•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رماننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت38
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
نفسم رو با آه بیرون دادم و به سحر که مثل خواهر دلسوز منتظر حرفام بود نگاه کردم. دستم رو گرفت از سکوتم کلافه شد و گفت
-حرف بزن زهرا، مُردم از نگرانی.
قولی به سعید نداده بودم که حالا نگران بدقولیم بشم.پس راحت میتونم با سحر درد دل کنم.
شروع کردم از شروع مراسم تا پایانش،از نیش و کنایه های مهسا، خنده های مرموزش و فخرفروشیاش، ازنگاه های عاشقانه سعید به مهسا،از حرفای آزاردهنده سعید که تواین چندماه باحرفاش عذابم داد،تعریف کردم.
با دقت به همه حرفام گوش می کرد.
هر کلمه ای که می گفتم حس می کردم چشماش پر میشه. دوستی که توشرایط غم و غصه هم مثل زمان شادی کنارت باشه موهبت الهیه.
بغض داشتم نتونستم خودم رو نگه دارم، بغضم ترکید و دستام رو روی صورتم گذاشتم و گریه کردم.سحر نزدیکم شد و بغلم کرد.
- عزیزم آروم باش، دلم می خوادکاری برات بکنم.اون دختر با این کاراش زندگی خودش رو نابود کرد. خدا جای حق نشسته. فخر فروشی خیلی بده.
یه روز داشتم خطبه های نهج البلاغه رو می خوندم به این حدیث رسیدم
امام على عليه السلام در وصف "شيطان" فرموده بود :
فَافتَخَرَ على آدمَ بخَلقِهِ ، و تَعَصَّبَ علَيهِ لأصلِهِ ··· فَلَعَمرُ اللّه ِ لقد فَخَرَ على أصلِكُم ، و وَقَعَ في حَسَبِكُم ، و دَفَعَ في نَسَبِكُم ··· فاللّه َ اللّه َ في كِبرِ الحَمِيَّةِ و فَخرِ الجاهِليَّةِ .۱
به خلقت خود [از آتش] بر آدم فخر فروخت و به خاطر منشأ خود عليه او عصبيّت به خرج داد··· سوگند به خدا كه او بر اصل و ريشه شما فخر فروخت و از حسب و نسب شما عيب گويى كرد.. زنهار، زنهار، به خدا پناه بريد از تكبّر و عصبيّت و فخر فروشيهاى جاهليّت.۱
فخرفروشی مثل سنگریره س، سنگریزه با اینکه ناچیزه اما اگه توجوراب یا کفش باشه نمیذاره راحت راه بری. فخرفروشی هم مثل سنگریزه نمیذاره به سعادت برسی. اگه
کسی که بخواد به یکی بگه من فلان نعمت رو دارم تو نداری، بالاخره یه روزی تو زندگیش چوبشو می خوره و همون نعمت رو از دست میده. من بهت ایمان دارم زهرا تو دلت پاکه ،مطمئن باش خدا بی جوابش نمیذاره. هرچند امیدوارم خدا به راه راست هدایتشون کنه. مهسا با این کارش فقط خودشو تحقیر می کنه.
- من نمی خوام سعید بدبخت شه سحر. اگه دیشب بهش گفتم به خاطر حسادت نبود. به عنوان دختر خاله ش می خواستم زندگیش رو نجات بدم .
سعید از بچگی تا حالا خیلی بهم خوبی کرده، نمی خوام مدیونش باشم.
- مدیونش نیستی. سعید خودش نخواست کمکش کنی، پس باید پای تمام بدبختیاش وایسته.
از بغلش جدا شدم، با پشت دستم اشکام رو پاک کردم.
چند تقه به در خورد.
- سحرجان، دخترم بیا این میوه و چای رو بگیر.
سحر از روی تخت بلند شد و در رو طوری باز کرد که جلوی دید مادرش نباشم.
سینی رو از مادرش گرفت درو بست و از منم خواست روی زمین بشینم .
هر دو روی زمین نشستیم.
سحر یه سیب برام پوست کند،چندتیکه کرد، توبشقاب گذاشت و بهم گفت بخورم.
اولین تیک سیب رو برداشتم که گفت:
__________________________________________
۱.نهج البلاغة : الخطبة ۱۹۲
♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت38
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
با دیدن اسمش بالای صفحه ی گوشی، لبهام به خنده کش اومد، اما استرس عجیبی تو دلم افتاده، نکنه باز بحثمون شه..... یهو حرف خانم جون تو سرم اکو شد ،باید به چیزای مثبت فکر کنم.سریع تماس رو وصل کردم
- الو... سلام
- سلام خانم خانما، خوبی؟
از صداو لحن مهربونش مشخصه حالش خوبه
- الحمدلله تو خوبی؟ چرا گوشیت رو جواب نمیدادی؟ علی من معذرت میخوام میدونم ازم ناراحتی!
از پشت گوشی صدای خنده ش بلند شد. الهی که من فدای خنده هات بشم...تو فقط بخند
- خانمم صبر کن، برات توضیح میدم. اما... قبلش بگو ببینم تا کجا پیش رفتی و با خودت چه فکرایی کردی ها؟
حتما با خودت گفتی علی دیگه دوستم نداره و ازم بدش میاد
به اینجای حرفش که رسید لحن خودشو بچگانه کرد و از همین حرکتش بیشتر خنده م گرفت،
-عه، علییییی!
دوباره باصدای بلندی خندید
- جان علی!
- بگو ببینم کجا بودی، اگه ناراحت نبودی پس چرا جوابم رو ندادی!
- وقتی رفتمخونه، سرم درد میکرد از زینب یه مُسکّن گرفتمخوردم و خوابیدم. گوشی رم بیصدا گذاشته بودم. وقتی بیدار شدم دیدم سه بار زنگ زدی و الانم تماس گرفتم بگم حالم خوبه دارم میرم بیمارستان
- علی من....اصلا طاقت ناراحتیت رو ندارم، باور کن از وقتی رفتی حتی اشتهایی برای شام نداشتم و نتونستمبخورم
- اولا زهرا جان درباره اون قضیه بعدا باهم صحبت میکنیم ثانیا اگه قرار باشه تو به هر اتفاق کوچیکی که میفته اینجوری ناراحتی بکنی که نمیشه. البته...منم بابت رفتارم عذر میخوام که باعث شدم اینجوری فکرت خراب شه. حالا برو شامتو زود بخور... اگه بخوای اینجوری ادامه بدی تا وقت عروسیمون فقط پوست و استخوان میمونیا!!!!
- کاش اینجا بودی باهم میخوردیم
- ان شاءالله دفعه بعد عزیزم. مراقب خودتم باش.
- تو هم همینطور، به خدا میسپارمت
تماس رو قطع کردم، تودلم جشن به پا بود. خدارو شکر همه چی حل شد،
- زهرا...غذات گرم شد بیا مادر
حالا دیگه با خیال راحت میتونم شامم رو بخورم. از اتاق بیرون رفتم و نگاهم به حمید افتاد که ارنجش رو به بالش تکیه داده بود و تلویزیون تماشا میکردو تخمه میشکوند. بابا هم کنار مامان نشسته بود و با خانم جون گرم صحبت بود.
شامم رو که روی میز بود خوردم. دلم میخواد سر به سر حمید بذارم، چشمم به یکی از لیوان ها افتاد که تهش یخ مونده، فکری به سرم زد. لیوان رو برداشتم و پاروچین پاورچین سمت حمید قدم برداشتم، مامان با چشم و ابرو اشاره میکرد سر به سرش نذارم. بابا هم فقط میخندید و حرفی نمیزد، برخلاف بقیه حمید چنان محو تماشای فیلم بود که از دور و برش خبر نداشت.
نزدیکش شدم و بدون اینکه حواسش باشه یقه ی تیشرتش رو از پشت باز کردم و یخ رو تو لباسش انداختم و فرار کردم. حمید هینی گفت، مثل فنر از جا پرید و لباسش رو تکون داد، منم فقط از خنده ریسه رفتم. وقتی متوجه کارم شد خیز برداشت سمتم، از دستش فرار کردم اما حمید بیخیال نبود، مامان با صدای بلند گفت
- حمید کاریش نداشته باش
- مامان من باید حساب اینو برسم، نه به اون موقعی که سر سفره دمغ بود، نه به الان که شیطونی میکنه.
کم مونده بود دستش بهم برسه، جیغ زدم و پشت بابا قایم شدم. حمید برام خط و نشون میکشید و من فقط میخندیدم. نمیدونمچی شد گفتم
- بهجون خودم دست بهم بزنی به علی میگم حسابتو برسه!
همشون از حرفم خندیدن و خودم حسابی حجالت کشیدم. حمید خنده ش بیشتر شد و گفت
- منو از علی میترسونی، اصلا میخوای بذار خودم بهش الان زنگ میزنم
شروع به گرفتن شماره کرد، از پشت بابا بیرون اومدم و منتظر موندم ببینم چیکار میخواد بکنه
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞