eitaa logo
حرم بی‌قرار
1.9هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
481 ویدیو
23 فایل
شـکࢪ خــدا ࢪا کــہ دࢪ پــنــاه حـسـینم ڪپے باصلوات‌؛حلال فوروارد ڪردے ‌دمت ‌گرم🌼
مشاهده در ایتا
دانلود
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستم 😍✋ #قسمت_3 مقابل درب ماشین را نگه میدارد و اشاره اے به
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🌸🍃بسمےتعالے🍃🌸 دستانش را در هم قفل مےڪند و متفڪرانه چشم میدوزد به میز... سڪوت را مےشڪنم و مےگویم _از محمدے خبرے نیست،نمیدونین ڪجاس؟ متعجب مےگوید احمدے_رفیق توعه خبرشو از من مےگیری؟ اومدنے بیمارستان گفتم بیا،گفت ڪار دارم،مشڪلے پیش اومده؟ ارام لب مےزنم _نه مهم نیست! احمدے_چیو مهم نیست؟ اتفاقا خیلے هم مهمه،میعاد اگه چیزی شده بگو _راستش حاجے یه چند وقتیه رفتارش باهام یطورے شده،شده مثله غریبه ها...میترسم نکنه از اینڪہ من پیگیر این مسئلم و با صدیقے ملاقاتے داشتم،ناراحته؟ پوزخندے مےزند و از جایش بلند مےشود و دستے داخل جیب شلوارش مےبرد و مےگوید احمدے_بس ڪنین بابا،این چه حرفیه میعاد، در ضمن مگه اون ڪیه صدیقے میشه اینطور دور ورش داشته؟ _والا منم نمیدونم،خیلے بچه شده... احمدے_برو اتاقت،وسیله هاتم میگم بچه ها بیارن اونجا،یه دوساعت دیگه هم برو خونه... ارام از جایم بلند مےشوم و مقابلش مےایستم و لب میزنم _چشم میرم... احمدے_فقط اینڪہ میعاد یه وقت به سرت نزنه بری ڪرجا! احساس میڪنم اونا میخوان مارو بڪشونن اونجا،نباید ریسڪ ڪرد... _نه حاجے حواسم هست،ڪارے هم اگهـ خواستم بڪنم حتما باهاتون هماهنگ مےڪنم دیگر چیزے نمےگویم و انجا را ترڪ مےڪنم پله ها را پشت سر مےگذارم و اتاقڪے شیشه اے را رد مےڪنم و به سمت اتاق خود و محمدے قدم برمیدارم... یڪ لحظه درد امانم را مےبرد،به سمت دیوار مےروم و تڪیه ام را به ان مےدهم و دستم را به رویش مےفشارم،نباید زیاد راه مےرفتم هنوز بخیه هایم کامل جذب نشده بودند... سرے به نشانه تاسف تڪان مےدهم و قدم هایم را اهسته تر برمیدارم... یڪ قدم مانده تا برسم که لحظه اے توقف مےڪنم و به سر و رویم دستے مےڪشم و وارد اتاق مےشوم... پشت میز نشسته و با دو نفر از بچه ها مشغول بحث بود... حواسشان به سمتم پرت مےشود،همگے به سمتم مےایند و سلام و احوالپرسے مےڪنند،جز محمدے ڪہ تنها به سلامے خشڪ وـخالے اڪتفا مےڪند و مشغول خواندن برگه هایے ڪہ در دست دارد،مےشود... بچه ها اتاق را ترڪ مےڪنند و تنها من میمانم و محمدے... هر چه سعے مےڪنم بیخیال این بیخیالے ها شوم،نمےشود... بالاخره زبان مےگشایم و مےگویم _چه خبـــر عااقاا؟ محمدے_سلامتے رهبر،خبرا دست شماس! _نه والا،بے خبر تر از من نیس ڪمے مڪث مےڪنم و دوباره مےگویم _میدونستے همراه صدیقے رو زدن؟ متعجب سرش را بالا مےاورد و چشم در چشم مےشویم... چند ثانیه اے سڪوت مےڪند ڪہ بالاخره لب مےند محمدے_میشه یه لطفے ڪنیو پاتو از این پرونده بڪشے بیرون؟ از جایم بلند مےشوم و عصبے به سمت میزش مےروم و مقابلش مےایستم و دو دستم را روے میز میگذارم و مےگویم _میشه منم بپرسم دلیل این رفتارات چیه و چےشده؟ خیره نگاهم مےڪند محمدے_یعنے تو نمیدونے؟ _نه والا محمدے_بس ڪن میعاد! این را مےگوید و مانیتور را به سمتم برمےگرداند و فایلے را باز مےڪند... تمام عڪسهاے من بود و صدیقے صدایم را بالا مےبرم و مےگویم _‌یعنے چے؟ اینا دسته تو چیڪار مےڪنه؟ صندلے را عقب مےدهد و از جایش بلند مےشود و عصبے مےگوید محمدے_اهااا حالا فهمیدے دلیل رفتارهامو؟ خیلے نامردے میعاد خیلے از میز فاصله مےگیرد و مےخواهد اتاق را ترڪ ڪند ڪہ مےگویم _اینارو از ڪجا اوردے؟ با چشمانے سرخ از حرص دستانش را مشت مےڪند و مےگوید محمدے_سرگرد احمدے صدام زد،رفتم تو اتاقش،یه لحظہ یه ڪارے واسش پیش اومد رفت،بیرون و اومدنش طول ڪشید،دیدم مانیتور روشنه و عکس تو و صدیقے رو صفحه اس و منم رفتم و عکسهارو منتقل کردم به خودم و تا اومدم بپرسم،یادم رفت و هنوز سوال تو ذهنم مونده مےخواهم دهان باز ڪنم ڪہ مےگوید محمدے_خوبه من بهت گفتم اون دخترو مےخوام...خیلے... . . :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستویکم😍✋ #قسمت_3 خیره مےشوم به عقربه هاے ساعت و براے چند ثا
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🍃🌸بسمےتعالے🍃🌸 امیرمهدے_اماده اے اجے؟ همانطور ڪہ نڱاهے در اینہ مےاندازم،لب مےزنم... _اره داداشے،الان میام... یڪے از اسپرے ها را برمیدارم و مقدار ڪمے به روے روسرے ام مےزنم و از اتاق خارج مےشوم... نگاهے به سرتا پاے امیرمهدے مےاندازم،پیراهنے لیمویے پوشیده بود با ڪت و شلوارے قهوه اے رنگ... امیر مهدے متوجه نگاهم مےشود و لب مےزند امیرمهدے_چیتو شدم؟ لبخند زنان مےگویم _عااالے مےخواهیم از خانه خارج شویم ڪہ مادر مےرسد و مےگوید مامان_خوشتیپاے مامان،بدون من میرین بیرون؟ امیرمهدے ثانیه اے مڪث مےڪند و سپس جواب مےدهد امیرمهدے_دیگه قول داده بودم ببرمش یجا،خواهر برادرے... مادر ڪہ معلوم بود ناراحت شده،براے اینڪہ مانع رفتنمان نشود،مےگوید مامان_باشه عزیزم برید خوش بگذره،منم سره راه بزارید خونه خاله معصومه امیرمهدے_چشــــم،حتما،فقط اماده اید؟ مامان_اره پسرم امادم،بریم... امیرمهدے_اَی اَی اَی،برنامه چیدین پس با خاله! بساط غیبتم براهه؟ میروم و ڪفشهاے قهوه اے رنگم را از جا ڪفشے بیرون مےڪشم و پا مےڪنم وـمنتظر راه افتادن مادر و امیر مهدے مےمانم... همزمانـباهم پله ها را پایین مےرویم و به پارڪینگ مےرسیم... امیر مهدے در جلو را براے مادر باز مےڪند و مادر مےنشیند و من هم در عقب را باز مےڪنم و سره جایم مےنشینم و اماده حرڪت مےشویم... بالاخره به راه مےافتیم و چند دقیقه بعد هم مادر را مقابل درب خانه خاله معصومه پیاده مےڪنیم و به سمت مقصدے نا معلوم شروع به حرڪت مےڪنیم... از اینڪہ سڪوت تمام ماشین را برداشته بود،ڪلافه مےشوم و مےگویم _ااه امیرمهدے حرف ڪہ نمیزنے،نمےگےام منو دارے ڪجا مےبرے،حداقل ضبطو روشن ڪن..انقد با خودم حرف زدم مخم ارور داد! بدون هیچ حرفے تنها لبخند موزیانه اے مےزند و دست میبرد تا ضبط را روشن ڪند... چند اهنگ را رد مےڪند،تا اینڪہ بالاخره یڪے را انتخاب مےڪند ... _داداش نڪنه خبریه؟ چیزے نمےگوید... خود را به سمت وسط مےڪشانم و سر میبرم سمت گوشش و داد میزنم _سمعڪ لازمے ایا برادرم؟بحمدلله شاهد از دست دادن گوشهاتونم شدیم... اخمے مےڪند و در حالے ڪہ معلوم است دارد خنده اش را نگه مےدارد مےگوید... امیرمهدے_جو نده الڪے،فقط دلم واسه عمم تنگ شده بود؟ _اهااا،دقیقا کدوم عمه؟ امیرمهدے_همون ڪہ اسمش ثریاس،چشاش همرنگه دریاس _بسته امیر،خجالت بڪش امیرمهدے_از ڪے؟ توو؟ سرے به نشانه تاسف برایش تڪان مےدهم و به سمت در مےروم و تڪیه ام را به صندلے مےدهم و ڪلافه مےپرسم... _ڪجا میریم؟ امیرمهدے_یجا میریم دیگه... _مثلا مےخواے از دلم دربیارے اره؟ امیرمهدے از اینه جلو نگاهم مےڪند و چشمڪے نثارم مےڪند و لب مےزند امیرمهدے_نـــع، من همچین برنامه اے نداشته و ندارم... عصبےمےگویم _پ مےخواے حرصمو دربیارے؟ امیرمهدے_آ باریڪلا،قربون ادم چیز فهم... _نوبته مام میشه اقا امیر... امیرمهدے_فعلا ڪہ دور دوره ماس :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستودوم😍✋ #قسمت_3 نگاهے به اطرافم مےاندازم و در یڪ چشم بهم ز
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🍃🌸بسمےتعالے🍃🌸 چشمانم را از او مےگیرم و به زمین مےدوزم،ضربان قلبم از استرش مدام بیشتر و بیشتر مےشد... صداے لطیف زنانه اے مرا مےخواند،سر بلند مےڪنم و محو چهره مهربانش مےشوم... +سلام عزیزم نگاهے به مادر مےاندارم ڪہ چشم دوخته به ما... تنها به دادن سلامے اڪتفا مےڪنم و ارام قدم از قدم برمیدارم و به سمت مادر مےروم... دم در ایستاده،نمیدانم چرا داخل نمےشود! برادرم به سمتش مےرود و محترمانه به سمت مبل ها هدایتش مےڪند... همانطور ڪہ سرش را به زیر گرفته،ارام سلامے مےدهد و سبد گل را به دست مادرم مےدهد و مےرود ڪنار مادرش روے مبل سه نفره مےنشیند... چادرم را در دست مچاله مےڪنم و تمام حرصم را در مشتهایم خالے مےڪنم... راستش را بخواهید،یڪ جور عذاب وجدان گرفته ام... من ڪہ جوابمـ ڪاملا واضح و مشخص است،اما براے رد شدن از مانع محبے وـمادرم باید این پیشنهاد را مےپذیرفتم... باید دلم را همراه ڪسے ڪنم ڪہ ابدا نمےخواهمش! حتے فڪر اینڪہ بخواهم شریڪ زندگے ڪسے شوم،حالم را بهم مےزد... من ڪجا،این حرفها ڪجا... اے ڪاش زمان به عقب برمیگشت و لال مےشدم و قبول نمےڪردم امدنشان را،اے ڪاش... نفسهایم را با شدت از سینه بیرون مےدهم، و خیره مےشوم به پاهایم ڪہ یڪجا بند نمےشوند... نگاه هاے سنگین مادر و پدرش را حس مےڪنم و سعے مےڪنم لبخندے تصنعے بزنم و خود را ارام نشان دهم،اما مگر میتوانم اتشفشان درونم را بروز ندهم... چند دقیقہ از تعارف تڪہ پاره ڪردن ڪہ مےگذرد،بالاخره گرم صحبت مےشوند و بحث هاے اصلے را مےڪنند... نگاهے به مقابلم مےاندازم،امیرمهدے دست به سینه پایش را روے پا انداخته بود و همراه با لبخندے موزیانه مرا نگاه مےڪرد،با دیدن رفتارش خنده ام مےگیرد و لبم را به دهان مےگیرم،تا تابلو نشود... چند دقیقه اے از صحبت هاے ڪلیشہ ایشان ڪہ مےگذرد،تازه یادشان مےافتد اصلا براے چه به اینجا امده اند! صداے مردانہ پدرش را ڪہ مےشنوم،دلم باز بودنش را طلب مےڪند... سعے مےڪنم حضورش را حس ڪنم اینڪہ پدر من هم اینجاست! مےگویند براے حرف زدن برویم به اتاق ،سرم را بلند مےڪنم و خیره چشم میدوزم به جاے خالے ات،همانجایے ڪہ دفعہ قبل چشم دوختم به چشمانت و با باز و بسته ڪردنشان اجازه دادے بروم... او از جایش برمےخیزد و منتظر بلند شدنم مےماند... دستانم از شدت سرماے وجودم بے حس شده بودند... چند ثانیه اے صبر مےڪنم و با توڪل بر خدا از جایم بلند مےشوم و ارام به سمت اتاق قدم برمیدارم و بدون اینڪہ به او نگاهے بیاندازم،ڪمے در را باز مےڪنم وتعارف مےڪنم _بفرمایید او نیز با دست اشاره مےڪند ڪہ اول من بروم... محمدے_خواهش مےڪنم،بفرمایید،اول شما قبل از او وارد اتاق مےشوم و منتظر امدنش مےمانم و دوباره تعارف مےزنم تا بنشیند... از اینڪہ مدام باید تعارف مےزدم،احساس بدے داشتم... انگار همه چیز دست و بالم را بسته باشد،نمےتوانستم خودم باشم،او هم نمےتوانست خودش باشد... او مےنشیند و من پشت بند او روے صندلے ڪہ مقابل پنجره قرار دارد مےنشینم و چادرم را ڪمے بالا مےڪشم تا زیر پایم نرود. دستانم را در هم قفل مےڪنم و به محض گذشت چند ثانیه نگاهم را به ساعت مےدوزم،باید سره بیست دقیقه تمامش مےڪردم،اگر بخواهد بیشتر از ان طول بڪشد،تحملش را ندارم. :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #قسمت_بیستوسوم 😍✋ #قسمت_3 ☆میعاد☆ مامان:میعاد جان؟! همانطور ڪہ ڪت
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ به محض رفتنشان چادرم را از سر باز مےڪنم و روے مبل مےاندازم و مےروم تا ابے بخورم... صداے مادر را مےشنوم ڪہ درست پشت سرم ایستاده و منتظر مانده تا حرفے بزنم... به سمتش برمیگردم و لب مےزنم _بزارین این یه قلوب اب از گلوم بره پایین... یڪ نفسه لیوان اب را سر مےڪشم و نفس نفس زنان مے گویم _مامان مامان_جان مامان _بیا بریم یه لحظه اتاق امیرمهدے سریع به حرف مے اید امیرمهدے_من نامحرمم دیگه باشه محے! نگاهے به او مےاندازم و مےگویم _ای بابا،اصلا همین جا حرف مےزنیم مادر مےرود و ڪنار امیر مهدے مےنشیند و من هم چند لحظه بعد به جمع دو نفره شان اضافه مےشوم... پای چپم را روے پاے راستم مےاندازم و چشم مےدوزم به مادر مامان_ خانواده معقولے داشت،خودشم بظاهر خوب بود... امیرمهدے نیش خندے مےزند و مےگوید:البته،بظاااهر مامان_خودت چے نظرت چیه؟ بغض به گلویم حجوم مےاورد،سرم را بالا مےگیرم و نفسے عمیق مےڪشم تا رفعش ڪنم... مےخواهم بگویم از دردے ڪہ افتاده بجانم،از این عذاب وجدان لعنتے... اینڪہ بخواهم در این موقعیت ڪسے را براے رفع مانع محبے انتخاب ڪنم،بدون هیچ علاقه و فڪرے،بے انصافے است... مےخواهم هزار جور بهانه براے نپذیرفتنش بیاورم،اما دلم راضے نمےشود...نه اینڪہ علاقه اے به او داشته باشم ها نه...نمےخواستم اینطور بیرحمانه دلش را بشڪنم! وقتے فهمیدم ڪہ اینقدر عجول است براے شنیدن جوابم، پے به علاقه اے ڪہ نسبت به من پیدا ڪرده بود،بردم... انتخاب برایم سخت بود،یا باید او را مےپذیرفتم یا سرڪردن مابقے زندگے ام با دشمن خانواده ام را... از طرفے هم دوست نداشتم او وارد این بازے شود... او ڪسے را دوست داشت ڪہ هیچ وقت دوستش نخواهد داشت... اصلا برای خودم نه، براے خودش نمےپذیرمش... صداے امیرمهدے مرا از فڪر و خیال بیرون مےڪشد امیرمهدے_چیشدے؟ عه عه دارے گریه مےڪنے؟ گرهے به ابروهایم مےاندازم و روبه مادر مےگویم _مامـــان ببین من دارم گریه مےڪنم؟ مامان_عه بس ڪنید،شمام رویم را از او میگیرم و مخاطبم را مادر قرار مےدهم و مےگویم _مامان؟ اگه بگم نه بازم از دستم ناراحت مےشین؟ مادر نگاهے به چشمهاے پرشده از اشڪم ڪہ مےاندازد به سمتم مےاید و مرا به اغوش مےڪشد و سرم را روے سینه اش مےگذارد و لب مےزند مامان_نه عزیزه دلم،اخه چرا باید ناراحت شم،فقط دلیلشو بگو! چشمانم را ڪہ مےبندم،قطره هاے اشڪ از چشمانم سرازیر مےشوند،دست میبرم و روے گونه هایم مےڪشم و مےگویم _بخاطر وضعیتے ڪہ الان دارم،نمےخوام ڪسے وارد زندگیم شه! مرا از خود جدا مےڪند و با دو دست از بازوهایم مےگیرد و مےگوید مامان_محنا همانطور ڪہ سرم را پایین انداخته ام جواب مےدهم:بله مےگوید: سرتو بگیر بالا سرم را بالا مےاورم،اما نگاهش نمےڪنم مادر اینا محڪݥ تر واژه ها را ادا مےڪند و مےگوید: تو چشمام نگاه ڪن... طفره مےروم... مامان_با تواما محنا زل مےزنم به چشمانش،دریاے چشمانش اتش چشمانم را خاموش مےڪند... اینبار مےگوید مامان_چه وضعیتے محنا؟ تو یه چیزایے رو میدونے و نمےخواے بگے اره؟ دوباره نبود پدر بر سرم اوار مےشود و دوباره پدر،دوباره نبودش،دوباره بغض پشت بغض،دوباره سڪوت... سرم را پایین مےگیرم تا هجوم اشڪ ها را به چشمانم نبیند...بے اختیار چشمانم مےبارند،شانه هایم مےلرزند مادر اینبار خود را به من نزدیڪ تر مےڪند و با دستش سرم را بالا مےبرد و عصبے مےگوید مامان_چرا انقدر میریزی تو خودت ها؟؟ چرا چیزے نمےگے محنا چرا؟؟ :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
صدایش گرفته مےامد... _نه،فقط خوشحالم دوباره لب مےزنم _بابا ڪے برمیگردے؟ دوباره صداے خش خش جانم به ل
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🍃🌸بسمےتعالے🍃🌸 نیم ساعتے از حضورم در اداره نگذشته بود ڪہ حاجے صدایم مےزند تا به اتاقش بروم... از جایم بلند مےشوم و دستے به لباس هایم مےڪشم و راهے مےشوم... پشت دره اتاق قرار مےگیرم و چند تقه به در مےزنم... احمدے_بفرمایید دستگیره در را مےفشارم و وارد اتاق مےشوم... لبخندے بر لب مےزنم و مےگویم _سلام علیڪم حاجے همانطور ڪہ ایستاده و مشغول ورق زدن برگه هاست،مےگوید احمدے_علیڪم السلام اقا... با دست اشاره مےڪند ڪہ بنشینم،من هم به سمت نزدیڪ ترین صندلے مےروم و روے ان مےنشینم... حاجے هم کاغذ ها را روے میز مےگذارد و مقابلم مےنشیند و سر صحبت را باز مےڪند... احمدے_محمدے اتاق بود؟ _نه نیومده فعلا احمدے_عه؟ مگه خونه خالس هروقت دلش مےخواد میاد... _نه حاجے اونجورے ام نیس،یه امروزو دیر اومده... احمدے_ولے یه تذڪر بهش بده... _باشه چشم احمدے_شنیدم رفته خواستگارے صدیقی،چیزے بهت نگفته نیشخندے میزنم و مےگویم _چرا یه چیزایے گفته، اونطور ڪہ محبے مےگفت،فڪر مےڪنم ڪہ قبول ڪردن... متعجب مےپرسد احمدے_چے؟ قهقهه اے مےزند و مےگوید احمدے_نه بابااا چه قبول ڪردنے،اون به تو حساس شده فڪر ڪرده توام نطرے به اون دختر دارے،برداشته اونجورے گفته... _فڪر نمے ڪنما حاجے! احمدے_ چرا همینه،چون دیروز با خانواده صدیقے یه تماس تلفنے داشتم و شرایطشونو جویا شدم و اینم پرسیدم،مادرش گفت ڪہ نه هنوز چیزے نگفتیم... لب مےزنم: ڪہ اینطور... سرم را پایین مےاندازم و از دغدغه ام در این روزها مےگویم _حاجے یه چیزے بپرسم... احمدے_بپرس _حاجے شرمنده اینو میگما،ولی مجبورم،رومم نمیشد بیام چیزے بگم بهتون... احمدے_بگو میرامینے... دستانم را در هم قفل مےڪنم و لب مےزنم: چرا اقدامے نمےڪنید براے دستگیرے محبے؟ نیشخندے مےزند و مےگوید:از ڪجا میدونے اقدامے نمےڪنیم! خیره نگاهش مےڪنم ... احمدے،صدات ڪردم ڪہ بهت همینو بگم،ببین این انتقام و این حرفا همش بهانه ظاهریشونه،در اصل اینا متوجه شده بودن صدیقے داره روے یه پرونده مهمے ڪار مےڪنه ڪہ به ضررشونه و براے اینڪہ مانع فعالیتش بشن و نزارن ادامه تحقیقاتشو انجام بده مجبور میشن یڪے از اعضاشون رو ڪہ همون محبیه رو به بهانه انتقام بندازن به جون این خانواده و حالا بعد از اونهمه ڪارے ڪہ ڪردن یهو عقب ڪشیدن،چرا؟ همونو موندیم و نمےدونیم... _خداروشڪر اقاے صدیقے سوریه ان... :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🌸🍃بسمےتعالے🍃🌸 یڪ ساعتے مےشود ڪہ در راهم،ماشین را به قسمت خاڪے جاده هدایت مےڪنم و براے مدتے انجا توقف مےڪنم... صداے زنگـ همراهم باعث مےشود از ماشین پیاده شوم... دستے به جیب شلوارم مےبرم و همراهم را به سمت گوشم هدایت مےڪنم و لب مےزنم... _سلام علیڪم،بفرمایید احمدے_علیڪم السلام،ڪجایے الان؟ _یه چند لحظه پیش موقعیتمو ارسال ڪردم حاجے احمدے_خوب ڪارے ڪردے...فقط اینڪہ سعے ڪن زیاد جلو نرے! _چشم حاجے چشم! احمدے_مارو لحظه به لحظه در جریان بزار _باشه چشم،امر دیگه اے ندارین؟ احمدے_نه عرضے نیست،یاعلے _خدانگهدار،یا حق همراهم را در جیب شلوارم مےگذارم و چند لحظه اے همانجا استراحت مےڪنم... هنگام رفتن،قصد مےڪنم تا یڪبار دیگر شماره اش را بگیرم... به سمت گوشم هدایتش مےڪنم،لبم را مےگزم و سرم را پایین مےاندازم ... اینبار بوق مےخورد،اما انگار ڪسے نبود تا جوابم را بدهد... ڪلافه،استینهایم را تا ارنج بالا مےدهم و قصد رفتن مےڪنم... بار دیگر نگاهے به همراهم مےاندازم و سعے مےڪنم خیابان ها را به خاطرم بسپارم... افتاب درست از روبرو مےتابید و سردردم را بیشتر مےڪرد... از داشبورد عینڪم را بیرون مےڪشم و به چشمانم مےزنم... وارد منطقه اے مےشوم ڪہ تماما اپارتمان هاے تازه ساخت و خالے ان نواحے را پوشش مےداد... بہ یڪ دو راهے مےرسم و مردد مےمانم ڪہ ڪدام را نگاه ڪنم... هر چه اطرافم را نگاه مےڪنم،تابلویے نمےبینم.... نگاهم را از ساختمان ها مےگیرم،انقدر ها هم تازه ساخت نبودند،هر چه بود سالها از ساختنشان مےگذشت اما خالے از سڪنه بودند... به سمتے دیگر حرڪت مےڪنم،ساختمانے را مےبینم ڪہ نیمه ڪاره رها شده... به سمتش حرڪت مےڪنم،درست مقابل همان ساختمان چند کارگر را مےبینم ڪہ تقریبا مشغول به ڪار بودند... بدون لحظہ اے مڪث از ماشین پیاده مےشوم و به سمتشان قدم برمیدارم... اپارتمانے پنج شش طبقه بود ڪہ چند ڪارگر در طبقه دوم ان مشغول بودند... با نهایت صدایم مےگویم _مےتونم بیام بالا؟؟ صداهاے مختلف مانع از رسیدن صدایم به ان ها مےشد... دزدگیر ماشین را مےزنم و به سمت داخل ساختمان قدم برمیدارم... چشم مےچرخانم تا راه پله را پیدا ڪنم... پله هاے نیمه ڪاره را بالا مےروم و به طبقه دوم مےرسم :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیکردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #قسمت_بیستوپنجم😍✋ #قسمت_۴ چشم از او مےگیرم،برمےگردم و چشم مےدوزم به
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ سرش را روے پاهایم مےگذارم و دستانم را حصار سرش قرار مےدهم و چشم مےدوزم به چشمانش... لرز بدنش رفته رفته بیشتر مےشد و خون با فشار بیشترے از بدنش خارج... چند نفر از بچه هاے انتظامے به سمتمان مےایند و ارام روے جراحت را مےبندند،تا حداقل راه براے بیرون امدنش باز نباشد... پتویے رویش مےاندازیم و منتظر امدن امبولانس مےمانیم... دست میبرم و دستان سردش را از زیر پتو بیرون مےڪشم و با دستانم سعے در گرم شدن دستانش مےڪنم... چشم دوخته به من و هرازگاهے به جاے ناله فقط لبخند،مےزند... رو مےڪنم به او و مےگویم:درسته ڪارت بدون هماهنگے بود و نادرست،ولے باعث شدے یڪے از اون زیر دستاش بیوفته تو تله... تلخندے مےزند و بریده بریده مےگوید:ولـ لـی اگــہ تــ تو نبودے ک اون گیـ یـر نمے افتـ تاد ... انگشت اشاره ام را مقابل بینے ام مےگیرم و اهسته لب مےزنم:هیـس،چیزے نگو!به خودت فشار نیار... دوباره مےگوید:دم اخـ خـرے هـ هـم مارو ول نمےڪنے؟ اشڪ و لبخند هردو باهم یڪے مےشوند... سرمـ را به سمت بالا مےگیرم و لبم را مےگزم،ڪنترل این حجم از بغض برایم ممڪن نبود... اصلا چہ ڪسے گفته،مرد نباید گریه ڪند؟ مرد باید بمیرد و دم نزند؟ مگر مےشود؟ همراهم زنگ مےخورد،اهمیتے نمےدهم،به دستم مےگیرم تا صدایش را ڪم ڪنم ڪہ با سر مےگوید جواب بدهم... حاجے بود،وسط این بهبوهه حتما مےخواهد بگوید،چرا رفتم وسط ماجرا؟ هم محمدے از فرمانش سرپیچے ڪرده بود و هم من... همراهم را به سمت گوشم مےبرم و لب مےزنم:سلام حاجے با پشت دست گونه هاے خیسم را پاڪ مےڪنم مےگوید:شنیدم محمدے مجروح شده اره؟ نگاهے به چشمانش مےڪنم و لب مےزنم:اره احمدے_وضعش چطوره؟ جلوے خودش چه مےتوانستم بگویم... سڪوت مےڪنم در جوابش ڪہ داد مےزند: با توام میرامینے! میگم وضعش چطوره؟ با صدایے بلند و گرفته مےگویم:عاالیــہ حاجے... بغض لعنتی دوباره مےافتد به جانم،چشمانم پر مےشود،اما... ادامه مےدهم:فقط تو خون داره دست و پا میزنه... در این وضعیت شرح حال مےگرفت از من... یعنے نمیدانے چه بلایے به سرش امده؟ این سوالات بیهوده حالم را بهم مےزد... تماس را قطع مےڪند و من هم از خدا خواسته،همراهم را خاموش مےڪنم و در جیب شلوارم مےگذارم... نگاهم را از صورتش مےگیرم و به شے خونے در دستش مےدوزم... متعجب مےپرسم:این چیه؟ با خس خس مےگوید:گوشے لب مےزنم_همون...؟ نمےگذارد سوالم را تمام ڪنم ڪہ سرش را تڪان مےدهد و دست لرزانش را به سمت دستم مےاورد و همراه صدیقے را ڪف دستم مےگذارد و لب مےزند:دل پیـ ش ڪسـ سے باااشد و وصـ لـش نـ تـ توانے! چشمانش پر مےشوند... دستم میبرم و گونه هاے نمدارش را پاڪ مےڪنم...حتے در این لحظه هم؟ صداے امبولانس را ڪہ مےشنوم،احساس مےڪنم لحظہ وداع رسیده! باید از او خداحافظے مےڪردم،باید مےرفت! لحظه اخر نه من چیزے مےگویم نه او... خیره فقط چشم مےدوزیم به هم،دستانم را مےفشارد... ارام مےخندد،بخند جانم،بخندو خاڪ بر سر ڪن تمام غصه هایت را... یڪ ان به سرفه مےافتد و لخته هاے خون روے لباسش مےریزد... چشمانم مضطربم را مےدوزم به دو نفرے ڪہ برانکارد به دست به سمتمان مےامدند... نزدیڪ مےشوند،پتو را ڪنار مےزنند و بدون هیچ معطلے به سمتش مےروندواورا روے برانڪاردمےگذارند... مےخواهد از دستهایش او را بالا بڪشد ڪہ پسش مےزنم و خود این ڪار را مےڪنم و با تمام سرعت به داخل ماشین هدایتش مےڪنم... مےخواهم بروم ڪہ از پشت از یقه پیراهنم مےگیرد و عصبے مےگوید:تو ڪجا؟ مانند بچه هاے تخس مےگویم _میخوام بیام! ±لازم نکرده... مرا به عقب هول مےدهد و درب امبولانس را مےبنددو با سرعت راه مےافتد... هراسان بدون اینڪہ لحظہ اے بخواهم درنگ ڪنم به سمت ماشین مےروم و با سرعت تمام خود را به پشت امبولانس مےرسانم.... :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوششم😍✋ #قسمت_3 ساعت تقریبا دوازده شب است و من مثل دیوانه
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ دو هفته است ڪہ از تشیع پیڪر محمدے مےگذرد، این دوهفته برایم به اندازه چند سال گذشت،اولین بار ڪہ خبر رفتنش را شنیدم،باروم نشد،تا این ڪہ خواهرش امد دم دانشگاه و یقه ام را گرفت و مرا مقصر این اتفاق مےدانست،خون جلوے چشمانش را گرفته بود،براے همین هم متوجه ڪارهایے ڪہ مےڪرد نبود و مرا چنان هول داد ڪہ به زمین افتادم و سرم به تیزے ڪنار در خورد و دچار شڪستگے شد،چندـروزے هم در بیمارستان بسترے شدم تا اینڪہ پنج شنبه هفته گذشته از بیمارستان مرخص شدم... شهادت به او مےامد اما خانواده اش لیاقتش را نداشتند،بعد از ان اتفاق عذاب وجدان گرفته ام،هرچند من نگفتم ڪہ برود،اما بازهم... هرچه خود را با دلیل هاے مختلف توجیه مےڪنم،نمےشود... شبیه افسرده ها نه درست غذا مےخورم،نه دیگر زیاد حرف مےزنم،نه ڪارے مےڪنم،فقط در لاڪ خود فرو مےروم،تا امیرمهدے مےاید سربه سرم بگذارد،عصبے مےشوم و حوصله اش را ندارم،همین امروز فرداست صداے مادر در بیاید و دوباره ماجرا شروع شود... تنها ڪارم شده خواب،ادامه زندگے ام را در رویاها و خواب و خیال ها دنبال مےڪنم... انگار یڪ چیزے باید باشد،اما نیست... از روے تخت بلند مےشوم،نباید بگذارم ڪارم به روانشناس و روانپزشڪ بڪشد و اطرافیانم فڪر ڪنند من به او علاقه مند بودم ڪہ به این روز افتادم،نه من تنها عذاب وجدان دارم... به سمت میز توالت قدم برمیدارم و صندلے اش را عقب مےڪشم و روے ان مےنشینم... دستے به صورتم مےڪشم و دست میبرم و یڪـ لایه ماسڪ لایه بردار روے پوستم مےزنم و بیست دقیقه اے صبر مےڪنم... چشمانم را ڪہ مےبندم هزار جور فڪر به سرم هجوم مےاورند و ڪلافه ام مےڪنند! بنظرم وقت ان رسیده ڪہ مادر و امیرمهدے بدانند پدر ڪجاست! فڪرے به سرم مےزند چشمانم را باز مےڪنم و با سرعت تمام سعے در ڪندن ماسڪ از روے پوستم مےڪنم... در عرض یڪ دقیقه ڪارم را تمام مےڪنم و به سمت پذیرایے قدم برمےدارم... :اف.رضوانے ☆ هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوهفتم😍✋ #قسمت_3 نگاهے به خود در اینه مےاندازم،پیراهنے بلن
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ با پشت دست گونه های نم دارم را پاڪ مےڪنم و چشم مےدوزم به مادر و امیرمهدے ڪہ هر ڪدامشان سرشان را به زیر گرفته بودند و سعے در ڪنترل ڪردن خود داشتند... انگار هنوز متوجه بلایی ڪہ برسرم امده نبودم... خود را به مادر نزدیڪ تر مےڪنم و خیره مےشوم در چشمان ناارامش... سعے در ارام ڪردنش مےڪنم... اقاے احمدے چند دقیقه اے ڪنارمان مےماند و با ما احساس همدردے مےڪند و بعد قصد رفتن مےڪند... به محض اینڪہ مےرود،پناه مےبرم به اتاق و با همان لباس و چادر روے تخت به خواب مےروم... چند دقیقه اے بهت زده خیره مےشوم به در و پنجره و بعد مثل اینڪہ تازه بفهمم چه بلایی برسرم آمده روے تخت مےنشینم و زانوهایم را به اغوش مےڪشم و سرم را روے زانوهایم مےگذارم و به هق هق مےافتم... یعنے دیگر ندارمت،یعنے دیگر نیستے برایم ،نیستے و نبودنت به جنون مےرساند مرا...یعنے دیگر نباید منتظرت باشم بابا! از هر انچه ڪہ مےترسیدم برسرم امد... از تمام بودنت انگار سهم من از تو دلتنگے است،تو نیستے و این یعنے زندگے چیزے به جز مرگ نیست... بابا جان! میدانم تو از ما دل بریدے تا به هدف والایت برسے!باشد من هم از تو دل مےبرم تا سرافڪنده نشوم مقابل عمه سادات... دل بریدن سخت است،ان هم دل بریدن یڪ دختر از پدر... :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🌸🍃بسمےتعالے🌸🍃 _امیر من دیگه نمےڪشم،میرم بیرون یه هوایے به سرم بخوره! امیر_باشه برو راحت باش در ماشینـ را باز مےڪنم و از ماشین خارج مےشوم و دست به سینه به ماشین تڪیه مےدهم و سرم را پایین مےگیرم... به سمت دیگر خیابان مےروم و چند دقیقه اے در انجا قدم مےزنم... یڪ ان احساس ضعف شدیدے مےڪنم،نه صبحانه درست و حسابے خورده بودم و نه ناهار.... حالا هم ڪہ وقت شام رسیده بود!‌ با قدم هایے ارام به سمت ماشین مےروم... به محض رسیدنم امیر شیشه ها را پایین مےدهد و سرم را داخل مےبرم و مےگویم:امیرجان شما گرسنه نیستے؟ امیر_چرا،گشنمه! لبخند زنان مےگویم:پس شما اینجا باش،من برم یه غذایے تهیه ڪنم... چشمے مےگوید و سرے تڪان مےدهد... مےخواهم بروم ڪہ با دیدن امدن ماشین امبولانس درجا میخڪوب مےشوم... خود را درسایه استتار مےڪنم... زنڱ طبقه سوم واحد پنجم را مےزنند... همان طبقه! همان واحد! دلم اشوب مےشود،برمیگردم و رو به امیر مےگویم:فڪر یه اتفاقے افتاده... ڪلافه دستے به داخل موهایم مےبرم و چشم مےدوزم به مقابلم... هزار جور فڪر و خیال بر سرم اوار مےشوند و ارامشم را سلب مےڪنند... نڪند بازهم محبے ڪارے ڪرده باشد؟ این فڪر دیوانه ام ڪرده بود! ولے اگر ڪار او باشد چطور داخل ساختمان شده؟ ما ڪہ شبانه روز اینجاییم و رفت و امدهارا ڪنترل مےڪنیم... مےخواهم بیسیم بزنم و گزارش ڪنم ڪہ دوباره درب ساختمان باز مےشود و دو مامور اورژانس خانمےـرا با برانڪارد حمل مےڪنند! درست یڪ دقیقہ بعد محنا هراسان از ساختمان خارج مےشود! نیم نگاهے به اطراف مےاندازد و به من ڪہ میرسد،چند ثانیه اے مڪث مےڪند،حدس مےزدم ڪہ مراشناخته باشد...براے همین هم سریع براے بدتر نشدن اوضاع سوار ماشین مےشوم و مےگویم ڪہ به سر ڪوچه برود! امیر_سرڪوچه چرا؟ همانطور ڪہ به عقب چشم دوخته ام لب مےزنم:فقط برو،حرف نباشه... این را ڪہ مےگویم دیگر صدایے از او نمےشنوم... سر ڪوچه مےرود و سمتے نگہ مےدارد... به محض رسیدنمان،ماشین امبولانس از کوچه مےگذرد،امیر ماشین را روشن مےڪند ڪہ مےگویم:صبرڪن بزار اینام رد شن بعد! یڪ دقیقه بعد ماشینے با سرعت زیاد از مقابلمان رد مےشود و ما پشت سر او به حرڪت در مےاییم... امیر_ما مسئول تامین امنیت خونه ایم،نه چیز دیگه؟الان اشتباهه راه افتادیم دنبالشون... نگاهم را از پشت شیشه مےگیرم و به او مےدوزم و لب مےزنم:مسئول تامین امنیت اعضاے خونه یا خوده خونه؟ مےخواهد چیزے بگوید ڪہ مےگویم:ڪم ڪم دارم ازت مےترسما امیر! اگه علاقه اے ندارے به ڪارت و برات سخته مےتونے برے بسلامت! مےخواهد چیزے بگوید ڪہ دستم را به نشانه سڪوت بالا مےبرم و مےگویم:ساڪت،دیگه نمےخوام چیزے بشنوم! :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بی‌قرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستونهم 😍✋ #قسمت_3 به سمت ماشین قدم برمیدارم و چند متر مانده
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🌸🍃بسمےتعالے🌸🍃 روے تخت نشستہ ام و خیره چشم دوخته ام به مادر ڪہ از ذوق نمےداند چہ دارد مےڪند... تمامـ ڪت و شلوار هایمـ را از ڪمد بیرون ڪشیده و مشغول وارسے ڪردن انهاست و هر چند دقیقه یڪبارهم میگوید این مناسب است و چند دقیقه بعد میگوید نه ان یڪے... ڪلافه دستے به زیر چانه ام مےگذارم و لب مےزنم:چیشد بالاخره مادر جان؟ مادر همانطور ڪہ مشغول بیرون ڪشیدن یڪے از ڪت ها از ڪاور است مےگوید:اها همین این خوبه! _واقعا؟؟یعنے نظرتون نمےخواد برگرده؟ به سمتم برمےگردد و لب مےزند: نه خیــر _گرچه اصلا برام مهم نیست،با کت شلوار برم یا بیژامه... مامان_بس کن میعاد،کم منو حرص بده یڪ ان پدر از راه مےرسد و با خنده مےگوید:هنوز یه لباس انتخاب نڪردے پسر؟کم وسواس بخرج بده... متعجب نگاهش مےڪنم و مےگویم:والا براے من اصلا مهم نیست،مامان زیاد داره وسواس بخرج میده... ڪاملا خونسرد به سمتم مےاید و شلوارے را به سمتم مےگیرد و خیلے جدے مےگوید:بیا بگیر اینو بپوش... یڪ لحظه برق از سرم مےپرد،شلوار ڪوردے خودش را مقابلم گرفته و مےگوید ان را بپوشم... خنده ام مےگیرد،قهقهه زنان مےگویم:این عالیه بابا،بهتریـــن انتخابہ... رو به مادر مےگویم:مامان تصویب شد،من اینو برداشتم... مادر سرش را به سمتمان مےچرخاند و چشمانش مدام به سمت و من و شلوار و پدر مےچرخد،سرزنش ڪنان لب مےزند:این؟؟؟خدا مرگم بده!این چیه مرد؟ پدر خونسرد مےگوید_شلواره دیگه خانوم! مامان_میدونم شلواره،میگم نکنه با این مےخواد پاشه بیاد خواستگارے؟ بابا_اره دیگه،پوشیدن این شلوار خودش نشانگر یه چیزیه،اگه گفتین چے؟ مادر سرے تڪان مےدهد و لب مےزند:من والا نمیدونم،اخرش از دست شما دو نفر سر به بیابون مےزارم... چشمڪے نثار پدر مےڪنم و به شوخے مےگویم:اهااا،یعنے شلوار هرچه گشاد تر،استقلال مرد،در به اختیار گرفتن زنان بیشتر... مامان_منڪہ نفهمیدم... بابا_خانوم جان منظور اینہ ڪہ زناے زیادے رو اختیار مےڪنه... مامان_منو سرڪار گذاشتین اره؟ مادر این را ڪہ مےگوید،من و پدر هردو از خنده ریسه مےرویم... مادر هم با دیدن اینطور خندیدنمان،گره از ابروهایش باز مےڪند و ما را همراهے مےڪند... ده دقیقه بعد بالاخره مادر پیراهن و شلوار و ڪتے را روے تخت مےگذارد و از اتاق خارج مےشود... به محض اینڪہ مےرود،مشغول پوشیدنشان مےشود... ڪت را روے دستم مےاندازم و به سمت اینه قدم برمیدارم... اتڪلنے به گردن و مچ دستهایم مےزنم... مےخواهم سرجایش بگذارم ڪہ پشیمان مےشوم و به سمت بینے ام هدایتش مےکنم... همان اتڪلنے بود ݣہ محمدے روزهاے اخر برایم هدیه اورد! از همان اتڪلن خودش،برایم خرید... با یاد اورے ان روزها،سینه ام سنگینے مےڪند،نفسم مےگیرد،هنوزه هنوزه ام باور نڪردم رفتنش را... با این ڪہ جان دادنش را به چشم دیدم،اما هنوز نتواستم باور ڪنم ڪہ رفته و دیگر ندارمش... انگار ڪہ او ڪنارم باشد،چشمانم را مےبندم و ارام لب مےزنم_برام دعا ڪن رفیق... :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ 🍃 😍✋ 🍃🌸بسمےتعالے🍃🌸 چندین بار قصد مےکنم تا دهان باز ڪنم،اما نمیشد... قلبم با شدت تمام در سینہ مےڪوبید... دیوانه وار خیره شده بودم در صورتش... دستم را بالا مےبرم تا صورتش را لمس ڪنم ڪہ در یڪ لحظہ مرا به اغوش خود مےڪشاند... سرمـ را روے شانه اش مےگذارم و عوض تمامـ روزهایے ڪہ اشڪ نریختہ بودم برایش را،در مےاورم... دیوانه مےشوم،ناله مےڪنم... دستے به ڪمرم مےڪشد و ارام لب مےزند:اروم میعاد،منڪہ گفتم همیشه ڪنارتم،نگفتم؟ دوباره سڪوت مےڪنم در جوابش... مرا از اغوش خود جدا مےڪند و همانطور ڪہ خیره شده در چشمانم،خنده اے مستانه مےڪندو مےگوید:نڪنه اشڪ شوقه؟ مےخواهم چیزے بگویم ڪہ جدے مےگوید:ببین میعـاد،هیشڪے بهتر از تو نمیتونه اونو خوشبخت ڪنه...از من گفتن.. چشمانم از تعجب گرد مےشود... چندین بار جمله اش را در ذهن حلاجے مےڪنم...برمےگردم،مےخواهم بار دیگر اوـرا ببینم ڪہ صداے مادر در گوشم مےپیچد... برمےگردم،هراسان به دنبال صدایش مےروم ڪہ در یڪ لحظه پرت مےشوم به واقعیت... نفس نفس زنان و مضطرب خیره مےشوم در چشمان نگران و نارام مادر... سریع لب مےزند:میعاد جان خوبے مامان؟ دستم را از زیر پتو بیرون مےڪشم و روے سر گُر گرفته ام مےگذارم... این دیگر چه خوابے بود ڪہ دیدم؟ صدیقے ڪجا من ڪجا؟ بازهم توهم... پووفے مےڪشم و با چشم برهم زدنے مےگویم ڪہ نگران نباشد،چیزے نشده! مےاید و روے تخت ڪنارم مےنشیند و همانطور ڪہ دستم را نوازش مےڪند مےگوید:ان شاءالله ڪہ خیره... پوزخندے میزنم و در دل مےگویم:ڪلهم خیر بود مادره من،ڪجاے ڪارے به شوخے مےگویم:خواب عروسہ ایندتو دیدم😁 مامان_واویلا،نڪنه از دست همون داشتے گریه مےڪردے؟ متعجب مےپرسم:مگه گریه مےڪردم؟ مامان_نه مےخندیدے،چنان گریه اے مےڪردے ڪہ بابات نگران از خواب پاشده اومده منو صدا میزنه میگه:برو ببین چے شده؟ خودشم رفته واست یه چیزے بیاره بخورے! سرم را پایین مےگیرم و لبخند پررنگے مےزنم و مےگویم:عجب مامان_حالام پاشو نمازتو بخون،خوب موقعے از یار دل ڪندے سرم را بلند مےڪنم و چشم مےدوزم به چشمانش و لب پایینم را مےگزم و مےگویم:یار چیه مادره من،شوخے ڪردم،خواب محمدے رو داشتم مےدیدم... :اف.رضوانے ☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد! ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜