مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۵۹
***
«دایره همیشه به نقطه شروعش برمیگرده.»
کمیل این جمله را با خط خرچنگ قورباغهاش روی وایتبرد نوشته بود و هرسهتامان به آن خیره بودیم. سه ساعت از نیمهشب گذشته بود. پدرمان درآمده بود تا در تاریکی شب، محل قتل را دنبال مرمی و پوکه بگردیم و فقط یک پوکه پیدا شده بود که داده بودیم بررسیاش کنند و حالا، نشسته بودیم به جمله بیسروته آن عوضی نگاه میکردیم.
«دایره همیشه به نقطه شروعش برمیگرده.»
انقدر به این جمله خیره شده بودم که واقعا حس میکردم دستخط کمیل پا درآورده و دور اتاق میچرخد. چشمانم از بیخوابی میسوخت و دیگر مغزم دربرابر هر فکری خطا میداد.
حسام برخاست، و روی وایت برد یک نقطه گذاشت. زیر آن نوشت: بمبگذاری پاسداران.
خط حسام بهتر از کمیل بود حداقل. با فاصله کمی، نقطه دیگر گذاشت و زیرش نوشت: شیرهای مسموم.
نقطه دیگری زیر آن دو نقطه گذاشت و زیر آن علامت سوال گذاشت. مغز من خواب بود؛ اما کمیل پرسید: یعنی میگی بمبگذاری پاسداران اولین خرابکاری نبوده؟
حسام سرش را تکان داد. پای چشمانش گود افتاده بود؛ ولی پیدا بود مغزش هنوز کار میکند. گفت: من فقط فکر میکنم اون نباید نشونهی به این سرراستی بهمون بده، اونم وقتی یه روز وقت داریم بمب رو پیدا کنیم. اون همیشه صبر میکنه تا وقتی کار از کار بگذره، بعد بهمون میگه. اینطوری ما رو توی فشار میذاره. ولی اگه الان بدونیم قراره تو خیابون پاسداران اتفاقی بیفته، میشه از همین الان بریم دنبالش بگردیم و حداقل دوازده ساعت وقت داریم؛ چون گفته بود شب تاسوعا.
مغز خوابآلودم فقط کلمه آخر را گرفت: شب تاسوعا.
کی تاسوعا شد و ما نفهمیدیم؟
همهچیز را گم کرده بودم: زمان و مکان را، خودم را و هانیه را... بغضی داشتم که نمیترکید و داشت خفهام میکرد. دلم روضه میخواست، یک روضه بیدغدغه. بروم فقط بنشینم یک گوشه و گریه کنم.
-خب ایدهای نداری که خرابکاری اول کجا بوده؟
این را کمیل پرسید و حسام با ته ماژیک سرش را خاراند.
-چندتا گزارش از اقدام به بمبگذاری و کشف خونه تیمی داشتیم. شاید بهتره اونا رو بررسی کنیم.
کمیل سرش را تکان داد.
-البته باید اونهایی که عاملش دستگیر شده رو جدا کنیم. بسپار به امید، با بقیه تیمهایی که روی این قضیه کار میکنن هماهنگ بشه.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۶۰
حسام سرش را تکان داد و پلکهای من دیگر طاقت باز ماندن نداشتند. صدا و تصویرم داشت محو میشد که ناگاه لرزشی در جیب پیراهنم، هشیارم کرد. سیخ سر جایم نشستم و دست بردم به سمت جیبم. همراهم بود که داشت میلرزید. کمیل و حسام هم نگاهشان چرخید به سمت من. هادی بود. با دیدن اسمش، هیچ اثری از خوابآلودگی در تنم نماند.
هنوز سلام نکرده بودم که صدای بلند هادی در گوشم پیچید. داشت هقهق میکرد و میان هقهق و نفس زدنش، واژه «هانیه» تکهتکه شده بود. ذرهای امید از ته دلم برخاست و نوید داد که این هیجان و شادیِ ناشی از بهوش آمدن هانیه است. از جا برخاستم.
-جانم هادی؟ هانیه بهوش اومده؟
-چی میگی بیشعور؟ هانیه حالش بده.
امیدم در ثانیهای فرو ریخت و خاکستر شد؛ خودم هم دوباره روی صندلی افتادم.
-یعنی چی؟
-نمیدونم. نمیفهمم دکترا چی میگن. ولی حالش بده. خودتو برسون.
***
حسین مثل جنازه افتاده بود کنار راهرو. به دیوار تکیه داده بود و پاهایش را در شکم جمع کرده بود. دستانش از دوطرف رها شده بود، مثل عروسکهای خیمهشببازی. دیگر نه گریه میکرد، نه خشمگین بود. تمام صورتش را، مخصوصا چشمانِ به خون نشسته و گود افتادهاش را فقط بهت پر کرده بود. هادی داشت با پدر و مادرم حرف میزد و در راهرو این سو و آن سو میرفت؛ شاید دیگر به محیط عادت کرده بود. حسین اما نه یک کلمه از حرفهای هادی را میشنید و نه اصلا میدانست کجاست. در آن آشفتهبازار ابتلاء گم شده بود و من میدانستم به چه فکر میکند: انتقام.
ذهنش خستهتر از آن بود که بتواند فکر و تحلیل کند. فقط استدلالی ساده و نتیجهای ساده داشت: باید عامل این جنایت را میکشت.
از حسین دلخور بودم. انتظار داشتم روحش بزرگتر از این باشد که توی بیمارستان اینطوری از پا بیفتد و بخاطر من غصه بخورد. انتظار داشتم هیچچیز متوقفش نکند؛ ولی هنوز انقدر بزرگ نشده بود و حق داشت. میدانستم اینطور نمیماند، داشت کمکم قد میکشید.
بهت در چهرهی حسین موج میزد؛ مثل کسی که تیری از بغل گوشش گذشته باشد و گونهاش را خراش داده باشد، ولی سرش را متلاشی نکرده باشد. مثل بهت کسی که وقتی به بیمارستان رسیده بود، همسرش را در یک قدمی مرگ دیده بود و فقط چند فشار تنفس مصنوعی، او را از مرگ برگردانده بود.
من این را فهمیدم که یک نفر ونتیلاتور را دستکاری کرد. و این را فهمیدم که هوا از جسمم دریغ شد. و این را فهمیدم که داشتم میمردم. فقط اگر یک قدم جلوتر برداشته بودم، تمام شده بود و در آستانه مرحله تازهای از زندگی بودم: مرگ. دلم برای آن جهان تازه میتپید اما رشتهای نیز مرا به این جهان گره زده بود. هنوز برای حسین دلتنگ بودم. دوست داشتم یک بار دیگر برگردم و بگویم که دلم برایش تنگ شده.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۶۱
شاید برای همین بود که پرستار متوجه تغییر علائم حیاتیام شد و سر رسید. اصلا شاید قرار نبود که بمیرم؛ یعنی آن کسی که ونتیلاتور را دستکاری کرد، اصلا نمیخواست من را بکشد. فقط میخواست حسین را از جلسهی محل کارش بیرون بکشاند و کاری کند که حسین اینطوری جان به لب شود و بعد اینطوری بیفتد کنار راهرو، مثل الان. و من را نمیدید که بتوانم بروم آرامش کنم؛ این از هرچیزی بدتر بود.
حسین خسته بود. باید میخوابید. ذهنش دیگر فکرهای درست و حسابی تحویلش نمیداد، دیگ جوشانی از معجون افکار مختلف بود، با لعاب انتقام. کاش میشد شانههایش را بگیرم و تکان بدهم و بگویم به خودت بیا! انقدر خودت را سرگرم افکار بچگانه نکن، تو الان کار مهمتری داری. تو الان نباید بگذاری حسینهای دیگر هانیهشان را روی تخت بیمارستان ببینند. حسین باید میخوابید، فقط کمی؛ و بعد باید برمیخاست و بهجای هردوی ما میدوید.
***
صداهای اطرافم نرسیده به گوش محو میشدند. انگار هرآنچه اطرافم اتفاق میافتاد کیلومترها با من فاصله داشت. چشمانم باز بود ولی درکی از آنچه میدیدم نداشتم. تنها چیزی که میفهمیدم، این بود که فقط چند ثانیه و به اندازه چند نفس با از دست دادن هانیه فاصله داشتم؛ به اندازه چند تنفس مصنوعی.
نمیدانستم دقیقا چه اتفاقی افتاده؛ ولی رویارویی با احتمال مرگ هانیه هم من را از پا انداخته بود. احتمال این که الان توی سردخانه باشد و گواهی فوت برایش صادر شود و بگذاریمش توی خاک و بعد هیچوقت نبینمش.
حس کسی را داشتم که گلوله از بیخ گوشش رد شده، گونهاش را خراشیده و رفته. حس کسی که فقط یک قدم با افتادن به چنگال هیولا و له شدن فاصله داشته. ذهنم داشت احتمالات بعد از آن را برایم تصویرسازی میکرد و من را به جنون میکشاند. تصویر مردن هانیه و بعد از آن... دنیا بعد از آن خالی بود و پیش از این اصلا باورم نمیشد دنیا انقدر بعد از هانیه خالی باشد. اصلا دنیا را بدون او تصور نکرده بودم و تازه فهمیده بودم چقدر دنیا بدون او ترسناک است.
آن لحظه در وجودم فقط یک نیروی محرک داشتم؛ این که آن ناشناس عوضی را و همه عوامل لعنتیاش را بفرستم جهنم. نمیخواستم دستگیرش کنم. میخواستم بکشمش. اسمش شاید انتقام بود؛ انتقام هانیه نه، انتقام خودم، خودی که فرو ریخته بود.
چیزی در جیبم لرزید. چنان از جهان کنده شده بودم که نمیتوانستم بفهمم لرزش چیست. نمیدانم چقدر، ولی طول کشید تا فکر کنم و تکههای مغزم را دوباره کنار هم بچینم. لرزشش قطع شد و چند ثانیه بعد، دوباره لرزید. این بار هشیارتر بودم؛ در حدی که اعصابم به دست فرمان حرکت بدهند و گوشی را از جیبم بیرون بیاورم. گوشی را مقابل صورتم گرفتم و نگاهش کردم؛ بدون این که آن را بشناسم. انگار انسان اولیهای بودم که گوشی را – یک شیء ناشناخته و عجیب را – توی دستش گرفته. بهتزده به گوشی و شماره ناشناس و لرزشش نگاه کردم و به مغزم فشار آوردم تا یادم بیفتد این چیست.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۶۲
تماس دوباره قطع شد؛ ولی من همچنان همراه را جلوی چشمم گرفته بودم و به آن خیره شده بودم. ساعت نزدیک سهی بامداد بود و شاید علت این گیجی و کندی ذهنم بیخوابی بود. گوشی بعد از چند ثانیه، دوباره زنگ خورد. این بار میدانستم باید دایره سبز را به بالا بکشم. و میدانستم احتمالا همان کسی ست که میخواهم بفرستمش جهنم.
-الو؟
-خوشم نمیاد اینطوری منو معطل کنی پسر؛ ولی چون خیلی داغون بودی، این بار اشکال نداره.
او داشت مرا میدید و این دیگر چیز جدیدی نبود. حتی چیز ترسناکی هم نبود. من آخر دنیا را دیده بودم، تا مرگ هانیه رفته بودم. دیگر چیزی نمیتوانست بترساندم. سکوت کردم؛ چون حوصله حرف زدن نداشتم و البته دهانم هم خشک بود. او اما خندید.
-دیدی چی شد؟ اگه پرستار یه ذره دیرتر رسیده بود زنت مُرده بود.
دیگر هیچ حس خاصی نداشتم. فقط مطمئن بودم میخواهم بکشمش. برایم مهم نبود بعدش چه میشود؛ ولی من میخواستم بکشمش و این هیچ ربطی به وظیفه شغلی نداشت. یک انگیزه کاملا شخصی بود. همین انگیزه بود در تمام عضلاتم دوید و توانستم از جا برخیزم. از روی تابلوها و در و دیوار، دنبال نمازخانهی بیمارستان گشتم.
-این بار نمیخواستم بکشمش. فقط میخواستم کار رو جدی بگیری و یکم به خودت بجنبی. دفعه بعدی، کاری میکنم که واقعا بمیره و میدونی که میتونم این کار رو بکنم. وضعیت علائم حیاتیش انقدر ناپایداره که هیچ کاری برام نداره.
خطی که جهت نمازخانه را نشان میداد دنبال کردم و گفتم: باشه، فهمیدم. دیگه کاری نداری؟ خوابم میاد.
پشت خط سکوت شد و بعد از چند لحظه، دوباره زد زیر خنده. تقریبا به نمازخانه رسیده بودم.
-معلومه حسابی خل شدی پسر، خیلی زودتر از اون که فکر میکردم.
-آره خل شدم. الانم میخوام بخوابم.
در نمازخانه را هل دادم و دایره قرمز قطع تماس را لمس کردم. برایم مهم نبود چه فکری دربارهام میکند. دیگر توی بازی روانیاش نمیافتادم. خودم را یک گوشه نمازخانه انداختم و طوری بیهوش شدم که فرقی با مردن نداشت.
-حسین... نمازت قضا نشه... نماز صبحت...
صدای هانیه بود. بخشی از وجودم میگفت هانیه اینجاست و هرچه تا کنون پیش آمده خوابی پریشان بوده؛ و بخش دیگرم، انقدری هشیار بود که بداند هانیه توی کماست. با وجود این، به امید این که احتمال اولی درست باشد، صاف سر جایم نشستم و به چشمانم دست کشیدم. بجز دو مرد دیگر که هریک کنار یکی از دیوارها دراز کشیده بودند و یک مرد که داشت نماز میخواند، هیچکس در نمازخانه نبود. نمیدانم صدای هانیه را در خواب شنیده بودم یا در بیداری؛ ولی مطمئنم پیش از آن خوابی ندیده بودم. انقدر سنگین خوابیده بودم که مجال خواب دیدن هم نداشتم.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸
▫️اجتماع بزرگ مردمی
«روز ملی مبارزه با استکبار جهانی»
🔸سخنران:
حضرت حجت الاسلام و المسلمین علی شیرازی
جانشین محترم عقیدتی سیاسی وزارت دفاع
🔹همراه با مداحی:
حاج ابوذر روحی
▫️با اجرای برنامه های متنوع
🗓یکشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۳
⏱ساعت ۹ صبح
🔰میدان تاریخی حضرت امام خمینی
(رحمة الله علیه)
🇵🇸حمایت از مردم مظلوم غزه و لبنان و محکومیت رژیم غاصب صهیونیستی
https://eitaa.com/eshahtad
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪