•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رماننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت37
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
تازه یادم اومد چی شده یه نگاه به گوشی شکسته کردم و یه نگاه به پسره.
حرفای سعید دوباره تو سرم اکو شد
- دست رو آبروی زنم بذاری منم با آبروی تو بازی میکنم.
انگار زمان حرکت نمی کنه.عصبانیتم چندبرابر میشه از حرفاش. صدای پسر رو میشنوم
- وای خانم معذرت میخوام .ببخشید.
حواسم به برگه های دستم بود. متوجه نشدم.
انگار که قراره تموم عصبانیتم رو سر این پسره بیچاره خالی کنم.نگاهی به گوشی شکسته روی زمین کردم و با حرص گفتم
- ببخشید شما برای من گوشی میشه آقای محترم؟؟؟زدین گوشیم رو داغون کردین.
دلخورخم شدم و نشستم تا تیکه های شکسته گوشی رو جمع کنم. اونم نشست و خواست کمکم کنه، هر دو همزمان دستمون رو به طرف باطری گوشی بردیم یه لحظه نوک انگشتم به دستش خورد سریع دستم رو عقب کشیدم.چندثانیه نگاهمون بهم گره خورد سریع نگاهش رو دزدید وبلند شد. منم بلند شدم و دوباره معذرت خواهی کرد.
گوشی شکسته رو تو دستم گرفتم و بدون حرف از کنارش رد شدم.
دلم شکسته.یاد حدیث قدسی افتادم
"من همدم قلبهای شکسته هستم و تویی که دلت از جفای روزگار شکسته قدر این همدم را بدان و با اشک دیده از او هر آنچه که در دل پنهان کردهای، بخواه که گفتهاند دعای شکستهدلان زودتراز دیگر افراد به اجابت میرسد"
یه نگاه به دل شکسته من کن. خدایا دل منم مثل این گوشی چندتیکه شده.حالم خرابه این بنده ت تا کی باید امتحان پس بده.
چشمام پر اشک شد،بغض دوباره به گلوم چنگ میزد. یه دستمال از کیفم در آوردم و اشکم رو پاک کردم. یاد اون پسر افتادم. من از سعید عصبانی بودم اما چرا سر اون بدبخت خالی کردم.
تقصیر خودم بود که حواسم نبود اون بیچاره چرا باید تاوان حرفای سعید رو بده.
عذاب وجدان داشتم مسیر رفته رو برگشتم شاید هنوز اونجا باشه .اما کوچه خالی بود و خبری از اون پسر نبود.
با لبهای آویزون دوباره برگشتم و مسیر خونه سحر رو طی کردم.
زنگ درشون رو زدم باصدای تیکی در باز شد.
سحر کنار در ورودی ایستاده بود با دیدنم لبخندی زد و به طرفم اومد.
نزدیکم که شد لبخندش محو شد .
- سلام زهرا حالت خوبه؟این چه ریخت وقیافه ایه؟اتفاقی افتاده؟
با بی حالی جواب دادم:
- سلام بریم تو بهت میگم
دستم رو گرفت و به طرف خونه رفتیم.
مامانش از کنار آشپزخونه به استقبالم اومد.بعداز سلام واحوالپرسی راهی اتاق سحر شدیم.
خواهر پنج ساله ی سحر مشغول بازی با عروسکاش بود.با دیدنم نزدیکم شد، بغلش کردم و صورت ماهش رو بوسیدم.
سحر گفت:
- سلاله جان برو پیش مامان.آفرین آبجی گلم
سلاله از ما دور شد و وارد اتاق شدیم.
اتاق سحر تقریبا مثل اتاق منه. یه کتابخونه کوچیک و یه میز مطالعه و عکسهاو نوشته هایی از امام زمان و امام حسین علیه السلام. سمت چپ میز،تختش رو گذاشته . چادرم رو از روی سرم برداشتم و چون هوا گرمه روسریمم باز کردم.سحر هم یه تیشرت آبی و شلوار همرنگش پوشیده بود. دستمو گرفت و به طرف تخت برد هردو روی تخت نشستیم .
همونطور که دستم تو دستاش بود گفت.
- بگو ببینم قصیه چیه؟چرا اینقدر آشفته ای؟
♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت37
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
چشمی گفتم، حق با خانم جونه! نوع رفتار من اینو نشون میداد که راضی نیستم.
- خانم جون؟
- جانم
- گاهی وقتا از آینده میترسم، نمیدونمچرا ولی حس میکنم زندگی متأهلی سخته، مسئولیتش زیاده!
- توکل به خدا کن مادر، هیچی تو این دنیا آسون نیست عزیز من! بالاخره بخوای نخوای وارد زندگی مشترک میشی!
مهم اینه چجوری زندگیتو اداره کنی. سعی کن تو زندگی حتما گذشت و صبر داشته باشی، الان نامزدین و هنوز زیر یه سقف نرفتین، ولی اینو بدون زندگی متأهلی با این زندگی که الان داری و هر از گاهی همدیگه رو میبینین فرق داره. ممکنه گاهی اوقات اختلاف سلیقه داشته باشین، بالاخره کم کم با اخلاق هم آشنا میشین، تو باید حواست به همه چی باشه!
-اینجوری که شما میگین آدم بیشتر نگران میشه
از حرفم خندید
- مطمئنم تو از پسش برمیای، خداروشکر معصومه تو رو جوری تربیتت کرده که میتونی یه زندگی رو خوب بچرخونی، فقط بازم میگم تو همه چی الویت، زندگیِ خودتون باشه، علی آقا همه چیزت باید باشه.
خانواده و دوست و رفیق و همسایه و بقیه بعد از همسرت باید باشن.
- چشم خانم جون، سعی میکنم حواسم رو جمع کنم
- آفرین دختر خوب، اینم حرف آخرم باشه که به خاطر یه بحث کوچک اینهمه خودت رو عذاب نده و فکر مامانت رو خراب نکن. از وقتی شام نخوری فکرش خرابه!
از اینکه فکر مامان رو هم درگیر کردم اعصابم خورد شد، صورت خانم جون رو بوسیدم
- چشم، الان میرم پیشش تا بیشتر از این فکرش خراب نباشه.
- باشه دخترم، راستی بیار ببینم علی آقای گل ما که اینهمه فکر دخترمون رو درگیر کرده، چی برات خریده ؟
اصلا یادم رفت لباسم رو نشون بدم، با خوشحالی از داخل کمد بیرون آوردم و نشونش داشتم
- به به مبارکت باشه عروس خانم، الهی که دلت همیشه شاد باشه و لبت خندون
- ممنون خانم جون، میگم نظرتون چیه لباس رو بپوشم و مامان رو صدا کنین تا بیاد ببینه؟
- پس تا تو لباست رو عوض میکنی من برم صداش کنم
بارفتن خانم جون، سریع لباسم رو عوض کردم و فقط زیپش موند که منتظر شدم مامان بیاد و بالا بکشه، جلوی اینه قدی اتاق خودم رو تماشا میکردم که درباز شد و مامان و خانم حون وارد اتاق شدن، مامان با دیدنم لبخند شیرینی روی لباش نشست
- مبارکت باشه عزیزم، چقدر بهت میاد الهی دورت بگردم،دست علی آقا هم درد نکنه
- ممنون مامان، فقط زیپش رو بالا میکشین؟
مامان زیپ رو بالا کشید وخانم جون هم زیر لب چیزی خوند و روی صورتم فوت کرد
- ماشاءالله، هزار ماشاءلله عروس خانم
تعریف از خودم نباشه واقعا تو این لباس خوشگل شدم، کاش سحر هم اینجا بود و میدید
به کمک مامان لباسم رو عوض کردم و داخل کاورش گذاشتم. برای اینکه خیالش رو از بابت خودم راحت کنم قبل از اینکه بره گفتم
- مامان میشه تا من اینجارو مرتب میکنم غذام رو روی سماور بذارین گرم شه
مامان باشه ای گفت و همراه خانم جون از اتاق بیرون رفت. لباس رو داخل کمد جا دادم و خواستم از اتاق بیرون برم که صدای زنگ گوشیم بلند شد، با امید اینکه علی زنگ زده به سمت گوشی رفتم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞