•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت512
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
بعداز خوردن صبحانه حاج خانم به کمک آقا سید حیاط رو آب و جارو کرد، بعداز تموم شدن کارها آماده شدیم و از حاج خانم خداحافظی کردیم و به سمت حرم رفتیم. به حرم که رسیدیم بعداز زیارت و نماز آیا سید تنهام گذاشت و توصیه کرد به حرفاش فکر کنم.
به تمام حرفایی که از دیروز زده بود فکر کردم، کارهاش واقعا عجیبه، قبل از اینکه به خونشون برسیم ذکر استغفار رو بهم گفت تا اگر گناهی مانع اجابت دعام شده برطرف بشه.
بعد با تعریف زندگی خودش من رو ترغیب کرد که در خونه ی حضرت برم و دست به دامن خودش بشم.
موقع خوندن قرآن سوره ای رو انتخاب کرد که من به اشتباهم پی ببرم و بفهمم نبابد با حرف یه شخصی که نمیشناسم زود قضاوت کنم و سوءظن پیدا کنم.
و دراخر با توسل به حضرت خواست با دلی شکسته دعا کنم.
همه ی اینها لطف خداوند به منه که خواست به خودم بیام و بدونم همیشه اون چیزی که ما فکر میکنیم درست نیست، من تا الان فکر میکردم خیلی مراقب رفتارو اعمالم هستم اما با این اتفاق فهمیدم اگر حواسم نباشه شیطان خیلی راحت میتونه انسان رو به منجلاب گناه بکشونه و زندگیش رو نابود کنه.
درون من عجب و غروری بود که با این اتفاق بیشتر متوجهش شدم. و باید بعد از این بیشتر حواسم رو جمع کنم.
من خیلی راحت با یه خبری که نمیدونستم راسته یا دروغ نسبت به زهرا بدبین شدم و بهش سوءظن پیدا کردم. و در آخر کاری کردم که تنهایی رو به همه چیز ترجیح بده.
شروع به ذکر استغفار کردم و قامت بستم تا نماز برای سلامتی امام زمان علیه السلام بخونم، بعد از تموم شدن نماز دوزانو نشستم و دست به سینه گذاشتم و با حضرت درد و دل کردم.
از تمام مشکلاتی که برام پیش اومده حرف زدم و به خودش متوسل شدم تا گره از کارم باز کنه.
- یاصاحب الزمان خودت کمک کن، امروز شاید آخرین روزی باشه مهمون جدتون هستم. کمک کنین امروز یه خبری بهم برسه و این مشکل حل شه. آقاجان دست زهرا رو تو دستم بذار تا دفعه بعد با خودش مهمونت بشم.
کنار دیوار تکیه دادم و به آینه کاریهای سقف نگاه کردم، تلفنم زنگ خورد، با عجله از جیبم درآوردم و با دیدن شماره ی صدیقه خانم خوشحال دکمه ی تماس رو زدم
- الو سلام
- سلام پسرم خوبی؟
- سلامت باشین چه خبر؟
- زنگ زدم بگم حدیث امروز اومد، مثل اینکه عموش میخواسته بره مأموریت چون کسی نبود بعدا بیاره امروز اومد
چشم هام رو بستم و خداروشکر کردم.
- ممنون که خبر دادین، من فردا میام امروز نمیتونم
باشه ای گفت و تماس رو قطع کردم. سجده ی شکر رفتم و از اینکه میتونم سریعتر سر از قضیه ی عکسها و اون پیام دربیارم خدارو شکر کردم و از خود حضرت هم تشکر کردم که در حقم پدری کردن، روحیه خیلی بهتر از قبل شده سریع بلند شدم و به دنبال آقاسید رفتم.
✅رمان نذرعشق 1566 پارت هست در دو فصل
🔹فصل اول 866پارته، فصل دوم 700پارت
✅❤️به همراه اموزش #همسرداری #مهدویت #تربیتفرزند😊
🔴اگه میخوای زودتر از بقیه بخونی و تموم کنی، با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت512
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
گوشی رو از مقابل چشمام به سمت خودش گرفت، صفحه ی گوشی رو بوسید و خاموش کرد. استرس تو جونم افتاد حس کردم دستام یخ زد
- حالا فهمیدی از کدوم عیدی حرف میزدم
به سختی لب زدم
- یعنی من...
چشام رو بستم و اشک تو چشمام حلقه زد. یاد سری پیش افتادم که با چه ذوقی وسایل خریدم و برنامه ریختم تا علی رو سورپرایز کنم و بگم بابا شده!اما اخرش...
بغضم رو به سختی قورت دادم، علی صندلیش رو کنار صندلیم گذاشت
- خوبی؟ خوشحال نشدی عزیز دلم؟
تو چشماش نگاه کردم
- مگه میشه خوشحال نشم فقط میترسم علی...میترسم خدایی نکرده
- هیس! اصلا به این چیزا فکر نکن، خدا جواب دعاهامونو داد و این هدیه رو نزدیک ولادت مولامون بهمون داد. زهرا مطمئن باش با ورود این بچه تموم سختیهایی که کشیدی فراموشت میشه.
- خداکنه!
با نگرانی دستش رو گرفتم
- چرا دستات اینقدر یخ زده! زهرا من این خبر رو دادم که خوشحال بشی، نه اینکه استرس بگیری!
- من خوشحالم...ولی یاد اتفاقی که برای مهدی افتاد میفتم قلبم کم میمونه از جاش در بیاد
با ارامش گفت
- این بچه هیچ اتفاقی براش نمیفته زهرا، من یقین دارم. من خوابشو دیده بودم زهرا، وقتی تو کربلا بودیم.
با خوشرویی گفت
- خیالت راحت باشه هر کاری از دستم بربیاد میکنم فقط ازت خواهش میکنم دیگه به گذشته فکرنکن، این همه استرس نگیر هم خودتو اذیت میشی، هم استرس برا خوشگل بابا خوب نیست. بخور قربونت بشم بخور عزیزم
چون معجون حالم رو بد میکرد بستنی رو جلوم کشید و ازم خواست بخورم. حرفاش کمی ارومم کرده بود خودشم بستنیش رو جلوش کشید و شروع به خوردنش کرد.
بهتره به قول علی خودمو به خدا بسپرم تا دلم اروم بشه.
بستنی رو تا اخرش خوردم، چشمم به بستنی علی افتاد. یه قاشق ازش برداشتم. با خنده نگاهم کرد
- یا خدا باز شروع شد، بیا خانم همشو بخور مال تو!
بدون تعارف برداشتمو همه رو تموم کردم.
از بستنی فروشی بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
شنیدن این خبر از طرفِ علی باعث شد اون لحظه برام غیر قابل باور باشه، اصلا چرا به فکر خودم نرسید.
نمیدونم شایدم از ترس نمیخواستم قبول کنم. ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه حرکت کردیم. دیگه حس رفتن به خونه ی بابایینا رو ندارم، فکرم بدجور درگیر شده، نمیدونم این نه ماه رو چجوری قراره سر کنم تا بچه به دنیا بیاد.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞