eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
668 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت چهارم تیرماه 02 بعد از امتحانات
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت پنجم تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره جلوی دانشکده ادبیات منتظرم بود، زیر درخت توت جلوی دانشکده، به موتورش تکیه داده بود. تا گفتم سلام، سرش را از گوشی بلند کرد. کیکی که دوستم سر جلسه آورده بود - و به زور داده بود که برای مهندس ببرم - را تعارفش کردم. کیک را گرفت و پیاده راه افتادیم به سمت مرکز مشاوره؛ یعنی پایین دانشگاه. و البته چون زمان زیادی تا ساعت مشاوره مانده بود، روی چمن‌های مقابل یاس نشستیم به انتظار و صحبت درباره وسواس فکری من، درباره تفاوت‌ها و تضادهامان. این وسط یک گربه لوس آمده بود و دورمان می‌چرخید به امید این که بغلش کنیم. گربه‌های دانشگاه به شدت لوسند. تا چشمشان به دانشجو می‌افتد، می‌آیند جلو و به امید نوازش و غذا روی زمین می‌خوابند، یا دورت می‌چرخند و میومیو می‌کنند. این گربه که سراغ ما آمد، یکراست پرید توی بغل مهندس که داشت کیک می‌خورد. مهندس هم یک تکه از کیک را انداخت آنطرف‌تر و گربه پرید دنبال کیک؛ ولی هیهات که فکر کنید گربه دست‌بردار بود. انگار که فهمیده باشد مهندس از گربه‌ها بدش نمی‌آید، دائم می‌چرخید دورش؛ ولی کاش به همینجا ختم می‌شد. گربه بعد آمد که دور من بچرخد و من ذاتا مشکلی با گربه‌ها ندارم، ولی نمی‌توانم منکر این بشوم که گربه‌های خیابانی می‌توانند ناقل انگل و بیماری باشند و من از آن انگل‌ها و بیماری‌ها می‌ترسم. برای همین خودم را جمع کردم و تمرکزم بهم ریخت. اوضاع وقتی بدتر شد که گربه گرام رفت پشت سر من و من از این که کسی از پشت سر غافلگیرم کند متنفرم؛ پس بیشتر ترسیدم و وقتی دم گربه به پهلویم خورد، ناخودآگاه جیغی کشیدم بنفش‌تر از بنفش‌های ستاد انتخاباتی روحانی... خفت‌بار و وحشتناک است. به لطف گربه‌های دانشگاه آبرو برایم نماند. حتما مهندس باید به لیست اختلالاتم، رفتارهای تکانشی و فوبیای گربه را هم اضافه کند. خنده‌اش را داشت می‌خورد و سعی می‌کرد گربه را بکشاند سمت خودش و با نوازش آرامش کند. آخرش هم گربه با پررویی تمام، مقابلمان لم داد و زل زد به چشم‌هایمان؛ طوری که احساس کردیم در ملک پدری‌اش نشسته‌ایم و باید نقل مکان کنیم. این جلسه مشاوره هم مثل قبلی بود. مشاور درباره تفاوت‌هامان حرف زد و تست‌هامان را دقیق‌تر تفسیر کرد. اکثر شاخص‌های مهندس نرمال بود؛ و نمودار من شبیه نوار قلب بالا و پایین داشت. او صلح‌طلب و من معترض. او سازگاری‌پذیری بالا و من رقابت‌طلبی شدید... مشاور گفت لازم است بیشتر با هم صحبت کنیم تا با این تفاوت‌ها کنار بیاییم. من که اصلا با آدم ساختارمندی مثل خودم نمی‌توانم زندگی کنم؛ چون اگر ساختارهایمان یک میلی‌متر باهم متفاوت باشد و هردو هم مثل من، محکم بخواهیم پای ساختارمان بایستیم، خون یکدیگر را می‌ریزیم. من به آدمی نیاز دارم که اهل نظم باشد، ولی منعطف هم باشد. آن وقت می‌توانیم کم‌کم یک نظم جدید توی زندگی مشترک پیدا کنیم. البته من نظم الانم را دوست دارم و یکی از مشکلاتم با ازدواج این است که زندگی‌ام را کن‌فیکون می‌کند، نظمم را بهم می‌ریزد و تا به تعادل دوباره برسم دیر می‌شود. و جالب است که مهندس اصلا شباهتی به تصورم از مرد آینده‌ام ندارد. یعنی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آدمی مثل او در گزینه‌های ازدواجم باشد. تصور من از ازدواج، برخورد دوتا کوه یخ با یکدیگر بود؛ یعنی انتظار داشتم با مردی ازدواج کنم که مثل خودم جدی و کوه یخ باشد؛ حتی از خودم بیشتر. یکی که در روز کلا ده کلمه حرف بزند، منظم و قراردادی باشد، فقط به کار و اهداف بلندمدتش فکر کند و اهل ابراز احساسات نباشد. یکی مثل شخصیت مسعود توی داستان‌هایم. مهندس اما هیچ شباهتی به مسعود ندارد. هیچ شباهتی به هیچکدام از شخصیت‌های داستان‌هایم ندارد. یک آدم جدید است، شاید ترکیب امید و عباس، ولی نه... متفاوت‌تر. و من فکر می‌کنم چنین شخصیتی با من سازگارتر است تا یکی مثل مسعود... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت پنجم تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره
یه روز به خوابتون می‌دیدید که این شخص، متن هاشو بجای بسم الله قاصم الجبارین، با هو لطیف شروع کنه؟!!
یک لحظه میای یه جایی که از دنیا و آدماش فارغ بشی، لذتِ چشماتو کور می‌کنن. لطفا و خواهش میکنم انقدر طبیعت خدا رو اذیت نکنید...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام مرکز مشاوره دانشگاه اصفهان نزدیک مصلی ست، یکم پایین‌تر، از مصلی که بیاید پایین سمت راست.
امروز یکم بی‌حوصله بودم، داستان هم به ذهنم نمی‌رسید که ادامه‌ش رو بنویسم، دیگه نشستم رنگ‌آمیزی کردم، یکم بهتر شدم. با این که خیلی ذوق هنری ندارم ولی رنگ‌آمیزی بزرگسالان چیزیه که حالمو خوب می‌کنه، هرچند مطمئن نیستم خیلی باسلیقه رنگ کرده باشم😶✨ پ.ن: مدادرنگیایی که پخش هستن رو از بچگیم جمع کردم، دو سه سال پیش هم از ذوق رنگ‌آمیزی بزرگسالان رفتم اون بسته مدادرنگی رو خریدم، حالا حیفم میاد مدادرنگیای نو رو استفاده کنم😅
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت پنجم تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره
هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت ششم مردادماه 02 نشد که بشود. اختلافاتی بین بزرگ‌ترها پیش آمد، یک شب از هم خداحافظی کردیم و تمام شد. (ترجیح میدم علتش رو خیلی باز نکنم؛ فکر نمی‌کنم بیانش مفید باشه) و الان یک مشکل بزرگ دارم: من این نبودم. دوست ندارم این باشم. از اینی که هستم بدم می‌آید؛ یعنی بدم آمده. من تنهایی‌ام را پذیرفته بودم. با خوب و بدش کنار آمده بودم. دیوار بتنیِ دورم، خندق تمساح‌هایی که دورش بودند و سیم‌خاردارهای الکتریکی را دوست داشتم، چون از من محافظت می‌کردند. پشت آن دیوار بتنی، من داشتم زندگی‌ام را می‌کردم. داشتم تنهایی با همه‌چیز کنار می‌آمدم. هیچ‌کس را راه نمی‌دادم و در دنیای کتاب‌هام، فیلم‌هام و نوشتنم خوش می‌گذشت. من خودِ واقعی‌ام بودم. خودی که فلسفه شخصی داشت، محکم بود، احساسات و عشق به نظرش حقیر و بچگانه بود و به خودش قول داده بود همیشه خود می‌ماند، تنها. خودی که رنگ‌های تیره و سنگین می‌پوشید، ساده زندگی می‌کرد، اهل زرق و برق‌های دخترانه نبود، اهل لوس‌بازی هم نبود، به هیچ مذکری روی خوش نشان نمی‌داد. تازه دو سه ماه بود که داشتم در این خود چیزهای جدیدی پیدا می‌کردم. میل‌های جدیدی؛ مثلا میل به پوشیدن روسری یاسی روشن با لبه چین‌دار، میل به خرید رفتن با دوستان، میل به نگاه خریداری به لوازم خانگی برای جهیزیه، میل به دیدن کفش‌های پاشنه بلند و لباس‌های مجلسی، میل به ظریف‌تر رفتار کردن و دخترانه‌تر راه رفتن، میل به تنها نبودن، میل به تقسیم کردن تجربیات ذهنی و واقعی با یک نفر دیگر، حتی، حتی خیلی کم، میل به عاشق شدن. عاشق نشده بودم؛ اما روی دیوارهای قلعه، میان ترک‌های روی دیوار، این میل‌ها مثل جوانه‌های ریز و ظریفی روییده بودند. از این منِ جدید بدم نیامده بود. احساس خوبی داشت. احساس این که بالاخره من هم دارم آن چیزهایی که برای بقیه دخترها جذاب است را می‌چشم و انگار بدک نیست. دوست داشته شدن، خواسته شدن، محور قرار گرفتن... دنیا می‌توانست دیگر سیاه و سفید نباشد. می‌شد چیزهای جدیدتری در زندگی پیدا کرد که دنیا را رنگی کنند؛ مثلا تنها نبودن. با یک نفر بودن. در خودم استعدادهای جدیدی پیدا کردم، مثل این که من هم بلدم ناز کنم. بلدم سنگین و موقر بنشینم و لبخندهای خانمانه بزنم. فهمیدم رنگ‌های روشن هم به من می‌آید. می‌توانم دخترانه و ظریف راه بروم و رفتار کنم. می‌توانم دختر باشم. ممکن است حتی بتوانم عاشق شوم و یک نفر را به داخل قلعه بتنی‌ام راه بدهم... و حتی، ممکن بود تصمیم بگیرم داستان بعدی‌ام کمی عاشقانه باشد. گفته بودم که، خودم با یک دراگانوف دوربین‌دار روی دیوارهای بتنی کشیک می‌کشیدم و از هرکس نزدیکش می‌شد، جلوی پایش رگبار می‌گرفتم. فقط همین یکبار بود که وقتی مهندس را از پشت دوربین تک‌تیرانداز دیدم، تصمیم گرفتم نزنمش. مدار مدرج دوربین نشان می‌داد او دارد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، و من شک داشتم که دستم را روی ماشه بلغزانم یا نه. باید همان وقت یک خال هندی بین دو ابرویش می‌کاشتم؛ ولی ساده بودم. با خودم گفتم اگر بتواند از خندق تمساح‌ها و سیم‌خاردارها رد شود و از دیوار بتنی بالا بیاید، با چیزی غیر از فشنگ‌های هفت میلی‌متری ازش پذیرایی می‌کنم. شاید اجازه بدهم بماند. نشد. شاید از اول شبیه دخترهای دیگر بودن، توهم و آرزوی مسخره‌ای بیش نبود. من اصلا شاید برای ظریف بودن و ناز کردن و دوست داشته شدن آفریده نشده‌ام. من نباید دنبال آرزوهای دیگران بروم. عروس شدن کی آرزوی من بوده که یکهو فکر کردم می‌توانم به آن برسم؟ من از اول هم دلم نمی‌خواست ازدواج کنم. اصلا قرار است همیشه داستان‌های جنایی بنویسم. برای عاشقانه نوشتن ساخته نشده‌ام، برای عاشق شدن هم. از اول حتی خندیدن به شوخی‌های دوستانم درباره ازدواج هم غلط بود. فکرش غلط بود، اقدام در این رابطه غلط بود، شلیک نکردن غلط بود. کلاغ می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم یادش رفت. من یادم رفته قبلا چطور زندگی می‌کردم. الان بازوها و دستانم درد می‌کند، چون کلی وقت گذاشتم تا در سنگین قلعه بتنی را کمی باز کنم و حالا جان ندارم که دوباره ببندمش؛ ولی هرطور هست دوباره آن را می‌بندم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
📢 سنگین‌ترین جهاد اسلامی در دوران امامت امام محمد باقر (علیه‌السّلام) ✏️ رهبر انقلاب: اگر كسى ادعا كند كه امام باقر يكى از سنگين‌ترين بارهاى جهاد اسلامى را در مدت امامتش بر دوش داشت، ادعاى گزافى نكرده است. امام باقر در دورانى بار مسؤوليت را بر دوش مى‌گرفت كه عالم اسلام در زير بار سنگين حكومت طاغوت يعنى خلفاى جبّار مروانى كمر خم كرده بود. ✏️ لازم بود كه جامعه‌ى اسلام و مخصوصاً مبارزان و كسانى كه دلشان در هواى حكومت اسلامى مى‌تپيد، سازماندهى و تشكيلات‌دهى كنند... ✏️ بدانيد كه امام باقر در طول اين مدت توانست وضع را به جايى برساند كه شيعه‌ى فداكارِ با اخلاص بعد از رحلت امام باقر انتظار آن را داشت كه در طول چند سال كوتاه، حكومت اسلامى و علوى سر كار بيايد. 🗓 هفتم ذی‌الحجه، سالروز شهادت امام محمد باقر(علیه‌السلام) علیه‌السلام http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت ششم مردادماه 02 نشد که بشود. اخ
سلام این خوبه که باهاش کنار اومدید، من کنار نیومدم🙂 و خب الان فهمیدم این تعادل مهمه، ولی سال ۰۲ که اون اتفاق(اول متن اشاره کردم) افتاد، واقعا از دخترانگی بیزارتر شدم.
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
امروز یکم بی‌حوصله بودم، داستان هم به ذهنم نمی‌رسید که ادامه‌ش رو بنویسم، دیگه نشستم رنگ‌آمیزی کردم،
سلام اینی که عکسش اینجاست، از انتشارات مهرسا هست، مجموعه باشگاه مغز. قیمتش هم خوبه، حدود ۹۰ تومن، ۱۰۰ تومن من الان توی سایتش دیدم. البته من کتاب رو چند سال پیش خریدم. چندتا کتاب رنگ‌آمیزی بزرگسالان دیگه هم دارم از نشر سبزان، که قیمت‌شون سال ۹۹ حدود ۳۰ تومن بود. این نشر رو الان چک کردم، از حدود ۹۰ تومن هست تا ۱۲۰ تومن. برای رنگ‌آمیزی بزرگسالان لازم نیست حتما کتابش رو بخرید، می‌تونید طرح‌هاش رو از اینترنت دانلود کنید و پرینت بگیرید و رنگ بزنید.