#معرفی_کتاب 📚
دشواری مبارک 📓
✍🏻فائضه غفارحدادی
#نشر_سوره_مهر
📍معرفی به قلم فاتح
دشواری مبارک، خواندنش واقعا دشوار بود.
نویسنده گفته بود که مانند نامش خواندنش دشوار است؛ ولی نمیدانم چه شد که وقتی پدر گفتند چندساعتی برویم خارج از اصفهان و در دل طبیعت اردیبهشت باشیم، کتابی که برای خواندن در مسیر طبیعت زیبای اردیبهشتی انتخاب کردم این کتاب بود!
حین خواندن نمیدانستم باید از دیدن طبیعت زیبا ذوق کنم و خوشحال باشم، یا از خواندن روایتهای کتاب غمگین باشم و اشک بریزم!
بین دو راهی مانده بودم.
بغض در گلویم گیر کرده بود و منتظر موقعیتی بود تا خودش را بیرون بریزد.
بغض را در گلو خفه کردم تا سفر کوتاهمان به دهان خانواده زهر نشود.
ولی همچنان به خواندن کتاب ادامه دادم.
روایتها از زبان جانبازان پیجری نیست. از زبان عزیزان آنهاست(همسر، فرزند، مادر...).
هرچقدر از خواندن سختی اتفاقی که برایشان افتاده بود، رنج کشیدم؛ از روحیه صبر و مقاومتشان لذت بردم.
چطور میشود در برابر این رنج بزرگ که بعد از مدتی هم، شهادت سیدحسن نصرالله به آن اضافه شد صبر کرد؟
نه تنها صبر، که خدا را شکر کرد...؟!
نویسنده مثل تمامی کتابهایش توانسته احساسات روایتگران حادثه را در قالب کلمات به خواننده منتقل کند.
از آن کتابهای خواندنی ست.
#غدیر
http://eitaa.com/istadegi
پییر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی، نظریهای دارد به نام نظریه میدان. میدانهای اجتماعی محیطهایی هستند که در آن بین افراد و گروهها رقابت رخ میدهد. میدانها دارای جایگاههای مختلفی هستند و کنشگران اجتماعی میتوانند آن جایگاه را تصاحب کنند. بازیکنان مسلط در این میدان که «متصدیان» نامیده میشوند، بهطور کلی برای حفظ زمین به شکل فعلی رقابت سرمایهگذاری میکنند؛ زیرا تغییر در قوانین رقابت سبب بیثباتی جایگاه غالب آنها میشود. جایگاه هر عامل خاص در میدان، نتیجه تعامل بین قوانین خاص میدان، عادتوارهها و سرمایه(اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی) عامل با سایر عوامل است. میدانها با یکدیگر تعامل دارند و سلسلهمراتبی هستند؛ بیشتر آنها تابع میدان بزرگتر روابط قدرت و طبقه هستند.
یادم هست سر کلاس جامعهشناسی ادبیات در کارشناسی، استاد درباره میدان ادبیات صحبت کرد. درباره عادتوارهها و قوانین حاکم بر ادبیات، کنشگران که نویسندگان، ناشران، منتقدان و مخاطبان هستند و روابط قدرت و سرمایه که تعیینکننده همهچیز است.
بله واقعیت همین است؛ قدرت و سرمایه. همهچیز را همین دوتا تعیین میکنند؛ و این چیزی ست که تازهکارها نمیدانند. تازهکارها سادهلوحانه فکر میکنند توانمندیهای حرفهای آنان تعیینکننده است؛ و خبر ندارند که اینجا هم – در میدان کتاب و ادبیات – سرمایه حرف اول را میزند. شاید تصور کنید در میدان ادبیات، سرمایه فرهنگی باید محور باشد؛ ولی زهی خیال باطل. سرمایه اقتصادی اینجا هم از همهچیز قدرتمندتر است: پول.
پول پول پول!
مهم نیست که یک اثر نثر قوی داشته باشد، یا داستان خوب و محتوای خوب و هرچیز دیگری. مهم این است که توجه صاحبان سرمایه را جلب کند، مهم این است که آنها به این نتیجه برسند که «خوب فروش میرود». اینجا هم همهچیز پیروِ اقتصاد بازار و عرضه و تقاضاست. و البته این که تو دستت به صاحبان سرمایه برسد و بتوانی شانسی برای جلب نظرشان داشته باشی، نیازمند سرمایه اجتماعی و روابط و پارتی و این چیزهاست که باز هم تازهکارها از آن بیبهرهاند.
اگر نویسنده پیوند خوبی با صاحبان سرمایه داشته باشد، هرچیزی میتواند بنویسد. میتواند ادعا کند داستانهایش واقعیست و هر راست و دروغی را به هرکسی ببندد. داستان از تمام فیلترهای سفت و سخت به آسانی رد میشود و در بهترین نشر، با بهترین کیفیت چاپ میشود. کتاب با حمایت صاحبان سرمایه تبلیغ میشود، از تبلیغ تلوزیونی گرفته تا پویشهای مجازی. برای تبلیغ کتاب پولهای سنگین خرج میشود. حتی بلاگرهایی که فقط کتاب درسی دبیرستانشان را خواندهاند هم به میدان میآیند، پول میگیرند تا متنی تکراری را درباره جذابیت کتاب در صفحه و کانال مجازیشان بگذارند؛ بدون این که اصلا بدانند توی آن کتاب چی نوشته. کانالها و صفحات بزرگ مجازی پر از تبلیغ کتاب میشوند؛ ولی نه برای این که مردم کتاب خوب بخوانند، نه برای فرهنگ و ادبیات؛ که برای اقتصاد و فروش رفتن کالا.
نویسنده جایش زیر پر و بال صاحبان سرمایه گرم و نرم است. میتواند اصلا ادعا کند کتابش مورد تایید بچههای بالاست و از پیگرد قانونی نترسد. اگر متن نقد و معرفی کتابش توی سایتها نوشته شود، محور همه تمجید و تحسین است، نه نقد واقعی. و اگر کسی – مثل من – کتاب را بخواند و واقعا نقد کند، نقاط ضعف کتاب را هم بیان کند، انگار – نعوذ بالله – قرآن را زیر سوال برده. اصلا انگار اگر کسی بگوید کتاب مورد حمایتِ صاحبان سرمایه، آنقدر که همه رسانهها میگویند خوب نیست، احمق است، کافر است... و منتقد متهم میشود به حسادت، خودپرستی و تندگویی! آن هم با زشتترین لحنها و بیانها! که خب البته حق دارند... منتقد واقعی بازارشان را کساد میکند. منتقد باید فقط نقاط قوت را بگوید و بهبه و چهچه کند و با صاحبان سرمایه همصدا شود.
یک حالت دومی هم برای نویسنده وجود دارد؛ این که یک نویسنده تازهکار باشی، بدون پارتی و روابط. در این صورت شانس زیادی برای جلب کردن نظر صاحبان سرمایه نداری. هرکسی به خودش حق میدهد با هر لحنی، اثرت را نقد کند و به چالش بکشد و حتی توهین کند. این هم اصلا مهم نیست که اثر تو چقدر خوب است، کی به توانمندی قلم اهمیت میدهد؟ باید بروی التماس ناشرها را بکنی و آخرش، شاید، اگر خودت پول داشته باشی، یک ناشر درجه چندم، کتاب را با کیفیت پایین و تیراژ کم چاپ میکند(البته اگر بتوانی از تمام فیلترها بگذری). همان تیراژ کم هم فروش نمیرود، چون تو بازوهای قدرتمند سرمایهدارها را برای تبلیغ کتابت نداری، بلاگرها و رسانهها دست تو نیستند. شاید اصلا کسی جز خانوادهات نفهمد کتاب چاپ کردهای. کتاب تو پویش نمیشود، و پشتت به صاحبان سرمایه گرم نیست که بتوانی ادعاهای بزرگ بکنی، باید تنت دائم بلرزد که نکند آنچه نوشتهای برایت شر بشود.
با احترام به نویسندگان خوب، با احترام به کتابهای خوب، این است میدان پولمحورِ ادبیات و کتاب.
مهشکن🇵🇸🇮🇷
من نه نیما اکبرخانی هستم که نیروهای مسلح رو خاکستری و بدجنس و بیاعتقاد یا خنگ و آدمکش نشون میده و
سر این پیام،
بعضیها چه حرفها که نزدن 🙂
و خب من حلال نمیکنم.
متن بالا هم درد دلی پیرامون همین موضوعه
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت چهارم تیرماه 02 بعد از امتحانات
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت پنجم
تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره
جلوی دانشکده ادبیات منتظرم بود، زیر درخت توت جلوی دانشکده، به موتورش تکیه داده بود. تا گفتم سلام، سرش را از گوشی بلند کرد. کیکی که دوستم سر جلسه آورده بود - و به زور داده بود که برای مهندس ببرم - را تعارفش کردم.
کیک را گرفت و پیاده راه افتادیم به سمت مرکز مشاوره؛ یعنی پایین دانشگاه. و البته چون زمان زیادی تا ساعت مشاوره مانده بود، روی چمنهای مقابل یاس نشستیم به انتظار و صحبت درباره وسواس فکری من، درباره تفاوتها و تضادهامان.
این وسط یک گربه لوس آمده بود و دورمان میچرخید به امید این که بغلش کنیم. گربههای دانشگاه به شدت لوسند. تا چشمشان به دانشجو میافتد، میآیند جلو و به امید نوازش و غذا روی زمین میخوابند، یا دورت میچرخند و میومیو میکنند. این گربه که سراغ ما آمد، یکراست پرید توی بغل مهندس که داشت کیک میخورد. مهندس هم یک تکه از کیک را انداخت آنطرفتر و گربه پرید دنبال کیک؛ ولی هیهات که فکر کنید گربه دستبردار بود. انگار که فهمیده باشد مهندس از گربهها بدش نمیآید، دائم میچرخید دورش؛ ولی کاش به همینجا ختم میشد.
گربه بعد آمد که دور من بچرخد و من ذاتا مشکلی با گربهها ندارم، ولی نمیتوانم منکر این بشوم که گربههای خیابانی میتوانند ناقل انگل و بیماری باشند و من از آن انگلها و بیماریها میترسم. برای همین خودم را جمع کردم و تمرکزم بهم ریخت. اوضاع وقتی بدتر شد که گربه گرام رفت پشت سر من و من از این که کسی از پشت سر غافلگیرم کند متنفرم؛ پس بیشتر ترسیدم و وقتی دم گربه به پهلویم خورد، ناخودآگاه جیغی کشیدم بنفشتر از بنفشهای ستاد انتخاباتی روحانی...
خفتبار و وحشتناک است. به لطف گربههای دانشگاه آبرو برایم نماند. حتما مهندس باید به لیست اختلالاتم، رفتارهای تکانشی و فوبیای گربه را هم اضافه کند. خندهاش را داشت میخورد و سعی میکرد گربه را بکشاند سمت خودش و با نوازش آرامش کند. آخرش هم گربه با پررویی تمام، مقابلمان لم داد و زل زد به چشمهایمان؛ طوری که احساس کردیم در ملک پدریاش نشستهایم و باید نقل مکان کنیم.
این جلسه مشاوره هم مثل قبلی بود. مشاور درباره تفاوتهامان حرف زد و تستهامان را دقیقتر تفسیر کرد. اکثر شاخصهای مهندس نرمال بود؛ و نمودار من شبیه نوار قلب بالا و پایین داشت. او صلحطلب و من معترض. او سازگاریپذیری بالا و من رقابتطلبی شدید... مشاور گفت لازم است بیشتر با هم صحبت کنیم تا با این تفاوتها کنار بیاییم.
من که اصلا با آدم ساختارمندی مثل خودم نمیتوانم زندگی کنم؛ چون اگر ساختارهایمان یک میلیمتر باهم متفاوت باشد و هردو هم مثل من، محکم بخواهیم پای ساختارمان بایستیم، خون یکدیگر را میریزیم. من به آدمی نیاز دارم که اهل نظم باشد، ولی منعطف هم باشد. آن وقت میتوانیم کمکم یک نظم جدید توی زندگی مشترک پیدا کنیم. البته من نظم الانم را دوست دارم و یکی از مشکلاتم با ازدواج این است که زندگیام را کنفیکون میکند، نظمم را بهم میریزد و تا به تعادل دوباره برسم دیر میشود.
و جالب است که مهندس اصلا شباهتی به تصورم از مرد آیندهام ندارد. یعنی هیچوقت فکر نمیکردم آدمی مثل او در گزینههای ازدواجم باشد. تصور من از ازدواج، برخورد دوتا کوه یخ با یکدیگر بود؛ یعنی انتظار داشتم با مردی ازدواج کنم که مثل خودم جدی و کوه یخ باشد؛ حتی از خودم بیشتر. یکی که در روز کلا ده کلمه حرف بزند، منظم و قراردادی باشد، فقط به کار و اهداف بلندمدتش فکر کند و اهل ابراز احساسات نباشد. یکی مثل شخصیت مسعود توی داستانهایم.
مهندس اما هیچ شباهتی به مسعود ندارد. هیچ شباهتی به هیچکدام از شخصیتهای داستانهایم ندارد. یک آدم جدید است، شاید ترکیب امید و عباس، ولی نه... متفاوتتر.
و من فکر میکنم چنین شخصیتی با من سازگارتر است تا یکی مثل مسعود...
ادامه دارد...
#ازدواج
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت پنجم تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره
یه روز به خوابتون میدیدید که این شخص، متن هاشو بجای بسم الله قاصم الجبارین، با هو لطیف شروع کنه؟!!
مهشکن🇵🇸🇮🇷
یه روز به خوابتون میدیدید که این شخص، متن هاشو بجای بسم الله قاصم الجبارین، با هو لطیف شروع کنه؟!!
من هنوزم کلی رمان دارم که با بسم الله قاصم الجبارین شروع میشه🙄
یک لحظه میای یه جایی که از دنیا و آدماش فارغ بشی، لذتِ چشماتو کور میکنن.
لطفا و خواهش میکنم انقدر طبیعت خدا رو اذیت نکنید...
#طبیعت
امروز یکم بیحوصله بودم،
داستان هم به ذهنم نمیرسید که ادامهش رو بنویسم،
دیگه نشستم رنگآمیزی کردم، یکم بهتر شدم.
با این که خیلی ذوق هنری ندارم ولی رنگآمیزی بزرگسالان چیزیه که حالمو خوب میکنه، هرچند مطمئن نیستم خیلی باسلیقه رنگ کرده باشم😶✨
پ.ن: مدادرنگیایی که پخش هستن رو از بچگیم جمع کردم، دو سه سال پیش هم از ذوق رنگآمیزی بزرگسالان رفتم اون بسته مدادرنگی رو خریدم، حالا حیفم میاد مدادرنگیای نو رو استفاده کنم😅
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت پنجم تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت ششم
مردادماه 02
نشد که بشود.
اختلافاتی بین بزرگترها پیش آمد، یک شب از هم خداحافظی کردیم و تمام شد.
(ترجیح میدم علتش رو خیلی باز نکنم؛ فکر نمیکنم بیانش مفید باشه)
و الان یک مشکل بزرگ دارم: من این نبودم. دوست ندارم این باشم. از اینی که هستم بدم میآید؛ یعنی بدم آمده.
من تنهاییام را پذیرفته بودم. با خوب و بدش کنار آمده بودم. دیوار بتنیِ دورم، خندق تمساحهایی که دورش بودند و سیمخاردارهای الکتریکی را دوست داشتم، چون از من محافظت میکردند. پشت آن دیوار بتنی، من داشتم زندگیام را میکردم. داشتم تنهایی با همهچیز کنار میآمدم. هیچکس را راه نمیدادم و در دنیای کتابهام، فیلمهام و نوشتنم خوش میگذشت. من خودِ واقعیام بودم. خودی که فلسفه شخصی داشت، محکم بود، احساسات و عشق به نظرش حقیر و بچگانه بود و به خودش قول داده بود همیشه خود میماند، تنها. خودی که رنگهای تیره و سنگین میپوشید، ساده زندگی میکرد، اهل زرق و برقهای دخترانه نبود، اهل لوسبازی هم نبود، به هیچ مذکری روی خوش نشان نمیداد.
تازه دو سه ماه بود که داشتم در این خود چیزهای جدیدی پیدا میکردم. میلهای جدیدی؛ مثلا میل به پوشیدن روسری یاسی روشن با لبه چیندار، میل به خرید رفتن با دوستان، میل به نگاه خریداری به لوازم خانگی برای جهیزیه، میل به دیدن کفشهای پاشنه بلند و لباسهای مجلسی، میل به ظریفتر رفتار کردن و دخترانهتر راه رفتن، میل به تنها نبودن، میل به تقسیم کردن تجربیات ذهنی و واقعی با یک نفر دیگر، حتی، حتی خیلی کم، میل به عاشق شدن.
عاشق نشده بودم؛ اما روی دیوارهای قلعه، میان ترکهای روی دیوار، این میلها مثل جوانههای ریز و ظریفی روییده بودند.
از این منِ جدید بدم نیامده بود. احساس خوبی داشت. احساس این که بالاخره من هم دارم آن چیزهایی که برای بقیه دخترها جذاب است را میچشم و انگار بدک نیست. دوست داشته شدن، خواسته شدن، محور قرار گرفتن... دنیا میتوانست دیگر سیاه و سفید نباشد. میشد چیزهای جدیدتری در زندگی پیدا کرد که دنیا را رنگی کنند؛ مثلا تنها نبودن. با یک نفر بودن.
در خودم استعدادهای جدیدی پیدا کردم، مثل این که من هم بلدم ناز کنم. بلدم سنگین و موقر بنشینم و لبخندهای خانمانه بزنم. فهمیدم رنگهای روشن هم به من میآید. میتوانم دخترانه و ظریف راه بروم و رفتار کنم. میتوانم دختر باشم. ممکن است حتی بتوانم عاشق شوم و یک نفر را به داخل قلعه بتنیام راه بدهم... و حتی، ممکن بود تصمیم بگیرم داستان بعدیام کمی عاشقانه باشد.
گفته بودم که، خودم با یک دراگانوف دوربیندار روی دیوارهای بتنی کشیک میکشیدم و از هرکس نزدیکش میشد، جلوی پایش رگبار میگرفتم. فقط همین یکبار بود که وقتی مهندس را از پشت دوربین تکتیرانداز دیدم، تصمیم گرفتم نزنمش. مدار مدرج دوربین نشان میداد او دارد نزدیک و نزدیکتر میشود، و من شک داشتم که دستم را روی ماشه بلغزانم یا نه. باید همان وقت یک خال هندی بین دو ابرویش میکاشتم؛ ولی ساده بودم. با خودم گفتم اگر بتواند از خندق تمساحها و سیمخاردارها رد شود و از دیوار بتنی بالا بیاید، با چیزی غیر از فشنگهای هفت میلیمتری ازش پذیرایی میکنم. شاید اجازه بدهم بماند.
نشد. شاید از اول شبیه دخترهای دیگر بودن، توهم و آرزوی مسخرهای بیش نبود. من اصلا شاید برای ظریف بودن و ناز کردن و دوست داشته شدن آفریده نشدهام. من نباید دنبال آرزوهای دیگران بروم. عروس شدن کی آرزوی من بوده که یکهو فکر کردم میتوانم به آن برسم؟
من از اول هم دلم نمیخواست ازدواج کنم. اصلا قرار است همیشه داستانهای جنایی بنویسم. برای عاشقانه نوشتن ساخته نشدهام، برای عاشق شدن هم. از اول حتی خندیدن به شوخیهای دوستانم درباره ازدواج هم غلط بود. فکرش غلط بود، اقدام در این رابطه غلط بود، شلیک نکردن غلط بود.
کلاغ میخواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم یادش رفت. من یادم رفته قبلا چطور زندگی میکردم. الان بازوها و دستانم درد میکند، چون کلی وقت گذاشتم تا در سنگین قلعه بتنی را کمی باز کنم و حالا جان ندارم که دوباره ببندمش؛
ولی هرطور هست دوباره آن را میبندم.
ادامه دارد...
#ازدواج
http://eitaa.com/istadegi
📢 سنگینترین جهاد اسلامی در دوران امامت امام محمد باقر (علیهالسّلام)
✏️ رهبر انقلاب: اگر كسى ادعا كند كه امام باقر يكى از سنگينترين بارهاى جهاد اسلامى را در مدت امامتش بر دوش داشت، ادعاى گزافى نكرده است. امام باقر در دورانى بار مسؤوليت را بر دوش مىگرفت كه عالم اسلام در زير بار سنگين حكومت طاغوت يعنى خلفاى جبّار مروانى كمر خم كرده بود.
✏️ لازم بود كه جامعهى اسلام و مخصوصاً مبارزان و كسانى كه دلشان در هواى حكومت اسلامى مىتپيد، سازماندهى و تشكيلاتدهى كنند...
✏️ بدانيد كه امام باقر در طول اين مدت توانست وضع را به جايى برساند كه شيعهى فداكارِ با اخلاص بعد از رحلت امام باقر انتظار آن را داشت كه در طول چند سال كوتاه، حكومت اسلامى و علوى سر كار بيايد.
🗓 هفتم ذیالحجه، سالروز شهادت امام محمد باقر(علیهالسلام)
#شهادت_امام_محمد_باقر علیهالسلام
http://eitaa.com/istadegi