eitaa logo
مسابقه کتابخوانی کنگره ملی شهدای کاشان
1.4هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
982 ویدیو
21 فایل
﷽ مسابقه بزرگ کتابخوانی 🌷کنگره ملی شهدای شهرستان کاشان 🌷 مشاوره مسابقه : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 امیرمهدي – کربلا. دلم هري ریخت پایین . من – اونجا که جنگه ! هر روز یه بمب کل اونجا رو می فرسته هوا ! لبخندي زد . امیرمهدي – اعتماد به خدا ادم رو قوي می کنه . دیگه فکر نمیکنه اخرش چی می شه ! من – کی گفته آدم می تونه به اسم زیارت ، جون خودش رو به خطر بندازه ؟ این عاقلانه ست ؟ امیر مهدي دستی روي سینه ش گذاشت . امیرمهدي – کار دله . کسی نمی تونه براي دل تعیین تکلیف کنه . با عقل انتخاب می کنیم و با دل جلو میریم . عشق این حرفا حالیش نیست ! بعد انگار بخواد حرفی بزنه و نتونه ، مثل کسی که نمی دونه بگه یانه ، یا آدمی که واژه ها رو گم کرده باشه . کف دستش رو روي لبش گذاشت و با انگشتاش ریش هاش رو لمس کرد و دستش رو تا زیر چونه پایین کشید.و بعد آروم با لحنی که آدم حس می کرد یه عاشق داره حرف میزنه ادامه داد . امیرمهدي – البته همیشه دست خود آدم نیست . ممکنه ناخودآگاه با دل انتخاب کنه و ناچار شه با عقل جلو بره! و این خیلی سخته . آه پر حسرتی کشید . خیره ي چشماش شدم که داشت تو تاریکی ته کوچه افکارش رو به تصویر می کشید . منظورش چی بود ؟ برگشتم به ته کوچه ، جایی که خیره بود رو نگاه کنم که نگاه خاص خانوم درستکار غافلگیرم کرد . با شرم سرم رو پایین انداختم . در حال صحبت با مامان حواسش به ما بود . با همون حالت اروم گفتم . من – مراقب خودت باش . و از زیر چشم نگاهش کردم . لبخندش که تکرار لحظه به لحظه ي زندگی بود ، دلم رو آروم کرد . امیرمهدي – چشم . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 من – مراقب خودت باش . و از زیر چشم نگاهش کردم . لبخندش که تکرار لحظه به لحظه ي زندگی بود ، دلم رو آروم کرد . امیرمهدي – چشم . کمی به سمتم برگشت و این باعث شد سرم رو بالا بگیرم . و همون موقع نگاه هاي نرگس و رضوان رو در حال صحبت متوجه خودمون دیدم . شب پر ماجرایی بود . هم براي من و هم براي خونواده هامون . امیرمهدي – ممکنه دیگه دیداري نباشه . دلم می خواد این حرفم رو همیشه به یاد داشته باشین . دوستانه . نگاه از نرگس و رضوان گرفتم . امیرمهدي – هر هوایی رو که به شکل دم فرو می دیم ، هر بازدمی که بیرون می دیم ، ثانیه اي از اون فرصتی که خدا بهون داده کم می شه . معلوم نیست تا کی فرصت داریم . خیلی حیفه این وقت رو از دست بدیم و خدامون رو نشناخته باشیم . من – تو خدا رو شناختی ؟ امیرمهدي لبخندي زد . امیرمهدي – من هنوز هم دانشجوي این راهم . من – چه جوري باید خدا رو شناخت ؟ امیرمهدي – با هر چیزي که توش آیتی از خدا دیدین . بی راه نمی گفت . وقتی من لقب تکه اي ازبهشت رو به لبخندش دادم می تونستم از همون بهشت به خدا برسم . نمی شد ؟ حاضر بودم تا ابد به خداشناسی بپردازم به شرطی که نگاه و لبخندش مال من می شد . با صداي خنده ي بابا و اقاي درستکار نگاهم به سمتشون چرخید . نگاه مهرداد و لبخند اون دو ، نگاهم رو سرگردون کرد . آقاي درستکار رو به خانومش گفت . درستکار – خانوم ! اگر رضایت می دین رفع زحمت کنیم . طاهره خانوم لبه ي چادرش رو که با دست زیر چونه ش محکم گرفته بود رو کمی بالا کشید و به سمت مامان لبخندی زد . طاهره – راسش انقدر خانوم صداقت پیشه شیوا صحبت می کنن که آدم دلش نمیاد ازشون جدا بشه ! آقاي درستکار هم در جوابش رو به بابا گفت . درستکار – والا منم سیر نمی شم از مصاحبت جناب صداقت پیشه. بقیه ي حرفا باشه براي دفعه ي بعد و این دفعه هم خونه ي ما . بابا با خوشرویی جواب داد . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
جبرانی دیشب☝️🏻🥰🥰
می خواهم بگویم دوستت دارم جمله ای که هیچوقت کهنه نمی شود مانند زیباییِ لبخندت مانند رنگ چشمانت که هیچوقت از مد نمی افتد می خواهم بگویم دوستت دارم لحظه به لحظه🌱 ~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~- https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem ~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-
❤️یادته کلاس اول که بودی از املا میترسیدی؟ نگذشت؟ رد نشد؟ ❤️یادته واسه ریاضی راهنمایی ترس داشتی؟ الان چی؟ اصلا یادت میاد امتحانش رو؟ نمیدونم الان تو چه مرحله ای هستی و داری چه فشاری رو تحمل میکنی ولی همش رد میشه... الکی خودتو اذیت نکن رفیق و به خودت استرس نده.. ❤️👌 🌺🌸•••🌺🌸🌺•••🌸🌺 پاتوقی ویژه تمام دختران نازنین ایران زمین 👇🏻 @heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 درستکار – والا منم سیر نمی شم از مصاحبت جناب صداقت پیشه. بقیه ي حرفا باشه براي دفعه ي بعد و این دفعه هم خونه ي ما . بابا با خوشرویی جواب داد . بابا – من انقدر از مصاحبت با شما لذت بردم که دعوتتون رو رد نمی کنم . انقدر بابا صادقانه این حرف رو زد که لبخند تموم چهره ي آقاي درستکار رو پوشوند . صداي خداحافظ گفتن همه با هم قاطی شد . و هر شخص خونواده ي درستکار به شخص رو به روش وعده ي دیدار بعدي رو یادآوري می کرد . فقط من و امیرمهدي بودیم که در سکوت حضور همدیگه رو نظاره می کردیم . حس کردم می خواد بره . نگاهم به سمت پاهاش رفت . پاي راستش رو یک قدم جلو برد . و پاي چپش رو نیم قدم. در کسري از ثانیه پاي چپش رو عقب آورد و پاي راستش رو هم . دوباره یک قدم به جلو و تردید . و یک قدم به عقب و تردید . یک قدم به جلو و نفس هاي تند . و یک قدم به عقب و کلافگی . باز یک قدم به طرف خونواده هامون . و باز یک قدم به عقب و جایی که من ایستاده بودم . و من خیره به این رفت و برگشت یک قدمی بی نتیجه . انگار پاي رفتن نداشت . و من نفهمیدم این عقب اومدن هاش کار دل بود یا چیز دیگه . آخر سر کمی به سمتم چرخید . امیرمهدي – چیزي هست که بخواین براتون بیارم ؟ البته اگر خدا خواست و سالم برگشتم . چرا تو حرف از رفتنش بی بازگشت بودن رو یادآور می شد ؟ آروم گفتم . من – ان شاءالله سالم بر می گردین . و تو دلم گفتم حداقل به خاطر من سالم برگرد . به خاطر این دل بی قرارم . که دیگه در مقابل همه ي خوبی هات کم آورده و می خواد بدجور پایبندت بشه . اصلا اسمش عشق بود ؟ زود عاشق شده بودم ؟ آرومتر زمزمه کرد . امیر مهدي – حلالم کنین . و من بیشتر از قبل دلم فرو ریخت . آروم زمزمه کردم . من - دعام کن . و این باعث شد کامل به سمتم برگرده . امیرمهدي - هر دفعه که شما رو می بینم یکی از معادلاتم رو به هم می زنین . فکر نمی کردم آدمی مثل شما به دعا کردن اعتقاد داشته باشه . جوابش فقط سکوت بود . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 من - دعام کن . و این باعث شد کامل به سمتم برگرده . امیرمهدي - هر دفعه که شما رو می بینم یکی از معادلاتم رو به هم می زنین . فکر نمی کردم آدمی مثل شما به دعا کردن اعتقاد داشته باشه . جوابش فقط سکوت بود . تو دلم گفتم " تو هم همه ي معادلات من رو به هم زدي . کی فکر می کرد مارال به خاطر یه پسر نماز بخونه وقتی رفتن ، وقتی همه با هم پا گذاشتیم تو حیاط ، وقتی همه یه جورایی سکوت کرده و تو فکر بودن ، وقتی در رو بستم ؛ تو دلم به خدا التماس کردم که سهم نگاهش رو ازم نگیره . که من از نگاه امیرمهدي به عرشش دل بستم . مثل ملکوتی که سوار بر بالش عرش رو به لرزه در اورده بود . راست می گفت . من از آیتی که در امیرمهدي دیده بودم به خدا رسیدم . براي من شناخت امیرمهدي و درك حرفاش همون خداشناسی بود . چقدر هنرمندانه من رو از این رو به اون رو کرد . چقدر زیبا دریچه ي غبار گرفته ي دلم رو پاك و به سمت خورشید باز کرد .............. وارد خونه که شدیم همه در سکوت شروع کردن به جمع کردن ظرفا و وسائل باقی مونده . هم وسائل سفره باقی مونده بود و هم ظرفاي شام روي میز . گهگاهی کسی چیزي می پرسید که " این رو کجا بذارم " یا " جاي این کجاست " ولی حرف دیگه اي در میون نبود . معنی سکوت هیچ کس رو نمی فهمیدم . ولی سکوت خودم ناشی از تفکر درباره ي حرفاي امیرمهدي بود . راجع به " خداشناسیش " ، " به هم خوردن معادلاتش " ، " با عقل " انتخاب کردن و با دل جلو رفتنش " و با دل انتخاب کردن و با عقل جلو رفتنش " که این آخري بدجور ذهنم رو مشغول کرده بود . از این آدم با دل انتخاب کردن بعید بود ! خیلی دلم می خواست بدونم چی رو با دل انتخاب کرده و حالا ناچاره با عقل جلو بره . و وقتی خوب فکر کردم دیدم راست می گه که سخته با عقل جلو رفتن . چرا که من هم به همین درد مبتلا شدم. . یکیش انتخاب پویا بود که وقتی حرفاي منطقی امیرمهدي رو شنیدم و با عقل بهش فکر کردم ، تردید رو به جونم انداخت . و یکی هم انتخاب امیرمهدي بود که به قول مهرداد هیچ وجه تشابهی با من نداشت . و این با عقل جلو رفتن آدم رو بیچاره می کرد . ..... سرم تو کاسه ي پر از گوجه سبزم بود . بی نفس دونه به دونه ش رو می خوردم . با نمک فراوون . بابا و مامان هم کنار هم در حال خوردن هندوانه ي قرمزي بودن که بابا تازه خریده بود . معلوم بود باید شیرین و رسیده باشه . چون چنان با ولع می خوردن که دهن آدم آب می افتاد . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 بابا و مامان هم کنار هم در حال خوردن هندوانه ي قرمزي بودن که بابا تازه خریده بود . معلوم بود باید شیرین و رسیده باشه . چون چنان با ولع می خوردن که دهن آدم آب می افتاد . به ظاهر اخبار گوش می کردیم . ولی هر سه در حال خوردن به آخرین چیزي که توجه می کردیم اخبار بود . ولی یه دفعه با چیزي که گوینده ي اخبار گفت ، گوجه سبز تو دهنم همراه با هسته ش له شد . و من محو تصاویر تو تلویزیون شدم . گوینده : به گزارش رسانه هاي عراق ، امروز دو دستگاه اتوبوس و یک دستگاه خودروي سواري بمبگذاري شده در شمال کربلا منفجر شد که تاکنون هشتاد نفر شهید و زخمی شده اند که به گفته یک منبع عراقی ، یکی از این اتوبوس ها از کاروانهاي سازمان حج و زیارت ایران بوده و چند زائر ایرانی نیز در این جنایت تروریستی تکفیریها شهید و زخمی شده اند . هویت این شهدا هنوز مشخص نشده است. حس بدي تو تنم پیچید . مخصوصاً وقتی تصاویر آتیش گرفته ي ماشین و اتوبوس هاي جزغاله رو نشون می داد . و من فقط و فقط به این فکر می کردم که امیرمهدي هم رفته کربلا . بی اختیار با نگرانی نگاهم رو به مامان و بابام دوختم که داشتن با ابروهاي بالا رفته تصاویر رو نگاه می کردن . مامان برگشت و نگاه نگرانش رو بهم دوخت . اونا هم می دونستن امیرمهدي رفته کربلا . همون شب که شام خونه مون بودن ، جلوي در مادرش به مامان گفته بود . دستم رو جلوي دهنم گرفتم . قلبم بدجور بی تاب بود . بی تاب یه خبر . خبر سالمتی امیرمهدي . کاش نرفته بود . کاش به حرف دلش گوش نکرده بود . کاش عاقلانه ، رفتن به جایی که هنوز جنگ بود رو کنار میذاشت . و چقدر دیر بود براي این حرفا . بی اختیار اشک تو چشمم حلقه زد . اگر بلای سرش اومده باشه چی ؟ مامان آروم گفت . مامان – بد به دلت راه نده . هزارتا کاروان می ره اونجا . از کجا معلوم کاروان اونا باشه ؟ با این حرفش بابا برگشت و نگاهم کرد . نگاه بابا هم پر بود از نگرانی که نفهمیدم براي من بی تاب و در حال گریه بود یا براي امیرمهدي . با صداي زنگ تلفن ، مامان بلند شد و رفت به سمتش . و من چشم دوختم بهش تا بفهمم کی زنگ زده . شایدحامل خبري باشه . مامان – بله ؟ 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 با صداي زنگ تلفن ، مامان بلند شد و رفت به سمتش . و من چشم دوختم بهش تا بفهمم کی زنگ زده . شایدحامل خبري باشه . مامان – بله ؟ - ... مامان – سلام مادر . خوبی ؟ مهرداد خوبه ؟ رضوان بود ... مامان – آره ما هم شنیدیم . - ....... مامان – کار خوبی کردي . چی شد ؟ - ..... مامان – خدا خودش نگهدارش باشه . مرسی مادر که زنگ زدي . -........ مامان – باشه بهش می گم . خدا خودش به خیر بگذرونه . وقتی خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت ، سریع پرسیدم . من – چی گفت ؟ با این حرفم مامان که تو فکر بود ، برگشت سمتم و با درموندگی نگاهم کرد . مامان – رضوان زنگ زده به نرگس تا خبر بگیره . مثل اینکه اونا دو ساعت پیش فهمیدن چی شده . نرگس گفته هنوز ازش خبري ندارن . گوشیش رو هم جواب نمی ده . خودم فردا به طاهره خانوم زنگ می زنم . و دل من بی تاب تر شد و اشکام روون تر . بابا سري تکون داد و در حال بلند شدن گفت . بابا – خدا به جوونیش و پدر مادرش رحم کنه . ان شاءالله که سالمه . و من نفهمیدم کی بابا ان شاءالله گفتن رو شروع کرده که انقدر بااطمینان به زبون آورد . و کی مامان انقدرباهاشون احساس نزدیکی کرد که به جاي خانوم درستکار گفت طاهره و کی از دخترشون رسید به نرگس گفتن ومن چقدر دلم بی تاب بود . بی تاب خبر سالمتیش . و من چقدر بی طاقت بودم وچقدر شب طولانی بود وقتی من درگیر با افکارم و امیر مهدي نشسته تو ذهنم ، دعا می کردم زودتر صبح بشه و مامان بهشون زنگ بزنه . و چقدر بد بود شب تاریکی که می تونست در انتهاش خبر خوبی براي من نداشته باشه . و چقدر بده که حوا باشی و دلت بی تاب آدمت . و چقدر بده که حوا باشی و مجنون وار تمام شب راه بري از بی تابی . و من دلم می خواست چشم ببندم و باز کنم و ببینم امیرمهدي هنوز نرفته . تا بتونم از رفتن منصرفش کنم . تموم طول شب با امیرمهدي ذهنم حرف زدم و شماتتش کردم به خاطر رفتن . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
‏هیچ روزی اینقدر خار و خفیف نشدم که رفتم داروخونه گفتم شامپو برای موهای کم‌چرب می‌خوام گفت مگه ماسته کم چرب باشه، بهش میگن خشک😐😂 🤣🤣 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
‌ آدمی که نمی‌تونه حقیقت رو بپذیره لایق شنیدن دروغه!  🤙🏽 ‌ https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
‌ ‌ آدمارو از رو ظاهر قضاوت نکن خیلیا فقط بسته بندی شیکی دارن /: ‌https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
‌ ‹🐞📸› 𝘈 𝘱𝘦𝘳𝘴𝘰𝘯 𝘸𝘩𝘪𝘤𝘩 𝘪𝘴 𝘩𝘢𝘳𝘥 𝘵𝘰 𝘨𝘦𝘵,𝘪𝘴 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘸𝘦𝘦𝘵𝘦𝘴𝘵 𝘩𝘶𝘯𝘵 𝘦𝘷𝘦𝘳. کسی که به دست آوردنش سخته همیشه شیرین‌ترین شکاره . . . https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
سال تحصیلی جدید را به همه عزیزان خصوصا معلمان ودانش آموزان عزیز تبریک عرض می کنم اميدوارم با عشق و انگيزه بالا آماده یک شروع خوب و موفق باشید.🌹 ❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 و من دلم می خواست چشم ببندم و باز کنم و ببینم امیرمهدي هنوز نرفته . تا بتونم از رفتن منصرفش کنم . تموم طول شب با امیرمهدي ذهنم حرف زدم و شماتتش کردم به خاطر رفتن . تموم مدت بهش گفتم که چقدر دلم به مهربونیاش خوش شده و من دلم نمی خواد که براش اتفاقی بیفته . و وقتی صداي اذان رو از مسجدي که با فاصله ي زیاد باز هم صوتش رو به گوشمون می رسوند ؛ شنیدم ،رفتم و وضو گرفتم . و تازه یادم افتاد اگر خدا نخواد که دیگه ببینمش من چی کار کنم ؟ وهق زدم به درگاه خدایی که بهش اطمینان داشتم و می ترسیدم که خواستش جدایی ما باشه . چشم که باز کردم با نگاه به ساعت مثل جت بلند شدم . ساعت ده بود . و من نفهمیدم کی خوابم برده بود . هنوز روي سجاده بودم و این نشون می داد وقتی بعد از نماز باز هم گریه کردم و امیرمهدي رو از خدا خواستم ،همونجا خوابم برده دست و صورتم رو که شستم ، بدون خشک کردن صورتم رفتم سمت آشپزخونه اي که می دونستم مامان اونجاست . " سلام " کردم . برگشت و با لبخند جوابم رو داد و با نگاه نگرانش به چشمام اشاره کرد . مامان – چقدر گریه کردي ؟ بی حوصله جواب دادم . من – مال بی خوابیه . مامان – حالا تو نخوابیدي و گریه کردي خبري ازش رسید ؟ من – نمی خواي زنگ بزنی ؟ مامان نگاهی به ساعت انداخت . مامان – زود نیست ؟ با التماس گفتم . من – نه . بزن دیگه ! قلبم داره میاد تو حلقم . مامان سري تکون داد و دست از پاك کردن برنج برداشت . دستش رو شست و رفت سمت گوشی روي کابینت شماره گرفت و می دونستم همون شب شماره ي خونه شون رو از مادر امیرمهدي گرفته . مامان حرف می زد و بیشتر شنونده می شد . و من بی تاب اون اشکاي نشسته تو چشمش بودم . و زیر لب می گفتم " خدایا خودت رحم کن " ... با صداي زنگ گوشیم به طرف اتاق رفتم و با سرعت برداشتمش و حین برگشتن به آشپزخونه به اسم پویا که روي گوشیم افتاده بود نگاه می کردم . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 با صداي زنگ گوشیم به طرف اتاق رفتم و با سرعت برداشتمش و حین برگشتن به آشپزخونه به اسم پویا که روي گوشیم افتاده بود نگاه می کردم . دلم می خواست گوشی رو بکوبم به دیوار . بی توجه به زنگ هاي مکررش نگاه دوختم به مامان که داشت میگفت . مامان – توکل بر خدا . ببخشید مزاحم شدم . و خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد . صداي گوشی منم قطع شد . با یه عالم سوال نگاهش کردم . اشکاي روون روي گونه ش رو پاك کرد و گفت . مامان – یکی از اتوبوسا مال همون کاروانیه که امیرمهدي باهاش اعزام شده . ولی هنوز نتونستن خبر بگیرن که کیا شهید شدن و کیا مجروح ! و باز اشکاش روون شد و من انگار مردم . امیرمهدي من کجا بود ؟ چی به سرش اومده بود ؟ لبخندش تو ذهنم جون گرفت ..... چقدر لبخند تو خیره کنندست .... همین تصویر که منحصر به فرده ....... نگاهش به دلم سرازیر شد ... یه نفر که یه پدیده ست .... اتفاقی ناب و ویژه ست ... یاد مهربونیاش افتادم . رفتارهاي آرومش .... واسه ي اون ، مهربونی مثل نبضه ، بی اراده ست .... یاد اون شب تو کوه ، مثل فیلم جلوي چشمام رژه رفت ... عشقو توي یه شب سرد تو وجودم منتشر کرد ....... واي ، من بی امیرمهدي چیکار می کردم ؟ من بی امیرمهدي میمردم . حتماً می مردم ! با تو دنیام عاطفی شد ... هرچی جز عشق ، منتفی شد ... انعکاس یه فرشته رو زمینی ..... گوشیم بازم زنگ خورد و باز هم اسم پویا ........... کی گفته بود حق داره با اون گندي که زده البته به نظر من ، دوباره با من تماس بگیره ؟ کی گفته بود حق داره تو این آشفته بازار ذهن من و بی خبري از امیرمهدي، زنگ بزنه ؟ بی خبري از امیرمهدي ! امیرمهدي من کجا بود ؟ ... چرا هیچ خبري ازش نبود ؟ سرم رو بلند کردم و رو به آسمون نالیدم " چی به سرش اومده خدا ؟ " بی توجه به گوشیم که پیوسته زنگ می خورد و چشماي نگران مامان رفتم تو اتاقم . و در رو بستم. 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 بی توجه به گوشیم که پیوسته زنگ می خورد و چشماي نگران مامان رفتم تو اتاقم . و در رو بستم . حالا من بودم و خداي امیرمهدي . من بودم و اون منبع اطمینانی که امیرمهدي ازش حرف می زد . من بودم و خدایی که بهش اطمینان کرده بودم . من بودم و خدایی که امیرمهدي با عقل عاشقش شده بود . من بودم و خدایی که می گفت حکمت داره هر کارش و من نمیفهمیدم دلیل این حکمت هاش رو . نمی فهمیدم و بدجور شاکی بودم . رو بهش با لحن طلبکاري گفتم من – مگه مهربون نیستی ؟ مگه نمیگن من یه قدم جلو بیام تو صد قدم برام بر می داري . پس کوش ؟ با امیرمهدي من چیکار کردي ؟ چی به سرش آوردي ؟ مگه نمیدونستی دوسش دارم ؟ مگه نمی دونستی بهش دل دادم ؟ نشستم روي زمین . غم بزرگی رو دلم سنگینی می کرد . چقدر دلم گریه می خواست و شدت فشار روم نمی ذاشت راحت بغضم رو رها کنم . داد زدم . من – چرا من ؟ چرا با من این کارار رو می کنی ؟ خوب منم بنده تم دیگه ! تو من رو دوست نداري ! نه ؟ دوست نداري که این کارا رو باهام می کنی . دوسم نداري که عشق من رو فرستادي وسط بمب و آتیش . بلندتر داد زدم . من – پس چرا زنده گذاشتیم ؟ هان ؟ گذاشتی زنده بمونم تا عذابم بدي ؟ که چی ؟ که من بهت ایمان نداشتم؟ که حق داري هر بلایی می خواي سرم بیاري چون من یه عمر برات نماز نخوندم ! پس عدالتت که میگن ،کو ؟ هان ؟ درمونده گفتم من– من رو دوست نداشتی ، به امیرمهدیم چیکار داشتی ؟ اگه بلایی سرش اومده باشه دیگه نماز نمی خونم . اگر چیزیش شده باشه دیگه اسمتم نمی برم . به خدا که دیگه اسمتم نمی برم . بغض کردم . من – به خدا دیگه ایمانم رو کنار می ذارم . اشک چشمام رو تار کرد . من – به خدا قسم . داد زدم و اشکم جوشید . من – به خودت قسم . به خودت قسم که اگر بلایی سرش اومده باشه . اشکام تند تند روون شد 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 من – به خودت قسم . به خودت قسم که اگر بلایی سرش اومده باشه . اشکام تند تند روون شد . من – به خودت که عشق امیرمهدي بودي قسم . هق زدم . من – به خودت قسم . من امیرمهدیم رو سالم می خوام . با دستام صورتم رو پوشوندم و بلند و از ته دل گریه کردم . با همون حالت بلند گفتم . من – تو حق نداشتی باهام این کار رو بکنی . حق نداشتی . من بهت اطمینان کرده بودم . یه لحظه حس کردم کسی با صداي امیرمهدي کنارم گفت " مگه ازش طلبکارین ؟ " دستام رو پایین آوردم و با چشماي پر از اشکم ، به اطرافم نگاه کردم . کسی نبود . کی تو ذهنم حرف زده بود ؟ چرا صداي امیر مهدي رو شنیدم ؟ اومدم باز هم به خدا از حقم بگم که یاد اون شب تو کوه افتادم . وقتی که امیرمهدي بهم گفت " مگه از خدا طلبکارین ؟ " .... لب هام بسته شد . و در عوض تو دلم جواب حرفش رو دادم . آره طلبکار بودم . من از خدا ، امیرمهدي رو طلب داشتم . دوباره یاد امیرمهدي افتادم . گفته بود " درسته مسئوله ولی وظیفه نداره . " وظیفه داشت . وظیفه داشت امیرمهدي من رو سالم برگردونه . حق نداشت امیرمهدي رو ازم بگیره . باز حرف اون شب امیرمهدي " حق و نا حق رو خودش معین میکنه . نه مایی که حتی نمی دونیم چی به صلاحمونه و چی نیست . " نالیدم . من – من تو رو می خوام امیرمهدي . چرا خدات با من این کار رو می کنه ؟ و انگار حرف اون شبش تو کوه ، جواب حرف من بود . " یا داره امتحانم می کنه که ببینه تو سختی ها چه جوریم ! نا فرمانی می کنم ؟ کفر می گم ؟ حواسم هست که همه چی تو فرمان خودشه ! ایمانم محکمه یا نه ؟... یا ممکنه تاوان یکی از گناهانم باشه که باید شکرش رو به جا بیارم که بدتر از این رو برام نخواسته ... یا میخواد با این سختی بهم درجه ي بالاتري بده . مثل کربنی که وقتی قراره بشه الماس باید فشار و گرماي خیلی زیادي رو تحمل کنه . براي همین ناراضی نیستم . " 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem