•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت510
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
فکرم درگیر آیاتی که آقاسید میخوند شد..
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ۱
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر فاسقى برايتان خبرى آورد نيك وارسى كنيد مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و [بعد] از آنچه كرده ايد پشيمان شويد
از بچگی چون زیاد قرآن خوندم تا حدودی میتونم ترجمه ی آیات عربی رو بدونم. انگار خدا داره به من تذکر میده، من فقط با یه عکس و پیام به زهرا آسیب زدم و باعث شدم دلش بشکنه. انگار آقاسید غیر مستقیم میخواد بهم بفهمومه اشتباه کردم، از کارم پشیمونم، دوباره به بقیه ی آیات توجه کردم تا رسید به آیه دوازده سوره ی حجرات...
أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ ۲
اى كسانى كه ايمان آورده ايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره اى از گمانها گناه است و جاسوسى مكنيد و بعضى از شما غيبت بعضى نكند آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده اش را بخورد از آن كراهت داريد [پس] از خدا بترسيد كه خدا توبه پذير مهربان است.
دقیقا حال منه، خدایا منو ببخش که به زهرا با یه عکس و پیام سوء ظن بردم. زهرا پاکه، ولی شیطان اون لحظه طوری همه چیز رو وانمود کرد که نتونستم خودم رو کنترل کنم و دل شخصی که دوست داشتم رو شکستم. بی اختیار شونه هام لرزید و گریه کردم.
آقا سید بدون اینکه نگاهم کنه به خوندن ادامه داد انگار از دل من خبر داشت و میخواست متوجه اشتباهم بشم و توبه کنم.
وقتی قرآن تموم شد رو بهم گفت
- حالشو داری زیارت ال یاسین بخونی؟
-بله آقا سید
کمی آروم شدم و مفاتیح رو باز کردم و شروع به خوندن زیارت کردم.
با هرفرازی که میخوندم و سلام میدادم به حضرت گریه می کردم، آقا سید با صدای بلند گریه می کرد و حاج خانم خیلی اروم شونه هاش میلرزید.
حس خاصی داشتم حسی غریبانه که تا حالا تجربه ش نکرده بودم.
نمیدونم چرا آقا سید ازم خواست زیارت ال یاسین رو بخونم اما هرچی هست مجلسیه که حس میکنم اهل بیت نظر دارن.
تو هر فرازی که به مولا سلام میدادم یاد حرف آقا سید میفتادم که میگفت برو در خونه ش!
انگار آقا سید خودش منو راهنمایی میکنه که برم در خونه ی جد بزرگوارش.
زیارت پرفیضی خونده شد، با دل شکسته سوز دل فرازهارو میخوندم.
وقتی زیارت تموم شد به درخواست آقا سید دست هامون رو بردیم بالا و چهل مرتبه اللهم عجل لولیک الفرج گفتیم.
کتاب دعا رو بستم و به آقا سید دادم.
در اخر آقا سید دعا کرد و آمین گفتیم.
____________________________________________
۱.آیه ی ۶ سوره حجرات
۲.آیه ۱۲سوره حجرات
✅رمان نذرعشق 1566 پارت هست در دو فصل
🔹فصل اول 866پارته، فصل دوم 700پارت
✅❤️به همراه اموزش #همسرداری #مهدویت #تربیتفرزند😊
🔴اگه میخوای زودتر از بقیه بخونی و تموم کنی، با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت510
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
در ماشین رو باز کرد و نشستیم. دستم رو گرفت
- بعضی وقتا خیلی شیطون میشیا!!! وقتی بهت میگم نرو، حتما یه دلیلی داره دیگه!!
چشمامو بستم و سرم به صندلی تکیه دادم
-اخ که چقدر دلم برا این شلوغ کاریا تنگ شده بود.
چشامو بازکردم و سرم رو به سمتش چرخوندم
- میدونی علی، وقتی بچه بودم خیلی با داداش حمید شلوغ میکردیم. یه بار یادمه مامان خونه نبود داداش خیلی اذیتم کرد، منم برا تلافیش توپشو انداختم پشت بوم...اینقدر عصبی شده بود که نگو.
با حرص از نردبون بالا رفت تا توپشو بیاره، منم از فرصت استفاده کردم و به هر سختی بود نردبون رو جابجا کردم تا نتونه بیاد پایین، بیچاره تو هوای گرم دوساعت تو پشت بوم موند. هر چی اصرار و التماس کرد نردبونو بذارم قبول نکردم.
با هیجان نگاهم میکرد ادامه دادم
- اما چشمت روز بد نبینه، مامان که اومد و داداش رو تو پشت بودم دید سریع نردبون رو گذاشت، وقتی اومد پایین، ماجرا رو به مامان گفت. مامانم از دستم عصبانی شد و منو یه تنبیه اساسی کرد. گفت تا سه روز اجازه ندارم برم بیرون و با سحر بازی کنم.
از حرفم خندید، ماشین رو روشن کرد و گفت
- یادم باشه حمید رو دیدم این کارتو به یادش بندازم یکم حرص بخوره. هر چند که عین خیالش نمیشه.
دستش رو گرفتم
- جون من نگیا، رو این قضیه خیلی حساسه
بلند خندید و سرش رو تکون داد. از روستا بیرون اومدیم و وارد جاده شدیم.
- میگما ولادت امام علی از اقا عیدی میخوام. به نظرت عیدی چی خوبه؟
لبخند کجی زد.
- من که عیدیمو گرفتم
سؤالی نگاهش کردم
- کی گرفتی که من نفهمیدم
- البته عیدی رو از طریق تو گرفتم
من که از حرفاش سر در نمیارم والا...از کدوم عیدی حرف میزنه که خبر ندارم!
نگاهم به قیافه ی مهربونش بود، خیلی داره مشکوک میزنه از صبح رفتاراش فرق کرده.
- خب بگو دیگه از کدوم عیدی حرف میزنی که روحمم خبر نداره
ابروهاش رو بالا داد
- صبر کن، موقع خوردن بستنی بهت میگم.
- الان داری به خاطر چند لحظه ی پیش که به حرفت گوش نکردم تلافی میکنی ؟
- گر صبر کنی ز گوره حلوا سازی!!!
تا به داخل شهر برسیم کلی اصرار و التماس کردم اما نگفت که نگفت.
بیخیال شدم و دیگه پیگیرش نشدم.
ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم و به سمت خونشون رفتیم.
جلوی درشون که رسیدیم، زنگ رو زد. صدای حسین و نرگس تا سالن میومد. در باز شد و با دیدن زینب با خوشحالی سلام دادم.
همدیگرو بغل کردیم و وارد خونه شدیم. با همه سلام و احوالپرسی کردیم، علی مستقیم به سمت نرگس و حسین رفت. وارد اشپزخونه شدم ببینم نهار چیه که مادر گفت.
- امروز نهار اش ماست پختم.
سفره رو باز کردیم و همه دور سفره نشستیم. چشمم به پیاله ای که سیر له شده داشت افتاد، داخل اشم کمی ریختم و با اشتها شروع به خوردن کردم.
خداروشکر اینبار حالم بد نشد، سفره رو جمع کردیم و کنار حسین نشستم. علی تمام حواسش بهم بود و همونطور که باحسین بازی میکردیم هر از گاهی حالم رو میپرسید.
خداروشکر امروز روز خوبی داشتیم، علی با حاج اقا حرف میزد و ماهم به اداهای حسین نگاه میکردیم و میخندیدیم. دلم برای حلما یه ذره شد حیف که دیشب اونجا بودیم و دیگه رومنمیشه به علی بگم باز بریم.
بعد از خوندن نماز مغرب، اماده شدم تا به خونه بریم. خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رفتیم وسوار شدیم.
علی حواسش به گوشیش بود و نمیدونم چیو نگاه میکرد که هر از گاهی میخندید.
- بهچی میخندی؟
گوشی رو خاموش کرد
- خب...حالا وقتشه بریم سراغ بستنی که مهمون علی اقایی!!!
بازم جوابمو نداد، یکم دلخور شدم ولی به رومنیاوردم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞