نگاهم به تکه های از هم پاشیده ی گوشیم روی زمین افتاد.سربلند کردم وبا دیدن پسری که ظاهرش مذهبی بود و موهای حالت دار و پرپشتش کنار ته ریشش خود نمایی میکرد اخم هام تو هم رفت.
#ادامہدارد....
#کپےحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت36
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
بفرماییدی گفتم و درباز شد و قامت خمیده ی خانم جون تو چهارچوب در نمایان شد، به احترامش بلند شدم و گفتم
- الان میام سفره رو جمع میکنم
در رو بست و با عصا جلو اومد، دست روی شونه م گذاشت
- نمیخواد بری مامانت جمع کرد، بشین
کاری رو که میخواست انجام دادم و کنارش نشستم
- بگو ببینم چی فکرتو مشغول کرده که اینجوری بهم ریختی!
لبخند غمگینی زدم، میدونستم هیچی از چشم خانم جون دور نمیمونه
- چیزی نیست، این روزا یکم فکرم درگیر درس و عروسی و اینجور چیزاست
- دختر! من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم که بخوای با این حرفا از زیرش در بری!
شاید بهتر باشه با خانم جون درمیون بذارم، اما نمیدونم علی ناراحت میشه یا نه! چون گفته بود هر چی بین دوتامون اتفاق افتاد کسی نفهمه، از یه طرفم خب الان خودش جوابمو نمیده شاید من یه کار اشتباهی کردم که با راهنمایی خانم جون بتونم درستش کنم. دستهای چروکیده ی خانم جون رو تو دستم گرفتم
- خانم جون من اشتباه کردم، من نمیخواستم ناراحتش کنم. اصلا متوجه حرف من نشد...یعنی
لبخند مهربونی زد و از بالای عینکش نگاهم کرد
- زهرا به نظرت من علم غیب دارم بدونم چی شده؟ از اول برام تعریف کن تا بتونم کمکت کنم
شروع کردم از اول تا اخر اتفاقاتی که برامون افتاد رو تعریف کردم، خانم جون فقط گوش میداد و بر خلاف من که تو دلم طوفانی به پا بود اون آروم بود. حرفام که تموم شد کمی سکوت کرد و گفت
- اولا ازت یه سؤال دارم،مگه قرار نشد زود قضاوت نکنی، با تعریفی که تو کردی ادم حس میکنه علی اقا به قدری ناراحته که اصلا نمیخواد صدات رو بشنوه!! دخترم خودت میگی اون بنده خدا گفته میرم خونه استراحت کنم، چرا به جای اینکه افکار منفی روتو ذهنت پرورش بدی، به جاش فکرای مثبت نمیکنی و به این فکر نمیکنی که شاید خوابه یا دستش بنده ؟
- آخه از اینجا رفتنی ناراحت بود، حتی مامان گفت بیا شام نیومد خب این چه معنی میتونه بده!!
- حالا تو یکم صبر کن، ان شاءالله زنگ میزنه ولی درباره اون بحثی که علی آقا ازت پرسیده، حالا من ازت میپرسم اگه شرایط زندگیت بعد از چند سال طوری بشه که مجبور بشی بری یه شهر دیگه واقعا چیکار میکنی؟
- راستش...خب سخته خانم جون، من تا حالا تو یه شهر دیگه زندگی نکردم، اصلا تصور این که دور از خانواده م باشم برام سخته. ولی خب از یه طرفم من متأهلم مجبورم هر جا همسرم رفت باهاش برم
- ببین زهرا فکر. کنم قبلا باهم صحبت کردیم، دو نفر که باهم ازدواج میکنن باید الویت اصلیشون همسر و زندگی مشترکشون باشه،متاسفانه خیلی تو زندگیها میبینیم که دختر به خاطر وابستگی به خانواده ش حاضره همسرش تنها بره تو یه شهر دیگه و خودش بمونه نزدیک خانواده ش!!
این خیلی اشتباه بزرگیه و میتونه ضربه ی جدی به زندگیشون بزنه
- میدونم خانم جون، منم اصلا بهش نگفتم نمیرم، فقط نمیدونستم چی جواب بدم، در ضمن آخه فقط یه بحث ساده بود فکر نمیکردم اینقدر برای علی مهم باشه
- من نمیدونم علت ناراحتی علی اقا دقیقا از چی بوده، ولی هر مردی انتظار داره هر جا که میره همسرش باهاش بره، مثل یه رفیق با معرفت که هرموقع زنگ بزنه بریم فلان جا سریع میاد. یک مرد نیاز به همدم و همراه داره، اونم همراهی که تو هر شرایطی باهاش باشه. خب زندگی بالا و پایین داره هیچ وقت بر وفق مرادمون نیست.
شاید علی اقا ازت انتظار داشته همون لحظه بهش بگی تو هر شرایطی همراهشی! بشین خوب فکر کن، زهرا خانواده هر چقدر برای آدم عزیز باشن، نباید ضربه به زندگیت بزنن. من خودم اوایل ازدواج مجبور شدم به خاطر مشکلاتی چند سالی رو دور از خانواده م باشه، اما هیچ وقت تو این مسئله همسرم رو قربانی خانواده م نکردم.
یادمه یه بار اقاجونت با نگرانی بهم گفت اگه مجبور شیم بریم یه شهر دیگه، چیکار میکنی؟ منم بدون لحظه ای درنگ گفتم اون قدر دوستت دارم که هر جای دنیا بری همراهت میام و حتی یه ثانیه دور از تو نمیتونم باشم باور کن همین حرف ساده چنان تأثیری گذاشته بود و رابطه مون صمیمی تر از قبل شده بود که هیچ جا بدون من جایی نمیرفت. میگفت اگه بخوام خوش باشم دوست دارم این خوشی رو با کسی تقسیم کنم که حاضره تو هر شرایطی همراهم باشه و اون تویی!
این بار که علی اقا رو دیدی بهش ثابت کن تنهاش نمیذاری و تو همه جا و هر شرایطی باهاش هستی
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞