گــــاندۅ😎
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─ 🟢 مصاحبه با آقای قادری و افشار #مصاحبه #گاندو #حقوق_بشر_آ
34.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─
🟢 شما می دونستید معنی رهبانی چی میشه ؟! 🤔
🟢 بخش اول
#گاندو
#ایران_قوی
#مصاحبه
─┅═༅𖣔🐊𖣔༅═┅─
______『•@RRR138⇣•』______
به به ۴۰۰ تایی شدنمون مباررک👏👏👏👏👏😍
خوش امد میگم خدمت اعضای جدید کانال ، همچنین تشکر میکنماز ادمین های عزیز و پر تلاشمون
به امید ۵۰۰ تایی شدنمون میریم جلو ان شالله ☺️☺️☺️☺️
گــــاندۅ😎
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─ 🟢 هرکه خود داند و خدای دلش 🥀 🟢 که چه دردیست در کجای دلش 🥀 #
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─
🟣بہ فـࢪیادش بـࢪس...
🟣 آقا محمد از نمای پشتی
#گاندو
#حقوق_بشر_آمریکایی
─┅═༅𖣔🐊𖣔༅═┅─
______『•@RRR138⇣•』______
گــــاندۅ😎
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─ 🟣 پست تازه منتشر شده (دیروز) از آقای میلاد شیری بازیگر بوشهری
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─
🟢 پست تازه منتشر شده (دیروز)از جهانگیر اژدری بازیگر بوشهری سریال #گاندو
🔴 کپشن :
هنر مرز نمیشناسد و جغرافیا ندارد،همین هفته ی قبل دوست عزیزم مجید محمد پور دستیار کارگردان و بازیگر شمالی من را که جنوبی هستم به هادی افشار معرفی کرد،آقای افشار تماس گرفت و قرار شد من بازیگران جنوبی را برایش معرفی کنم و ماحصل کار شد انتخاب هشت بازیگر بوشهری و گناوه ای برای بازی در سریال گاندو،انتخاب دست کارگردان آقای جواد افشار عزیز بود که در نهایت نقش خود من هم تغییر کرد،به هر حال روزهای خوبی برای من و دوستان هنرمندم در استان بوشهر رقم خورد و با یک گروه درجه یک دیگر آشنا شدیم تا حدی که آقای افشار هر چه جا داشت بخش جنوب کارش را پر رنگ تر کرد،هنر از ابتدای هستی جرقه بوده و هست و من بعنوان یک دوست از دوست هنرمندم مجید محمدپور برای اعتماد و معرفی اش و تیم حرفه ای سریال گاندو تشکر میکنم،
🟣 بچه ها کپشنش یه کم طولانی بود فقط یه قسمت رو گذاشتم 😁
🔴🔴🔴🔴 عزیزان فقط فوروارد این مطلب جایز است
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─
______『•@RRR138⇣•』______
گــــاندۅ😎
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─ 🔴 دلم گرفته ای رفیق 🩸🥀 🔴 برگرفته از سریال بچههای#گروهان_بلال
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─
🟢 بعد من مامانم چه حالی پیدا می کنه 🥺
🔴 به یاد مادران شهدا 🥀
#گاندو
#ایران_قوی
─┅═༅𖣔🐊𖣔༅═┅─
______『•@RRR138⇣•』______
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─
💎 تمجید مستشرق اروپایی از شخصیت محبوب و مشهور اسلام، امیرمومنان حضرت علی علیه السلام
========================
✍ توماس کارلایل فیلسوف، ریاضیدان و تاریخ نگار اسکاتلندی:
📃 جوانمردی چون علی را چگونه میشود دوست نداشت؟ او فردی با ذهنی متعالی بود. همانطوری که نشان داده و وجودش مملو از محبت و عاطفه بوده است و سلحشوری بسیار شجاع به مانند شیر، در عین حال دارای رحم و ترحم ، حق و حقیقت و مهرورزی. شهادت او بخاطر شدت عدالت او و ایثارش برای دیگران بوده است.
📗 On Heroes ، hero wordship، and the Heroic in History _ page 63
========================
#عالم_به_فدایت
☪ @Zandiq_IQ7
http://antizandiq.blog.ir
#غدیر
#علامه_مصباح
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─
______『•@RRR138⇣•』______
✍مهمتر از روز شمار محرم روز شمار #غدیر است. عاشورا محصول فراموشی غدیر است .
شیعیان برای تجلیل و شڪوه غدیࢪ بپا خیزید.
#هرخانهیکستادبرایاحیاۍغدیࢪ
گــــاندۅ😎
─┅═༅𖣔💚𖣔༅═┅─ 🟣بہ فـࢪیادش بـࢪس... 🟣 آقا محمد از نمای پشتی #گاندو #حقوق_ب
🍃🍃🍃🍃پرواز🍃🍃🍃🍃🍃
#پارت_سی_و_نهم
#گاندو
محمد:وقت خواب؟
زهرا:هیییی خب چیزه
محمد:بگذریم
سرت شلوغه؟
زهرا:راستش گیر کردم تا زمانی که چهره اصلی لیام شناسایی نشه پرونده گیر کرده
محمد: بیا اتاقم
...
تق تق تق
محمد: بله
زهرا:میتونم بیام داخل
محمد: بفرمایید
وارد اتاق شدم صورت کلافه و کسلی داشت
خیلی سریع رفتم سر اصل مطلب
من دارم مدرک پزشکیم رو دارم میگیرم دیگه ها😂دارم ی پا خانم دکتر میشم دیگه
لبخند تلخی زد و گفت:چه خوب که تو این شرایط هم حال شوخی کردن رو داری
بی اهمیت گفتم :داریم مثل چی کار میکنیم ولی قفل شده مثل سواری شدیم که هرچی رکاب میزنه چون چرخش زنجیر نداره جلو نمیره
محمد هم سرش رو بین دوتا دست هاش قرار داد و نفسش رو بیرون داد و گفت :تمام روز بچه ها تعقیب میکنش ولی هیچی به هیچی این بشر انگار خونه و زندگی نداره اصلا نمیره خونش
مگر برای خواب که اون هم اجازه دوربین گذاشتن تو اتاقش رو نداشتیم
سرم رو بین دو دستم گرفتم چشم هام رو بستم
بعد از پنج ثانیه دستم رو از روی صورتم برداشتم و نفس عمیقی کشیدم
آب دهانم رو قورت دادم و ظاهر جدیی به خو گرفتم و گفتم :میخوام بهش نزدیک شم شاید بتونم اینجوری ردش رو بزنم
محمد با صدای نسبتاً بلندی گفت:تو این کار رو نمیکنی فهمیدییییی ؟
نگاهم تا اون موقع روی میز بود نگاهم رو از میز گرفتم و چشم تو چش محمد گفتم :نمی تونم نسبت به امنیت این مملک و خون شبنم بی اهمیت بشم میفهمی
نا خود آگاه قطره ای از اشک از چشم هام جاری شد و با صدای بغض آلودی گفتن :شبنم برام هم همکار بود هم هم رفیق بود هم دوست بود هم خواهرم بود به همون اندازه که میترا رو دوست دارم شبنم رو هم دوست داشتم
محمد که با گریه های من دلش آتیش گرفته بود یک لیوان آب برام ریخت و داد دستم و گفت خطر داره امنیت جونت هم خی.....
نزاشتم حرفش رو ادامه بده بلا فاصله گفته نه به اندازه امنیت کشورم دلم نمی خواد روزی رو ببینم که مردم کشورم از گشنگی تلف بشن از مریضی بمیرن لباس هاشون رو وصله بزنن نمیخوام روزی رو ببینم که .....
نتونستم ادامه بدم از جام بلند شدم و به سمت در رفتم و گفتم :بزار کاری رو کنم که فکر میکنم درسته
محمد سرش رو به من کرد و گفت باید فکر کنم
لبخند تلخی زدم و گفتم :منتظرم
صورتم خیس اشک بود نمیخواستم کسی اون شکلی من رو ببینه هر کسی اون شکلی میدید منو فکر میکرد آقا محمد نامه اخراجیم رو دستم داده
به سمت سرویس بهداشتی رفتم و شیر رو شویی رو باز کردم و به صورتم آب زدم توی آینه چهره خودم رو دیدم
مژه هام به خاطر آب و گریه به هم چسبیده بود و دماغ و پای چشم هام سرخ شده بود
نمیدونم چرا اما به نظرم گریه آدم رو خوشگل تر میکنه
وضو گرفتم و به سمت میزم کارم رفتم وارد پرونده لیام شدم
تمام چهره هاش رو کنار هم قرار دادم تا نقاط مشترک بین چهره هاش رو بفهمم مثلا بینیش یا اندازه چشم هاش و گرد یا بیزی بودن چهرش و.....
به نتایج خوبی نرسیدن و کلافه
خودکاری که دستم بود رو پرت کردم روی میز و اه غلیظی گفتم