8.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسول اکرم صلی الله علیه و آله:
از لحظهای که قرص خورشید در افق پایین میرود تا زمانی که قرص خورشید به صورت کامل محو میشود.
این چند دقیقه، زمانی است که سهمیه خاصی از رزق دارد.
#حضرتزهراسلاماللهعلیها
#اللّهمَّعَجِّللِولیِّکَالفَرَج
حاج اقا رحیم ارباب :
آسيد جمال نامهاي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که:
در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی
@tareagheerfan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
راه دیدن امام زمان عجل الله
🎙#استادعالی
4_5785009438028989691.m4a
3.38M
سيدابن طاووس مي فرمايد
اگراز هرعملي در #عصر_جمعه غافل شدي از :صلوات
#ابوالحسن_ضراب_اصفهاني غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
salavat256.ir.pdf
1.12M
﷽
#پی_دی_اف
🌹فایل پی دی اف خلاصه کتاب گنج پنهان ، فوائد صلوات امام زمان معروف به صلوات ابوالحسن ضرّاب اصفهانی
✅صلواتی که کلید صد قفل بسته است وبیش از صد فضیلت و فایده دارد وگنجی است که در همه ی خانه ها موجود است ولی اکثر مردم از برکات آن بی خبرند.
⚠️✅ سعی شده در این فایل مطالب اصلی در رابطه با این صلوات شریف بیان بشه،
به همراه متن و ترجمه صلوات .
✅⚠️این فایل را به عزیزانی که دسترسی به کتاب گنج پنهان ندارند برسونید تا با این دعاء آشنا شوند و از فوائد خاصّ این دعاء بهره مند گردند.
⚠️ طبق جمله امام زمان ،این صلوات فقط مخصوص روز جمعه نیست.
✅⚠️نشر حدّاکثری
✅ التماس دعا
🌹جزاکم الله خیرا
کانال #گنج_پنهان 👇
🔑 اینجا کلیک کنید 🔑
شیخون
فصل سوم
قسمت ششم
بیبی که توجه مرا دید اشاره به چروکهای دور چشمش کرد و ادامه داد: «به الانم نگاه نکن. اونموقع بَرو رویی داشتم و خیلیا پیغام و پسغام میدادن که میخوان بیان خواستگاری؛ اما آقابزرگم که از معتمدین محل بود میگفت...» مکثی کرد و پشت چشمهایش را نازک کرد و لبخندی شیرین تمام صورتش را گرفت.
- میگفت: «باید یکی باشه سرش به تنش بیارزه. من دختر یکی یدونهمو به هر کسی نمیدم.»
یاد مریم افتادم و با خودم گفتم: «حتما بیبی هم شبیه مریم بوده. اونم بور و سفیده با موهای طلایی لَخت.»
- برای همینم یکی دو سالی که خواستگارا پاشنه در خونه رو کنده بودن، هنوز داماد باب میل آقابزرگ پیدا نشده بود، تا اون روزی که رفتیم روضه.
بیبی به اینجا که رسید آه بلندی کشید و خیره شد به تکدرخت سبزی که در فاصلهای دور از جاده، یکّه و تنها خودنمایی میکرد. دو دستم را زیر چانه گذاشتم و خیره شدم به لبهای جمعوجور بیبی. لبخندی زد و به صحبتش ادامه داد: «رفتن من و خانومجون به اون روضه همانو شروع رفت و آمد عباس همان.»
- عباس!؟ همون پسر خان؟
بیبی سرش را به طرف حامد برگرداند و چندبار ریز تکان داد.
اسم باباعباس را از مامان شنیده بودم؛ اما هیچ وقت؛ حتی یک ذرّه هم فکر نکرده بودم ممکن است باباعباس همان پسرخان باشد. زندگی و برو و بیای خان کجا و خانه نُقلی بیبی کجا؟!
با چشمان گردشده زل زدم به بیبی. ادامه داد: «خان اول موافق نبود؛ ولی اونقدر عباس رفت و اومد و به خان گفت: «یا این دختر یا هیچکس» که دیگه مجبور شد قبول کنه.»
احمد و حامد به هم نگاهی کردند و با هم شروع کردند به کفزدن.
- آفرین آفرین به آقاعباس. خوشمون اومد.
با دهانی باز زل زده بودم به بچهها که الکی دلشان خوش بود. میخواستم بگویم: «به شما چه ربطی داره؟ اصلاً چه فایدهای داره؟ وقتی زندگی ما هیچ شباهتی به خانواده خان نداره» اما آنها انگار که خبر دامادی خودشان را شنیده بودند. مدام کف میزدند و «بادا بادا مبارک بادا» میخواندند.
ادامه دارد.
کپی مطلقا ممنوع⛔️
#شیخون
#پهلوانی_قمی
❃✿❃✿❃✿❃✿❃❃✿❃✿❃✿❃✿
شروع هر روز با قرآن✅
باهم تا ختم قرآن
صفحه 33
هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم.
ثواب قرائت امروز هدیه به قاسم فرزند بزرگوار امام حسن علیه السلام و مادر گرامی ایشان
#نور_نوش☀️
❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
@hayateghalam
❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
#تو_مجنون_نیستی💔
#هشتادوپنج
روی قله رو به شهر ایستاد و خودش را به آغوش کشید. به عادت همیشگی دنبال گنبد و گلدسته ها گشت. روزها پیدا کردن حرم سخت می شد اما بالاخره پیدایش کرد روی زمین روبروی حرم نشست، زانوهایش را به آغوش کشید و چانهاش را چسباند و خیره به رنگ طلایی گنبد فکر فرو رفت دلش میخواست زندگی آرامی را از امروز شروع کند هنوز که سنی نداشت و میتوانست یک زندگی خوب و راحت را تجربه کند تازه ۲۵ سالگی را رد کرده بود و این یعنی هنوز خیلی وقت داشت فقط تنها افسوسی که می خورد از دست رفتن یک سال از عمر شیرینش بود. حسرت داشت و حسرتش این بود که کاش موقع انتخاب همسر دقت بیشتری می کرد.
- اومدم از اینجا باهاتون صحبت کنم... یا نه شایدم صحبتی نیست، فقط اومدم که آرامش بگیرم!
نگاهش را از گنبد گرفت و به سنگهای روی زمین داد. یک سنگ پهن و صاف کنار پایش بود. آن را برداشت و توی دستش چرخاند.
-می دونی؟ چند وقت پیش یه متن، نمی دونم حدیث بود یانه؛ اما قشنگ بود، روی بیلبورد دیدم نوشته بود، انسان با چیزی که بهش غبطه می خوره و می گه نه این از من برنمیاد امتحان میشه ... خب، اینم دیدم! امتحان شدم... کاش تصادف کنم و یادم بره چیکار کردم!
سنگ را به دست دیگرش داد و پوفی کشید. پایش را از لبه پرتگاه آویزان کرد و روی زمین دراز کشید.
- یه زندگی خوب میسازم... یه زندگی عالی! گذشته رو فراموش می کنم! همه چیز درست میشه! خدایا ... تمنا ... تمنا دختر خوبیه و من ...
به ابرها زل زد. سنگ ریزه ها آزارش می دادند اما لذت می برد:
- بهش ظلم کردم ... امیدوارم خوشبخت بشه ...
دسته پرندهها از بالای سرش می رفتند و می چرخیدند. اوج گرفتن را دوست داشت. دوست داشت به جای پرنده ها اوج بگیرد و آن بالا بچرخد.
- یه کاری می کنم همه انرژی ها و حس های بدی که نسبت بهم وجود داره از بین بره... یه روزی درستش می کنم! همه این ها رو درست می کنم!
چشمش را بست. یاد دیزاین کفشفروشیاش افتاد. وقتش بود که دکوراسیون را تغییر دهد. دیگر استفاده از آن ها درست نبود. طرح مخصوص تمنا بود.
- باید به یه طراح زنگ بزنم بیاد!
چشمش را بست و ادامه داد:
- خرج می افته رو دستم؛ ولی خوبه... شاید طرح بعدی بهتر باشه!
دست توی جیبش فرو برد. خوب بود که اول هفته کوه خلوت بود و مزاحمی نبود تا اوقاتش را تلختر کند. صوتی که صدای آبشار بود را پخش کرد و دست زیر سرش گذاشت. چشم هایش را بست و منظم نفس کشید. صدای آب از موبایلش با صدای اطراف هماهنگ شده بود و به او که آرامشش را گم کرده بود آرامش میداد.
با افتادن تیغ آفتاب توی چشمش پلک هایش را از هم باز کرد. آفتاب درست بالای سرش بود. بدنش خشک و کرخت مانده بود. روی زمین خودش را بالا کشید و نشست، موبایلش از سینهاش روی خاک افتاد و شروع به زنگ زدن کرد. شماره نیما بود:
- جانم نیما؟
- آقا مغازه نیستید؟ نمیاید؟
دستی به صورتش کشید به مچ دستش خیره شد. ساعت یک بعد از ظهر بود و نیما حتما از مدرسه به مغازه امده بود.
- نه نیما جان، برو خونه، ساعت ۴ ونیم، پنج بیا! ببخش خبرت نکردم!
- خواهش می کنم، آقا؟
- بله؟
شرمزده گفت:
- خوبید؟ صداتون گرفته...
تک سرفهای کرد و گفت:
- خواب بودم!
نیما معذرت خواهی کرد و سبحان با گفتن قبل تماست بیدار شدم، به مکالمه پایان داد. ایستاد و خودش را تکاند. با قدم های که خواب آن را سست کرده بود. از کوه پایین رفت. آرام گرفته بود و این برایش خوب بود.
***
تمنا برای مادرش گله کرده بود. از همان وقتی که کنار تختش حاضر شده بود تا وقتی که پرستار سرم را از دستش بیرون می کشید تنها گله کرده بود و مادر پا به پایش اشک ریخته بود. تلنگر اینکه تمنا بترکد و شروع به گریه و شکایت کند تنها یک جمله مادرش بود:
- دایی هات نگران!
دخترک نگاهش را از پرده مقابلش گرفته و به مادرش چشم دوخته بود. با صدای لرزانش پرسیده بود:
- الان نگرانی عمو و دایی به چه دردی می خوره؟ من الان چه نیازی به حمایت دارم؟
#سراب_م✍🏻
🥀@hayateghalam🥀
دوباره به پرده صورتی مقابلش نگاه کرد. لکه خونی روی آن خود نمایی میکرد. تازه آن را دید و به سینهاش چنگ انداخت و سعی کرد عق نزند. چشم بست:
- میشه رو به روی تخت بایستی مامان؟
مادر همان کار را کرد. دخترک کلافه به صورتش دست کشید و گفت:
- تموم عمر از عموم خجالت کشیدم. گاهی فقط بهش دست دادم، امروز بغلم کرد و گفت نگران نباش!
بدون اینکه چشمش را باز کند سرش را به چپ و راست تکان داد:
- چه فایده داره برام مامان؟
مادر با آرامش گفت:
- نگو دخترم، همیشه محبت جواب میده!
- نه مامان دیگه جواب نمیده... چرا؟ چرا یه بار به دایی ها نگفتی هوای خواهرزادهتون داشته باشید؟
- تمنا چی می گی؟
- از بی مهری خانوادم گله می کنم! یه دوستی داشتم، همیشه می گفت عموم که از سفر میاد اولین کادو و سوغاتی رو به من میده، یا می گفت داییم همیشه تولدام غافلگیرم می کنه! حالا من ازشون تا حد مرگ خجالت می کشیدم! انگار که بهم محرم نبودن، شرم می کردم موهامو ببینن! کاش اونقدر پشتم بودن که وقتی برای اولین بار کتک خوردم و تحقیر شدم بهشون پناه می بردم و حمایت می شدم! اون موقع کار به اینجا نمی کشید!
مادر لب زد:
- تو خودت نگفتی!
تمنا هق زد:
- نگفتم چون فکر کردم درست میشه! نخواستم چهره شوهرمو خراب کنم!
حمیده کنارش رفت و دستش را گرفت. از میز فلزی کنار تخت دستمال کاغذی بیرون کشید و اشک چشم او را پاک کرد. درک می کرد و می فهمید که چرا تمنا سکوت کرده است؛ اما وقتی مشکل این همه بزرگ است، کاش می گفت. صبر گاهی به معنی ذلت بود.
- مامان، انقدر از خودم بدم میاد که اندازه نداره! تازه از... از اونی که اون بالا نشسته هم درگیرم!
- نگو تمنا... مقصر خود ما بودیم!
چشم به چشم خیس مادر داد و گفت:
- نه... مامان! کاش منو دنیا نمی آوردی!
- من خوشحالم تو رو دارم!
دوباره هق زد و مادر اشک از صورتش گرفت:
- ولی من دارم از ناراحتی می ترکم!
خم شد و پیشانی تمنا را بوسید:
- درست میشه عزیز دلم! درست میشه دختر گلم! آینده رو داری!
تمنا زجه زد:
- کاش بمیرم مامان!
مادر مستاصل شده بود:
- دنیا که به آخر نرسیده!
بی هوا و بی اینکه بفهمد دست مادر را چنگ زد. خودش را محکم به تخت کوبید و گریه کرد. قلبش داشت از غصه می ترکید. داشت میمرد و مرگ چقدر تلخ بود:
- رسیده! من همه چیزمو باختم!
حمیده نگران شانه او را محکم گرفت و گفت:
- قربونت برم مامان، درست میشه من قول می دم!
تمنا چیزی نگفت. نگفت که قول به دردش نمی خورد. قلبش انگار با مته سوراخ شده بود و درد می کرد. هیچ چیز، هیچ وقت قرار نبود درست شود، آن هم برای اویی که از زمین و آسمان شاکی بود. هیچ چیز شبیه گذشته نمی شد و شادی دیگر به قلبش باز نمی گشت.
#سراب_م✍🏻
🥀@hayateghalam🥀