☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
همزمان شیراز هم این برخورد به وجود اومده. واقعا اتفاقیه؟!
شیراز رو نمیدونم؛ ولی درباره مشهد به نظر میاد راننده بیمار بوده.
فعلا بهتره صبر کنیم تا ابعادش مشخص تر بشه.
و نباید خیابان رو رها کنیم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 42 -وسایل ن
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 43
***
خودم را روی نیمکت سنگی جمع کرده بودم و دور و برم را میپاییدم. عادتم شده بود که به همه حساس باشم و از این که یک نفر دنبالم باشد بترسم.
دانشگاه توی بهار مثل بهشت میشد؛ مخصوصا پارک روبهروی مصلی. یک لحظه از این که لیسانس را هفت ترمه تمام کردهام و حالا باید تا نتیجه کنکور ارشد منتظر بمانم پشیمان شدم. اگر باز هم واحد داشتم، میتوانستم هر روز توی هوای بهشتی دانشگاه نفس بکشم. دلم برای دانشجو بودن تنگ شده بود.
کمی پایینتر از مصلی نشسته بودم، روی نیمکت سنگیای که فقط کمی با مرکز مشاوره دانشگاه فاصله داشت. با فروغی نوبت مشاوره پیش از ازدواج داشتیم و بخاطر گذاشتن چنین قراری، دائم به خودم میگفتم: تو چقدر احمق و سنگدلی... تو چقدر احمق و سنگدلی... تو چقدر احمق و سنگدلی.
نوبتمان ساعت نُه و نیم صبح بود؛ ولی من ساعت هشت و ربع دانشگاه بودم. میخواستم صبا را ببینم؛ یکی از سه تا دوست صمیمیام را.
بجز نرگس و زهرا، فقط صبا بود که با او صمیمی بودم. همین سهتا. کس دیگری نبود. صبا دختر دوست مادرم بود و دوستی مادرانمان ما را به هم نزدیک کرده بود. از من دو سال بزرگتر بود؛ ولی هم پشت کنکور مانده بود و هم نیمه دومی بود. برای همین، هنوز کارشناسی را تمام نکرده بود و خیلی هم عجله نداشت.
صبا با دوتا شیرکاکائو و کیک شکلاتی برگشت. چهارزانو و رو به من، روی نیمکت سنگی نشست و گفت: بازگشت غرورآفرینت به دانشگاه رو تبریک میگم!
کیک و شیرکاکائو را از دستش قاپیدم. صبحانه نخورده بودم و معدهام داد و بیداد راه انداخته بود. گفتم: هنوز که برنگشتم. معلوم نیست چی میشه.
آرام به بازویم زد.
-مطمئنم کنکور رو قبولی. تو قبول نشی کی بشه؟
شانه بالا انداختم. یادم نبود کنکور ارشد را چکار کردهام. کیک را باز کردم و یک گاز بزرگ به آن زدم.
-وای چقدر دلم برات تنگ شده بود. این مدت با یه من عسل هم نمیشد خوردت!
این را صبا گفت. کیک در گلویم گیر کرد. به سختی قورتش دادم و گفتم: چرا؟
صبا نگاهش را اینسو و آنسو چرخاند. کیکش را باز کرد و گفت: کنکور داشتی دیگه. تو هم که شب امتحان وحشی میشی، پاچه همه رو میگیری.
خندیدم. متاسفانه راست میگفت. صبا اخم کرد.
-خجالت بکش. دختر گنده انقدر درس میخونه؟ تو که دیگه داری شوهر میکنی، ول کن این بدبختیا رو. من بیچاره باید کتابا رو بزنم تو سر و مغز خودم.
خنده روی لبم ماسید. صبا وقتی اسم شوهر را آورد، با چشم و ابرو به مرکز مشاوره دانشگاه اشاره کرد. کیک به آن خوشمزگی کوفتم شد. دوباره یادم افتاد که یک احمق سنگدلم. گفتم: درس خوندن که ربطی به این قضیه نداره.
صبا نی را توی قوطی شیرکاکائو زد.
-جون به جونت کنن یه خرخون نفرتانگیز و بیشعوری. لابد سر سفره عقد و شب عروسی هم میخوای کتاب همراهت ببری و درس بخونی. اه. عق.
ادای عق زدن درآورد و ادامه داد: باید با این حاج آقا که میخواد بگیردت حرف بزنم. بهش بگم این شبای امتحان از تعادل روانی خارج میشه، نزدیکش نشو، ممکنه حمله کنه. اگه نذاری درس بخونه، ممکنه با همون کتاب بکوبه تو سرت و بکشدت. نمرههاش رو بیشتر هرچیزی دوست داره. شبا هم کتاب رو بغل میکنه و میخوابه. اگه نمرهش زبونم لال بیست و پنج صدم کم بشه، تا یک هفته توی خونه عزای عمومی اعلام میکنه.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
کلاس ششم که بودم این کتاب رو هدیه گرفتم.
یادمه یکی از اولین رمانهایی بود که خوندم. و به شدت عاشقش شدم.
البته اون موقع نمیدونستم دو جلد دیگه هم داره و این جلد سومه😂💔
(الان که فهمیدم واقعا شکست عاطفی خوردم😕)
پارسیان و من، یه داستان در ژانر فانتزی-اساطیری هست که توی سه جلد به افسانهها و اسطورههای کهن ایرانی میپردازه. جلد اول ماجرای ضحاک و فریدونه. جلد دوم ماجرای هفت خوان رستم و جلد سوم(که من خوندمش) درباره کوروشه. این سه گانه جوایز ایرانی و خارجی هم گرفته.
خب راستش رو بخوام بگم وقتی ۱۲ سالم بود خیلی با کتابش حال کردم و فکر میکردم بهتر از این رمان وجود نداره. ولی الان که دارم جلد یک رو میخونم، واقعا یه جاهایی قلم خسته کننده ست. شبیه یه انشا با موضوع «طبیعت و سیزدهبهدر» هست، توصیفات زیاد و طولانی و حوصلهسربر😕
کلا از قلمی که زیادی ادبی و اهل توصیفهای مبالغهآمیز باشه خوشم نمیاد. چون حس میکنم بجای داستان دارم دکلمه میخونم😐
(البته خودمم وقتی کلاس هفتم بودم همینطوری انشا مینوشتم😶😐)
هنوز جلد ۱ و ۲ رو نخوندم، ولی به جلد سوم خیلی نقد دارم.
نویسنده کوروش رو درحد امام معصوم بالا برده. که من به دلایلی که قبلا گفتم، این نگرش تاریخی درباره کوروش رو قبول ندارم.
ضمن اینکه باورهای زردشتی درباره خدا و اهریمن و رستاخیز و...، به شدت در کتاب پررنگ و غلیظه.
#نقد_کتاب
#جامعه_شناسی
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
کلاس ششم که بودم این کتاب رو هدیه گرفتم. یادمه یکی از اولین رمانهایی بود که خوندم. و به شدت عاشقش ش
نویسنده این کتاب، چندین مجموعه فانتزی-اساطیری دیگه هم داره که همه برگرفته از اساطیر ایران باستاناند(سهگانه اشوَزدنگهه و پنجگانه پتش خوآرگر).
اینطور که به نظر میاد، نویسنده مطالعات جامعی هم در زمینه ایران باستان داشته، و در زمینه انتقال فرهنگ کهن ایرانی به کودک و نوجوان دغدغهمنده که من این دغدغه رو تحسین میکنم.
کمتر کسی توی ایران به فکر نوشتن داستان قوی بر اساس افسانهها و تاریخ ایران افتاده؛ اونم درحالی که افسانههای ایرانی، واقعا به لحاظ بار اخلاقی و فلسفی خیلی وزینتر و ارزشمندتر از اساطیر سایر کشورها هستن.
(همین اساطیر یونان رو ببینید... یکی از یکی مزخرفتر... ولی انقدر بهشون پرداخته شده که نوجوانهای ما زئوس و آتنا رو بهتر از رستم و فریدون میشناسن😒)
حقیقتا ما نمیتونیم تمدن ایرانی رو بدون توجه به ریشهها و پایههای چند هزارسالهش احیا کنیم.
پس اگر دنبال تمدنسازی هستیم، باید ریشههای تمدنی خودمون رو بشناسیم.
ولی متاسفانه آقای آرین یه نکتهای رو از قلم انداخته... اونم این که فرهنگ ایرانی فعلی، پیوند خیلی عمیقی با اسلام داره.
ایران و ایرانی رو نمیشه از اسلام جدا کرد.
چه خوشمون بیاد چه نیاد، اسلام به شکل خیلی عمیقی توی ریشههای باور و اندیشه ایرانشهری نفوذ کرده.
دیگه قابل جدا شدن نیست.
و ما نمیتونیم اونو نادیده بگیریم یا حذف کنیم.
نمیتونیم توی تمدنسازی، به نقشی که اسلام در این تمدن داشته بیتوجه باشیم.
البته قبول دارم که نویسنده وقتی داره از زمان فریدون مینویسه، نمیتونه حرفی از اسلام بزنه؛
ولی زردشتیگری و باستانگرایی شدیدی که توی داستانهای نویسنده موج میزنه، یه زنگ خطره.
به نظر میاد در کنار افسانههای ایرانی، عقاید زردشتی هم دارن خودشون رو به ذهن مخاطب تحمیل میکنند. عقایدی که بعضاً با اسلام مغایرت دارن(مثل ثنویت).
و از اون بدتر، باستانگرایی افراطیای که توی داستانها موج میزنه، یکم باعث میشه خوشبین نباشم...
حالا اینا به کنار...
مصاحبه نویسنده با شبکه سعودی-صهیونیستی ایران اینترنشنال رو کجای دلم بذارم؟؟؟😫
#نقد_کتاب
#جامعه_شناسی
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
نویسنده این کتاب، چندین مجموعه فانتزی-اساطیری دیگه هم داره که همه برگرفته از اساطیر ایران باستاناند
جناب فردوسی، صدها سال پیش به فکر احیای فرهنگ ایرانی با کمک افسانههای کهن افتاد.
در واقع شاهنامه رو نوشت تا به ایرانیها یادآور بشه کی بودن و کی باید باشن.
ولی چیزی که در شاهنامه به چشم میاد، اینه که فردوسی باورهای کهن ایرانی رو طوری بیان میکنه که با اسلام مغایر نباشه.
حقخواهی، یکتاپرستی، راستگویی، شجاعت، دوری از خرافات و... بارها به عنوان ارزشها و باورهای ایرانیان باستان در شاهنامه معرفی شدن؛ ولی سایر باورهای ایرانیان باستان که با اسلام مغایر بوده، به عنوان ارزش مثبت تلقی نشدن(مثل پرستش الههها و...).
پس میشه به ایران باستان پرداخت، ولی با نگاه نقادانه و با تفکیک ارزشهای مثبت و منفی.
#نقد_کتاب #جامعه_شناسی
افسانهها و اساطیر هر تمدن، ضمیر ناخودآگاه اون تمدن هستن.
افسانهها، زبان گویای ارزشها و باورهای تمدنن؛
شکل عینی و قابلفهم ریشههای فلسفی تمدن.
شاید جالب باشه بدونید که اروپا در دوران رنسانس، تصمیم گرفت به اساطیر یونان و روم باستان برگرده و مسیحیت رو به حاشیه ببره.
و اگه افسانههای یونانی و رومی رو بخونید، تمدن غربی تا حد زیادی براتون قابل درک میشه.
اساطیر یونانی بسیار هوسران، دروغگو، خشمگین و فریبکارن و خیلی در چارچوبهای اخلاقی نمیگنجن.
خدای واحدی در اندیشه یونانی وجود نداره، و ایزدها و ایزدبانوهای متعدد، با ویژگیهای انسانی هستن که دنیا رو اداره میکنن.
خدای واحد و بینقصی وجود نداره؛ هرچی هست همینجاست، روی زمین.
این میتونه تا حد زیادی لیبرالیسم، اومانیسم و سکولاریسمی که در عمق جامعه غربی نفوذ کرده رو توضیح بده.
(دقت کنید که این گرایشهای فلسفی در غرب، در دانشگاه خلاصه نمیشن و توی تمام شئون زندگی افراد جاریاند)
برعکسش، افسانههای کهن ایرانی توجه خیلی زیادی به ارزشهای اخلاقی، درستی و راستی دارن.
ولی متاسفانه ما از این ریشهها جدا شدیم.
و این جدا شدن، هویت ما رو نابود میکنه.
انحطاط اخلاقی که الان توی نسلهای جدیدتر میبینیم، شاید حاصل همین جدا شدن از ریشه باشه.
ما الان توی نسل جدید، با یه بیهنجاری مواجهیم. این نسل هیچ معیاری برای سنجش خوب و بد اخلاقی نداره.
اصلا خوب و بد اخلاقی براش معنا نداره.
شاید چالشهایی که در حوزه فرهنگ داریم(مثل مسئله پوشش و حجاب) هم به همین بیهنجاری و خلأ ارزشگذاری اخلاقی برگرده...
#جامعه_شناسی
حاجمهدی رسولینماهنگ بزن که خوب میزنی.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
شاید بعد از این حرفها متوجه شده باشید چقدر کار آقای مهدی رسولی ارزشمنده؛
که در یک بزنگاه تاریخی، هویت ملی و دینی ایرانیها رو پررنگ کرد و بهشون یادآوری کرد کی هستن و کجای تاریخ ایستادن🇮🇷🌱
🎉 🎉 🎉
تولدی در زمین، فرشتهای در آسمان
گاهی زمین برای فرشتههای کوچک ما کوچک است؛ آنقدر کوچک که آسمان آغوش باز میکند تا آنها را به خانه اصلیشان بازگرداند.
هفتمین بهار فاطمه زهرا در آسمان شکوفه زد. در این روزِ پر از خاطره، به یاد او و خانوادهاش گردهم میآییم تا گرمای یادشان را در دلمان زنده نگه داریم.
🗓تاریخ: پنجشنبه ۱۲ شهریور
🕣ساعت: ۲۰:۳۰ الی ۲۱:۴۵
📍مکان: گلستان شهدا ، قطعه شهدای جنگ رمضان
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 43 *** خودم
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 44
بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، چهرهاش بیشتر در هم رفت.
-ایییی... انگار مامان میگفت این حاج آقام مثل خودت بچه خرخونه. چه زوج تباهی میشید شما. بچهتون میخواد چی بشه!
نمیدانستم به حرفهای صبا بخندم، یا به حال فروغی گریه کنم. من قرار نبود زوج فروغی شوم؛ فقط نمیدانستم این را چطور به بقیه بفهمانم. گفتم: خب حالا. کی گفته قراره حتما ازدواج کنیم؟ هنوز که هیچی معلوم نیست!
نی شیرکاکائو را توی دهانم گذاشتم و کمی از آن را نوشیدم. صبا کف دستش را به سمتم گرفت و گفت: خاک عالم تو سرته اگه بهش بله نگی. خود خود خری اگه بهش بله نگی. خاک تو سرت. تو شک داری واقعا؟ من جات بودم همچین کسی رو هوا میزدمش!
شاخکهایم تیز شد.
-چطور؟
چشمهای صبا گرد شد.
-تازه میپرسی چطور؟
کلافه نق زدم.
-خب مگه نمیدونی بعضی چیزا یادم رفته؟ من هیچی از فروغی یادم نیست.
یک نفس عمیق کشید و کیکی که در دهانش بود را قورت داد. شروع کرد با انگشتانش شمردن.
-مومن که هست. شغل حسابی هم که داره. پولدار هم که هستن. باباش هم که دکتره. دیگه چی میخوای؟ تازه از همه اینا مهمتر، خدا زده پس کلهش و جنابعالی رو دوست داره. خری به خدا اگه بهش نه بگی.
صبا حق داشت. فروغی همه چیزهایی که لازم است برای ازدواج داشته باشد را داشت؛ بجز دل من. گفتم: تو از کجا میدونی منو دوست داره؟
همانطور که داشت شیرکاکائو مینوشید، با نی توی دهانش گفت: عمه من بود که چهار ماه منتظر تو موند تا راهش بدی برای خواستگاری؟
اخم کردم.
-چی؟ چهار ماه؟
-آره دیگه... وقتی فروغی ازت خواستگاری کرد بهش گفتی داری یه خواستگار دیگه رو میبینی و باید صبر کنه. اونم گفت صبر میکنه. خاک تو سرت. من اگه جای تو بودم کسی که چهار ماه معطلم شده رو یادم نمیرفت.
-یه خواستگار دیگه؟
شیرکاکائو توی گلویش پرید. دستش را محکم گذاشت روی دهانش و سرفه کرد؛ ولی فایده نداشت. چیزی که میخواستم از دهانش پریده بود. چند باز زدم میان کتفهایش. آرام که گرفت، سوالم را تکرار کردم.
-یه خواستگار دیگه؟
چشمانش از ترس دودو میزدند. آرام با یک دست زد توی سرش.
- مردهشورم رو ببرن که نخود تو دهنم نمیخیسه.
-جریان چیه صبا؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi