دانشگاه حجاب
⭐⭐⭐ ⭐⭐ ⭐ #رمان 204ستاره سهیل فرشته شروع کرد به خندیدن. _احترام؟ اونم شاه به زنا؟ ... جالبه! از ب
⭐⭐⭐
⭐⭐
⭐
#رمان
205ستاره سهیل
ستاره روی میز خم شد. دستش را زیر چانه اش گذاشت.
_خب بحرین چه ارزشی داشت؟
_از هر لحاظی که فکرشو بکنی؛ نفت؛ صید ماهی؛ مروارید ... ولی میدنش بره، بعدم مثلا خیلی قانون مدارن، همه چیزو میذارن به عهده نماینده های سازمان ملل که مسئله رو حل کنن
_حلش کردن؟
فرشته نیشخندی زد.
_ آره ولی به نفع خودشون، گفتن جدایی بحرین از ایران باید زیر نظر سازمان ملل انجام بشه ... قرار میذارن که یک همه پرسی از مردم بحرین انجام بشه، این که میخوان از ایران جدا بشه یا نه!
_خواستن؟
فرشته سرش را به دو طرف تکان داد. متاسفانه اصلا رفراندومی برگزار نشد، یه مراسم صوری فقط انجام میشه و خیلی سریع تو شورای امنیت جدایی بحرین از ایران رو اعلام میکنن.
ستاره باز هم داشت مقایسه می کرد. دو جلسه روشنگری در ذهنش بود. یکی با گیلاد و دیگری با فرشته.
می توانست راحت سوالش را بپرسد. بدون هیچ تنبیهی!
منبع فرشته کتاب و کتابخانه بود. منبع گیلاد؟ تفسیر هایی از یک یا چند عکس، یا عکس های منتخب
_مردم خودمون براشون مهم نبود؟
فرشته گوشی اش را چک کرد.
_ چرا ولی مثل خیلی از اعتراض ها سرکوب شد. شاه فقط تنها کاری که کرد این بود که برای تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی که مال خود ایران و هم هستن، یه موافقت نامه از انگلیس و قبایل عربی گرفت.
_ موافقت نامه؟ یعنی چی؟ موافقت کنن که اینا مال ایرانه؟
فرشته خنده عصبی کرد.
_ نه عزیز دلم؟ موافقت نامه درباره اینکه ایران این ۳ تا جزیره رو اشغال کرده ...
صورت ستاره در هم رفت.
_ چی؟ خیلی مسخره است واقعا
_ آره، مسخره تر اینه که خیلی از خودیا اینا رو نمیدونن، نمونهاش خودم ... به خاطر ندونستنم خیلی هزینه دادم ... یا تو ...
برا همین دارم تو کانالم از این کلیپ ها پخش می کنم ...ندونستن هزینه داره!
@tooba_banoo
✍🏻 ف.سادات {طوبی}
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
⭐⭐⭐ ⭐⭐ ⭐ #رمان 205ستاره سهیل ستاره روی میز خم شد. دستش را زیر چانه اش گذاشت. _خب بحرین چه ارزشی د
⭐⭐⭐
⭐⭐
⭐
#رمان
206ستاره سهیل
ستاره خنده تلخی کرد.
_بعد از اینکه یه همچین اتفاقی برات بیفته، دیگه مسخره نیست. ترسناکه!
فرشته بدون توجه به حرف ستاره ادامه داد: 《حالا این موافقت نامه تاریخی شده بهانه برای بعضی کشورا که ادعا کنن این جزیره مال اوناست》... بعضی وقتا فکر می کنم اگه امام اون زمان نبود، شاه کل کشور رو می داد به این و اون، الانم بچه هاش میخواستن پادشاه یه بخش از یه روستا باشند
بعد به حرف خودش خندید.
ستاره ولی توی فکر بود و لبخند زورکی زد. انگشتانش را در هم حلقه کرد.
_ فرشته تو گفتی به خاطر ندونستن تاریخ ضربه خوردی؟ درست شنیدم؟ یا اثر این قرص هاست.
خنده روی لب های فرشته ماسید، نگاهش را پایین کشید.
_ آره ... همینو گفتم ...
_ ولی من اصلا فکر نمیکنم تو آزارت به مورچه هم رسیده باشه!
فرشته نخندید، ساکت شد.
_ببخشید ... ناراحتت کردم؟
چشمان فرشته را دید که لحظه به لحظه تر میشدند.
با پشت شستش اشکش را گرفت.
_ نه عزیزم! چه حرفیه؟ ... خب هر کسی یه گذشته ای داره ... یادته کتاب دالان بهشتو بهت دادم؟
_ اوهوم
_ زندگی من یه چیزی شبیه این داستانه ...
ستاره وسط حرفش پرید ...
_ تو چه هزینه ای دادی؟
فرشته بغض کرده جواب داد.
_عشقمو از دست دادم!
_چی؟ متوجه نمیشم ... یعنی چی؟ ... یعنی صابر ... ببخشید آقا صابر، عشقت نیست؟
فرشته چهره اش به لبخندی باز شد.
اون که جونمه، منظورم نامزدمه.
@tooba_banoo
✍🏻 ف.سادات {طوبی}
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
دانشگاه حجاب
سلام و عرض ادب ان شاءالله تا آخر هفته رمان بعد از چندین ماه تموم میشه. گفتم مژده بدم بهتون☺️ پیشنها
🔸گوشه ای از نظرات شما همراهان نازنین