•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رماننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت42
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
خیلی آروم شدم.واقعا اگه ما آدما بدونیم اون نعمتی که از ما گرفته میشه، به صلاحمونه و اصرار بیجا برای گرفتنش میتونه عواقب بدی داشته باشه هیچ وقت این کارو نمیکنیم وبرای کارهای خدا اما و اگر نمیاریم.
احساس سبکی دارم. انگار یه وزنه چند کیلویی رو از دوشم برداشتن . بایداز سحر تشکر کنم به خاطر حرفاش ه یه جور تلنگر بود.
- سحر واقعا ممنونتم. خیلی سبک شدم . ان شاالله خودم به زودی جبران کنم برات.
- خواهش می کنم عزیزم.توخواهر منی.میگن دل به دل راه داره، توناراحت باشی منم ناراحتم.
ما از بچگی باهم بزرگ شدیم،مثل دوتا رفیق،مثل دوتاخواهر. هرجا یکینون کم آورد اون یکی کمکش کرد و دستشو گرفت.
توهم خیلی نگران جبران نباش شاید توهمین روزا ....
- ببینم سحرجون،مشکوک میزنیا!!!
- حالا فکرتو مشغول نکن بعدا بهت میگم. چاییمونم که یخ کرد بذار برم عوضش کنم و بیام.
میخواست بلند شه، دستش رو گرفتم و گفتم:
- صبر کن باهم بریم،مامانتم دست تنهاست. حوصله ش سرمیره.
باشه ای گفت وجادرو کیفم رو برداشتم، باهم به طرف هال رفتیم.
باصدای باز شدن در، مامان سحر توآشپزخونه مشغول هم زدن خوشت بود به طرفمون برگشت و همونطور که ملاقه تو دستش بود، باخنده گفت:
- چه عجب شما دوتا از اون اتاق اومدین بیرون. والا نامزدا هم این همه تو اتاق نمیمونن. تموم شد این حرفاتون؟
هردو خندیدیم . به طرف مبل کنار تلویزیون رفتم و نشستم.سلاله همچنان مشغول بازی بود.
سحر به آشپزخونه رفت و چایی که تو استکانها سرد شده بود رو داخل سینک خالی کرد .
- مامان براشمام چایی بریزم؟
-اره دخترم بریز منم الان کارم تموم شده میام پیشتون.
قوری رو از روی سماور برداشت چهار تا چایی ریخت.سه تاش برای ما، یکیشم نصفه برا سلاله ریخت. سلاله پیشم اومد و گفت:
- خاله زهرا میای باهم بازی کنیم.
-اره عزیزم.
پیشش روی زمین نشستم و شروع به ساختن برج کردم.
سحر سینی چای رو روی میز گذاشت و پیش ما نشست.
من وسلاله برج بلندی ساختیم .
چشمم به برج بود. به قول خدا که هرچیزی دوروبرمون میبینیم همه تلنگره.
با کلی تلاش و زحمت اجر روی اجر میذاریم و یه برج زیبا وبلند میسازیم. اگر خوب مهندسی بشه و محکم ساخته بشه، حتی شدیدترین زلزله ها نمیتونه این برج یا ساختمون رو خراب کنه. اما اگه کارهای مهندسی خوب انجام نشه با و خوب بتن ریزی نشه، با یه زلزله خراب میشه و میریزه.
مثل اعمال ما، اگر با ایمان وخلوص نیت انجام بدیم ویقین قلبی داشته باشیم، میلیون ها نفر بیان بگن این عقیده تو اشتباهه، ذره ای تغییر در رفتارت نمیدی!
اما اگه فقط با اذان گفتن( موقع تولد) توی گوشت، مسلمون شده باشی،با یه شک و شبهه خیلی کوچیک، تمام ایمانت به باد میره.
گاهی وقتا هم همه چی خوب پیش میره، حتی مهندسی اون خونه ایرادی نداره ولی باید اون برج رو خراب کنن باچندتا انفجار و ترفندهای دیگه برج رو خراب میکنن.
فرض کن اعمال ما همه چیزش خوب و عالیه، با ایمان وخلوص نیت.
امااااا....
شیطان لعین با وسوسه هاش میاد و انسان رو به گناه دعوت میکنه و اگه غفلت بکنی و به گناه بیفتی، این گناه مثل یه دینامیت عمل میکنه و هرچی تا حالا عمل خیر انجام داده بودی، نابودش میکنه
♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت42
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
حمید به شوخی بلند گفت
- حداقل میذاشتی شاممون رو میخوردیم بعد میومدی! هئی مردمم داماد دارن مام داریم، به جای اینکه شام بخری بیاری اومدی اینجا بخوری
علی فقط خندید و سکینه خانم با خوشرویی گفت
- اقا حمید قدیما وقتی کسی موقع شام و نهار از راه میرسید میگفتن مادر زن یا مادرشوهرش دوستش داره که این موقع اومده! خوش اومدی علی آقا حالت خوبه، بیا سر سفره
حمید دوباره سر شوخی رو باز کرد
- شرمنده داداش جا نداریم، درضمن دیر اومدی غذا تموم شد، به کسی که اخر بیاد هیچی نداریم
همه میدونن حمید و علی خیلی همدیگرو دوست دارن و بدون قصد و غرضه! مامان هم گفت
- مگه میشه برا علی آقا غذا نگه ندارم؟ اتفاقا اول از همه سهم اونو کنار گذاشتم. بیا پسرم بیا با زهرا بشینین اینجا شامتو بخور
علی که از حرف مامان خوشش اومده بود چشمی گفت و جعبه های شیرینی رو روی اپن گذاشت . بعد از شستن دستاش کنارم نشست و مشغول خوردن شام شدیم.
بعد از شام حمید دنبال سحر رفت و تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا برگردن. تا دیر وقت دور هم بودیم و درباره برنامه فردا صحبت میکردیم، هر کس مشغول کاری بود و حواسشون به ما نبود علی آروم گفت
- فردا که شما دوتا رو رسوندم خودمم باید برم آرایشگاه، فردا میخوام برا خانمم تیپ بزنم
با خنده گفتم
- چه فایده من بخوام برات تیپ بزنم، شما که منو نمیبینی!
- بالاخره بعد مراسم که میبینمت!
- راستی خوب شد گفتی برم امشب پوشیه م رو پیدا کنم فردا آرایشگاه رفتیم بزنم. چون جلوی تالار خیلی شلوغ میشه، نمیخوام چشم نامحرمی بهم بیفته
لبخند دلنشینی زد و بامحبت نگاهم کرد
- خدارو شکر میکنم که خدا تو رو نصیبم کرد، وقتی مجرد بودم یه چیزایی رو بچه ها تعریف میکردن که همیشه نگرانم میکرد، اما الان دیگه خیالم راحته که تمام زیباییهات مال خودمه، الان اگه تا اون سردنیا هم برم خیالم از بابت تو راحته
با عشق نگاهش کردم و گفتم
- خب دین ما هم همینو گفته ، خانم فقط باید برای همسرش آرایش کنه و لباسای خوب بپوشه نه برای مردای کوچه و خیابون!
دستم رو گرفت و با محبت نگاهم کرد. چه حس خوبیه که همسر آدم بهش اعتماد داره و خیالش راحته!
یهو یاد یکی از بچه های دانشگاه افتادم متاسفانه با این که متأهل بود اما موقعی که همسرش سر کار میرفت با پسر همسایشون تلفنی حرف میزد یه بار که باهاش حرف زدم و گفتم این کارت خیانت به همسره اما گفت که منو به زور به این دادن و از اول به پسر همسایمون علاقه داشتم، نمیتونم ازش دل بکنم. هر چی باهاش حرف زدم فایده نداشت. دلم برای همسرش که به سختی کار میکرد خیلی سوخت، هرچند که بهش علاقه نداشت اما حقش این نبود که بهش خیانت کنه. ما زنها باید امانتدار همسرمون باشیم، این حق فقط برای همسره و بس!
با فشار دست علی از فکر بیرون اومدم
- کجاها سیر میکنی؟
- همینجا پیش شما، میگم... میشه امشب رو اینجا بمونی؟ همه دور همیم، دایی مرتضی و اقا مصطفی هم اینجان، تو هم بمون دیگه
دستی پشت گردنش کشید و با شیطنت گفت
- دلم میخواد بمونم ولی پیژامه نیاوردم
- خب از مامان میگیرم، بمون دیگه جون من
اخم ریزی کرد
- عه.....جونت رو قسم نخور، باشه به خاطر تو میمونم
با خوشحالی پیش مامان رفتم و یه پیژامه ی نو که تازه خریده بود برای علی گرفتم، مامان وسط پذیرایی برای آقایون لحاف و تشک پهن کرد و گلرخ رو همراه خودم به اتاق بردم تا زودتر بخوابیم.
به قدری کار روی سرم ریخته که بعد نماز باید بیدار بمونم.
باورم نمیشه بالاخره سحر میاد طبقه بالامون، اینجوری بیشتر باهمیم. بیخیال خوابیدن روی تخت شدم و کنار گلرخ روی زمین دراز کشیدم. به خاطر خستگی زیاد نفهمیدم کی خوابم برد
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞