eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ بالاخره عقد خونده شد و بعداز امضا کردن گلرخ و آقا مصطفی، قرار شد آماده شیم تا برگردیم به روستا. از گلرخ و آقا مصطفی چند تا عکس گرفتن، گلرخ با دیدنم ازم خواست پیشش برم. - زهرا بیا بشین چند تا عکس باهم بندازیم کنارش نشستم و راضیه ازمون چندتایی عکس انداخت. امشب قراره همه مهمون پدر شوهر گلرخ باشیم، آماده شدیم و هر کس سوار ماشین خودش شد تا به روستا برگردیم شوهر گلنار ماشین رو جلوی در بزرگی که ریسه کشیده بودن پارک کرد، از ماشین پیاده شدم و وارد حیاط که شدیم با دیدن حیاطشون که بچه ها مشغول بازی بودن رو به گلنار گفتم - امشب مهمونشون زیاده؟ گلنار با خوشحالی گفت - اره فامیلای ما و آقا مصطفی هم اینجان، امیدوارم بهت خیلی خوش بگذره ان شاءاللهی گفتم، اما نمیدونم چرا اصلا راضی نیستم برم داخل. گلرخ و آقا مصطفی واردشدن و ماهم پشت سرشون رفتیم. با دیدن خانمهایی که اصلا حجاب درستی نداشتن، از اومدنم پشیمون شدم. به ناچار به همراه خانم جون گوشه ای نشستم و رو به خانم جون گفتم - کاش ما میرفتیم خونه ی سکینه خانم خانم جون که میدونست چرا اینجا رو دوست ندارم گفت - منم نمیدونستم اینجوریه، آخه سکینه و دختراش خودشون مقیدن. حالا یکی دوساعتی بشینیم بعد از شام ببینیم چی میشه! دختر جوانی با یه سینی شربت به طرفمون اومد و بعداز خوش امدگویی سینی رو مقابلمون گرفت، یکی از لیوان ها رو برداشتم و با خوشرویی تشکر کردم. شربت رو خوردم و با شنیدن صدای زنگ گوشیم از کیفم درآوردمش، با دیدن اسم علی لبخند روی لبم اومد، روبه خانم جون گفتم - من برم بیرون صحبت کنم الان برمیگردم اینجا شلوغه نمیشنوم. از بین خانمها رد شدم و به سمت حیاط رفتم. تماس رو وصل کردم از اینکه صدای علی رو میشنوم با خوشحالی گفتم - سلام عزیزم، خوبی صدای پر نشاطش رو که شنیدم تمام ناراحتیم یه لحظه فراموشم شد. - سلام خانم خانما، خوبی گلم؟ - خوب نبودم، ولی صدای تو رو که شنیدم بهتر شدم با نگرانی پرسید - چرا خوب نیستی؟ چیزی شده؟ تمام اتفاقات رو بهش گفتم، بعد از کمی مکث گفت - جان دلم، خودت رو ناراحت نکن. امیدوارم خدا همه ی ما رو تو راه خودش ثابت قدم نگه داره. خدا راه درست و غلط رو نشون داده،این ماییم که خدا رو تو بهترین شبها فراموش میکنیم.حالا عزیزدلم بگو ببینم خبر خوبت چی بود که ما رو تو خماری گذاشتی؟ - عرضم به حضورتون که خانم جون عصری گفت اگه اینبار مامانینا بیان باهاشون میخواد برگرده - جدی میگی؟ آخه قرار بود یکی دوماهی بمونه - خودش قبول نمیکنه، میگه دلم برا خونه م تنگ شده - یعنی وصال من و یارم نزدیکه!!! با صدای کشیده ای گفتم - بلــــــه، حالا بقیه ش دیگه دست شمارو میبوسه که چه زمانی جور کنین با مامانینا بیاین تا برگردیم - تموم تلاشم رو میکنم خانومی که زودتر بیایم، - کجایی؟ - داشتم میرفتم بیمارستان گفتم یه حالی ازت بپرسم و صدات رو بشنوم. - ممنون که به یادم بودی! اینجا هم شلوغه نمیشه زیاد راحت حرف زد، بعدا که خونه برگشتیم بهت زنگ میزنم. باشه؟ - باشه خانومی، مواظب خودت باش. خداحافظ ازش خداحافظی کردم و خواستم برگردم به خونه که با دیدن پسر جوانی که دست هاش رو تو سینه قلاب کرده بود و نگاهم میکرد اخم هام تو هم رفت. ✅ رمان نذر عشق در وی ای پی کامله با1566 پارت در دوفصل به همراه اموزش 😊 🔴برای خوندن کل رمان با پرداخت 35 هزار عضو‌ vip شو😊 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ یک ساعتی از نهار گذشته بود که صدای ایفون بلند شد، از مانیتور ایفون چشمم به مامان و سحر افتاد، دکمه رو زدم و رو به علی گفتم - مامانینا اومدن علی بلند شد و گفت - من برم بلوزمو بپوشم تا نیومدن، حواست به فاطمه باشه فاطمه رو بغل کردم و به استقبال مامان و سحر رفتم. همین که در رو باز کردم حلما رو دیدم که چادر نماز سرش کرده بود،خیلی بهش میومد. سلام داد و خم شدم صورتش رو بوسیدم - سلام عزیز دلم، عمه دورت بگرده چقدر ماه شدی با این چادرت با مامان و سحر سلام و احوالپرسی کردم. رو به مامان گفتم - علی اقا خونه ست، میگفتین داداش و بابا میومدن داخل، چایی تازه دم کرده بودم میخوردن بعد میرفتن - دیگه عجله داشتن ، تو فروشگاه بار اومده زود رفتن. باشه ای گفتم و مامان فاطمه رو از بغلم گرفت و وارد خونه شد، محمد رو از بغل سحر گرفتم داخل رفتیم‌ علی از اتاق بیرون اومد و بعداز سلام و احوالپرسی ، براشون چایی اوردم و دور هم نشسته بودیم یاد مراسم شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها افتادم. رو به علی گفتم - علی جان هفته ی بعد که مراسم شهادت حضرت زهراست تو مسجد احسانم میخواین بدین؟ کمی از چاییش رو خورد - قراره فردا شب درباره ش حرف بزنیم ببینیم چقدر تو صندوق بودجه داریم، چون یه مقداری از هزینه رو باید برای طرح ایتام بذاریم کنار، بقیه ش رو هم برای مراسم شهادت خانم هزینه کنیم. - اخه من برای فاطمه نذر کرده بودم به حضرت زهرا، میخوام یه مبلغی رو کمک کنم. - خداقبول کنه عزیزم، هر چقدر که نذر کردی میدی میبریم برای مراسم خرج میکنیم باشه ای گفتم و علی نگاهی به ساعتش کرد و گفت - مادر جان اگه اجازه بدید من برم، چون باید سری به خیریه هم بزنم از اونجام برم مطب! - برو پسرم خدا پشت و پناهت علی بلند شد و به اتاق رفت، فاطمه رو پیش مامان گذاشتم و وارد اتاق شدم - میگم علی جان میخوام مامانینارو شام نگه دارم میتونی امشب زود بیای؟ با لبخندی جواب داد - چشم سعی میکنم زودتر بیام فقط شام‌چی میذاری؟ - یکم خورشت فسنجون گذاشتم، چون کمه نهایتش یه خورشت دیگه هم کنارش درست میکنم کتش رو پوشید و گفت -باشه هر کار صلاح میدونی بکن، فقط به حمید زنگ بزن اومدنی خانم جونم بیاره بهتره خیلی تو خونه تنها نمونه نزدیکش رفتم و بغلش کردم - مهربون کی بودی تو اخه! روی موهام رو بوسید - خب معلوم مهربون زهرابانوی عزیزم!!! کیفش رو به دستش دادم - برو خدا پشت و پناهت باشه - خوش بگذره بهتون. چادر رنگیم رو سر کردم و تا دم در بدرقه ش کردم‌. پیش مامان و سحر برگشتم و تا عصر کلی حرف زدیم و با بچه ها بازی کردیم. موقع شام حمید و بابا به همراه خانم جون اومدن و علی هم نزدیک ساعت هشت اومد. بعداز خوردن شام تا ساعت یازده شب نشینی کردیم، با خمیازه هایی که بابا میکشید زودتر اماده شدن و به خونشون رفتن. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌