eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🍃🌸🍃 🌹🍃 🍃 🌹 🍃 ❤️ توسل امروز ❤️ به حضرت زهرا سلام الله علیها و امیرالمؤمنین علیه السلام يَا أَبَا الْحَسَنِ، يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، يَا عَلِىَّ بْنَ أَبِى طالِبٍ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا، يا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛ 🦋🦋 يا فاطِمَةُ الزَّهْراءُ، يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ، يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ، يَا سَيِّدَتَنا وَمَوْلاتَنا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكِ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكِ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا، يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعِي لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛ 🍃 🌹 🍃 🌹🍃 🍃🌸🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 @hedye110
سوره مبارکه نوشته استاد انصاریان - منبع: پایگاه (https://erfan.ir) ➥ @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
4_5938117965500122412.mp3
1.76M
🔸ترتیل صفحه 97 قرآن کریم با صدای استاد حامد ولی زاده_مقام بیات 🔸به همراه ترجمه گویای فارسی با صدای مرحوم استاد اسماعیل قادرپناه ☘️☘️☘️☘️ ➥ @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
097-nesa-ta-1.mp3
6.76M
سوره مبارکه بخش اول مفسر: استاد قرائتی ➥ @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
097-nesa-ta-2.mp3
5.26M
سوره مبارکه بخش دوم مفسر: استاد قرائتی ➥ @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
🪴 🪴 🌿﷽🌿 گفتم: بسه دیگه هیچی نگو دستش را گرفتم و فشردم. هرچه بیشتر فکر میکردم عمق فاجعه برایم وسیع تر و دردناک تر می شد. خودم را سرزنش می کردم که چرا لیلا را آنجا تنها گذاشته بودم. اگر این اتفاق می افتاد چه خاکی به سرم می کردم؟ به دا چه جوابی می دادم ؟ بابا مسئولیت لیلا را هم من سپرده بود، اطمینان بابا به من چی میشد؟ امانتی اش را مواظبت نکرده بودم. لیلا را نگاه می کردم و در عین ملامت خودم، خدا را هم شکر می کردم. به خودم دلداری می دادم الان لیلا اینجاست، صحیح و سالم. باز فکر می کردم اگر مویی از سرش کم می شد تا آخر عمر خودم را نمی بخشیدم لیلا حال و روز مرا که می دیده می خندید و می گفت: حالا که اتفاقی نیفتاده، چرا این قدر خودت را ناراحت می کنی؟ ولی من نمی توانستم آرام بگیرم. حواسش که نبود، لباسش را می گرفتم تا آرام شوم و از حضورش در کنارم احساس امنیت کنم. وقتی می خوابید نگاهش میکردم و اشک می ریختم. تا یه روز این موضوع فکرم را مشغول کرده بود. به خودم می گفتم: دیگر نباید از این و سهل‌انگاری ها بکنم، نباید بابا را نسبت به اعتمادی که به من کرده است، پشیمان کنم. دیگر نمی‌گذارم لیلا از کنارم جم بخورد. روزهای حضورمان در خانه آقای بهرام زاده به این منوال می گذشت و کم کم حالم رو به بهبود می رفت. ورم پاهایم تا حد زیادی خوابید پشت های پای چپم کمی حس پیدا کرده بودند و با کمک بقیه توانستم بایستم و پاهایم را روی زمین بگذارم. اما زمین را حس نمی کردم. خانه آقای بهرام زاده که دوباره شلوغ شده بود گفتم: مرا از اینجا ببرند آقای بهرام زاده راضی نبود به اصرار من پذیرفت. بعد از تقریبا یک هفته ایی که آنجا ایم، یک روز صبح طرف های ساعت نه، ده دایی ماشینی آورد و مرا به کمپ برد. کمپ به کارکنان ژاپنی، چینی و کره ای شرکت پتروشیمی اختصاص داشت. آنها با شروع جنگ او را تخلیه کرده بودند. کمپه خارج از سربندر بود و یک ربع، بیست دقیقه ایی با شهر راه داشت توی کمپ، دائی تخت سفری شان را بیرون اتاق پیش ساخته شیان گذاشت و مرا روی آن خواباند. از اینکه توی هوای آزاد بودم احساس خوبی داشتم و از طرفی چون با آن وضعیت خوابیده بودم، خجالت می کشیدم. چند دقیقه بعد از رسیدن ما دا و بچه ها آمدند. زینب به طرفم دوید، پسرها که انگار خجالت می کشیدند، عقب تر ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند. گفنم: بیایید بیبینم به خاطر حرف دا که گفته بوده دائم توی محوطه بازی می کند و حرف گوش نمی دهند گفتم: شنیدم شیطون شدید می خندیدند. توی اینجا دایی ناد علی که تقریبا انتهای کسب بود، پنج، شش خانواده آن فامیل های زن دایی مستقر شده بودند. آنها هم به عیادتم آمدند و دورم جمع شدند. بندگان خدا فارسی بلد نبودند، تازه یک سال بود که صدام آنها را از عراق بیرون کرده بود و اینها به خرمشهر آمده بودند نزدیکی های ظهر آقای بهرام زاده دنبالم آمد و گفت: از بیمارستان تماس گرفتن هلیکوپتر اومده گفتم: من نمیام دایی و آقای بهرام زاده ناراحت و متعجب پرسیدند: چرا؟ گفتم: من که با ماشین می تونم برم. آنقدر مجروح بد حالی در بیمارستان دیده بودم که بخواهم چنین تصمیمی بگیرم. اعزام با هلیکوپتر را حق خودم نمی دانستم. نمی توانستم بپذیرم مجروحانی هستند. قطع عضو شده اند، بمانند و من بروم دایی گفت: ممکنه توی تکونهای ماشین مشکلی برات پیش بیاد. گفتم: نه هیچ اتفاقی نمی افته هر کاری کردند متقاعدم کنند، قبول نکردم. دایی دیگر از دستم عصبانی شده بود. آقای بهرام زاده هم رفت..... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 آن شب دردهایم دوباره به سراغم آمد. خارش محل زخم نشان می داد که در حال عفونت است. روز بعد دایی آمبولانس کمپ را خبر کرد. بیچاره دا فکر می کرد مرا توی ماهشهر نگه می دارند، لیلا راضی شد همراهم بیاید. در بیمارستان دکتر دستور اعزام برایم نوشت. آمبولانس در حال حرکت به طرف شیراز بود و خانواده ایی را که همه آنها مجروح بودند، به زور در آن جای داده بودند. لیلا روی برآمدگی چرخ ماشین نشست. من هم لبه در نشستم و پاهایم را دراز کردم، در را بستند و آمبولانس با یک پزشک و یک پرستار حرکت کرد جایم راحت نبود، به سختی خودم را در کنج بین در و دیواره آمبولانس جا داده بودم آمبولانس شیشه نداشت و موقع حرکت ماشین باد از نیمه بدون شیشه در به داخل می وزید بعضی جاها گرم و بعضی جاها سرد بود یک بار که راننده آمبولانس برای کنترل وضعیت ماشین نگه داشت. پرستار روم ملحفه کشید و پزشک همراهمان که دکتر مصطفوی نام داشت، کمی خوردنی خرید و بین مان توزیع کرد. در این بین دکتر به مردمی که کنجکاو شده بودند و توی ماشین سرک میکشیدند، گفت: بیاید جلو ببنید مردم خرمشهر به چه وضعی افتادند. اینها داغونت کردند. شنیده بودم توی یکی از شهرها زیر پای مردم جنگزده آب باز کرده و آنها را اذیت ده اند. به آنها تهمت زده، گفته بودند: شما بزدل و ترسویید که شهرتون رو دست دشمن دادید. شماها خائنید از شهر ما بروید شنیدن این حرف ها دلم را شکسته بود. اولش نمی خواستم باور کنم ولی وقتی از مردم شهر شنیدم که می گفتند: ما از شهرمون نمیریم. طاقت خفت کشیدن و آواره شدن رو نداریم مگه نشنیدید با اونایی که رفتند چه رفتاری کرده اند، باورم شد که حرف های دکتر مردمی که دور ماشین جمع شده بودند، از ما پرسیدند: خرمشهر چه و عراقی ها تا کجا جلو اومدن؟ من هم فرصت را غنیمت شمردم و از اوضاع خرمشهر برایشان گفتم. خیلی ناراحت شدند. بعضی از آنها به گریه افتادند. بعضی از سر دلسوزی می گفتند چی لازم دارید. بریم خونه مون براتون بیاریم؟ یا تعارف می کردند به خانه هایشان برویم. تا ماشین راه بیفتد و جمعیت زیادی دورمان جمع شده بودند. از همان در بدون شیشه مجروحین را نگاه کردند و اظهار همدردی می کردند این اتفاق چند بار دیگر توی مسیر تکرار شد...... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
مراقبه علمی ۱ (1).mp3
17.91M
قسمت پنجم 📌مراقبه علمی @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
بسم الله الرحمن الرحیم لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ اگر شکر نعمت به جای آرید بر نعمت شما می افزایم 🌾 سوره ابراهیم ، آیه ۷ @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔻شجره‌نامه شهید سید حسن نصرالله نسب سیدحسن نصرالله و به طور کلی خاندان نصرالله به امام موسی کاظم(ع) می‌رسد. اسناد تاریخی قدیمی تأکید می‌کند خاندان نصرالله طی دوران حیات جدشان «سیّد ابراهیم المجاب بن سیّد محمد العابد بن الإمام موسی الکاظم» در سال ۲۴۷ هجری متولی بارگاه حسینی بوده و جد آن‌ها «ابو الفائز محمد» که خاندان به نام وی نام‌گذاری شده با سادات «آل طعمه»، «آل قفطون»، «آل ضیاء الدین»، «آل تاجر»، «آل مساعد» و «آل محمد أمین» پسر عم بوده‌اند. همچنین اجداد سید، نسل اندر نسل مسئول و ناظر بر بارگاه حسینی بوده و دارای املاک و مستغلاتی در منطقه «عین التمر» و داخل «کربلاء» منطقه «الحسینیة» بوده‌اند که اسناد تاریخی آن همچنان موجود بوده و تاریخ آن به بیش از چهار قرن قبل بازمی‌گردد... از بیانات استاد بندانی نیشابوری ➥ @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
15.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥⛔️ فروپاشی این رژیم منحوس نزدیک است💯 📚سوره اسرا آیه ۳-۸ @hedye110 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄