eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 42 -وسایل ن
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 43 *** خودم را روی نیمکت سنگی جمع کرده بودم و دور و برم را می‌پاییدم. عادتم شده بود که به همه حساس باشم و از این که یک نفر دنبالم باشد بترسم. دانشگاه توی بهار مثل بهشت می‌شد؛ مخصوصا پارک روبه‌روی مصلی. یک لحظه از این که لیسانس را هفت ترمه تمام کرده‌ام و حالا باید تا نتیجه کنکور ارشد منتظر بمانم پشیمان شدم. اگر باز هم واحد داشتم، می‌توانستم هر روز توی هوای بهشتی دانشگاه نفس بکشم. دلم برای دانشجو بودن تنگ شده بود. کمی پایین‌تر از مصلی نشسته بودم، روی نیمکت سنگی‌ای که فقط کمی با مرکز مشاوره دانشگاه فاصله داشت. با فروغی نوبت مشاوره پیش از ازدواج داشتیم و بخاطر گذاشتن چنین قراری، دائم به خودم می‌گفتم: تو چقدر احمق و سنگدلی... تو چقدر احمق و سنگدلی... تو چقدر احمق و سنگدلی. نوبت‌مان ساعت نُه و نیم صبح بود؛ ولی من ساعت هشت و ربع دانشگاه بودم. می‌خواستم صبا را ببینم؛ یکی از سه تا دوست صمیمی‌ام را. بجز نرگس و زهرا، فقط صبا بود که با او صمیمی بودم. همین سه‌تا. کس دیگری نبود. صبا دختر دوست مادرم بود و دوستی مادرانمان ما را به هم نزدیک کرده بود. از من دو سال بزرگ‌تر بود؛ ولی هم پشت کنکور مانده بود و هم نیمه دومی بود. برای همین، هنوز کارشناسی را تمام نکرده بود و خیلی هم عجله نداشت. صبا با دوتا شیرکاکائو و کیک شکلاتی برگشت. چهارزانو و رو به من، روی نیمکت سنگی نشست و گفت: بازگشت غرورآفرینت به دانشگاه رو تبریک می‌گم! کیک و شیرکاکائو را از دستش قاپیدم. صبحانه نخورده بودم و معده‌ام داد و بیداد راه انداخته بود. گفتم: هنوز که برنگشتم. معلوم نیست چی می‌شه. آرام به بازویم زد. -مطمئنم کنکور رو قبولی. تو قبول نشی کی بشه؟ شانه بالا انداختم. یادم نبود کنکور ارشد را چکار کرده‌ام. کیک را باز کردم و یک گاز بزرگ به آن زدم. -وای چقدر دلم برات تنگ شده بود. این مدت با یه من عسل هم نمی‌شد خوردت! این را صبا گفت. کیک در گلویم گیر کرد. به سختی قورتش دادم و گفتم: چرا؟ صبا نگاهش را این‌سو و آن‌سو چرخاند. کیکش را باز کرد و گفت: کنکور داشتی دیگه. تو هم که شب امتحان وحشی می‌شی، پاچه همه رو می‌گیری. خندیدم. متاسفانه راست می‌گفت. صبا اخم کرد. -خجالت بکش. دختر گنده انقدر درس می‌خونه؟ تو که دیگه داری شوهر می‌کنی، ول کن این بدبختیا رو. من بیچاره باید کتابا رو بزنم تو سر و مغز خودم. خنده روی لبم ماسید. صبا وقتی اسم شوهر را آورد، با چشم و ابرو به مرکز مشاوره دانشگاه اشاره کرد. کیک به آن خوشمزگی کوفتم شد. دوباره یادم افتاد که یک احمق سنگدلم. گفتم: درس خوندن که ربطی به این قضیه نداره. صبا نی را توی قوطی شیرکاکائو زد. -جون به جونت کنن یه خرخون نفرت‌انگیز و بی‌شعوری. لابد سر سفره عقد و شب عروسی هم می‌خوای کتاب همراهت ببری و درس بخونی. اه. عق. ادای عق زدن درآورد و ادامه داد: باید با این حاج آقا که می‌خواد بگیردت حرف بزنم. بهش بگم این شبای امتحان از تعادل روانی خارج می‌شه، نزدیکش نشو، ممکنه حمله کنه. اگه نذاری درس بخونه، ممکنه با همون کتاب بکوبه تو سرت و بکشدت. نمره‌هاش رو بیشتر هرچیزی دوست داره. شبا هم کتاب رو بغل می‌کنه و می‌خوابه. اگه نمره‌ش زبونم لال بیست و پنج صدم کم بشه، تا یک هفته توی خونه عزای عمومی اعلام می‌کنه. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلاس ششم که بودم این کتاب رو هدیه گرفتم. یادمه یکی از اولین رمان‌هایی بود که خوندم. و به شدت عاشقش شدم. البته اون موقع نمی‌دونستم دو جلد دیگه هم داره و این جلد سومه😂💔 (الان که فهمیدم واقعا شکست عاطفی خوردم😕) پارسیان و من، یه داستان در ژانر فانتزی-اساطیری هست که توی سه جلد به افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن ایرانی می‌پردازه. جلد اول ماجرای ضحاک و فریدونه. جلد دوم ماجرای هفت خوان رستم و جلد سوم(که من خوندمش) درباره کوروشه. این سه گانه جوایز ایرانی و خارجی هم گرفته. خب راستش رو بخوام بگم وقتی ۱۲ سالم بود خیلی با کتابش حال کردم و فکر می‌کردم بهتر از این رمان وجود نداره. ولی الان که دارم جلد یک رو می‌خونم، واقعا یه جاهایی قلم خسته کننده ست. شبیه یه انشا با موضوع «طبیعت و سیزده‌به‌در» هست، توصیفات زیاد و طولانی و حوصله‌سربر😕 کلا از قلمی که زیادی ادبی و اهل توصیف‌های مبالغه‌آمیز باشه خوشم نمیاد. چون حس می‌کنم بجای داستان دارم دکلمه می‌خونم😐 (البته خودمم وقتی کلاس هفتم بودم همینطوری انشا می‌نوشتم😶😐) هنوز جلد ۱ و ۲ رو نخوندم، ولی به جلد سوم خیلی نقد دارم. نویسنده کوروش رو درحد امام معصوم بالا برده. که من به دلایلی که قبلا گفتم، این نگرش تاریخی درباره کوروش رو قبول ندارم. ضمن اینکه باورهای زردشتی درباره خدا و اهریمن و رستاخیز و...، به شدت در کتاب پررنگ و غلیظه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
کلاس ششم که بودم این کتاب رو هدیه گرفتم. یادمه یکی از اولین رمان‌هایی بود که خوندم. و به شدت عاشقش ش
نویسنده این کتاب، چندین مجموعه فانتزی-اساطیری دیگه هم داره که همه برگرفته از اساطیر ایران باستان‌اند(سه‌گانه اشوَزدنگهه و پنج‌گانه پتش خوآرگر). اینطور که به نظر میاد، نویسنده مطالعات جامعی هم در زمینه ایران باستان داشته، و در زمینه انتقال فرهنگ کهن ایرانی به کودک و نوجوان دغدغه‌منده که من این دغدغه رو تحسین می‌کنم. کمتر کسی توی ایران به فکر نوشتن داستان قوی بر اساس افسانه‌ها و تاریخ ایران افتاده؛ اونم درحالی که افسانه‌های ایرانی، واقعا به لحاظ بار اخلاقی و فلسفی خیلی وزین‌تر و ارزشمندتر از اساطیر سایر کشورها هستن. (همین اساطیر یونان رو ببینید... یکی از یکی مزخرف‌تر... ولی انقدر بهشون پرداخته شده که نوجوان‌های ما زئوس و آتنا رو بهتر از رستم و فریدون می‌شناسن😒) حقیقتا ما نمی‌تونیم تمدن ایرانی رو بدون توجه به ریشه‌ها و پایه‌های چند هزارساله‌ش احیا کنیم. پس اگر دنبال تمدن‌سازی هستیم، باید ریشه‌های تمدنی خودمون رو بشناسیم. ولی متاسفانه آقای آرین یه نکته‌ای رو از قلم انداخته... اونم این که فرهنگ ایرانی فعلی، پیوند خیلی عمیقی با اسلام داره. ایران و ایرانی رو نمی‌شه از اسلام جدا کرد. چه خوشمون بیاد چه نیاد، اسلام به شکل خیلی عمیقی توی ریشه‌های باور و اندیشه ایرانشهری نفوذ کرده. دیگه قابل جدا شدن نیست. و ما نمی‌تونیم اونو نادیده بگیریم یا حذف کنیم. نمی‌تونیم توی تمدن‌سازی، به نقشی که اسلام در این تمدن داشته بی‌توجه باشیم. البته قبول دارم که نویسنده وقتی داره از زمان فریدون می‌نویسه، نمی‌تونه حرفی از اسلام بزنه؛ ولی زردشتی‌گری و باستان‌گرایی شدیدی که توی داستان‌های نویسنده موج میزنه، یه زنگ خطره. به نظر میاد در کنار افسانه‌های ایرانی، عقاید زردشتی هم دارن خودشون رو به ذهن مخاطب تحمیل می‌کنند. عقایدی که بعضاً با اسلام مغایرت دارن(مثل ثنویت). و از اون بدتر، باستان‌گرایی افراطی‌ای که توی داستان‌ها موج میزنه، یکم باعث میشه خوش‌بین نباشم... حالا اینا به کنار... مصاحبه نویسنده با شبکه سعودی-صهیونیستی ایران اینترنشنال رو کجای دلم بذارم؟؟؟😫
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
نویسنده این کتاب، چندین مجموعه فانتزی-اساطیری دیگه هم داره که همه برگرفته از اساطیر ایران باستان‌اند
جناب فردوسی، صدها سال پیش به فکر احیای فرهنگ ایرانی با کمک افسانه‌های کهن افتاد. در واقع شاهنامه رو نوشت تا به ایرانی‌ها یادآور بشه کی بودن و کی باید باشن. ولی چیزی که در شاهنامه به چشم میاد، اینه که فردوسی باورهای کهن ایرانی رو طوری بیان می‌کنه که با اسلام مغایر نباشه. حق‌‌خواهی، یکتاپرستی، راست‌گویی، شجاعت، دوری از خرافات و... بارها به عنوان ارزش‌ها و باورهای ایرانیان باستان در شاهنامه معرفی شدن؛ ولی سایر باورهای ایرانیان باستان که با اسلام مغایر بوده، به عنوان ارزش مثبت تلقی نشدن(مثل پرستش الهه‌ها و...). پس میشه به ایران باستان پرداخت، ولی با نگاه نقادانه و با تفکیک ارزش‌های مثبت و منفی.
افسانه‌ها و اساطیر هر تمدن، ضمیر ناخودآگاه اون تمدن هستن. افسانه‌ها، زبان گویای ارزش‌ها و باورهای تمدنن؛ شکل عینی و قابل‌فهم ریشه‌های فلسفی تمدن. شاید جالب باشه بدونید که اروپا در دوران رنسانس، تصمیم گرفت به اساطیر یونان و روم باستان برگرده و مسیحیت رو به حاشیه ببره. و اگه افسانه‌های یونانی و رومی رو بخونید، تمدن غربی تا حد زیادی براتون قابل درک می‌شه. اساطیر یونانی بسیار هوسران، دروغگو، خشمگین و فریبکارن و خیلی در چارچوب‌های اخلاقی نمی‌گنجن. خدای واحدی در اندیشه یونانی وجود نداره، و ایزدها و ایزدبانوهای متعدد، با ویژگی‌های انسانی هستن که دنیا رو اداره می‌کنن. خدای واحد و بی‌نقصی وجود نداره؛ هرچی هست همینجاست، روی زمین. این می‌تونه تا حد زیادی لیبرالیسم، اومانیسم و سکولاریسمی که در عمق جامعه غربی نفوذ کرده رو توضیح بده. (دقت کنید که این گرایش‌های فلسفی در غرب، در دانشگاه خلاصه نمی‌شن و توی تمام شئون زندگی افراد جاری‌اند) برعکسش، افسانه‌های کهن ایرانی توجه خیلی زیادی به ارزش‌های اخلاقی، درستی و راستی دارن. ولی متاسفانه ما از این ریشه‌ها جدا شدیم. و این جدا شدن، هویت ما رو نابود می‌کنه. انحطاط اخلاقی که الان توی نسل‌های جدیدتر می‌بینیم، شاید حاصل همین جدا شدن از ریشه باشه. ما الان توی نسل جدید، با یه بی‌هنجاری مواجهیم. این نسل هیچ معیاری برای سنجش خوب و بد اخلاقی نداره. اصلا خوب و بد اخلاقی براش معنا نداره. شاید چالش‌هایی که در حوزه فرهنگ داریم(مثل مسئله پوشش و حجاب) هم به همین بی‌هنجاری و خلأ ارزش‌گذاری اخلاقی برگرده...
حاج‌مهدی رسولینماهنگ بزن که خوب میزنی.mp3
زمان: حجم: 7.1M
شاید بعد از این حرف‌ها متوجه شده باشید چقدر کار آقای مهدی رسولی ارزشمنده؛ که در یک بزنگاه تاریخی، هویت ملی و دینی ایرانی‌ها رو پررنگ کرد و بهشون یادآوری کرد کی هستن و کجای تاریخ ایستادن🇮🇷🌱
🎉 🎉 🎉 تولدی در زمین، فرشته‌ای در آسمان گاهی زمین برای فرشته‌های کوچک ما کوچک است؛ آن‌قدر کوچک که آسمان آغوش باز می‌کند تا آن‌ها را به خانه اصلی‌شان بازگرداند. هفتمین بهار فاطمه زهرا در آسمان شکوفه زد. در این روزِ پر از خاطره، به یاد او و خانواده‌اش گردهم می‌آییم تا گرمای یادشان را در دلمان زنده نگه داریم. 🗓تاریخ: پنجشنبه ۱۲ شهریور 🕣ساعت: ۲۰:۳۰ الی ۲۱:۴۵ 📍مکان: گلستان شهدا ، قطعه شهدای جنگ رمضان
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 43 *** خودم
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 44 بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، چهره‌اش بیشتر در هم رفت. -ایییی... انگار مامان می‌گفت این حاج آقام مثل خودت بچه خرخونه. چه زوج تباهی می‌شید شما. بچه‌تون می‌خواد چی بشه! نمی‌دانستم به حرف‌های صبا بخندم، یا به حال فروغی گریه کنم. من قرار نبود زوج فروغی شوم؛ فقط نمی‌دانستم این را چطور به بقیه بفهمانم. گفتم: خب حالا. کی گفته قراره حتما ازدواج کنیم؟ هنوز که هیچی معلوم نیست! نی شیرکاکائو را توی دهانم گذاشتم و کمی از آن را نوشیدم. صبا کف دستش را به سمتم گرفت و گفت: خاک عالم تو سرته اگه بهش بله نگی. خود خود خری اگه بهش بله نگی. خاک تو سرت. تو شک داری واقعا؟ من جات بودم همچین کسی رو هوا می‌زدمش! شاخک‌هایم تیز شد. -چطور؟ چشم‌های صبا گرد شد. -تازه می‌پرسی چطور؟ کلافه نق زدم. -خب مگه نمی‌دونی بعضی چیزا یادم رفته؟ من هیچی از فروغی یادم نیست. یک نفس عمیق کشید و کیکی که در دهانش بود را قورت داد. شروع کرد با انگشتانش شمردن. -مومن که هست. شغل حسابی هم که داره. پولدار هم که هستن. باباش هم که دکتره. دیگه چی می‌خوای؟ تازه از همه اینا مهم‌تر، خدا زده پس کله‌ش و جنابعالی رو دوست داره. خری به خدا اگه بهش نه بگی. صبا حق داشت. فروغی همه چیزهایی که لازم است برای ازدواج داشته باشد را داشت؛ بجز دل من. گفتم: تو از کجا می‌دونی منو دوست داره؟ همانطور که داشت شیرکاکائو می‌نوشید، با نی توی دهانش گفت: عمه من بود که چهار ماه منتظر تو موند تا راهش بدی برای خواستگاری؟ اخم کردم. -چی؟ چهار ماه؟ -آره دیگه... وقتی فروغی ازت خواستگاری کرد بهش گفتی داری یه خواستگار دیگه رو می‌بینی و باید صبر کنه. اونم گفت صبر می‌کنه. خاک تو سرت. من اگه جای تو بودم کسی که چهار ماه معطلم شده رو یادم نمی‌رفت. -یه خواستگار دیگه؟ شیرکاکائو توی گلویش پرید. دستش را محکم گذاشت روی دهانش و سرفه کرد؛ ولی فایده نداشت. چیزی که می‌خواستم از دهانش پریده بود. چند باز زدم میان کتف‌هایش. آرام که گرفت، سوالم را تکرار کردم. -یه خواستگار دیگه؟ چشمانش از ترس دودو می‌زدند. آرام با یک دست زد توی سرش. - مرده‌شورم رو ببرن که نخود تو دهنم نمی‌خیسه. -جریان چیه صبا؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 44 بعد انگا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 45 با چشمان ترسانش نگاهم کرد و دستم را گرفت. -قول بده به مامانت نگی چی بهت گفتم. باشه؟ بهش نگیا! به روی خودت نیاریا! کلافه گفتم: باشه بابا، نمی‌گم. جریان چیه؟ صبا نگاهش را از من دزدید و آرام گفت: تو با یه نفر دیگه قرار می‌ذاشتی که فروغی ازت خواستگاری کرد. تو هم قبول نکردی فروغی رو ببینی، گفتی تا وقتی داری یکی رو بررسی می‌کنی خواستگار دیگه‌ای راه نمی‌دی. فروغی هم صبر کرد. وقتی به اون یارو جواب منفی دادی، فروغی دوباره خواستگاری کرد. -پس چرا اینو بهم نگفتن؟ -بخاطر خودت. دستم را که توی دستش عرق کرده بود بیرون کشیدم. قطرات آخر شیرکاکائو را با سر و صدای زیاد نوشید؛ نی داخل قوطی به خرخر افتاده بود. قوطی را فشار داد تا آخرین قطره هم از دستش نرود. گفتم: یعنی چی؟ -مامانت به مامانم گفته بود فرصت خوبیه که اون یارو رو فراموشش کنی. -چرا؟ قوطی خالی و مچاله شیرکاکائو را توی پلاستیکش انداخت و گفت: وا! چرا نداره دیگه. همون بهتر که فراموشش کنی پسره بی‌لیاقتو. اصلا همون بهتر که ازدواج نکردین. لیاقت تو رو نداشت. خشم مبهم درونم دوباره بیدار شده بود؛ انگار صبا قلقلکش داده بود. قطب‌نما داشت می‌چرخید؛ داشت جهت درست را به سختی پیدا می‌کرد. -می‌شه درست حرف بزنی؟ -چیز زیادی که ازش نگفته بودی. همه چیزی که می‌دونم اینه که بعد چند ماه رفت و آمد، زیر بار مهریه‌ای که گفته بودین نرفت و ول کرد رفت. یه ترسوی بی‌لیاقت بود که جرات و جنم جنگیدن برای تو رو نداشت. مثل لیوان شیشه‌ای که سرد و گرم شود، مغزم تیر کشید و ترک خورد. انگار دردی قدیمی را به یاد آورده باشم، استخوان‌هایم درد گرفت؛ استخوان‌های غرورم. شبیه کسی بودم که زخمی شده، ولی چون بدنش داغ بوده، درد را نمی‌فهمیده و الان تازه بدنش سرد شده و درد را حس کرده. خشمی که در وجودم بود، چسبید بیخ گلویم و راه نفسم را تنگ کرد. چندبار دهانم را باز و بست کردم؛ اما کلمه‌ای در دهانم نچرخید. کمی شیرکاکائو نوشیدم که گلویم تر شود و بتوانم حرف بزنم. صبا مثلا خواست دلداری‌ام بدهد. -غصه نداره که. اون لیاقتتو نداشت. عوضش حالا فروغی رو ببین! کار خدا بوده، خدا زده پس کله‌ت که یه وقت خر نشی با یه آدم بیخود ازدواج کنی. فروغی آدم خوبیه، دوستت هم داره. آه کشید. -خوش به حالت. کاش یکی مثل فروغی برای منم می‌اومد. با کمال میل حاضر بودم فروغی را در طبق اخلاص تقدیمش کنم. اصلا برایم مهم نبود که فروغی آدم خوبی هست یا نه. آن لحظه فقط خشمی را می‌فهمیدم که حالا هویت پیدا کرده بود. منشأ درد را پیدا کرده بودم. هنوز چیز زیادی درباره آن خواستگار یادم نبود؛ حتی یادم نبود دقیقا چه اتفاقی افتاده، اما احساسش را می‌فهمیدم. طعم گس‌اش زیر زبانم بود. انگار تا گردن توی یک باتلاق لجن شنا کرده بودم و سرتاپایم لزج و چسبناک بود. دقیقا چنین حسی داشت؛ یک حس لزج چسبناک. دیگر نه شیرکاکائو می‌توانست کامم را شیرین کند نه کیک. هردو مزه زهر مار می‌دادند. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
برای ریش‌های رنگارنگ... «من خودم صبح جمعه فهمیدم» که چرا وضع این چنین شده است ساکن کیش و مات‌های زیاد فکر اوضاع سرزمین شده است «من خودم صبح جمعه فهمیدم» دور باطل همین شرایط ماست قهرمان دروغ نوبت قبل فکر تنظیم در روابط ماست «من خودم صبح جمعه فهمیدم» مملکت گیر عده‌ای خسته‌ست دست و پا می‌زنند در قدرت وقت پیکار دستشان بسته‌ست «من خودم صبح جمعه فهمیدم» صلح گویان به فکر تسلیم‌اند صاحب ریش های رنگارنگ یک نفر نیستند، یک تیم اند تیم تکرار یک خطا صدبار تیم پنهان میان حرف قشنگ تیم «اول به اسم صلح بیا» آخرش هیچ نیست غیر از جنگ سایه جنگ حرف‌های شماست دهن گرگ ها که آب افتاد وسط جنگ حرف صلح زدید گردن مملکت طناب افتاد وسط جنگ، حرف صلح نزن مردم از خویش ناامید نکن چهره دوست را سیاه نکن چهره گرگ را سفید نکن «من خودم صبح جمعه فهمیدم» مشکل مملکت همین تیم است موقع جنگ گوشه ویلا در پی سازوکار تسلیم است «من خودم صبح جمعه فهمیدم» مکر کفار را هراسی نیست گفت اعدی عدوک نفسک نفس را وعده خلاصی نیست صادق میرصالحیان