eitaa logo
حیات قلم
1.4هزار دنبال‌کننده
827 عکس
376 ویدیو
42 فایل
🌿🌿 اینجا محلی است برای نشر آثار داستانی اساتید و فارغ التحصیلان «انجمن هنری باغ انار» 🌹نشانی گروه: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 🔸نمایشگاه انجمن: @ANARSTORY http://www.6w9.ir/msg/8113423 :ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
روایتی از حضور در یک هنرستان پسرانه دولتی چندی قبل دوستی زنگ زد و گفت برای سخنرانی در جمع تعدادی از دانش آموزان دبیرستانی حاضر می شوی؟ پرسیدم چه تیپی هستند؟ گفت یک دبیرستان دولتی که دانش آموزانش همه مدل هستند. از مذهبی تا غیر مذهبی. پذیرفتم چون دقیقا دوست داشتم در چنین جمعی حاضر شوم و با فضای ذهنی این تیپ بچه ها بیشتر آشنا شوم. روز مقرر در جمع شان حاضر شدم. حدود سی نفر دانش آموز متولد نیمه دهه 80 بودند که همه تیپی در بین شان بود. از موافق تا مخالف. بحث را شروع کردم و مقدمه ای گفتم که چرا ایران کشور مهمی است و اگر به جای جمهوری اسلامی هر نظام سیاسی دیگری هم وجود داشت بازهم ایران یک کشور مهم بود و دشمنان زیادی داشت. چون به لحاظ نفت و گاز و انرژی و ژئوپلتیک و ... خاص هستیم، چون با 15 کشور دنیا همسایه هستیم، چون به لحاظ جغرافیایی جای مهمی از دنیا قرار گرفته ایم، چون به لحاظ تاریخی و تمدنی کشور مهمی هستیم و حتی 70 سال قبل در زمانی که شاه سلطنت می کرد و نخست وزیرش یک پیرمرد کراواتی ِسکولارِ تحصیل کرده سوییس بود که نه آخوند بود و نه بسیجی، همان را هم امریکایی ها و انگلیسی ها تحمل نکردند و علیه او کودتا کردند. همانجا پرسیدم از محمد مصدق حرف می زنم، می شناسید؟ پاسخ ناامید کننده ای گرفتم! جز چهار پنج نفر، هیچ کس او را نمی شناخت... جلوتر رفتم و درباره چند مساله دیگر که فکر می کردم جزو شبهات بچه ها باشد حرف زدم. از اینکه در دنیای امروز هیچ چیز جدای از سیاست وجود ندارد، حتی ورزش.  و این فقط به ایران ربطی ندارد و در تمام جهان همینطور است. برای مثال به «مسعود اوزیل» ستاره ترک تبار فوتبال آلمان اشاره کردم که علیرغم درخشش در فوتبال آلمان، چه طور به خاطر برخوردهای نژاد پرستانه آلمانی ها و حتی اهانت های مکرر ژرمن ها به او به خاطر مسلمان بودنش، نهایتا قید آلمان را زد و به ترکیه برگشت. اما برایم جالب بود، تعدادی از بچه ها حتی مسعود اوزیل را هم نمی شناختند... بحث جلوتر رفت و  کمی چالشی شد. بچه ها سوالاتشان را پرسیدند. یکی بپرسید: چرا در اوین 350 نفر کشته شدند؟ تعجبی همراه با خنده وجودم را فرا گرفت. گفتم چرا می گویی 350 تا؟ گفت پس چندتا؟ گفتم 3500 تا! تعجب کرد، توضیح دادم اگر قرار بر گفتن یک عدد و رقم روی هوا باشد، هر چیزی را می شود گفت و بعد ماجرای اوین را کامل توضیح دادم که اصلا چه اتفاقی افتاده بود. یکی دیگر از بچه ها گفت چرا نیکا شاکرمی را کشتند؟ گفتم فیلمش هست که وارد یک خانه می شود و کسی هم همراهش نیست. بر چه اساسی می گویی کسی او را کشته؟ چطور اینقدر با اطمینان می گویی؟ گفت 90 درصد مطمئنم. گفتم چرا 95 درصد مطمئن نیستی؟ چرا 80 درصد مطمئن نیستی؟ این اطمینان از کجا آمده؟ چطور قبل از اطمینان از یک اتفاق، اینقدر راحت درباره اش حکم صادر می کنید؟ جالب اینکه دو سه نفرشان خیلی جدی (تاکید می کنم جدی) می گفتند این اتفاقات یک انقلاب است که بعد از پیروزی نهایی، علی کریمی و علی دایی کشور را اداره خواهند کرد. وقتی دیدم واقعا جدی چنین حرفی می زنند پرسیدم: «صدف بیوتی» چی؟ به نظرتان او هم می تواند کشور را اداره کند؟ شوک همراه با خنده شان، مطمئنم کرد کمی به حرفی که زده اند فکر خواهند کرد. البته برخی شان هم حرفهای حسابی و انتقادات درستی داشتند. تناقضات آشکار برخی مسئولان و سیاست های کشور را خوب می فهمیدند و به درستی انتقاد می کردند. در خیلی از انتقادات همراهی شان کردم چون حرف شان منطقی بود و این مسئولین هستند که باید حرف و عمل شان را یکی کنند. در پایان هم با برخی شان بیشتر حرف زدم و  کمی رفیق شدیم اما متاسفانه فرصت کم بود و طبیعتا می شد ساعتها با این بچه ها حرف زد و سخن شان را شنید. جمع بندی ام این است که چقدر این نسل لازم دارد که با افراد مختلف «حرف» بزنند. مظلومیت این نسل در این است که به معنی واقعی کلمه رها شده اند و نه تنها کتاب نمی خوانند، بلکه در بمباران هر روز اخبار فیک و زرد، اطلاعاتشان از همه چیز «اینستاگرامی» است. احساسی و زودباور هستند و از هر چیزی در حد یک استوری اینستاگرام یا یک توییت اطلاعات دارند و متاسفانه بر اساس همان اطلاعات هم تحلیل می کنند. در مقابل باید چه کرد؟ تداوم همین کارهای ساده و همین حرف زدن ها، سوالات و ابهامات زیادی از آنها را جواب می دهد و چقدر مسئولان و نخبگان ما از چنین فضاهایی دور هستند. کاش هر دانشجوی انقلابی که اهمیت صحبت کردن با این بچه ها را درک می کند، هر هفته یکبار در یکی از مدارس نزدیک محل سکونتش حاضر شود و با آنها حرف بزند، نمی گویم این کار معجزه می کند و همه مشکلات را حل خواهد کرد اما حتما از جایی که امروز هستیم، چند قدم جلوتر خواهیم رفت. عضو کانال شوید 🔻 https://eitaa.com/joinchat/1844903939C0e8d01846b
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ بسم الله الرحمن الرحیم گل از روی احمد آقا شکفت. با خوشحالی گفت: چشم آقاجان. ممنون که اجازه دادین آقاجان از جا برخاست که به مسجد برود و ما هم به احترام او از جا بلند شدیم. خواستم وسایل سفره را به مطبخ ببرم که آقاجان دست روی شانه ام گذاشت و گفت: رقیه بابا برو زود کاراتو بکن حاضر شو که زود برین و برگردین بدقولی نکنین. خانباجی سینی وسایل را از دست من گرفت و آهسته در گوشم گفت: با من بیا. احمد همراه پدرم تا در حیاط رفت و بعد در انتظار من در حیاط نشست. خانباجی مرا با خود به پستوی مطبخ برد. یکی از لباس هایی را که مادر به تازگی برایم خریده بود را به دستم داد. لباس نیلی رنگ و بلندی بود. یک روسری سفید و یک جفت کفش پاشنه بلند مشکی هم به من داد تا بپوشم. موهایم را شانه زدم و وضو گرفتم. لباس هایم را پوشیدم و روسری ام را زیر گلویم گره زدم و دو گوشه اش را روی هم آورم. چادرم را سرم کردم و به حیاط رفتم. مادر و خانباجی پایین پله ها ایستاده بودند و احمد آقا کمی عقب تر از آن ها ایستاده بود. نزدیک آن ها که شدم مادر جلو آمد، مرا بغل گرفت، بوسید و گفت: مواظب خودت باش. بعد آهسته در گوشم گفت: نه خیلی سبک باش نه خیلی سنگین خودت باش ولی مواظب باش هنوز عقدی ازت سوء استفاده نکنه. واقعا منظور مادر و خانباجی را از این جمله درک نمی کردم مثلا او چه سوء استفاده ای یا دست درازی می توانست به من بکند؟ در جواب مادرم فقط چشم گفتم و از آن ها خداحافظی کردم. مادر و خانباجی برای بدرقه مان تا دم در آمدند. مادر خطاب به احمد آقا گفت: دیگه جون شما و دختر ما مواظبش باشین زود هم برگردین احمد هم گفت: به روی چشم مادر جان. خداحافظی کردیم و پا در کوچه گذاشتیم. احمد به سمت اپل قهوه ای رنگی که روبروی در حیاط مان پارک بود رفت. کلید انداخت و درش را باز کرد. در سمت سرنشین را هم باز کرد و تعارف کرد بنشینم. سوار که شدم در را برایم بست و خودش هم سوار شد. با بسم الله ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. ماشینش هم مثل خودش تمیز و مرتب بود. از خم کوچه پس کوچه ها گذشتیم و وارد خیابان اصلی شدیم. از خانه ما تا حرم کمتر از نیم ساعت راه بود. احمد ساکت بود و فقط گاهی با لبخند نگاهم می کرد. ماشینش رادیو هم داشت. آقاجان معتقد بود رادیو و تلوزیون فقط ابتذال است و ما در خانه مان حتی رادیو هم نداشتیم. برای همین با تعجب نگاهم روی رادیوی ماشینش خیره مانده بود. متوجه نگاهم شد و پرسید: چیزی شده؟ ❌کپی نکنید❌ ❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ممنون از همه عزیزانی که وقت گذاشتن و اظهار لطف کردن یه نکته ای که بعضی دوستان اشاره کردن این که کاش ادامه پیدا می کرد و زندگی رضا و مریم و تربیت فرزندان شون هم به تصویر کشیده می شد. از اونجایی که رمان برای تصویر کشیدن سبک زندگی بر اساس آن چه توی روایات اومده دیگه رمان آرامش گمشده رو ادامه اش ندادم چون گفتم مباحث تکراری میشه و هر دو رمان از جذابیت می افته رمان یه رمان برای متاهلین عزیز و کسانی هست که در شرف ازدواجن امیدوارم این رمان رو هم بخونید و خوش تون بیاد و با راهنمایی هاتون منو در بهتر شدنش یاری بدین ممنون از همه شما عزیزان 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 ❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
حاضری،‌ناظری وبه منزله ی دلی هستی که درونِ کالبدِ خسته ام می تپد ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
هدایت شده از یازهرا(س)
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. ✨دکتر شریعتی ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
ملانصرالدین از همسایه‌اش دیگی را قرض گرفت. چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.» چند روز بعد، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود. تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد. همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما فوت کرد.» همسایه گفت: «مگر دیگ هم می‌میرد» و جواب شنید: «چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی‌زاید. دیگی که می‌زاید حتما مردن هم دارد. ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ بسم الله الرحمن الرحیم پرسیدم: شما رادیو هم گوش میدین؟ خندید و گفت: نه رادیو خرابه سیماش قطعه نمی دانم چرا ولی پرسیدم: قبل اینکه سیمش قطع بشه خراب بشه چی؟ بدون خنده و یا لبخندی، خیلی رک و صریح گفت: خودم سیمش رو قطع کردم. به جاده خیره شده بود و از لبخندی که تمام دیشب و امروز روی لبش بود دیگر خبری نبود. هر چند خیالم راحت شده بود ولی آهسته گفتم: ببخشید منظور بدی نداشتم. نمی خواستم ناراحت تون کنم آخه آقا جانم می گه رادیو همه اش ابتذاله آهنگ و آوازه. وقت و عمر حروم کردنه با محبت نگاهم کرد و با لبخند گفت: عزیزم، عروسکم، من از دست شما ناراحت نیستم. آقاجانت هم راست میگه نه فقط رادیو خیلی چیزها الان همش فساد و ابتذاله. از مدرسه اش بگیر تا چیزای دیگه ... راستی شما مدرسه رفتی؟ درس خوندی؟ گفتم: من دو سال مدرسه رفتم. آقاجانم نذاشت من و خواهرام بیشتر از دو سال مدرسه بریم. آقاجان خیلی حساسه میگه دوست نداره کسی به چادر و روسری ناموسش چپ نگاه کنه چه برسه که بگه از سرشان باید بردارن ما مدرسه نرفتیم ولی آقاجان تو خونه تاکید دارن حتما کتاب بخونیم. ماهی یه بار یه خانم قرآنی میارن خونه برای ما صحبت کنن و مسائل دینی یاد مون بده. آقاجان خیلی کتاب برامون می خره تا بخونیم کتاب های دینی، زندگی نامه امام ها، احکام قرآن هم میگه زیاد بخونیم میگه بیکار نمونین هر وقت شد قرآن دست بگیرین یکی دو صفحه بخونین خودشم هر وقت بتونه برامون شعر می خونه و معنی می کنه آقاجان میگه این چیزایی که تو کتاب ها آمده لازمه برای زندگی یاد بگیریم و بیشتر از درس و مدرسه به کارمان میاد. البته محمد علی هم از طرف آقاجان مامور شد و با من و راضیه حساب و ضرب و تقسیم کار کرد و یه چیزایی یادمون داد. از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم و ادامه دادم: من خودم خیلی دوست داشتم مدرسه برم و درس بخونم ولی آقا جانم میگه جامعه خرابه و هرچی کمتر بریم بیرون به نفع خودمونه خصوصا مدرسه که باید بی حجاب رفت. الانم که محمد علی درس می خونه برا اینه که یه مدرسه پیدا کرد همه شاگردا و معلماش آقان وگرنه او هم نمی تونست درس بخونه و باید مثل داداش محمد امین وارد بازار کار می شد. احمد در حالی که فرمان را می چرخاند که دور میدان دور بزند گفت: محمد علی تو همون مدرسه ای درس می خونه که من و داداشم درس خوندیم. الانم داداش محمد همونجا درس میده. حرم از دور نمایان شد. دستم را روی سینه گذاشتم و زیر لب سلام دادم. ❌کپی نکنید❌ ❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ بسم الله الرحمن الرحیم احمد ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پیاده به سمت حرم راه افتادیم. هم قدم با هم به سمت حرم رفتیم. او زیر لب ذکر می گفت و من هم در دل با امام رضا مناجات می کردم. اول به حرم رفتیم و ضریح را زیارت کردیم. دور ضریح شلوغ بود و به سختی خودم را به ضریح رساندم و به مشبک هایش دست کشیدم و دستم را به صورت و چشم هایم کشیدم. وقتی برگشتم دیدم احمد همانجا که از هم جدا شدیم سر به زیر ایستاده و دست هایش را بالا گرفته و دعا می خواند. نزدیک که شدم انگار گونه هایش خیس بود. تا به حال مردی را ندیده بودم گریه کند. هنوز متوجه من نشده بود. در همان حال خودش دعا می خواند و شانه هایش می لرزید. نمی دانستم مناجات و راز و نیازش چیست اما از حالش غصه ام گرفت. چند دقیقه ای در همان حال بود که بالاخره متوجه من شد. دستی به صورتش کشید و لبخند زد و پرسید: شما کی اومدی؟ نگاهم به چشم های قرمزش بود که دستم را گرفت و گفت: بیا بریم یه جا بشینیم زیارت بخونیم. به صحن عتیق رفتیم و در سایه نشستیم. هوا کمی گرم بود ولی اذیت کننده نبود. احمد یک مفاتیح آورد و در آن دنبال زیارت امام رضا گشت. مفاتیح را بین مان گرفت و مشغول خواندن شدیم. بعد از زیارت مخصوص امام رضا زیارت جامعه را آورد. تا به حال این زیارت را نخوانده بودم و خواندنش برایم سخت بود. احمد اما با سرعت می خواند و مدام سوال می کرد آیا خوانده ام که صفحه بزند؟ رویم نمی شد بگویم نه برای همین می گفتم صفحه بزند. بعد از این که نماز زیارت خواندیم احمد پرسید: حالا کجا بریم بگردیم؟ بریم طرقبه بستنی بخوریم؟ یا بریم شاندیز باغ عموم یا بریم کوهسنگی؟ یا بریم روستای فردوسی؟ سر به زیر انداختم و گفتم: نمی دونم هر جا شما بگید _شما کجا دوست داری بریم؟ به دنبال ساعت حرم گردن کشیدم و گفتم: یه جا بریم که تا ظهر برگردیم بدقولی نره آقاجان ناراحت نشن _هر جا بریم من سر وقت شما رو می رسونم خونه شما نگران نباشین من سرم بره قولم نمیره واقعا برایم فرقی نداشت کجا برویم. آقاجان زیاد ما را برای تفریح به مکان های شلوغ نمی برد. معمولا به باغ های فامیل در روستاهای اطراف می رفتیم و آب و هوا عوض می کردیم. احمد وقتی دید حرفی نمی زنم و نظری نمی دهم گفت: من میگم حالا که اومدیم حرم بعدشم بریم یه جا که بوی امام رضا داشته باشه سوالی نگاهش کردم. کجا بوی امام رضا می داد؟ پرسیدم: کجا میگین بریم؟ _بریم کوهسنگی کوهسنگی چه ربطی به امام رضا داشت؟ سوال ذهنی ام را به زبان آوردم که با لبخند گفت: ماجراشو نشنیدین؟ زیر لب نه گفتم که گفت: وقتی امام رضا رو از مدینه آوردن سناباد امام رضا نزدیک این کوه توقف کردن و دعا کردن خدا این کوه رو برای مردم نافع قرار بده و به این کوه و ظرف هایی که مردم ازش می سازن برکت بده از همون موقع مردم هم از این کوه ظرف سنگی ساختن هم برای سیاحت و سیر میرن کوهسنگی _چه جالب نشنیده بودم _موافقی بریم؟ سر تکان دادم و گفتم: باشه بریم. احمد یا علی گویان از جا برخاست. کنار هم سلام آخر را دادیم و از حرم بیرون آمدیم. _چیزی نمیخوای بریم بخریم؟ با چادرم رویم را محکم گرفتم و گفتم: نه دست شما درد نکنه _میخوای بریم چیزی بخوریم؟ بستنی ای شربتی یا یخ در بهشت؟ _نه اگه میشه زود بریم. احمد سر تکان داد و گفت: باشه بریم. به گمانم از دستم ناراحت شد خیابان شلوغ بود و بعضی خانم های در خیابان بی حجاب بودند. دیدن آن ها که بدون هیچ پوشش درستی اطراف حرم بودند و حرمت امام را نگه نمی داشتند واقعا حالم را بد می کرد با این حال بد دلم نمی خواست در خیابان بمانم و با دیدن آن ها حال زیارتی که آمده بودم را خراب کنم. سوار ماشین که شدیم قبل از این که احمد ماشین را به حرکت در آورد گفتم: ببخشید اگه نارحت تون کردم. احمد نگاه به من دوخت که سر به زیر انداختم و گفتم: وقتی میام حرم بعدش تو خیابون خانمای بی حجاب رو می بینم که حرمت امامو نگه نمی دارن حالم بد میشه برای همین گفتم زود بریم. احمد به رویم لبخند زد و گفت: قربون دل عروسکم بشم. دعا کن براشون خدا به راه راست هدایت شون کنه دعا کن قدرخودشونو بدونن به روی احمد لبخند زدم و گفتم: چشم دعا می کنم ❌کپی نکنید❌ ❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️