eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ ازش خداحافظی کردم و خواستم برگردم به خونه که با دیدن پسر جوانی که دست هاش رو تو سینه قلاب کرده بود و نگاهم میکرد اخم هام تو هم رفت. برادرشوهر گلنار نزدیکم شد، به سمت پله ها خواستم برم که گفت - زهراخانم یه لحظه وایستین کار دارم بی توجه به حرفاش به مسیرم ادامه دادم که جلوم رو گرفت - باور کنین کارم واجبه، قصد مزاحمت ندارم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم - ببخشید من کار دارم، باید برم از کنارش خواستم رد بشم که گفت - من که کاری باهاتون ندارم، فقط خواستم یه چیزی رو بهتون بگم. راستش مامانم ازت خوشش اومده. البته خودمم ازت خوشم اومده، ماشاءالله چیزی از خانومی کم نداری! دوست ندارم کسی غیر از علی تعریفم بکنه یا اینجوری حرف بزنه. نذاشتم ادامه بده گفتم - خجالت بکشید آقا، من نامزد دارم لطفا مزاحم نشید طبکار گفت - اونوقت تو این دوسه روز با کی نامزد شدین که من نفهمیدم؟ اگه میخواین دروغ بگین حداقل یه چیزی بگین که ادم بتونه باور کنه با اخم گفتم - نیازی نمی بینم براشما توضیح بدم. سریع به راهم ادامه دادم، کاش همون جا پیش خانم جون حرف میزدم.الان دیگه دارم به حرفای گلرخ ایمان میارم، حتما یه چیزی میدونست که بهم گفت حواسم باشه. سریع پله ها رو بالا رفتم و وارد اتاقی که مهمونا جمع بودن شدم. خانم جون و سکینه خانم باهم حرف میزدن، خدا رو شکر آقایی داخل اتاق نبود و جمع زنونه ست. به خاطر بالا اومدن از پله ها نفس نفس میزنم، کنار خانم جون نشستم. کاش علی اینجا بود اونوقت جواب امثال اینو خوب میتونست بده. - بیا زهرا جان شیرینی بخور! از سکینه خانم که ظرف شیرینی رو مقابلم گرفته بود تشکر کردم و یکی برداشتم، خانم جون گفت - سکینه جان تا ساعت چند اینجایین، من داروهامم موند توخونه، سرمم یکم درد میکنه! سکینه خانم جواب داد - شاید تا دوازده اینجا باشیم. خانم جون سرش رو به علامت تایید تکون داد و رو به من گفت -گلرخ چند بار سراغت رو گرفته، برو ببین چیکارت داره. نفسم که جا اومد پیش گلرخ که حالا دیگه چادرو روسری سرش نبود رفتم. با دیدنم گفت - کجا رفته بودی تو؟ نمیدونم گفتنش به گلرخ درسته یانه، ولی اگه نگم دلم میترکه! - علی اقا زنگ زد رفتم حیاط جوابش رو بدم که.... کمی تو صورتم دقیق شد - که چی؟ - برادر شوهر گلنار اونجا بود، کاش اصلا نمیرفتم - مگه چی شد؟ حرفاش رو که بهش گفتم، اخماش تو هم رفت. بلند شد که بره، دستش رو گرفتم و گفتم - کجا میری؟ - میرم حقشو بذارم کف دستش، پسره ی هیز! دستش رو کشیدم و گفتم - بیا بشین ببینم، ناسلامتی عروسیا. حالا اون یه چیزی گفت منم جوابشو دادم به ناچار کنارم نشست و گفت - صبر کن فردا میدونم چیکار کنم، هم به گلنار میگم هم به خواهرش. - کاش اصلا بهت نمیگفتم، فقط چون با تو راحت بودم گفتم که تو دلم نمونه با این حرفم لبخندی زد ✅ رمان نذر عشق در وی ای پی کامله با1566 پارت در دوفصل به همراه اموزش 😊 🔴برای خوندن کل رمان با پرداخت 35 هزار عضو‌ vip شو😊 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ چادر رو از کمد برداشتم و جلوی آینه روی مقنعه تنظیم کردم - زهرا بدو‌ دیرم شد - الان میام روسری فاطمه رو بستم و با محبت نگاهش کردم، قربونت بشم چقدر حجاب بهت میاد عزیز دلم. کیف و گوشیم رو برداشتم ، فاطمه رو بغل کردم و بیرون رفتم. همین که سوار ماشین شدم علی گفت: - پس چیکار میکنی یه ساعته، من بعد تو اماده شدم، اومدم تو ماشین نشستم حالا به مامانمم زنگ زدم! با خنده گفتم: - والا شما اقایون فقط یه بلوز و شلوار میپوشین و تمام، ما خانما کلی لباس باید بپوشیم. درضمن این خوشگل خانمم داشتم اماده میکردم، ببین چه خوشگل شده. لپ فاطمه رو کشید، فاطمه تلاش کرد ساعت علی رو بچسبه که موفق نشد. - قربون دختر محجبه م بشم، چقدرم خانم شده!!! ماشین رو روشن کرد و به سمت مسجد حرکت کردیم. جلوی در مسجد که رسیدیم دیدیم خانم رثایی و بقیه ی بچه ها جلوی در منتظرن، از ماشین پیاده شدم و بعداز سلام و احوالپرسی گفتم: - پس چرا در مسجد بسته ست؟ خانم رثایی گفت: - والا قرار بود سر ساعت چهار باز کنن، ولی خبری نشده. علی پیاده شد و سلام داد، شماره ی یکی از بچه ها که قرار بود در مسجد رو باز کنه رو گرفت و بعداز صحبت کوتاهی که با مخاطب پشت گوشی داشت تماس رو قطع کرد و گفت: - شرمنده خانم رثایی مثل اینکه ماشینش خراب شده برا همین دیر کرده. بذارین خودم میرم بالا بازش میکنم سریع از لوله ی گاز بالا رفت و از اون طرف پایین اومد و در رو باز کرد و جلوش یه اجر گذاشت تا بسته نشه. ازش تشکر کردیم و بعداز خداحافظی رفت. وارد مسجد شدیم، به خانم رثایی گفتم که چون حلما سرماخورده سحر نتونست بیاد و ازم خواست که صحبتهای استاد رو ضبط کنم تا تو خونه گوش بده. زینب و حسین هم به جمعمون اضافه شدن و چون وقت کمی داشتیم استاد با خوندن دعای فرج کلاس رو شروع کرد. گوشی رو روی ضبط صدا تنظیم کردم و کنار استاد گذاشتم. - خیلی خوش اومدین عزیزای دلم. ان شاءالله خودتون و بچه های گلتون همیشه در پناه امام زمان علیه السلام باشید و دعای خیر حضرت شامل حالتون بشه. همه الهی امین گفتیم و استاد ادامه داد: - درباره مباحث سری قبل که به چند مورد اشاره کردیم مهمترینش لقمه ی حلال بود که گفتیم سعی کنیم چه در زمان بارداری و چه بعداز زایمان حواسمون به لقمه هایی که میخوریم باشه. ببینین عزیزان خداروشکر همسراتون خودشون اهل حلال و حروم هستن و مال حرام اجازه نمیدن وارد زندگیتون بشه، اما بعضی وقتا فقط لقمه ی حرام‌ خوردن نیست! بذارید یه داستانی رو براتون تعریف کنم که از استادم شنیدم، برای خودم که خیلی جالب بود و تلنگر بزرگی زد، دوست دارم شما هم بدونین. مشتاقانه منتظر شنیدن داستان بودیم که استاد ادامه داد. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌