مهشکن🇵🇸🇮🇷
یه روز به خوابتون میدیدید که این شخص، متن هاشو بجای بسم الله قاصم الجبارین، با هو لطیف شروع کنه؟!!
من هنوزم کلی رمان دارم که با بسم الله قاصم الجبارین شروع میشه🙄
یک لحظه میای یه جایی که از دنیا و آدماش فارغ بشی، لذتِ چشماتو کور میکنن.
لطفا و خواهش میکنم انقدر طبیعت خدا رو اذیت نکنید...
#طبیعت
امروز یکم بیحوصله بودم،
داستان هم به ذهنم نمیرسید که ادامهش رو بنویسم،
دیگه نشستم رنگآمیزی کردم، یکم بهتر شدم.
با این که خیلی ذوق هنری ندارم ولی رنگآمیزی بزرگسالان چیزیه که حالمو خوب میکنه، هرچند مطمئن نیستم خیلی باسلیقه رنگ کرده باشم😶✨
پ.ن: مدادرنگیایی که پخش هستن رو از بچگیم جمع کردم، دو سه سال پیش هم از ذوق رنگآمیزی بزرگسالان رفتم اون بسته مدادرنگی رو خریدم، حالا حیفم میاد مدادرنگیای نو رو استفاده کنم😅
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت پنجم تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت ششم
مردادماه 02
نشد که بشود.
اختلافاتی بین بزرگترها پیش آمد، یک شب از هم خداحافظی کردیم و تمام شد.
(ترجیح میدم علتش رو خیلی باز نکنم؛ فکر نمیکنم بیانش مفید باشه)
و الان یک مشکل بزرگ دارم: من این نبودم. دوست ندارم این باشم. از اینی که هستم بدم میآید؛ یعنی بدم آمده.
من تنهاییام را پذیرفته بودم. با خوب و بدش کنار آمده بودم. دیوار بتنیِ دورم، خندق تمساحهایی که دورش بودند و سیمخاردارهای الکتریکی را دوست داشتم، چون از من محافظت میکردند. پشت آن دیوار بتنی، من داشتم زندگیام را میکردم. داشتم تنهایی با همهچیز کنار میآمدم. هیچکس را راه نمیدادم و در دنیای کتابهام، فیلمهام و نوشتنم خوش میگذشت. من خودِ واقعیام بودم. خودی که فلسفه شخصی داشت، محکم بود، احساسات و عشق به نظرش حقیر و بچگانه بود و به خودش قول داده بود همیشه خود میماند، تنها. خودی که رنگهای تیره و سنگین میپوشید، ساده زندگی میکرد، اهل زرق و برقهای دخترانه نبود، اهل لوسبازی هم نبود، به هیچ مذکری روی خوش نشان نمیداد.
تازه دو سه ماه بود که داشتم در این خود چیزهای جدیدی پیدا میکردم. میلهای جدیدی؛ مثلا میل به پوشیدن روسری یاسی روشن با لبه چیندار، میل به خرید رفتن با دوستان، میل به نگاه خریداری به لوازم خانگی برای جهیزیه، میل به دیدن کفشهای پاشنه بلند و لباسهای مجلسی، میل به ظریفتر رفتار کردن و دخترانهتر راه رفتن، میل به تنها نبودن، میل به تقسیم کردن تجربیات ذهنی و واقعی با یک نفر دیگر، حتی، حتی خیلی کم، میل به عاشق شدن.
عاشق نشده بودم؛ اما روی دیوارهای قلعه، میان ترکهای روی دیوار، این میلها مثل جوانههای ریز و ظریفی روییده بودند.
از این منِ جدید بدم نیامده بود. احساس خوبی داشت. احساس این که بالاخره من هم دارم آن چیزهایی که برای بقیه دخترها جذاب است را میچشم و انگار بدک نیست. دوست داشته شدن، خواسته شدن، محور قرار گرفتن... دنیا میتوانست دیگر سیاه و سفید نباشد. میشد چیزهای جدیدتری در زندگی پیدا کرد که دنیا را رنگی کنند؛ مثلا تنها نبودن. با یک نفر بودن.
در خودم استعدادهای جدیدی پیدا کردم، مثل این که من هم بلدم ناز کنم. بلدم سنگین و موقر بنشینم و لبخندهای خانمانه بزنم. فهمیدم رنگهای روشن هم به من میآید. میتوانم دخترانه و ظریف راه بروم و رفتار کنم. میتوانم دختر باشم. ممکن است حتی بتوانم عاشق شوم و یک نفر را به داخل قلعه بتنیام راه بدهم... و حتی، ممکن بود تصمیم بگیرم داستان بعدیام کمی عاشقانه باشد.
گفته بودم که، خودم با یک دراگانوف دوربیندار روی دیوارهای بتنی کشیک میکشیدم و از هرکس نزدیکش میشد، جلوی پایش رگبار میگرفتم. فقط همین یکبار بود که وقتی مهندس را از پشت دوربین تکتیرانداز دیدم، تصمیم گرفتم نزنمش. مدار مدرج دوربین نشان میداد او دارد نزدیک و نزدیکتر میشود، و من شک داشتم که دستم را روی ماشه بلغزانم یا نه. باید همان وقت یک خال هندی بین دو ابرویش میکاشتم؛ ولی ساده بودم. با خودم گفتم اگر بتواند از خندق تمساحها و سیمخاردارها رد شود و از دیوار بتنی بالا بیاید، با چیزی غیر از فشنگهای هفت میلیمتری ازش پذیرایی میکنم. شاید اجازه بدهم بماند.
نشد. شاید از اول شبیه دخترهای دیگر بودن، توهم و آرزوی مسخرهای بیش نبود. من اصلا شاید برای ظریف بودن و ناز کردن و دوست داشته شدن آفریده نشدهام. من نباید دنبال آرزوهای دیگران بروم. عروس شدن کی آرزوی من بوده که یکهو فکر کردم میتوانم به آن برسم؟
من از اول هم دلم نمیخواست ازدواج کنم. اصلا قرار است همیشه داستانهای جنایی بنویسم. برای عاشقانه نوشتن ساخته نشدهام، برای عاشق شدن هم. از اول حتی خندیدن به شوخیهای دوستانم درباره ازدواج هم غلط بود. فکرش غلط بود، اقدام در این رابطه غلط بود، شلیک نکردن غلط بود.
کلاغ میخواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم یادش رفت. من یادم رفته قبلا چطور زندگی میکردم. الان بازوها و دستانم درد میکند، چون کلی وقت گذاشتم تا در سنگین قلعه بتنی را کمی باز کنم و حالا جان ندارم که دوباره ببندمش؛
ولی هرطور هست دوباره آن را میبندم.
ادامه دارد...
#ازدواج
http://eitaa.com/istadegi
📢 سنگینترین جهاد اسلامی در دوران امامت امام محمد باقر (علیهالسّلام)
✏️ رهبر انقلاب: اگر كسى ادعا كند كه امام باقر يكى از سنگينترين بارهاى جهاد اسلامى را در مدت امامتش بر دوش داشت، ادعاى گزافى نكرده است. امام باقر در دورانى بار مسؤوليت را بر دوش مىگرفت كه عالم اسلام در زير بار سنگين حكومت طاغوت يعنى خلفاى جبّار مروانى كمر خم كرده بود.
✏️ لازم بود كه جامعهى اسلام و مخصوصاً مبارزان و كسانى كه دلشان در هواى حكومت اسلامى مىتپيد، سازماندهى و تشكيلاتدهى كنند...
✏️ بدانيد كه امام باقر در طول اين مدت توانست وضع را به جايى برساند كه شيعهى فداكارِ با اخلاص بعد از رحلت امام باقر انتظار آن را داشت كه در طول چند سال كوتاه، حكومت اسلامى و علوى سر كار بيايد.
🗓 هفتم ذیالحجه، سالروز شهادت امام محمد باقر(علیهالسلام)
#شهادت_امام_محمد_باقر علیهالسلام
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت ششم مردادماه 02 نشد که بشود. اخ
سلام
این خوبه که باهاش کنار اومدید، من کنار نیومدم🙂
و خب الان فهمیدم این تعادل مهمه، ولی سال ۰۲ که اون اتفاق(اول متن اشاره کردم) افتاد، واقعا از دخترانگی بیزارتر شدم.
مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز یکم بیحوصله بودم، داستان هم به ذهنم نمیرسید که ادامهش رو بنویسم، دیگه نشستم رنگآمیزی کردم،
سلام
اینی که عکسش اینجاست، از انتشارات مهرسا هست، مجموعه باشگاه مغز. قیمتش هم خوبه، حدود ۹۰ تومن، ۱۰۰ تومن من الان توی سایتش دیدم. البته من کتاب رو چند سال پیش خریدم. چندتا کتاب رنگآمیزی بزرگسالان دیگه هم دارم از نشر سبزان، که قیمتشون سال ۹۹ حدود ۳۰ تومن بود. این نشر رو الان چک کردم، از حدود ۹۰ تومن هست تا ۱۲۰ تومن.
برای رنگآمیزی بزرگسالان لازم نیست حتما کتابش رو بخرید، میتونید طرحهاش رو از اینترنت دانلود کنید و پرینت بگیرید و رنگ بزنید.
⬛️ السلام علیک یا محمد بن علی الباقر علیه السلام
🔷 لا فَضیلَةَ کالجِهادِ ، ولا جِهادَ کمُجاهَدَةِ اَلهَوی.
☑️ امام محمد باقر - علیه السلام - می فرماید: فضیلتی چون جهاد نیست ، و جهادی چون مبارزه با هوای نفس نیست.
تحف العقول ص ۲۸۶. مستدرک الوسائل ج ۱۱ ص ۱۴۳.
#شهادت_امام_محمد_باقر علیهالسلام تسلیت باد🥀
http://eitaa.com/istadegi
#معرفی_کتاب
🔹اتاق شماره ۶🔹📚
#نشر_هرمس
✍🏻به قلم آنتوان چخوف
📍معرفی از #نیل (طناز سابق😶)
یک داستان کوتاه، با جو حاکم ادبیات روسیه.
قبل از اینها به ادبیات روسیه، علاقه نداشتم، اما با این کتاب و یک کتاب دیگهای که شاید در ادامه معرفیش کنم، یه مقدار تونستم ارتباط برقرار کنم.
در این کتاب، آنتوان چخوف از یک مثال کلی برای نشون دادن مفهوم "دانایی و عقل" استفاده کرده.
روایت یک بیمارستان روانی، که یک اتاق خاص، یک دیوانهی عاقل رو در خودش جا داده و به مرور اونقدر سخنان فلسفی میگه، که در نهایت، خود دکتر روانپزشک، درگیر این بیمار میشه و اتفاقات عجیبی توی زندگیش پیش میاد.
داستان در ابتدا کند پیش میره ولی نگم از پایانش! عجیب و میخکوب کننده بود!
پیشنهاد خوبیه برای یه مطالعه کوتاه و مختصر و مفید😉
http://eitaa.com/istadegi