eitaa logo
حلقۀ رندان
337 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
755 ویدیو
36 فایل
تجربۀ زندگی در باغ معارف آل الله علیهم صلوات الله أجمعین از دریچۀ هنر و ادب درگاه دریافت پیشنهادات و انتقادات شما: @halghe_rendan_admin جهت مشارکت بیشتر در گروه «حلقۀ رندان» عضو شوید: https://eitaa.com/joinchat/1185873964Cab5f90b3dd
مشاهده در ایتا
دانلود
رنج هست و امید وصال نیست این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود!
بعد مدت ها گر وصالت شد نصیب... تو را به کامِ رقیبان شنوده آمده‌ام سرِ هزار شکایت گشوده آمده‌ام دگر ز کف ندهم دامنِ وصالِ تو را که خویش را به آزموده آمده‌ام
به بی‌وفائیِ دورِ زمان یقین بودیم ولی نبود تو در گمان ما را
گاهی به دیده اشک غم و گاه اشک شوق این است حال ما، زِ و وصال تو...
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب نخفتیم لاجرم ز خیال
شاید حسن ختام: زبان خامه ندارد سر بیان وگرنه شرح دهم با تو داستان دریغ مدت عمرم که بر امید وصال به سر رسید و نیامد به سر زمان سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم به راستان که نهادم بر آستان چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی فتاد زورق صبرم ز بادبان بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بی‌کران اگر به دست من افتد را بکشم که روز هجر سیه باد و خان و مان رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب قرین آتش هجران و هم قران چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست تنم وکیل قضا و دلم ضمان ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق ببست گردن صبرم به ریسمان به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ به دست هجر ندادی کسی عنان
گر شرم وصالت نبود قفل زبانم گویم که تو چها کرد به جانم هنگام شکایت ز تو، از بس که گزیدم چون بار صنوبر شده صد پاره زبانم لرزد چو جرس بر سر هر ناله مرا دل گویا که به غمهای تو پیوسته فغانم گر بر ورق دل نهم انگشت، ز گرمی چون خامه مو دود برآید ز بنانم امروز نیم رانده ز بزم تو چو قدسی عمری‌ست که از دور به حسرت
من ماجرای هجر تو با نوح گفتم، او کشتی درست کرد و سپس گفت: گریه کن‌!
گونه: موضوع: قالب شعر: وزن: شاعر: مشابه: ــــــــــــــــــــــــ باید به روی آینه آنقدر ها کنم تا روی شیشه اشک نفس را رها کنم گندم برای آمدنت سبز می کنم آن لحظه ایی که در لحد خویش جا کنم اسفند دانه دانه شب و روز جمع شد باید به مجمر دلم آتش به پا کنم دل شد سیاه بس که طلوع تو را ندید باید برای خویش دلی دست و پا کنم یا اینکه باید از دم پرچین قلب خود یک پنجره به جانب خورشید واکنم بگذار تا ز ره برسی بعد سالها آنگه بیا ببین که چنین و چه ها کنم آن روز می شود حرمت کنج سینه ام وقتی که پای تا سر خود کربلا کنم ــــــــــــــــــــــــــــ به جهت پیوستن به و مشاهدۀ آثار بیشتر لطفاً لینک زیر را لمس بفرمائید:👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1185873964Cab5f90b3dd
دیروز چو من شکر وصال تو نگفتم امروز مرا سوز تو سزا کرد
به بیوفایی دور زمان یقین بودیم ولی نبود تو در گمان ما را
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست ,,,,