•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت480
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
سریع سوار ماشین شدم و به سمت خونشون حرکت کردم، به در خونشون که رسیدم چندتا نفس عمیق کشیدم تا کمی آروم بشم و بتونم خودم رو کنترل کنم.
دست روی زنگ گذاشتم و طولی نکشید صدای صدیقه خانم اومد
- کیه؟
- منم علی
طولی نکشید در رو باز کرد و با خوشرویی گفت
- سلام پسرم، صبحت بخیر. خیر باشه اول صبحی
- سلام ، ممنون. میتونم بیام تو؟
ازجلوز در کنار رفت و گفت
- اره پسرم بیا تو، خونه ی خودته!
وارد حیاط شدم و یاالله گفتم
- برو تو پسرم تنهام.
- حدیث کجاست؟
- والا دوروز پیش عموش اومده بود کلی اصرار کرد که میخوام برم خونشون چند روزی بمونم. خودمم تعجب کردم آخه هربار میگفتم برو مخالفت میکرد اما این بار بدون اینکه من بگم تا عموش گفت بریم خونمون اصرار کرد که میخوام برم. چیزی شده؟
کم کم دارم به حرف های سحر خانم میرسم، هر چی هست حدیث خبر داره، دست هام رو مشت کردم
- خونشون کجاست؟ باید ببینمش
نگران نگاهم کرد
- پسرم چیزی شده؟نگرانمکردی!
به چهره ی نگرانش نگاه کردم، این بنده خدا که تقصیری نداره، خودم رو کنترل کردم و گفتم
- نه فقط میخواستم با خودش حرف بزنم.
- راستش احتمالا چهار، پنج روزی بمونه آخه کرج میشن. گفت بعد از عید فطر میارمش
نفسم رو حرصی بیرون دادم، به سمت در رفتم که صدیقه خانم گفت
- چی شد یهو؟ علی آقا اگه چیزی شده بهم بگو
قبل از اینکه در رو باز کنم گفتم
- وقتی برگشت حتما بهم زنگ بزنین کار واجبی باهاش دارم
خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم، حوصله ی خونه رفتن رو ندارم. تقریبا یک ساعتی به اذان ظهر مونده، مقصدم رو به سمت حرم تغییر دادم.
با دیدن گنبد یاد مشهد افتادم، ماشین رو داخل پارکینگ پارک کردم.
به سرویس رفتم و وضو گرفتم، وارد حرم که شدم کمی دلم آروم شد، به سمت ضریح پا کج کردم، مثل همیشه شلوغه.
یه دل سیر زیارت کردم و دوباره نذرم یادم افتاد. بعد از زیارت دلم آروم شد گوشه ای انتخاب کردم و نشستم.
هر خانم چادری که میبینم یاد زهرا میفتم با اینکه چندساعته رفته اما انگار برای من یه ساله، آدم تا زمانی که نعمتی رو داره قدرش رو نمیدونه!
زهرا نزدیکم بود و میدیدمش اما قدرشو نفهمیدم. هر طور شده باید برم و از دلش در بیارم. نمیتونم یکی دوماه صبر کنم. اما قبلش باید منتظر بشم تا حدیث برگرده باید بفهمم چرا اینکارو کرد.
چرا اونموقع به ذهنم نرسید که ازش بپرسم برا چی این همه سعی داشت زهرا رو پیش من خراب کنه. خودم تو مشهد شاهد بودم با اینکه اینهمه اذیتش کرده بود زهرا باز هم هواشو داشت.
یاد تسبیحش افتادم، از جیبم درآوردم و زل زدم بهش، اون دوتا خریده بود یکی برا من یکی برا خودش. وقتی خواستم برگردونم بهش قبول نکرد و داد به خودم.
خدایا اونروز تو ماشین خیلی بد برخورد کردم،
پوفی کردم و با تسبیحش ذکر گفتم.
صدای اذان از گلدسته های حرم پخش شد، به سمتی که نماز جماعت خونده میشد رفتم و قامت بستم تا نماز بخونم
✅رمان نذرعشق 1566 پارت هست در دو فصل
🔹فصل اول 866پارته که زندگی مجردی و نامزدی زهراست
🔸فصل دوم 700پارته که زندگی متاهلی زهراست.
✅❤️به همراه اموزش #همسرداری #مهدویت #تربیتفرزند😊
🔴اگه میخوای زودتر از بقیه بخونی و تموم کنی، با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت480
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
خانم رثایی دستمالی رو مقابلم گرفت، چهره ی مهربونش به ادم ارامش میداد.
- التماس دعا
دستمال رو گرفتم و تشکری کردم. به نیابت از امام زمان و بقیه ی کسانی که التماس دعا گفته بودن نماز زیارت خوندم.
با بلند شدن صدای اذان ، نماز مغرب رو خوندیم و کمی که نشستیم اماده شدیم تا بریم همونجایی که اقایون منتظرمون بودن.
کتاب دعا رو سرجاش گذاشتم و با اینکه دلم نمیومد برم هتل به ناچار همراهشون شدم.
خواستم که از در ورودی حرم خارج شم، صدای حیدر حیدر گفتن اقایون که اومد دلم لرزید، واقعا امیرالمؤمنین علیه السلام بین تمام اهل بیت ابهت خاصی داره!
چشم از ضریح برداشتم و پشت سر بقیه بیرون رفتم.
با دیدن علی که با استاد فاضل و استاد معینی حرف میزد، دلم اروم شد. نمیدونمچرا یهو دلم براش تنگ شد!
با دیدنمون صحبتشون رو قطع کردن و زیارت قبول گفتن.
علی کنارم ایستاد و با لبخندی که روی لب داشت و گفت:
- زیارت قبول حاج خانمم!
-قبول حق باشه حاج اقاجان
لبخندش پهن تر شد، هم قدم باعلی پشت سر بقیه رفتم.
تو تاریکی هوا دست علی رو گرفتم و به سمت هتل راه افتادیم.
- ببین زهرا جان اینجا خیابان شارع الرسول هست، اگه یه موقع خواستی با خانما بیای از حرم دراومدی، مستقیم اینجا رو میای بعد میپیچی سمت راستت، اونجا هتل ماست.
- من که با تو میخوام بیام و برم.
- اون که بله، ولی باز یاد بگیری بهتره!
کمی اطرافم دقت کردم، خیلی این مسیر اشناست، رو بهش گفتم
- میگم علی اون کوچه منتهی به خونه ی ابوعلی نیس؟
بالبخندی گفت:
- چرا عزیزم، همونجا ست، با اینکه یه بار رفتیمخوب یادت مونده ها
- ما اینیم دیگه!!!
لبخندی زد و از پله های هتل بالا رفتیم و بعد از گذشتن از لابی، سوار آسانسور شدیم و به سمت اتاقمون رفتیم و منتظر زمان شام شدیم.
- علی جان میگم فردا یه سیم کارت عراقی بگیر حداقل بتونیم به خانواده ها زنگ بزنیم، تا نگران نشن.
باشه ای گفت و اماده شدیم تا به سالن غذاخوری بریم.
همزمان با بیرون رفتن از اتاق خانواده استاد فاضل هم بیرون اومدن.
علی و استاد باهم رفتن و ماهم پشت سرشون از پله ها پایین رفتیم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞