eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
665 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
@ostad_aali110.mp3
2.15M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰مثل ساروقی باش...🔰 #استاد_عالی ┄┅═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
Untitled-Session-2_mixdodwn.mp3
2.96M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰اطاعت از پدر ومادر تا کجا🔰 #استاد_عالی ┄┅═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
@ostad_aali110.mp3
1.65M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰من پادشاه نیستم🔰 #استاد_عالی ┄┅═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
@ostad_aali110.mp3
1.59M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰 نَفْس چون محتاج شد... ⁉️🔰 #استاد_مسعود_عالی 🌷حداقل برای یک نفر ارسال کنید ┄┅═✧❁یازهرا❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
@ostad_aali110.mp3
2.35M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰 حق شکر خدا چیست⁉️🔰 #استاد_مسعود_عالی 🌷حداقل برای یک نفر ارسال کنید ┄┅═✧❁یازهرا❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
ahamiat-roze.ali_.mp3
4.02M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰 اهمیت مجالس روضه 🔰 #استاد_عالی ┄┅═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
@ostad_aali110.mp3
1.4M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰 داستان جگر کباب شده‼️🔰 #استاد_مسعود_عالی 🌷حداقل برای یک نفر ارسال کنید ┄┅═✧❁یازهرا❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
Geyrate_Yek_Mard_232760.mp3
1.65M
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰 غیرت یک مرد 🔰 🔴 #استاد_عالی
1_92450041.mp3
1.65M
🔊فایل صوتی غیرت یک مرد @haram110
هدایت شده از حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔊فایل صوتی #کوتاه 🔰 علائم نفوذ شیطان 🔰 #اربعین #استاد_عالی ┄┅═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧═┅┄ ✅کانال حرم 🆔 @haram110
حرم
#بسم_الله #ماجرای_آشنایی_شهیدحججی_باهمسرش😍💝 🌹از زبان همسر شهید🌹 #قسمت‌_اول هفته دفاع مقدس بود; مهر
😍💝 🌹از زبان همسر شهید🌹 فردا یا پس فرداش رفتم بابل برای ثبت نام...نمیدانم چرا اما از موقعی که از زدم بیرون ، هیچ آرام و قراری نداشتم.😢😨 همه اش تصویر از جلو چشمانم رد میشد.هر جا میرفتم محسن را میدیدم. 😥حقیقتش نمیتوانستم خودم را گول بزنم..ته دلم احساس میکردم که بهش علاقه دارم. 😇احساس میکردم . 😌برای همین یکی دو روزی که بابل بودم، توی خلوت خودم می ریختم. 😭انگار نمی توانستم دوری محسن را تحمل کنم...بالاخره طاقت نیاوردم زنگ زدم به و گفتم: "بابا انتقالی ام رو بگیر. میخواهم برگردم نجف آباد."😢از بابل که برگشتم نمایشگاه تمام شده بود...یک روز بهم گفت: "زهرا، من چندتا از عکس های امام خامنه ای رو نیاز دارم. از کجا گیر بیارم؟"🤔 بهش گفتم:" مامان بذار به بچه های موسسه بگم که چه جور میشه تهیه اش کرد. "قبلا توی نمایشگاه ، یک زرنگ بازی کرده بودم و شماره محسن را یک طوری بدست آورده بودم... پیام دادم براش... برای اولین بار... نوشت:"شما؟" جواب دادم: " هستم. "😌کارم رو بهش گفتم و او هم راهنمایی ام کرد...از آن موقع به بعد ، هر وقت کار درباره موسسه داشتم، یک تماس و با محسن میگرفتم تا اینکه یک روز هر چه تماس گرفتم ، گوشی اش خاموش بود روز بعد تماس گرفتم. باز گوشی اش خاموش بود! شدم روز بعد و روز بعد و روزهای بعد هم تماس گرفتم ، اما باز هم خاموش بود. 😔دیگر از و داشتم میمردم دل توی دلم نبود😣فکری شده بودم که نکند برای محسن اتفاقی افتاده باشد; با اینکه با او هیچ نسبتی نداشتم آن چند روز آنقدر حالم خراب بود که مریض شدم و افتادم توی رختخواب! 😪نمی توانستم به پدر و مادرم هم چیزی بگویم. خیلی شرم و حیا میکردم. 😔تا اینکه یک روز به سرم زد و… ..😯 ...😉
😍💝 🌹از زبان همسر شهید🌹 فردا یا پس فرداش رفتم بابل برای ثبت نام...نمیدانم چرا اما از موقعی که از زدم بیرون ، هیچ آرام و قراری نداشتم.😢😨 همه اش تصویر از جلو چشمانم رد میشد.هر جا میرفتم محسن را میدیدم. 😥حقیقتش نمیتوانستم خودم را گول بزنم..ته دلم احساس میکردم که بهش علاقه دارم. 😇احساس میکردم . 😌برای همین یکی دو روزی که بابل بودم، توی خلوت خودم می ریختم. 😭انگار نمی توانستم دوری محسن را تحمل کنم...بالاخره طاقت نیاوردم زنگ زدم به و گفتم: "بابا انتقالی ام رو بگیر. میخواهم برگردم نجف آباد."😢از بابل که برگشتم نمایشگاه تمام شده بود...یک روز بهم گفت: "زهرا، من چندتا از عکس های امام خامنه ای رو نیاز دارم. از کجا گیر بیارم؟"🤔 بهش گفتم:" مامان بذار به بچه های موسسه بگم که چه جور میشه تهیه اش کرد. "قبلا توی نمایشگاه ، یک زرنگ بازی کرده بودم و شماره محسن را یک طوری بدست آورده بودم... پیام دادم براش... برای اولین بار... نوشت:"شما؟" جواب دادم: " هستم. "😌کارم رو بهش گفتم و او هم راهنمایی ام کرد...از آن موقع به بعد ، هر وقت کار درباره موسسه داشتم، یک تماس و با محسن میگرفتم تا اینکه یک روز هر چه تماس گرفتم ، گوشی اش خاموش بود روز بعد تماس گرفتم. باز گوشی اش خاموش بود! شدم روز بعد و روز بعد و روزهای بعد هم تماس گرفتم ، اما باز هم خاموش بود. 😔دیگر از و داشتم میمردم دل توی دلم نبود😣فکری شده بودم که نکند برای محسن اتفاقی افتاده باشد; با اینکه با او هیچ نسبتی نداشتم آن چند روز آنقدر حالم خراب بود که مریض شدم و افتادم توی رختخواب! 😪نمی توانستم به پدر و مادرم هم چیزی بگویم. خیلی شرم و حیا میکردم. 😔تا اینکه یک روز به سرم زد و… ..😯 ...😉