•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت625
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
بالاخره عقد خونده شد و بعداز امضا کردن گلرخ و آقا مصطفی، قرار شد آماده شیم تا برگردیم به روستا.
از گلرخ و آقا مصطفی چند تا عکس گرفتن، گلرخ با دیدنم ازم خواست پیشش برم.
- زهرا بیا بشین چند تا عکس باهم بندازیم
کنارش نشستم و راضیه ازمون چندتایی عکس انداخت.
امشب قراره همه مهمون پدر شوهر گلرخ باشیم، آماده شدیم و هر کس سوار ماشین خودش شد تا به روستا برگردیم
شوهر گلنار ماشین رو جلوی در بزرگی که ریسه کشیده بودن پارک کرد، از ماشین پیاده شدم و وارد حیاط که شدیم با دیدن حیاطشون که بچه ها مشغول بازی بودن رو به گلنار گفتم
- امشب مهمونشون زیاده؟
گلنار با خوشحالی گفت
- اره فامیلای ما و آقا مصطفی هم اینجان، امیدوارم بهت خیلی خوش بگذره
ان شاءاللهی گفتم، اما نمیدونم چرا اصلا راضی نیستم برم داخل. گلرخ و آقا مصطفی واردشدن و ماهم پشت سرشون رفتیم.
با دیدن خانمهایی که اصلا حجاب درستی نداشتن، از اومدنم پشیمون شدم.
به ناچار به همراه خانم جون گوشه ای نشستم و رو به خانم جون گفتم
- کاش ما میرفتیم خونه ی سکینه خانم
خانم جون که میدونست چرا اینجا رو دوست ندارم گفت
- منم نمیدونستم اینجوریه، آخه سکینه و دختراش خودشون مقیدن. حالا یکی دوساعتی بشینیم بعد از شام ببینیم چی میشه!
دختر جوانی با یه سینی شربت به طرفمون اومد و بعداز خوش امدگویی سینی رو مقابلمون گرفت، یکی از لیوان ها رو برداشتم و با خوشرویی تشکر کردم.
شربت رو خوردم و با شنیدن صدای زنگ گوشیم از کیفم درآوردمش، با دیدن اسم علی لبخند روی لبم اومد، روبه خانم جون گفتم
- من برم بیرون صحبت کنم الان برمیگردم اینجا شلوغه نمیشنوم.
از بین خانمها رد شدم و به سمت حیاط رفتم.
تماس رو وصل کردم از اینکه صدای علی رو میشنوم با خوشحالی گفتم
- سلام عزیزم، خوبی
صدای پر نشاطش رو که شنیدم تمام ناراحتیم یه لحظه فراموشم شد.
- سلام خانم خانما، خوبی گلم؟
- خوب نبودم، ولی صدای تو رو که شنیدم بهتر شدم
با نگرانی پرسید
- چرا خوب نیستی؟ چیزی شده؟
تمام اتفاقات رو بهش گفتم، بعد از کمی مکث گفت
- جان دلم، خودت رو ناراحت نکن. امیدوارم خدا همه ی ما رو تو راه خودش ثابت قدم نگه داره. خدا راه درست و غلط رو نشون داده،این ماییم که خدا رو تو بهترین شبها فراموش میکنیم.حالا عزیزدلم بگو ببینم خبر خوبت چی بود که ما رو تو خماری گذاشتی؟
- عرضم به حضورتون که خانم جون عصری گفت اگه اینبار مامانینا بیان باهاشون میخواد برگرده
- جدی میگی؟ آخه قرار بود یکی دوماهی بمونه
- خودش قبول نمیکنه، میگه دلم برا خونه م تنگ شده
- یعنی وصال من و یارم نزدیکه!!!
با صدای کشیده ای گفتم
- بلــــــه، حالا بقیه ش دیگه دست شمارو میبوسه که چه زمانی جور کنین با مامانینا بیاین تا برگردیم
- تموم تلاشم رو میکنم خانومی که زودتر بیایم،
- کجایی؟
- داشتم میرفتم بیمارستان گفتم یه حالی ازت بپرسم و صدات رو بشنوم.
- ممنون که به یادم بودی! اینجا هم شلوغه نمیشه زیاد راحت حرف زد، بعدا که خونه برگشتیم بهت زنگ میزنم. باشه؟
- باشه خانومی، مواظب خودت باش. خداحافظ
ازش خداحافظی کردم و خواستم برگردم به خونه که با دیدن پسر جوانی که دست هاش رو تو سینه قلاب کرده بود و نگاهم میکرد اخم هام تو هم رفت.
✅ رمان نذر عشق در وی ای پی کامله با1566 پارت در دوفصل به همراه اموزش #همسرداری #مهدویت #تربیتفرزند😊
🔴برای خوندن کل رمان با پرداخت 35 هزار عضو vip شو😊
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت625
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
یک ساعتی از نهار گذشته بود که صدای ایفون بلند شد، از مانیتور ایفون چشمم به مامان و سحر افتاد، دکمه رو زدم و رو به علی گفتم
- مامانینا اومدن
علی بلند شد و گفت
- من برم بلوزمو بپوشم تا نیومدن، حواست به فاطمه باشه
فاطمه رو بغل کردم و به استقبال مامان و سحر رفتم. همین که در رو باز کردم حلما رو دیدم که چادر نماز سرش کرده بود،خیلی بهش میومد. سلام داد و خم شدم صورتش رو بوسیدم
- سلام عزیز دلم، عمه دورت بگرده چقدر ماه شدی با این چادرت
با مامان و سحر سلام و احوالپرسی کردم.
رو به مامان گفتم
- علی اقا خونه ست، میگفتین داداش و بابا میومدن داخل، چایی تازه دم کرده بودم میخوردن بعد میرفتن
- دیگه عجله داشتن ، تو فروشگاه بار اومده زود رفتن.
باشه ای گفتم و مامان فاطمه رو از بغلم گرفت و وارد خونه شد، محمد رو از بغل سحر گرفتم داخل رفتیم
علی از اتاق بیرون اومد و بعداز سلام و احوالپرسی ، براشون چایی اوردم و دور هم نشسته بودیم یاد مراسم شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها افتادم. رو به علی گفتم
- علی جان هفته ی بعد که مراسم شهادت حضرت زهراست تو مسجد احسانم میخواین بدین؟
کمی از چاییش رو خورد
- قراره فردا شب درباره ش حرف بزنیم ببینیم چقدر تو صندوق بودجه داریم، چون یه مقداری از هزینه رو باید برای طرح ایتام بذاریم کنار، بقیه ش رو هم برای مراسم شهادت خانم هزینه کنیم.
- اخه من برای فاطمه نذر کرده بودم به حضرت زهرا، میخوام یه مبلغی رو کمک کنم.
- خداقبول کنه عزیزم، هر چقدر که نذر کردی میدی میبریم برای مراسم خرج میکنیم
باشه ای گفتم و علی نگاهی به ساعتش کرد و گفت
- مادر جان اگه اجازه بدید من برم، چون باید سری به خیریه هم بزنم از اونجام برم مطب!
- برو پسرم خدا پشت و پناهت
علی بلند شد و به اتاق رفت، فاطمه رو پیش مامان گذاشتم و وارد اتاق شدم
- میگم علی جان میخوام مامانینارو شام نگه دارم میتونی امشب زود بیای؟
با لبخندی جواب داد
- چشم سعی میکنم زودتر بیام فقط شامچی میذاری؟
- یکم خورشت فسنجون گذاشتم، چون کمه نهایتش یه خورشت دیگه هم کنارش درست میکنم
کتش رو پوشید و گفت
-باشه هر کار صلاح میدونی بکن، فقط به حمید زنگ بزن اومدنی خانم جونم بیاره بهتره خیلی تو خونه تنها نمونه
نزدیکش رفتم و بغلش کردم
- مهربون کی بودی تو اخه!
روی موهام رو بوسید
- خب معلوم مهربون زهرابانوی عزیزم!!!
کیفش رو به دستش دادم
- برو خدا پشت و پناهت باشه
- خوش بگذره بهتون.
چادر رنگیم رو سر کردم و تا دم در بدرقه ش کردم. پیش مامان و سحر برگشتم و تا عصر کلی حرف زدیم و با بچه ها بازی کردیم. موقع شام حمید و بابا به همراه خانم جون اومدن و علی هم نزدیک ساعت هشت اومد. بعداز خوردن شام تا ساعت یازده شب نشینی کردیم، با خمیازه هایی که بابا میکشید زودتر اماده شدن و به خونشون رفتن.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞