☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 68 یک لیوان
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 69
راستش هیچوقت برایم مهم نبود که وسایلشان اینجاست. یادم نمیآید که خیلی توی آنها کنکاش کرده باشم. دلم برایشان تنگ نشده بود که به وسایل بازماندهشان توسل کنم. راستش با آنها قهر بودم. سر مزارشان هم دیر به دیر میرفتم. آنها پدر و مادر ژنتیکیام بودند، ولی پدری و مادری نکرده بودند. از دستشان عصبانی بودم؛ هرچند میدانستم که آن تصادف اصلا تقصیر آنها نبود. میدانستم آنها نمیخواستند تصادف کنند و روحشان خبر نداشت که توی آن تصادف میمیرند؛ ولی دانستن اینها از عصبانیتم کم نمیکرد.
گرد و خاکی که روی کمد پدرم نشسته بود، سبکتر و نازکتر از گرد و خاک روی بقیه وسایل بود. مادرجان آن را هربار تمیز میکرد؛ ولی احتمالا آخرین بار این کار را چند روز پیش انجام داده بود. جای انگشتانی روی دستههای خاک گرفته کمد مانده بود که احتمالا دستان مادرجان بود. مادرجان همین تازگی به اینجا سر زده بود؛ شاید همین امروز صبح.
کلید برنجی کمد روی آن بود، توی قفلش. انگشتانم همانجاهایی را لمس کرد که چند ساعت پیش دستان مادرجان لمس کرده بود. خشم در وجودم گر کشید و انگار سرانگشتانم آتش گرفتند. خشمی که در وجودم بود از همان جنسی بود که بعد از تصادف داشتم. مهارنشدنی و خورنده. چیزهای مبهمی از گذشته یادم آمد؛ از همین زیرزمین، همینجا. آن خشم ربطی به پدر و مادرم نداشت. ریشهاش عمیقتر بود، خیلی عمیقتر. حتی عمیقتر از خشمم نسبت به احسان دهکردی.
در کمد را باز کردم. یادم آمد که همین چند وقت قبل هم این کار را کرده بودم. منظره کمد برایم آشنا بود، آشنا و نزدیک. چندتا کتاب و دفتر و آلبوم چیده شده روی هم، یک کیف، چندتا لباس که با کاوری پوسیده آویزان شده بودند. قبلا این صحنه را دیده بودم و این عجیب بود؛ چون کم پیش میآمد به اینجا سر بزنم. صداها پشت در بستهی ذهنم هیاهو میکردند. نزدیک بودم. شاید فقط چند قدم یا کمتر تا گذشته فاصله داشتم.
آلبوم روی همه کتابها بود و برعکس بقیه چیزهای توی کمد، خاک نداشت. صاف هم قرار نگرفته بود. قطعا مادرجان امروز صبح رفته بود سراغش. جلد آلبوم نیلی بود و کمی فرسوده شده بود. آن را با چسب پهن جلد کرده بودند که از هم فرونپاشد. از آن آلبومهای قدیمی بود که در هر صفحه شش تا جای عکس داشت. بارها دیده بودمش؛ چون آلبوم پدر و مادرم و بچگی من بود.
دستم ناخودآگاه سمش کشیده شد. یادم بود که با چه عکسی شروع میشد؛ عکسهایی از زمان مدرسه و کودکی پدرم، یوسف. کوچکترین پسر خانواده بود. متولد سال چهل و شش. ده سال از مرتضی – عمویی که واقعا پدر بود – کوچکتر بود. عموی دیگرم فقط دو سال از پدرم بزرگتر بود و عمهام، یک سال از پدرم کوچکتر. عکسهای سیاه و سفید خانوادگی را رد کردم؛ عکسهایی که در آن پیرها جوان بودند و جوانها کودک. رسید به عکس ازدواج پدر و مادرم؛ لیلا.
فکر کنم سال شصت و نه یا هفتاد ازدواج کردند؛ همان حدود. یوسف از جنگ برگشته بود و لیلا دانشجو بود. یوسف و لیلا توی همه عکسها خوشحال بودند. حتی با وجود کیفیت پایین عکسها و رنگهای بیجانشان، میشد بفهمم که چشمانشان میخندد. مصداق عینی کلمه خوشبختی. سال هفتاد و دو، من به دنیا آمدم. جلو رفتن عکسها مساوی بود با بیشتر شدن شباهت من به مادرم. آن لحظه که من همسن مادر توی عکس بودم، دقیقا عین هم بودیم. انگار من خودش بودم.
آلبوم فقط کمی از نیمه گذشته بود که خالی ماند. چندتا عکس از مراسم ترحیم پدر و مادرم بود که من توی آنها نبودم. فقط یک سال و چند ماهم بود. توی یکی از جادههای کردستان تصادف کرده بودند. پدر باید میرفت ماموریت و چون ماموریتش طولانی بود، ما را هم برده بود. توی راه برگشت، منافقین ماشینشان را دستکاری کردند. تمام مسافرهای یک اتوبوس مردند، از جمله پدر و مادرم. تنها کسی که زنده ماند، من بودم.
عکسهای آخر هم از سال نوهایی بود که مادرجان و باباجان سر مزارشان در گلستان شهدا تحویل میکردند و هفتسینهایی که روی مزارشان چیده بودند. من توی آن عکسها بودم؛ توی بغل مامان، سهیلا. سهیلا نمیتوانست بچهدار شود؛ چندین سال بود که منتظر بچه بود. از خدا خواسته من را قبول کرده و هیچوقت شبیه یک زنعمو رفتار نکرده بود. دقیقا همانطوری بود که مادرهای دیگر هستند: مهربان و دلسوز و گاهی ناتوان در درک فرزندی که ازشان یک نسل کوچکتر است.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_رهبر_معظّم_انقلاب_به_مناسبت_هفته_دفاع_مقدس_و_سالگرد_شهادت_شهید.pdf
حجم:
176.5K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله
🔗 rahbar.ir/speech?cid=2088
💻 Rahbar.ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 69 راستش هی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 70
سهیلا و مرتضی خیلی به هم نزدیک بودند. توی آلبومها همهجا با هم بودند؛ حتی در منطقه جنگیِ زمان جنگ. آن سالهایی که مرتضی جبهه بود، سهیلا هم همراهش رفته بود منطقه و چندین سال همراه همسران بقیه فرماندهان آنجا مانده بود. مرتضی هم هیچوقت جلوی او را نمیگرفت. انگار از خدایش هم بود که سهیلا همراهش باشد؛ شاید چون با هم که بودند کامل بودند. اینطور نبود که جلوی من یا دیگران به هم ابراز علاقه کنند، نه اصلا. ولی این همیشه با هم بودنشان گویای همهچیز بود. انگار یک نفر بودند. حتی خیلی ندیده بودم با هم حرف بزنند. انگار با چند کلمه و حتی نگاه هم را میفهمیدند. نمیدانم رابطه پدر و مادر واقعیام چطور بود؛ ولی راستش من توی زندگی دنبال یک رابطه شبیه مرتضی و سهیلا بودم. دنبال کسی که همینقدر عمیق من را بشناسد؛ کسی که انقدر به من نزدیک باشد که انگار یکی هستیم.
آلبوم را گذاشتم سر جایش و روی کتابها دست کشیدم. بیشتر کتابهای شهید مطهری بود و مربوط به زمانی که قیمت کتاب از پنج ریال شروع میشد و در بیشترین حالت به ده ریال میرسید. یکی را که از بقیه نوتر به نظر میرسید و گرانتر از بقیه بود برداشتم. صفحه اولش، مادر با خط خوش نوشته بود که این کتاب را به مناسبت تولدش به پدر هدیه داده است. پانزده اردیبهشت هفتاد و سه. مادر خوشخط بود و همه میگفتند من به او رفتهام. انگار من سایهاش بودم؛ نه دقیقا او، ولی بسیار شبیه او.
کتاب را تورق کردم. فتح خونِ آوینی بود، چاپ اولش. خودم هم یک نسخه از آن توی کتابخانهام داشتم، با چاپ جدیدتر و بهتر. کاغذهایش با گذر زمان زرد شده بودند. بعضی جاها زیر جملات با مداد خط کشیده و بعضی صفحات حاشیهنویسی شده بود. خط یوسف بود؛ دقیقا نقطه مقابل لیلا. یوسف چپ دست بود و خطش هم افتضاح بود و پدرم هم همینطور است.
میان صفحات، کاغذهایی هم جسته گریخته پیدا میشد؛ کاغذهای زرد و کهنه، بعضی با حاشیهنویسیهای یوسف و بعضی خالی، شاید فقط برای این که شماره صفحه را گم نکند. از یک جایی به بعد هم نه حاشیهنویسی داشت و نه کاغذی لای کتاب بود. فکر کنم نتوانسته بود کتاب را تمام کند. تعجب هم نداشت؛ چون همان سالی که لیلا کتاب را به یوسف هدیه داده بود، هردوشان شهید شدند.
به فصل تماشاگه راز رسیدم. صفحه اول فصل، یک کاغذ بود. یک کاغذ تا شده. کاهی نبود، کهنه هم نبود. سفید بود، یک وصله ناجور میان چیزهای کهنه. آن را برداشتم و کتاب را گذاشتم میان بقیه کتابها. تا را باز کردم. اندازه کاغذ آ.پنج بود و خط نداشت. روی آن، چند یادداشت کوتاه با خودکار نوشته بودند. خط یوسف نبود. مثل خط لیلا بود، زیبا و شبیه نستعلیق؛ ولی تازه بود. نوشتهها تازه بودند و گذر زمان کمرنگشان نکرده بود.
خط لیلا نبود.
خط خودم بود.
قلبم به تپش افتاد. دستانم لرزید. آب دهانم را قورت دادم و یادداشتهای پراکنده روی کاغذ را خواندم. با عجله نوشته بودمشان و کمی درهم. یک آدرس بود: فارابی شمالی، فرعی دوازدهم، روبهروی سالن زیبایی، منزل محسن بابایی.
کمی آنطرفتر، یک کلمه انگلیسی نوشته بودم؛ کلمه و عدد. شبیه نام کاربری و رمز عبور. رنگ جوهرش فرق میکرد. آدرس با جوهر آبی نوشته شده بود و کلمه و عدد با خودکار. کمی پایینتر با رواننویس سبز نوشته بودم: د. ل 5/11/1374. د. ن 1362.
پایین پایین صفحه، با رنگ متفاوتی، خیلی کوچکتر نوشته بودم: شازده کوچولو. ترجمه محمد قاضی. امیرکبیر.
زمانسنج گوشیام به صدا درآمد. باید گاز را خاموش میکردم.
فارابی شمالی. رمز عبور. محسن بابایی. سال 1374 و سال 1362. شازده کوچولو.
زنگ هشدار گوشی در سرم میپیچید.
قلبم دیوانهوار میتپید.
این همهی چیزی بود که از گذشته داشتم.
این کلید بود.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
راستی
عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، میتونن عضو کانال خصوصی بشن😁
توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسمت جلوتر از کانال اصلیه.
هزینه عضویت در کانال خصوصی، فقط ۱۱۰ هزار تومان هست📚
(البته انتشار داستان در کانال اصلی با نظم قبلی ادامه پیدا میکنه و در کانال اصلی هم رمان کامل منتشر میشه، ولی با سرعت کمتر)
برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad