eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ - الو سلام داداش ، خوبی؟ - سلام زینب جان خوبم خداروشکر - تو این دوروز مردم از نگرانی حالت خوبه؟ چرا بیخبر رفتی؟ - نیاز به تنهایی داشتم زینب جان، حلال کن نگرانت کردم - الان کجایی؟ - اگه بگم خونه دو تا آدم باصفام باور نمیکنی، فقط زنگ زدم بگم نگران نباش. از زهرا خبر نداری؟ - چرا بعداینکه تو رفتی زنگ زدم بهش ولی حالش خوب نبود، زود تماس رو قطع کرد نفسم رو سنگین بیرون دادم - توکل به خدا، ان شاالله خیره! کاری نداری؟ بعداز قطع تماس همون جا نشستم، زهرا حالش خوب نیست، خدایا چیکار کنم. همش تقصیر منه! خدا نگذره از اونایی که این بلا رو سرمون آوردن و باعث جداییمون شدن. دستی روی شونم قرار گرفت ، اقا سید کنارم روی پله نشست - نگران نباش همه چی درست میشه! کافیه فقط اراده کنی! - چیکار کنم آقا سید؟ بدجور بهم ریختم، هر چقدر تلاش میکنم نمیشه! آقا سید نگاهی به اسمون صاف کرد و گفت - قصه ی زندگیم رو برات تعریف کردم بدونی باید چیکار کنی!! سرم رو پایین انداختم - برای،شما پدرش مخالف بود اما الان زهرا مخالفه! خندید و گفت - نه دیگه اصل کاری یه چیز دیگه ست، مگه مولا رو فراموش کردی؟ برو باهاش حرف بزن مشکلتو بگو! پدر هیچ وقت بچه هاش رو فراموش نمیکنه، این بچه هان که دست پدر رو رها میکنن و میرن سراغ کسای دیگه!! علی جان برو ازش کمک بخواه. برای رسیدن به هدفت باید تلاش کنی، اگه واقعا فکر میکنی زهرا خانم همونیه که دلت میخواد دست به دامن حضرت شو اونوقت ببین برات چیکارا میکنه. - شرمنده حضرتم. - حضرت مهربونتر از اونیه که فکر میکنی! هر جا گرفتار شدی برو در خونه ش! اینکه اومدی اینجا و پناه آوردی به حضرت یعنی خودش دعوتت کرده! و الا میتونستی بری جای دیگه. پسرم متوسل به حضرت شو مطمئن باش کمکت میکنه! حرف های آقا سید خیلی آرومم میکنه، فردا رو کلا تو حرم میمونم و با حضرت مشکلم رو در میون میذارم. حاج خانم صدامون زد و به داخل رفتیم. دور هم نشستیم و بعد از خوردن میوه آقا سید قرآن بزرگ قدیمی رو آورد و شروع به خوندن سوره حجرات کرد. حاج خانم کنارش نشسته بود و آقا سید با صوت سوزناکی میخوند. چقدر زندگی این زن و شوهر رو دوست دارم انگار از تمام دیوار هاش آرامش و عشق میباره. از خدا میخوام به زهرا برسم و یه زندگی پر از آرامش داشته باشیم. ✅رمان نذرعشق 1566 پارت هست در دو فصل 🔹فصل اول 866پارته، فصل دوم 700پارت ✅❤️به همراه اموزش 😊 🔴اگه میخوای زودتر از بقیه بخونی و تموم کنی، با پرداخت 40هزار عضو‌ vip شو😍😍 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ مسیری که میرفت کمی اشنا به نظرم میومد، از شهر خارج شدیم و بعداز اینکه مسیر طولانی رو طی کردیم وارد روستای ونان شدیم. یادمه بعداز نامزدی یه بار با علی اومده بودیم اینجا و فضای خیلی سرسبز و خوبی داشت. خصوصا فصل بهار زیباییهای خاص خودش رو داره. از ماشین پیاده شدیم. - میگم تا برگردیم دیر نمیشه؟ چون مامانتم منتظره؟ - نه خانمی، به زینبم زنگ زدم گفت ساعت دو میره، مام بعد یه ساعت برمیگردیم. باشه ای گفتم و شروع به قدم زدن تو این روستای باصفا کردیم. زندگی تو روستا هم یجور قشنگه، اینجا از دود و دم ماشین و سر و صدای شهر خبری نیست. اونقدر صفا و صمیمیت بین خانواده ها هست که ادم دلش میخواد همینجا بمونه، اکثرا هم فامیل هستن و هر موقع دلشون برا هم تنگ شد خیلی راحت بدون ماشین میتونن بهم سر بزنن. البته یه سری روستاها نوع زندگیشون مثل شهر شده و دیگه از حالت روستایی دراومده. دستم رو گرفت و درباره همه چی باهم حرف زدیم، گوشیش زنگ خورد و تماس رو وصل کرد. تا اون حرف بزنه چشمم به درخت خیلی خوشگلی افتاد. بی اختیار به سمتش پا کج کردم و دستی به تنه ی تنومندش کشیدم. خدا میدونه این درخت چند سالشه ! حضور علی رو پشت سرم حس کردم، با لبخندنگاهم میکرد. رو بهش گفتم - کی بود؟معلومه خیلی خوشحالی، چی گفته که کبکت داره خروس میخونه؟ لبخند دندون نمایی زد و تو چشمهام عمیق نگاه کرد. - یکی از دوستام بود، یه کار واجب سپرده بودم که الان زنگ زد خبرشو داد. نگاهی به سمت راستمون کرد - میگما بالا یه سوپر مارکت هست، صبحونه م کم خوردی، چیزی دلت میخواد برات بگیرم؟ - نه عزیزم، همونم خوردم شاهکار کردم، الان هرچی که یادم میاد کم میمونم عق بزنم. - الهی دردت به جونم. بریم یکم دور بزنیم برگردیم. همراهش از داخل یکی از کوچه های باریک بالا رفتم. همونطور که نفس نفس میزدم گفتم - بیا بریم ...از اون سمت... دور بزنیم بریم سمت ماشین. چون گوشیمم یادم رفته بیارم یهو مامانم زنگ میزنه جواب ندم نگران میشه دست روی چشمش گذاشت و به سمت ماشین رفتیم. تقریبا یک ساعت میشد که روستا بودیم با دیدن ماشینمون فکری به سرم زد. دوست داشتم حالا که کسی اینجا نیست، یکم خوش بگذرونم - میگم نظرت چیه اینجا که کسی نیست، یه مسابقه باهم بدیم هر کی زود رسید بستنی مهمون کنه؟ - نه خانمی، از الان شکست رو به گردن میگیرم و خودم مهمونت میکنم نوچی کردم و شروع به دویدن کردم، با عجله پشت سرم اومد - زهرا صبر کن، ارومتر.... ای بابا....از دست تو زهرا...! دستم رو روی کاپوت عقب ماشین گذاشت و همونطور که نفس نفس میزدم با خنده گفتم - خب اقای بازنده... حالا میتونی شکست رو به گردن بگیری. الان خیلی میچسبه بستنی مهمونم کنی! کنارم ایستاد و با شیطنت نگاهم کرد - صبر کن برات دارم زهرا خانم حالا به حرف من گوش نمیدی!!!! چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌