#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلنهم 🪴
🌿﷽🌿
وقتی آقای نجار می خواست جوراب را درآورد سرم فیزیولوژی و
ساولن را برداشت و روی پای علی امجدی ریخت. با این کار می
خواست جوراب را از پوست عفونی شده راحت تر جدا کند.
مریم امجدی که طاقت نداشت برادرش را در این وضع و حال
بیند، روی زمین نشست و دستش را دور کردن برادرش انداخت.
او را می بوسید و قربان صدقه اش می رفت، علی امجدی هم
ناراحت میشد. دست های مریم را از دور گردنش باز می کرد و
می گفت: نکن زشته چرا اینجوری میکنی؟ ولی مریم دست بردار
نبود. با دیدن على امجدی، یاد على خودمان می افتادم. آخر او هم
اسمش علی بود و هم مثل علي ما پاسدار بود. به خاطر همینه یک
لحظه خیلی دلم براش تنگ شده، دوست داشتم همان موقع منهم
برادرم را می دیدم و او را در آغوش میگرفتم، چند دقیقه بعد آقای
نجاری جوراب را بیرون آورد و زخم های علی امجدی را فشار
داد تا عفونت هایش تخلیه شود، این کار خیلی دردناک بود. علی
از شدت درد، دستانش را به هم فشار میداد. سرش را بالا می
گرفت و زیر لب صلوات می فرستاد
با دیدن این صحنه دلم زیر و رو می شد، این درد را خوب می
شناختم. زمانی که میخ الوار توی پایم فرو رفته بود و پایم عفونت
کرد من هم همین وضعیت را داشتم. برای اینکه حالم عوض شود،
آمدم توی حیاط. دوری زدم. زنها باز مشغول بودند. برنج و
حبوبات پاک می کردند. رفتم کنارشان و سینی دست گرفتم، توی
حیاط هیاهویی برپا بود. یکی می رفت، یکی می آمد. همان طوری
که کار می کردم چشمم به در بود. اگر مجروحی آوردند بروم توی
درمانگاه یا اگر کسی چیزی می خواست به او بدهم، پلو که دم
کشیده شروع کردیم به کشیدن غذا، اول برای کسانی که در خطوط
می جنگیدند، توی ظرف های یکبار مصرف با کیسه های تایلونی
و نهایتا قابلمه های بزرگ غذا می ریختند. ظرف های یکبار
مصرف را از باشگاه های شرکت نفت آبادان آورده بودند. موقع
کار حاج آقا محمدی، حاج آقا نوری و روحانی دیگری که پوست
آفتاب سوخته و موهای جو گندمی داشت و با سنی حدود پنجاه سال
خیلی قبراق و سرحال به نظر می رسید، ذکر صلوات می گفتند و
همه کسانی که دور دیگ بودند، بلند صلوات می فرستادند. این
روحانی که اسمش یادم نمانده وقتی فهمید من از ساداتم و پدرم هم
شهید شده خیلی احترامم میکرد
وقتی ظرف های غذا را توی یکی، دو تا وانت گذاشتند تا به
خطوط ببرند، یک دفعه تصمیم گرفتم بروم خط، این چند روزه
همه اش فکرش را کرده بودم. طوری که رفتن به خط آرزویم شده
بود، تصویر گنگی از آنجا داشتم. قبلا پلیس راه را ابتدای جاده
خرمشهر - اهواز دیده بودم، از خودم می پرسیدم: آنجا که هیچ
مانع طبیعی برای پناه گرفتن ندارد. پس بچه ها توی آن دشت
چطور می جنگند. عراقی ها تانک دارند، اما بچه ها چی؟ توی
راه آهن و بندر امکان پناه گرفتن پشت دیوارهای
ساختمان ها با وسایل و ادوات بندر هست اما پلیس راه نه طبق
خبرهایی که مدافعین از خط می آوردند و توی دهان ها می چرخید
مجروح ها به خاطر یک خونریزی ساده از بین می رفتند. یا
مجروحها می گفتند: کاش امدادگرها توی خط بودند. با این وسایل
پزشکی توی خط بود، وقتی می شنیدم توی خط نیرو کم است، از
بودن آن عده که در مسجد و خیابانها مانده بودند، تعجب می کردم
می گفتم شاید بلد نیستن بجنگند. بعد جواب می دادم با چوب و چماق
هم که شده باید جلوی دشمن ایستاد
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
شکرانه 03.mp3
26.47M
امیرالمومنین حضرت علی (عليهالسلام) میفرمايند:
❌ ۳۴ خصلت باعث فقر میشود
۱- بودن تار عنکبوت در خانه باعث فقر است
۲- و همچنین ادرار کردن در حمام
۳- خوردن در حال جنابت
۴- خلال دندان با چوب درخت گز
۵- ایستاده شانه کردن
۶- خاکروبه و آشغال را در خانه باقی گذاشتن
۷- قسم دروغ گفتن
۸- زنا کردن
۹- اظهار حرص بر دنیا نمودن
۱۰- خواب بین نماز مغرب و عشاء
۱۱- خواب قبل از طلوع آفتاب
۱۲- درآمد و مخارج زندگی را منظم ننمودن
۱۳- قطع رفت و آمد خویشاوندی
۱۴- عادت به دروغگویی
۱۵- زیاد گوش دادن به آواز غنا و موسیقی ( حلال )
۱۶- رد کردن سائل مرد در اول شب ( و در جامع الاخبار ص ۱۲۵ علاوه بر آنچه که بیان شد موارد زیر هم اضافه میکند )
۱۷- ( در شب ) برخاستن بدون لباس از خوابگاه برای توالت رفتن
۱۸- با دست نشسته غذا خوردن
۱۹- اهمیت ندادن و اهانت کردن به پاره های نان
۲۰- سوزانیدن پوست سیر و پیاز
۲۱- نشستن در آستانه درب خانه
۲۲- شب خانه را جارو کردن
۲۳- در توالت شستن اعضای دیگر بدن ( مانند وضو و دوش گرفتن )
۲۴- صورت و دستها را با لباسی که در تن است خشک کردن ، یا با آستین لباس عرق پیشانی و صورت را خشک کردن
۲۵- ظرف ها را بعد از صرف غذا نشستن
۲۶- ظرفهای آب را بدون سرپوش گذاشتن
۲۷- اهمیت به نماز ندادن
۲۸- ( پس از ورود به مسجد ) عجله کردن برای خروج از مسجد
۲۹- صبح زود به محل کسب و کار رفتن ( یعنی قبل از طلوع آفتاب ) و دیر برگشتن ( به خانه ) به طوری که شب فرا رسیده باشد
۳۰- خریدن نان از فقراء ( که به آن ها به عنوان صدقه داده باشند )
۳۱- اولاد ( صالح ) را لعن و نفرین کردن
۳۲- دروغ گفتن
۳۳- دوختن لباس در حالی که در بدن پوشیده شده باشد
۳۴- و خاموش کردن چراغ های ( روشنایی و خوراک پزی ) با دهان
منابع:
جامع الاخبار ص ۱۲۴ ، مستدرک ج ۱ ص ۴۶۷ و ج ۳ ص ۴۵۶ ، خصال ج ۲ ص ۵۰۴ ، بحارالانوار ج ۷۶ ص ۱۷۶ و ۳۱۴ ، وسایل ج ۱۵ ص ۲۴۷ ، مشکاۀ الانوار ص ۱۲۸ ، روضة الواعظین ص ۴۵۵
➥ @hedye110
15.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای عجب تجربه ای 😱😱😱
بخشی از شرح کتاب سه دقیقه در قیامت
➥ @hedye110
مرحوم استاد فاطمی نیا ره
حرف زدن پشت سر مردم،
قلب را تیره می کند،
توفیق را از آدم سلب می کند
و نشاط عبادت را می گیرد.
➥ @hedye110
💢آیت الله بهجت :
🔸بعضی از علما با سفارش به نماز اول وقت و یا نماز شب ، زندگی آینده ی فرزندانشان را تأمین می کردند .
📕در محضر بهجت ، ج ۱ ، ص ۸۵
➥ @hedye110
44.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ماجرای شفای بیمار سرطانی به برکت قرائت حدیث شریف کساء در مسجد جامع گرگان از زبان فرزند آیت الله علوی گرگانی(ره)
#سخنران
#سید_محمد_علوی_گرگانی
#التماس_دعا_برای_ظهور
➥ @hedye110
┄┅─✵💝✵─┅┄
با نام و یاد خــدا
میتوان بهترین روز را
براے خـود رقم زد
پس با تمام وجـود بگیم
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
خـدایا بہ امید تو
نه بہ امید خلق تو
➥ @hedye110
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
﷽
#سلام_امام_زمانم
میرسد روزی بهپایان نوبت هجران او
میشود آخر نمـایان طلعت رخشـان او
انشاءالله بزودی😍💚
#امامزمان "عج"
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#التماس_دعا_برای_ظهور
➥ @emame_mehraban
🕊🕊🕊🕊
#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلدوم 🪴
🌿﷽🌿
دیگر معطل نکردم. رفتم جلو و به کسانی که دور و بر وانت آماده
رفتن بودند، گفتم برادرها دارید می رید خط؟ گفتند: آره
گفتم: منم میتونم با شما پیام خط؟ کفشد: نمیشه پرسیدم: چرا؟ چرا
نمیشه؟ گفتند: ما داریم میریم خط غذا توزیع کنیم. نمیریم که
بجنگیم گفتم: خب منم میخوام بیام غذا توزیع کنم گفتند: ما هستیم.
نیازی به اومدن شمانیست
گفتم: من از صبح دارم کمک می کنم غذا آماده بشه حالا دلم می
خواد خودم برسونم دست برادرها
گفتند: اونجا خطرناکه توپ و تانک داره کار می کنه گفتم: اگه
برای من خطر داره برای شما هم داره چه فرقی میکنه؟
وقتی دیدند هر چه می گویند من یک جوایی می دهم، دیگر چیزی
نگفتند، احساس کردم کوتاه آمده اند. ماشین داشت راه می افتاد که
پریدم بالا وانت ها با هم از جلوی مسجد راه افتادند و کمی جلوتر
هر کدام به سمتی رفتند. وانتی که من سوارش بودم به سمت فلکه
راه آهن در حرکت بود. راننده با سرعت می راند و باد چادرم را
می برد. به سختی چادرم را کنترل کردم و با یکی، دوتا از
برادرها ظرفهای خورشت قیمه را که روش توی دست اندازها لب
پر می زد و بیرون می ریخت، نگه داشتیم. خیابانها بر اثر انفجار
بمب و خمپاره ها پر از چاله و چوله شده بود. راننده دائما برای
فرار از آنها به چپ و راست منحرف می شد و گاه ناگزیر توی
دست انداز می افتاد. ما هم همراه ظرف های غذا بالا و پایین می
شدیم. هرچه جلوتر می رفتیم، خیابان ها خلوت تر می شد و آثار
جنگ توی صورت دیوارها و خانه ها و حتی دار و درخت ها
بیشتر دیده می شد. خیلی از شاخه های درخت ها شکسته و یا
سوخته بودند، سگ و گربه ها توی خیابان های خالی می دویدند و
جولان می دادند. حجم آتش رفته رفته سنگین تر می شد. صدای
انفجارها که نزدیک می شد رانده کندتر می راند. بالاخره نزدیک
فلكه راه آهن از اینجا صدای شلیک گلوله هایی که ین دو
طرف رد و بدل می شد به وضوح به گوش می رسید جوان هایی
که برای توزیع آمده بودند، توی تعدادی از نایلونها غذا ریختند و
برادرها به مدافعینی که توی سنگر کنار دیوار استادیوم مستقر
بودند، دادند. به سر و وضع مدافعین خوب نگاه کردم. از چهره
هایشان خستگی می بارید. معلوم بود از بچه های شهر هستند. هیچ
کدامشان لباس نظامی خاصی به تن نداشتند. تک و توک شلوار
نظامی پایشان بود و تنها یک نفر که از شدت گرما دکمه های
پیراهن آبی رنگ چهار خانه ای را باز گذاشته بود، کلاهخودی به
سر داشت و رنگ سبز سیر کلاهش نشان می داد که غنیمت
عراقی ها است. همین آدم چشمش که به من خورده گفت: خواهر
شما چرا اومدی؟ اینجا ناامنه
بهم برخورد حس کردم لحنش طلبکاراته است. گفتم اگه تا امنه شما
چرا موندید؟ منم مثل شما. این را گفتم و سریع سوار وأنت شدیم و
راه افتادیم. راننده با سرعت کمی حرکت می کرد. حدود دویست،
سیصد متر جلوتر سنگر دیگری آن طرف بلوار به چشم می خورد
پسرها به سقف وانت کوبیدند. راننده نگه داشت تا برای بچه های
آن سنگر هم غذا ببرند، تا بروند و برگردند، نگاه دقیق تری به
خیابان کردم، جدول های وسط خیابان همه کنده و همراه با خاک و
چمن ها وسط خیابان پخش شده بود. اینجا دیگر هیچ شاخ و برگی
روی درختان باقی نمانده بود، در توقف بعدی قبل از اینکه ماشین
نگه دارد، چند تا نایلون غذای بسته بندی شده دستم گرفتم و پریدم
پایین. رفتم توی کوچه پس کوچه های بعدی فلکه راه آهن، تک و
توکی آدم توی کوچه ها بودند، اکثرا روی پشت بام خانه ها موضع
گرفته بودند. وقتی روی پشت بام ها می دویدند صداهایشان می
آمد آن بالایی ها با بی سیم و با با فریاد به بچه های جلوتر خبر
می دادند که چه کار کنند خودشان هم از همانجا به سمت عراقیها
شلیک می کردند. اینجا خط درگیری به حساب می آمد. آنقدر
نزدیک بودیم که خیلی خوب می شنیدم: برو اون طرف شلیک کن.
مواظب اون تانک باش. آرپی جی زن رو هدف بگیرد. حواست به
پشت سرت باشه. صدای انفجار، شلیک و فریادها آنقدر زیاد بود
که پشتم می لرزید، از اینکه توی این وضعیت بودم کمی ترسیدم.
هیچ چیز قابل پیش بینی نبود، حجم مبادلات آتش که نمی دانستم از
کدام طرف می بارد خیلی زیاد بود. با اینکه در محاصره ساختمان
ها قرار داشتم ولی اگر قد راست می کردم، گلوله های کلاشینکف
و متل هایی که از ساختمان روبه رو به طرف ما شلیک می شد به
سر و گردنم می خورد.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلسوم 🪴
🌿﷽🌿
چیده به دیوار راه می رفتم. صدای شنی
های تانک را هم می شنیدم. صدای تنها تانک چیفتن که در خیابان
چهل متری دیده بودم، همین چوری بود
توی این اوضاع از خودم پرسیدم: این بیچاره ها چطوری توی این
وضع غذا بخورن؟۱
جلو می رفتم و به هر کسی که می رسیدم غذا می دادم. مدافعین از
دیدن غذای پخته و گرم تعجب می کردند. می گفتند الان وقتش
نیست این رو بخوریم، بعضی ها می گرفتند و می گفتند: ببینم
برامون چی آوردید؟ بعضی ها هم می گفتند: اصلا فکر نمی کردیم
برامون غذا بیارن. از قرار معلوم اون عقب به فکر اینجا هستن
میگفتم معلومه به فکر شما هستن، تا ما هستیم جای نگرانی نیست
تشکر می کردند. بعضی ها که دستشان به کاری بلد نبود، همان
موقع گوشه دیوار می نشستند و با دست خالی شروع به خوردان
می کردند. از اینکه غذاها را به اینجا رسانده بودیم، احساس
خوشحالی می کردم. فکر میکردم غذا را به دست کسانی رسانده
ایم که واقعا استحقاق خوردنش را داشتند. قوت میگیرند و بهتر
دفاع می کنند. دلشان هم آرام
می گیرد که کمی عقب تدارکاتی به فکرشان هستند و وقتی می
خواستم از کوچه بیرون بیایم، پرسیدم: کسی هست که غذا نگرفته
باشه؟
جواب دادند. بعضی ها جلوترند. برای آنها هم غذا گذاشتم، برگشتم
تا باز هم از توی وانت غذا بردارم. همین طور که دیگ ها را جلو
می کشیدم، شنیدم یک نفر میگوید: خواهر برای چی شما اومدی تو
خط؟
گفتم: خودت برای چی اومدی؟ گفت: خب اومدم بجنگم گفتم: خب
من هم اومد به شماها غذا برسونم. گفت: خب کسای دیگه ایی
هستن، اونها بیایند. گفتم: چه فرقی می کنه، اونا هم مثل ماء گفت:
منظورم اینه که برادرها بیایند. تا وقتی اون ها هستن، خواهرها
نباید بیایند اینجاها. گفتم: چرا؟ مگه خون ما رنگین تره یا جونمون
عزیزتره؟ گفت: حرف چیز دیگه ای به. اینجا عراقی ها همه جا
هستن، یه وفت جلوتون ظاهر میشن با پررویی گفتم: خب بشن.
عصبی شد و گفت: من هر چی میگم به چیز دیگه جواب میده.
دختر اگه اسیرت کنند چې؟
گفتم: پس شما اینجا وایستادی برای چی؟
دست هایش را برد بالا و انداخت پایین و گفت: خب بابا، اصلا
هیچی هر کاری میخوای بکن.
گفتم: فکر نکنید فقط مردها می تونن کار کنند. ما هم می تونیم.
پدرم گفته این زمان مرد و زن معنا نداره
گفت: برو بابا، اصلا نمی شه با شماها حرف زد
دو، سه نفری که همراهشان آمده بودم، جوابش را دادند که ما کلی
جلوی مسجد بهشی گفتیم نیاد اما نتونستیم قانعش کنیم. حالا تو اینجا
میخوای برش گردونی؟!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
یاد خدا ۳۵.mp3
8.99M
مجموعه #یاد_خدا ۳۵
#استاد_شجاعی | #استاد_فرحزاد
√ بعضی از آدمها قادرند بیش از دیگران توجه خدا را جلب کنند!
واکنش این آدمها در یک قسمت خاص از زندگیشان با بقیه فرق دارد!
➥ @hedye110