eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ امروز جمعه س، چه روز پرخیر وبرکتی. هم خانواده دور جمع هستن، هم قراره بله برون حمید باشه. تا شب وقت زیادی نمونده ، هر کسی به کاری مشغول شده. به اتاق رفتم و لباس هام رو اتو دادم. حمید تو چارچوب در وایساده بود و نگاهم میکرد. - چیزی شده؟ - نه اومدم بابت همه چیز تشکر کنم. لبخندی زدم و گفت - خیلی خوشحالم داداش، واقعا که بهم میاین. ان شاالله خوشبخت بشین. - اگه میتونی زود آماده شو بریم شیرینی بخریم باشه ای گفتم و بعداز رفتن حمید آماده شدم شیرینی رو به سلیقه حمید گرفتیم و اومدیم دنبال مامانینا به خونشون رسیدیم و بعداز پیاده شدن مامان زنگ رو زد. همه وارد شدیم و بعد از سلام و احوالپرسی همه نشستیم سحر با اشاره پروانه خانم رفت چایی بیاره. کنار حمید نشستم و نزدیک شدم و گفتم - ببینم مهریه رو باهم صحبت کردین؟ - اره حالا ببینیم الان نظرشون چیه و چی میخوان بگن. به جای خودم برگشتم ، سحر چایی رو گرفت و نزدیک پروانه خانم نشست. خانم جون به درخواست مامان و بابا از آقا سید اجازه گرفت وشروع به صحبت کرد -خداروشکر تا اینجا همه چی به خیر وخوشی گذشته، آقاسید امشب اگه خدا بخواد صحبت های نهایی رو بکنیم تا این دوتا جوون تکلیفشون مشخص بشه، اول این که نظر شما درباره مهریه چیه؟ آقاسید باخوشرویی نگاهی به سحر کرد و جواب داد - راستش خانم جون، مهریه هدیه ای هست که آقا داماد باید به عروس بده به نظرم بهتره خود سحر تواین مورد تصمیم بگیره. هرچی سحر مد نظرش باشه ماهم باهمون موافقیم. خانم جون با محبت نگاهی به سحر که سربه زیر نشسته بود کرد و گفت - سحر جان، آقا سید کار رو به خود شما سپردن. دخترم نظرت رو بگو. سحر نگاهی به آقا سید و پروانه خانم کرد، وقتی دید هردو با لبخند و آرامش بهش نگاه میکنن، نفس عمیقی کشید و به خانم جون گفت - را...راستش من نمیخوام مهریه م زیاد باشه، نظرم همیشه بر این بوده که مهریه کم خوبه. چرا که خود اهل بیت هم تو روایاتشون گفتن مهریه زیاد باعث دشمنی میشه، من میخوام با آرامش زندگی کنم به خاطر همین اگه بزرگترا موافق باشن، نظرم چهارده سکه به نیت چهارده معصوم و یه سفر زیارتی کربلاست. از این حرفش همه خوشحال شدیم و نگاهی به حمید کردم که لبخند کمدنگی رو لبهاش بود.خانم جون ادامه داد - حمید جان نظر شماچیه پسرم. حمید تکونی به خودش داد وگفت - راستش مهریه هدیه ای هست که خدا برای خانما قرار داده، منم به نظر سحر خانم احترام میذارم و اگر بابایینا موافق باشن با کمال میل قبول میکنم و سعی میکنم دراولین فرصت که تونستم تقدیمشون کنم. بابا هم بعداز صحبت های حمید گفت - الحمدلله عروس و داماد هم که تو مهریه به توافق رسیدن. اقا سید نگاهی پر از محبت به دخترش کرد. بعد از تعیین مهریه وبقیه صحبت ها خانم جون گفت - راستش این ماه روزهای جشن اهل بیته، ماه شعبان ماه مبارکیه، اگر شما موافق باشین سحر جان شناسنامه ش رو بیاره تا حمید فردا صبح ببره محضر نامه بگیره برای آزمایش و عقد و بقیه کارها پروانه خانم به سحر گفت که شناسنامه ش رو بیاره .سحر بعداز چند دقیقه شناسنامه رو آورد و به پروانه خانم داد. سلاله که تا الان ساکت کنار آقا سید نشسته بود به درخواست پروانه خانم، شیرینی رو به همه تعارف کرد. که مامان با اجازه ای گفت و رو به آقا سید گفت: - آقا سید، چون این دوسه روز بچه ها معذب نباشن و راحت بتونن آزمایش برن و بقیه خریدهاشون رو انجام بدن، اگر امکانش هست یه صیغه محرمیت بینشون بخونین تا خیالشون راحت باشه. با گفتن این حرف مامان انگار حرف دل حمید رو زد نگاهی بهش کردم خیلی خوشحال شد. آقاسید با خوشرویی گفت: - بله چرا که نه. از شمام تشکر میکنم که به فکر بچه ها هستین چون هر دو مقید هستن، این بهترین کاره. حمید و سحر کنار هم نشستن و آقاسید شروع به خوندن صیغه کرد و بعداز جواب دادن حمید و سحر، مامان از جاش بلند شد و به طرف عروس و داماد رفت. از آقا سید و پروانه خانم اجازه گرفت و یه انگشتر نشون دست سحر انداخت. من و حمید متعجب نگاهش کردیم کی مامان این رو وقت کرده بخره، که مامان گفت - این نشون رو زمانی که مکه رفته بودم به نیت عروس حمید گرفته بودم. سه سال پیش من امانت بود حالا دست صاحب اصلیش رسید. خداروشکر که عروسم از ساداته. صورت سحر رو بوسید و به جای خودش برگشت. قسمت‌اول‌رمان‌‌درحال‌تایپ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/22659 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ اصغر اقا کمی که حالش خوب شد، رو به علی گفت - علی میشه روضه ی حضرت زهرا رو برام بخونی؟ دلم تنگ مادرمه، نبودنش بدجور به قلبم فشار میاره اشک تو چشمام حلقه زد، علی شروع به خوندن روضه حضرت زهرا کرد. اصغر اقا و مهری خانم شروع به گریه کردن، با سوز میخوند، چادر رو جلوی صورتم کشیدم و منم گریه کردم. خیلی وقت بودبرام روضه نخونده بود. اخر روضه رو که خوند،دوباره یه مُسکن زد و وقتی خیالش راحت شد که حالش خوبه، اشاره به من کرد تا بریم بخوابیم. به سمت شیر ابی که وسط حیاط بود رفتم تا تجدید وضو کنم، علی کنارم ایستاد تا یه موقع نترسم. همین که شیر آب رو باز کردم وضو بگیرم مهری خانم از اتاق بیرون اومد و گفت - خدا مرگم بده اونجا چرا وضو میگیری، آب سرده! وایسا از سماور اب گرم بیارم به شوخی گفتم - اشکال نداره حداقل ثواب بیشتری میبرم - اخه سرمامیخوری دختر! - ان شاءالله که چیزی نمیشه سریع وضو گرفتم و علی هم تجدید وضو کرد و باهم به اتاق برگشتیم. چادر رو مانتوم رو در آوردم و آویزون کردم، صدای پارس سگ که از خونه ی همسایه شنیدم به ترسم اضافه شد. علی لباسهاش رو عوض کرد و قبل از خواب دورکعت نماز خوند و تا تموم کنه منم زیارتم رو‌خوندم و دراز کشیدم. از خستگی زیاد نفهمیدم کی خوابم برد. با شنیدن صدای گریه ی نازگل چشم هام رو باز کردم. نگاهی به علی که با آرامش خوابیده بود انداختم، پتو رو روش کشیدم و و دوباره به خواب رفتم. باصدای اذان گوشی از خواب بیدار شدم و دیدم علی سر جاش نشست با دیدنم گفت - سردت نیست؟ - چرا سردمه، تازه بیدار شدی؟ با سر تایید کردو نگاهی به چراغ علاءالدین کردم - فکر کنم نفتش تموم شده، اخه خاموشه - بذار ببینم نگاهی به چراغ کرد و از گوشه ی اتاق، ظرفی که داخلش نفت ریخته بود برداشت و چراغ ریخت. خداروشکر دوباره روشن شد و کم کم هوای اتاق رو گرم کرد. - میگما تنبلیم میشه برم حیاط وضو بگیرم، با خنده گفت - یه لحظه صبر کن سطل اشغال کوچکی رو از گوشه ی اتاق براداشت و مقابلم گذاشت، از آب پارچ کمی تو لیوان ریخت و هر دو وضو گرفتیم و نماز صبح رو خوندیم. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌