داستانک "ناتمام"
نویسنده: زهرا ملکثابت
عکسِ من که حوصله آشپزی ندارم، دوستم عاشق آشپزی و کدبانوگریست.
طوری کیک و دسر درست میکند که انگار آخرین کارش در این دنیاست.
اینبار میخواهد برایم قهوه درست کند. آنچنان بووبَرَنگی وامیدارد که قُوه خیال پردازیام را دو؛ نه، سه برابر میکند.
قهوهی تُرک را در فنجان بلور میریزد که تَرک میخورد.
قهوهی ریخته و قُوه خیالم هردو درهم میریزد و کمی بعد ازهم میگریزد.
فنجان بلوری به درون سیاهی کدری میرود و بازهم به تماشای مراسم تهیه قهوه نشستهام.
دوستم عهدی نانوشته با خودش دارد که باید هرکاری را به تمامی برساند.
بَسکه با همان شوق دفعه اول شروع میکند به قهوه درست کردن دلم نمیآید از او بپرسم: "قهوهی شفای عاجلست؟!"
دفعه قبل تقصیر را به گردن نازک فنجان بلور انداختیم اما چرا فنجان سفالی هم شکست؟
پایان
#داستانک
#داستان_ضعیف 😁
#سبک_داستان_ضعیف
🔻🔻🔻🔻🔻
فوروارد فقط بالینک کانال حرفههنر
کپی ممنوع است⚠️
https://eitaa.com/herfeyehonar
اعضای جدید خوش آمدید
اعضای قدیم سلامت باشید
برای آشنایی با کتاب قهوه یزدی
#قهوه_یزدی ☕️
نظرات شما
#مهرشما 🌱
رضایت از آموزش و سفارش متن
#رضایت🌾
خواندن داستانکها 📔
#داستانک
آموزش داستان
#کارگاه_داستان ✍️
کانال حرفههنر
https://eitaa.com/herfeyehonar
.
اینبار نمیخوام تحلیل فیلم بنویسم.
البته باید تشکر کنم از دوستی که برای تماشای فیلم دعوتم کرده.
اینبار میخوام از ملاقات با یکی دیگر از دوستان دبیرستانیام بنویسم.
دختری فوقالعاده موفق که همیشه درحال تجزیه و تحلیل اطلاعات هست تا به بهترین راهحل یا نکات مثبت برسه ( آخه دکترای مدیریت فناوری اطلاعات داره)😊
سمیه به من میگه: "خوبیت اینه که منتظر آدمها نمیمونی و خودجوش جلو میری"
انشاالله همین طور باشه.
گاهی فکر میکنم ناچاری و قطع امید از مردم، بهترین استاد هست چون وقتی چارهای نداری مجبوری خودت راهِچارهای بسازی 🤷♀️
.
#رفیق
خداراشکر اگر مطالب کانال حتی برای یک نفر مفید باشه 😇
منظورشان این مطلب بود 👇
https://eitaa.com/herfeyehonar/4186
.
#روایت_من
از سری مشکلاتم با هنرجویان
۱. +"میدونین من تدریس داستاننویسی میکنم؟ اگر میخواهین خاطره شهدا و رزمندگان را بنویسین مدرسان دیگه را که تخصص این کارو دارن بهتون معرفی میکنم"
_ "بله، من فقط میخوام داستان بنویسم"
جلسه دوم
_"استاد میشه چندتا کتاب خوب از نویسندگان خاطرات جنگ معرفی کنین؟ اگه بخوام خاطرات یه رزمنده رو بنویسم از کجا شروع کنم؟"
😐😐😐😐
۲.+ "عزیزم اینهایی که نوشتی اسمش رمان نیست، اینها درواقع مواد اولیه هست که قراره با اصول داستاننویسی تبدیل به رمان یا داستان بشه، متوجه شدی؟"
_ "بله استاد، ممنون از راهنماییتون"
آخر همون جلسه
_ "استاد الان دیگه میشه رمانم رو بدم به ناشر واسه چاپ؟"
😐😐😐😐
۳. +" حرف شما رو قبول دارم که اینها واقعیه و اتفاق افتاده ولی براساس اصول داستاننویسی بهتون پیشنهاد میکنم حذفش کنین."
_ "نه استاد اینها واقعیه، نمیشه حذفشون کنم."
چند دقیقه بعد
_ "استاد این اسکرین شاتها را ببینین تا بفهمین دارم راست میگم، شما که اونجا نبودین، شما که ندیدین."
😐😐😐😐
۴. _"اعضای گرامی، شما همهتون گفتهبودین اصول داستاننویسی رو بلدین ولی حالا که دارم نقد میکنم میبینم از پایه ایراد دارین، حالا لطفا همهتون مضمون، موضوع و ایده و طرح بنویسین"
+ "استاد ما هنوز هنرجوئیم مثل شما که نیستیم."
_"آخه ایده و طرح را باید توی دوجلسه اول یادتون میداد استاد قبلی، من الان چکار کنم؟!"
یادشونم میدم ولی هیچوقت نمینویسن و توقع چاپ آثارشون هم دارن که اگه من حامی مالی بودم منتشر نمیکردم
😐😐😐😐
✍️ زهرا ملکثابت
.
🟢اطلاعیه
🌺مراسم جشن تولد شهید محمد امین سلطانی نژاد برادر دختر گوشواره قلبی
▫️شنبه هفتم مهرماه
در گلزار شهدای کرمان
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان
🆔 @golzarkerman