دانشگاه حجاب
💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢 #عبور_از_سیم_خار_دار_نفس #پارت23 بعداز آخرین کلاس باید پیش ریحانه می رفتم. برنامه ی
💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢
#عبور_از_سیم_خار_دار_نفس
#پارت24
ریحانه تا من را دید دستهایش را بالا آورد، یعنی بغلم کن.محکم بغلش کردم. از این که حالش خوب شده بود خیلی خوشحال شدم، واقعا بچه که مریض می شود خیلی آزار دهنده وبهانه گیر می شود.
اسباب بازیهاش را آوردم و کلی با هم بازی کردیم.بعد احساس کردم کلافس. لگن حمامش را پر از آب کردم تا حمامش کنم.چندتا از اسباب بازی هایش را داخل آب ریختم و با بازی شروع به شستنش کردم. کمکم خوشش امدو آرام گرفت.همیشه همین طور بود اولش استرس دارد ولی کمکم که بازی سرگرمش می کنم خوشش می آید.بعد از حمام، لباس هایش را پوشاندم و کمی سوپ به خوردش دادم.
یادم افتاد ساعت داروهایش است. به سختی آنها را هم خورد وبعد شروع کرد به ریخت و پاش کردن.بعد از این که ریخت و پاش هایش را جمع کردم، دیدم به طرف اتاق پدرش رفت.
من هم سراغ کتاب هاو جزوه های دانشگاهیم رفتم تا کمی درس بخوانم. بعداز نیم ساعت پدرش صدایم کرد.۰–ریحانه توی اتاق تنهاست من میرم بیرون خیلی زود برمی گردم.آقای معصومی کمکم باعصا می توانست راه برود.
ولی معمولا از خانه بیرون نمی رفت.با تعجب گفتم:–اگه خریدی یا کاری دارید به من بگید تا براتون انجام بدم.لبخندی زدوگفت:–یه کار کوچیکه، زود میام.بالاخره باید کمکم عادت کنم. نگران نباشیدخوبم. فقط پای چپم کمی اذیت می کنه.
بعد از رفتنش، داخل اتاق آقای معصومی که شدم دیدم ریحانه چندتا کتاب رااز قفسه درآورده اگر دیر می رسیدم، فاتحه ی کتاب ها رو خوانده بود.بعد از جمع و جور کردن اتاق،شیشه شیر ریحانه را دستش دادم و روی تختش خواباندمش.طولی نکشید که خوابش برد، من هم که خیلی خسته بودم در را بستم چادرم راکنارم گذاشتم و دراز کشیدم.نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با صدای اذان از خواب بیدار شدم.
باید نماز می خواندم وبه خانه می رفتم. چند تقه به در خوردو صدای آقای معصومی آمد.–راحیل خانم تشریف بیارید افطار کنید.چادرم را سرم انداختم و در رو باز کردم، ولی نبود.سرم را که چرخاندم چشمم بر روی میز ناهار خوری که کنار آشپز خانه قرار داشت ثابت ماند.روی میز، افطار شاهانه ایی چیده شده بود. نان تازه، سبزی،خرما، زولبیا، شله زرد،عسل، مربا، کره...شله زرد راچه کسی درست کرده بود؟
با امدن آقای معصومی از سرویس بهداشتی با آستین بالا، فهمیدم وضو گرفته.وقتی تعجب من را دید گفت:–می دونم امروز ریحانه خیلی خستتون کرده، رنگتون یه کم پریده، می خواهید اول افطار کنید بعد نماز
بخونید.بی توجه به حرفش وبا اشاره به میز گفتم:–کار شماست؟ــ با اشاره سر تایید کرد.
–خواستم تو ثواب روزتون شریک باشم.
ــ ممنون، خیلی خودتون رو زحمت انداختید.شعله زرد رو از کجا...حرفم را قطع کرد.
–وقتی گفتید روزه ایید، به خواهرم پیام دادم که اگه می تونه یه کوچولو درست کنه.ــ وای خیلی شرمنده ام کردید، دستتون درد نکنه.ــ این چه حرفیه در برابر محبت های شما که چیزی نیست.
با گفتن من وظیفم بوده رفتم وضو گرفتم و نمازم را خواندم.
کمی ضعف داشتم ولی دوست داشتم بعد از نماز افطار کنم.وقتی سر میز نشستم به این فکر کردم کاش خودش هم بود.
خجالت می کشیدم بگویم خودش هم بیاید. اصلا اگر می آمد معذب می شدم.با صدایش از افکارم بیرون امدم.ــ افطارتونو باآب جوش باز می کنید یا چایی؟ــ شما زحمت نکشید خودم می ریزم.
بی توجه به حرفم فنجون را جلوی شیر سماور گرفت.فکر کنم چای خور نبودید درسته؟ــ بله.به خاطر ضررش نمی خورم.
فنجان راکناردستم گذاشت.–دوست ندارید بخورید یا به خاطر سفارش های مادرتون؟ــ خب قبلا می خوردم.ولی از وقتی مادرم از ضرر هاش گفته دیگه سعی می کنم نخورم.البته گاهی که مهمونی میریم اگه داخلش هل و دارچین یا گلاب ریخته باشن می خورم. چون اینا طبع سرد چایی رو معتدل می کنند.
ابروهایش را بالا داد و همانطور که می نشست روی صندلی گفت: –چه همتی! ــ وقتی ادم اگاهی داشته باشه دیگه زیاد سخت نیست.
همانطور که برای خودش و من شله زرد می کشید گفت:–ولی از نظر من موضوع آگاهی نیست، راحت طلبیه.بیشتر آدم ها اگاهی دارند ولی همت و اراده ندارند برای ترکش.
مثلا یکی می دونه یه تکلیفی به گردنش هست بایدانجام بده، ولی به خاطره تنبلی انجام نمیده.ــ بله درست می گید.خب ریشه ی این راحت طلبی کجاست؟
ــ بیشتر بر می گرده به تربیت و خانواده، اکتسابیه دیگه...بعد از خوردن چند جرعه آب جوش، کمی شله زرد خوردم، چقدر خوشمزه بود.
ــ واقعا دست پخت زهرا خانم عالیه.لبخند زد.
– خدارو شکر که خوشتون امد.بعد از خوردن افطار، شروع به جمع کردن میزبودم که دیدم ریحانه از خواب بیدار شد. تازگی ها یاد گرفته بود خودش از تختش پایین می آمد.بغلش کردم و بوسیدمش و چند لقمه ی کوچک با عسل در
دهانش گذاشتم.بعد از تموم شدن کارم گفتم:
–من دیگه باید برم.بابت افطاری واقعا ممنونم خیلی زحمت کشیدید.
#بهقلملیلافتحیپور
#ادامه_دارد...
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔰 تمدن غربی بزرگترین ضربه را از زن با شرف و با استعداد ایرانی خورده است
🔸 رهبرانقلاباسلامی : قدرتهای غربی از اول انقلاب ادعای گزاف میکردند که از زن ایرانی میخواهند حمایت کنند. اخیراً هم به بهانهی حجاب باز قضیهی زن را مطرح کردهاند. چرا این کار را میکنند؟ حقیقت این است که زن با شرف و با استعداد ایرانی یکی از بزرگترین ضربهها را به تمدن غرب زده، اینها دلشان پر است. زن ایرانی در همهی میدانها ظاهر شده با موفقیت و سربلندی و با حجاب اسلامی
🗓۱۴۰۱/۵/۵
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✂️༻ جمعه و خیاطی༺✂️
2⃣8⃣
🌼 بیستو هشتمین آموزش خیاطی آسون
آموزش یه عبای آزاد و گشاد محرمی...
البته قطعا چادر حجاب برتر هست.اما اگر مانتویی هستید عبا پوشیده و آزاد هست
#آموزش_خیاطی | #عبا #مانتو #خیاطی_بدون_الگو
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
هدایت شده از دانشگاه حجاب
#چی_شد_چادری_شدم
میشه برامون تعریف کنید چی شد چادری شدید؟ 😍
👉🏻 @f_v_7951
منتظر خاطرات جذابتون هستیم 🤩
🔅 @hejabuni♢دانشگاه حجاب🔅
#چرا_چادری_شدم؟
یادمه ماه رمضون بود که یکی از دوستای بابام که ما باهاشون رفت و آمدخانوادگی داریم امدن خونمون.
این خانواده یه دختر هم سن من یعنی ۱۵ سال دارن و یه آقاپسر حدودا ۲۰ سال. از قضا پسرشون طلبه هم هستن!
برای افطار امدن خونمون. واخر شب بحثمون رفت به سوی قیامت و آخر الزمان و حرفای پسرشون به شدت روی من و خواهرشون تاثیر گذاشت که حتی ما جلوی خانوادهها گریهمون گرفت.😭
بعدش که رفتن من اون شب خیلی فکر کردم ولی نمیتونستم تصمیم بگیرم. درسته من زیاد بی حجاب نبودم ولی همون موهایی که از زیر شال بیرون میریختم و یا مانتوهای نامناسبم...😭💔
من اصلا تا میخواستم به مامانم بگم که "برام چادر بگیر" یه چیزی انگار جلومو میگیرفت. هِی میگفتم چرا دخترای دیگه حجاب نکن؟ چرا من؟ چرا من تو گرمای افتاب چادر بپوشم؟ یا چرا اون دخترای دیگه خوشگلیاشونو نشون بدن ولی من نه؟ راستش خیلیا بهم میگن که خوشگلی و یادمه که دلم میخواست چادری شم از دوست صمیمیم نظرشو پرسیدم. اون گفت "نه حیفه این همه خوشگلیو زیر چادرت پنهان کنی"
خب راستش من تو سنی بودم که دوست داشتم جلب توجه کنم 💔😭
بعد یه دو-سه روزی که من تنها توی خونمون روزه بودم -چون بقیه افراد خانواده به دلایلی نتونستن روزه بگیرن- یادمه شب قبل خواب یه جوری بودم؛ اصلایه حالی بودم.
شب خواب دیدم که تنها رفتم کربلا 😢(من هنوز لایق نبودم که برم کربلا تو رو خدا دعا کنین که برم کربلا) بعدش یادمه خیلی حجابم بد بود خیلی بدتر از اون موقع!!
میخواستم برم توی حرم ولی دوتا اقا که صورتاشون پوشیده بود بهم این اجازه رو نمیدادن. هر چی گریه کردم هر چی ناله کردم دلشون به حالم نسوخت و اجازه ندادن 💔😢😭
من یکم کنار خیابون نشستم وبعدش که دیدم اون دو اقا حواسشون نیست یواشکی فرار کردم و وارد حرم شدم😭
یادمه تو خواب پام پیچ خورد و شکست و زمین افتادم. هیچ کس کمکم نمیکرد! همه یه جوری نگام میکردن، حتی بعضی ها به ستم اب دهانشون رو پرتاب میکردن!!
بعدش که خیلی گریه کردم یه اقایی که خیلی چهره ی نورانی و زیبایی داشتن به سمتم امدند که یه دستشون یه چادر عربی و دست دیگشون یه ظرف اب بود اول ایشون چادر رو که در دست راستشون بود به من دادن و من مشغول وارسی چادر بودم که ایشون با یه صوت به شدت دلنشین و خوش صدا گفتن "دختر این اب رو بخور و چادر رو به سر کن و برای زیارت برو داخل حرم."
من اب رو که خوردم ناخوداگاه بلند شدم و راه رفتم. تازه میخواستم برگردم که تشکر کنم و متوجه شدم ایشون کسی نیست جز حضرت صاحب الزمان(عج)😢😢
اونجا بود که مردم منو خوب نگاه کردن. اونجا بود که راحت رفتم زیارت. اونجا بود که دیگه حس کردم خدا بهم لبخند میزنه و من قسم خوردم تا زمانی که خون توی رگام جریان داره چادرم از سرم در نیاد.
اینم بگم متاسفانه خانواده من اصلا مذهبی نیستن و من خیلی سختی کشیدم و چند بارمادرم به خاطر چادری بودنم منو مورد تمسخر قرار دادن وتوهین. همچنین دعا کنین برام که خانواده ام اجازه بدن من طلبه بشم ان شاءالله😊😢
۱۶ساله از خراسان جنوبی_بیرجند
ــــــــــــــــــــ
ارسل خاطرات: @f_v_7951
🎓@hejabuni|دانشگاهحجاب🌸